تبليغاتX
آسیاب‌بادی‌های ذهنت

آسیاب‌بادی‌های ذهنت

تنهایی، نفوذ، تراژدی

کوتاه‌ برای جشنواره‌ی امسال (بخش دوم)

کیفر (حسن فتحی)
تنگنا
بهترینِ جشنواره‌ی امسال، در میان همین چند فیلمی که دیدم و به گواه چند نفر از رفقا که تقریبا همه‌‌ی فیلم‌ها را دیده‌اند، بهترینِ جشنواره. تازه‌ترین اثر فتحی یک ادای دین تمام‌عیار است به سینمای گونه‌ی داستانی و قصه‌گو. یک فیلم‌نوآر و فیلم‌فارسی توامان که برخلاف آن چیزی که به نظر می‌رسد، این تلفیق آزار که نمی‌دهد هیچ، خیلی هم درست با هم جفت‌وجور شده. کیفر یک مریلا زارعی ستودنی دارد که این‌بار زارزدن‌ها و ناله‌هایش مناسب ماجرا از آب درآمده و مصطفی زمانی (یوزارسیفِ سابق) هم با بازی‌اش، تمام نقشه‌های‌مان را در آن شب تماشایِ کیفر، برای یک خنده‌ی اساسی و از تهِ دل توی سینما خنثی کرد، طوری که در انتهایِ ماجرا دوست داشتم به احترام اجرایش کلاه از سر بردارم. کیفر اما بیش‌تر و پیش‌تر از هر نکته‌ی خوب و مثبت، یک فیلم‌نامه‌ی استخوان‌دار و کارشده دارد که این‌روزها نبود آن در سینمای‌مان به‌روشنی احساس می‌شود، فقط ای‌کاش ماجرا آن‌طور پایان نمی‌پذیرفت. به‌نظرم فیلم و فیلم‌نامه هرچه رشته، سرانجام به‌خاطر یک پایان ضعیف، ضربه می‌خورد، تازه بگذریم از این‌که امیر جعفری به‌هیچ‌ عنوان مناسب نقش‌اش نیست و هانیه توسلی هم نمی‌دانم چرا با این گریم- مثل لباس و نحوه‌ی آرایشِ خزِ بهنوش بختیاری در تصویر روی جلد شماره‌ی 33 هفته‌نامه‌ی ایران‌دخت!- در این‌جا ظاهر شده است؟
به‌هرحال کیفر در درآوردن یک داستانِ نوآر با طعم و رنگِ ایرانی، معلوم است که زحمت فراوانی کشیده، شاید بتوان، از این لحاظ البته، آن‌را هم‌ردیف شوکران افخمی قرار داد.

لطفا مزاحم نشوید (محسن عبدالوهاب)
جامعه، ای مجنون‌پرور...
فیلمِ محسن عبدالوهاب، فیلمِ گرم و دل‌پذیری از آب درآمده، فیلم‌نامه سرتاسر (به‌ویژه در اپیزود دوم، مربوط به قصه‌ی آن روحانی) دارای طنزی هوشمندانه است که درآوردن آن توی این فضا و با این خطوط قرمز کار هرکسی نیست. فقط نمی‌دانم مدت زمان فیلم واقعا انقدر کوتاه بود یا طی قصه خیلی به ما خوش گذشت؟ لطفا مزاحم نشوید تِمی مشابه تصادفِ پل هگیس دارد؛ درباره‌ی تراژدیِ انسانی و زبانی‌ای که در یک قوم یا جامعه به‌وجود می‌آید و بنابراین هیچ‌کس نفر دیگر و هم‌چنین نفر بغل دستی او را درک و هضم نخواهد کرد. همه‌ی بازیگران لطفا مزاحم نشوید خوب در نقش‌شان قرارگرفته و خوب جا افتاده‌اند، حامد بهداد هم خوب است، بالاخره او را در نقشی دیدیم که موفق شده خوب آن را کنترل کند. علاوه‌بر همه‌ی این‌هایی که گفتم، لطفا مزاحم نشوید یک پیرمردِ اساسی و بی‌نهایت «شیزو» دارد، پیرمردی البته متفاوت با پیرمردهای دوست‌داشتنی‌ای که روی پرده یا توی تلویزیون‌مان دیده‌ایم، موجودِ غریبی‌ست این پیرمرد؛ عصاره‌ و چکیده‌ی بازنشسته‌ی این جامعه‌ی مجنون‌پرور.

بدرود بغداد (مهدی نادری)
بُمب‌های عاشق
بدرود بغداد را به سفارش هوشنگ گلمکانی و احترام به پیشنهادش دیدم، به‌راستی چه‌قدر همچه فیلمِ خوبِ یک فیلم اولی به چنین سفارشی هم نیاز دارد و هوشنگ گلمکانی چه‌قدر درست و به‌جا این‌کار را انجام داد و باور کنید خیلی‌ها به‌خاطر همین سفارش مکتوب در مجله‌ی فیلم (یا دریافت بازخورد آن) به تماشای بدرود بغداد شتافتند. بگذریم، بدرود بغداد در مجموع فیلمِ قابل قبولی‌ست که مشخص است ایرادهایش به‌خاطر کم‌تجربگی فیلم‌سازش یک‌جوری توی چشم و نخ‌نما شده؛ اغراق در بازی مصطفی زمانی (هم‌چون آل) این‌جا هم گاهی از کنترل فیلم‌ساز خارج می‌شود، آن بازیگران ایرانی در نقش سربازان آمریکایی گاهی به‌شدت اغراق‌آمیز و اصطلاحا «فیلمی» دیالوگ‌های تنظیم‌شده و مکانیکیِ انگلیسی‌شان را با لهجه‌ی خیلی بد ادا می‌کنند. به‌طور کلی نمی‌دانم اصلا چه اجباری بود که کارگردان از بازیگرانِ ایرانی در نقش‌هایی غیر ایرانی استفاده کند و بعد در کمال حیرت، از زیرنویسِ فارسی استفاده کند؟! چرا اصلا از نابازیگرانِ بومی استفاده نشده؟
به‌هرحال بدرود بغداد حاوی لحظه‌هایی ستایش‌آمیزی‌ست که در سینمای ایران تازگی دارد و به این ترتیب، مثل هر فیلم اول خوب‌ساز دیگری باید به امید تماشای کارهای بعدی او نشست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 1:3  توسط نوید غضنفری  | 

کوتاه برای جشنواره‌ی امسال (بخش اول)

تمام فيلم‌های اين دوره‌ی جشنواره‌ی فجر را نتوانستم ببينم، چون عمدا اقدام درست‌وحسابی‌ای برای دريافت کارت سينمای مطبوعات انجام ندادم. بنابراين فقط چند فيلم را که از قبل سفارش شده بود و زير نظر داشتم يا اين‌که در ميانه‌ی جشنواره توسط رفقا و هم‌کاران خبر می‌رسيد که فيلم خوبی‌ست، می‌رفتم و توی صف‌های نه‌چندان شلوغ (اما کلی بی‌نظم) سينماها می‌ايستادم. خلاصه مثل هرسال، برای خودش خاطره‌ای شد. مطالبی که اين‌جا می‌خوانيد مروری کلی و بسيار سريع است روی چند فيلمی که به اين‌ترتيب ديده‌ام، تا بعدها فرصتی پيش آيد و مبسوط درباره‌شان حرف بزنيم.

به‌رنگ ارغوان (ابراهيم حاتمی‌کيا)
زندگیِ ديگران
اين تازه‌ترين اثر به‌نمايش درآمده‌ی حاتمی‌کيا که (5 سال پيش ساخته و توقيف شد) عجيب با شرايطِ حالِ حاضر ما يکسان ازآب درآمده، مشخص است هنوز حاتمی‌کيایی دارد که دغدغه‌های خودش را دارد نه اجتماعی و چيزهای ديگر. ناگفته نماند که در همين به‌رنگ ارغوان نيز آن‌جاهایی که خواسته کمی به نسل جوان (اين‌جا آن جمع دانشجوهای رشته‌ی جنگل‌داری) اين روزگار نزديک شود، باز همان ناتوانی‌های نمايش روی‌ اعصاب به‌نام پدر و دعوت خودنمایی می‌کنند؛ در به‌رنگ ارغوان آن‌جمع دانشجو، معلوم نيست به دانشجوهای کدام دهه‌ی بعد از انقلاب شبيه‌اند، طرز پوش‌شان دهه‌ی 1370 است اما نوع برخورد و حرف‌زدن‌شان دهه‌ی 1360 را به ذهن‌مان می‌آورد، در حالی‌که الان دهه‌ی 1380 است. بازی کورش تهامی در نقش يک دانشجوی ناآرام و البته زخم‌خورده از يک دختر هم‌کلاسی‌اش بسيار آزاردهنده ازآب درآمده و به‌هيچ عنوان نمی‌شود با او هم‌ذات‌پنداری کرد. اما قصه تا دلتان بخواهد حاتمی‌کيایی دارد که توامان «قادر»، «کاشف» و «حبيب» است و هم‌چنين حد فاصل اولين صفت به بعدی‌ها رسيدن را به‌سلامت طی کرده. مهم‌ترين خصيصه‌ی اين قصه‌ی عاشقانه‌ی حاتمی‌کيا، ايجاز و مختصرگویی آن است. نکته‌ای که بدون توجه به هوش و ذکاوت مخاطبانِ پی‌گير سينما، در کم‌تر آثار سينمایی‌مان ديده شده و خواهد شد. حميد فرخ‌نژاد، نقش مامور شهاب 8 را هم‌چون هميشه‌اش بازی کرده و خزر معصومی هم با اجرايش دست‌کم آزارمان نمی‌دهد. موسيقی فردين خلعتبری (که امسال رکوردِ آهنگ‌سازی برای فيلم به‌گمانم زده) بسيار دست‌ودل‌بازانه و گاهی با ول‌خرجی زياد روی تصاوير قرار گرفته، نکته‌ای که البته از مؤلفه‌های اصلی کارهای حاتمی‌کيا هم‌واره بوده و هم‌چنان هست.

طهران، تهران (داريوش مهرجویی، مهدی کرم‌پور)
قايق‌سواری در طهران
اپيزود ساخته‌ی مهرجویی- طهران: روزهای آشنایی- ما را به گوش‌سپردن به صداها و تماشای جلوه‌های روزانه‌ی هميشه‌‌ی تهران دعوت می‌کند، درست به‌مانند ماريا (جولی اندروز) آوای موسيقی/ اشک‌ها و لبخندها که بچه‌های خوش‌سروزبان اما توی چارچوبِ مقررات کاپيتان فون‌تراپ (کريستوفر پلامر) گيرافتاده را يک‌روز (با لباس‌هایی دوخته‌شده از پارچه‌ی پرده‌ی اتاقش!) برمی‌دارد و با خود می‌بردشان تا سرتاسر شهر سالزبورگ (هنوز در دامِ ارتش نازی آلمان نيفتاده) را بچرخند و شادی کنند و برقصند و آواز بخوانند، در اين‌جا هم (صرف نظر از اشاره‌ی مستقيم مهرجویی به اين فيلم) آن خانواده‌ی خوش‌بختِ چهارنفره که سر سال تحويل سقف‌شان نم‌ می‌کشد و می‌ريزد، حکم روح تلطيف‌کننده‌ای هم‌چون ماريا را برای آن جمعِ پر سن‌و‌سال (البته با هم‌کاری و دخالت علی عابدينی، آخ علی جون...) دارند. راستی ديده‌ايد چهره و گريمِ پانته‌آ بهرام توی‌اين قصه، با چه شيطنت خاصی، يک‌جوری آدم را به‌ياد ماريای عزيزِ اشک‌ها و لبخندها می‌اندازد. دلم می‌خواهد به اين اپيزود، جوری نگاه کنم که درست برعکس مهمان مامان است؛ توی آن قصه دونفر مهمان خانواده‌ای کم‌درآمد می‌شوند و آن جمع باصفا و با درآمد کم و از قشر ضعيف جامعه‌‌مان سعی دارند با صفای خود برای مهمانی‌شان آبروداری کنند اما در طهران: روزهای آشنایی جمعی متمول تلاش می‌کنند تا شب عيد خانواده‌ای کم‌درآمد را (نه با ترحم البته) با صفای خود رونق ببخشند. همان‌گونه که دست‌آخر و در مهمان مامان آن خانه برای زوجِ تازه ازدواج کرده‌‌ی مهمان‌شان بساط رخت‌خواب عروس و دامادی پهن می‌کنند، اين جمع متمول و البته سن‌دار نيز اين خانواده را به يک آسايشگاه پنج‌ستاره (هتل!) دعوت می‌کنند. خاطرتان هست که مهرجویی چه زيرکانه تصويری از مراسم عروسی ماريا در اشک‌ها و لبخندها را توی اين اپيزود جا داده است.
حکايت در اپيزود ساخته‌ی کرم‌پور، حکايتِ آشنایی‌ست؛ چند موزيسينِ راکِ نسل ما (البته با سرپرستی بيسيستی که گويا کمی سن و تجربه‌اش بيش‌تر از بقيه است) دارند ساندچِک و تمرين می‌کنند تا برای اجرای‌شان آماده شوند که از سوی مسئولان خبر می‌رسد؛ کنسرت لغو شد. به‌نظر می‌رسد مشکل هيات نظارت، گاف و سوتی‌ای‌ست که درامر گروه (محمد باغبانی) پيش‌تر داده و برای ساززدن توی مهمانی‌ای چيزی، برايش پرونده تشکيل داده‌اند. واقعيت‌اش را هم که بخواهيد مشکل اصلی درامزِ ماجراست. همان‌طور که بيسيستِ گروه (برزو ارجمند که به‌نظرم به‌هيچ‌وجه انتخاب مناسبی برای اجرای همچه نقشی نيست و نخواهد بود، آن‌هم با اين گريم!) دير سرِ تمرين می‌آيد و کی‌بورديست (طناز طباطبایی) می‌گويد: «حالا بدون بيس هم می‌شه زد و تمرين کرد» اما نمی‌توان اين عبارت را به‌راحتی درمورد درامز به‌کار برد. آن‌هم سازی که ريتم و بنيانِ يک گروه راک دستش است. سازی که بعد از انقلاب، بيش‌ترين سوءتفاهم مسئولان را نيز با خود به هم‌راه داشته و هيچ‌گاه نيز با دلی خوش آن‌را روی سن قرار نداده‌اند.
اوايل تابستان پارسال بود که برای هفته‌نامه‌ی همشهری جوان، گفت‌وگویی با عين‌الله کيوان‌شکوه (درامرِ قديمی و کاربلد که اتفاقا سرتمرينِ گروه هومن جاويد برای اجرای سال گذشته‌شان بود) انجام دادم، گفت‌وگوی خوب و جذابی شد، گفت‌وگویی که به‌خاطر تصوير درام، از صفحه‌ی مجله بيرون کشيده شد و دست‌آخر توی ماه‌نامه‌ی خوب نسيم چاپ شد. کيوان‌شکوه (که قيافه‌اش خيلی شبيه چارلی واتس، درامرِ گروه رولينگ استونز است) از خاطرات‌اش با خيلی‌ها گفت، از همه‌ی سوءتفاهم‌ها و سوءتعبيرهای مسئولان گفت، اين‌که به‌خاطر عشق به اين ساز چه مکافاتی کشيده و حالا بايد توی اين سن چه‌طور تمرين کند، از اين گفت که همه‌ی طبل‌های سرودهای انقلابی هم‌زمان با پيروزی انقلاب اسلامی را خودش يک‌تنه زده و حالا هيچ‌کس تره هم برايش خُرد نمی‌کند. پدربزرگ و پيش‌کسوتِ درامرهای ايران برايم گفت که چه‌جور با عشق به وطن و ميهن‌اش در ايران مانده و آن‌موقع که همه ترس ازدست دادن جانشان را داشته‌اند، ايستاده و برای پيروزی انقلاب ساززده. همه‌ی اين‌ها را گفتم تا به اين‌جای حرف‌های استاد برسم که می‌گفت: «وقتی در جامعه‌ای ساز درام/ طبل نباشد، آن جامعه از ريتم می‌اُفتد».
حالا و در تهران: سيمِ آخر بازهم مشکل اصلی همين ساز (هيبتِ اين ساز يا هيات درامر آن؟!) است. سازی که از ابتدا اقبالی در ميان مسئولان و دست‌اندرکاران ما نداشته و نمی‌دانيم چرا. سازی که ريتم و اساس يک گروه راک را نگه می‌دارد. سازی که يک جامعه‌ی چهار يا پنج‌نفره را سرپا نگه می‌دارد. خيال ندارم ونمی‌شود اين‌جا، اپيزود تهران: سيم آخر را نقد و تحليل کرد که فرصت مناسب‌تری می‌خواهد، اين‌که به رفقا و هم‌کارانم ايراد بگيرم که چرا ايده‌ی به اين خوبی و درستی را دو دستی نچسبيده‌اند تا آن‌گونه که سوژه شايستگی‌اش را دارد پروبال بگيرد. اين‌که محمد (باغبانی) عزيز، که سولونوازِ خوب و بی‌تفاوتی‌ست و اين‌را توی فيلمِ کوتاه (و متاسفانه نمايش داده نشده) پويان عسگری- پَر- هم اثبات کرده‌ و می‌دانم خوب به بی‌تفاوتیِ بروبچه‌هایی با سبک زندگی و لايف‌استايل اين‌چنينی آشناست، چرا انقدر در هيات درامر اين گروه پنج‌نفره آرام و قرار ندارد؟ چرا نمايش او توی گروه به‌اندازه‌ی خلوت‌هايش خوب ازآب درنيامده؟ اين‌که چرا مهدی کرم‌پور کمی بيش‌تر وقت نگذاشته تا از رضا يزدانی بازی بهتری بگيرد، چنين جسارتی برای انتخاب يزدانی به‌عنوان بازيگر، قاعدتا فرصت‌گذاشتن بيش‌تری را می‌طلبد. اين‌که چرا واقعا رعنا آزادی‌ور به‌عنوان گيتاريست (آکوستيک) يک گروه راک، گيتار را صحيح توی دستش نگرفته! همه‌ی اين گله‌گذاری‌ها بايد بماند برای وقتی ديگر و البته جایی ديگر. چراکه همان‌طوری که درامرِ عشق سرعتِ و به سيمِ آخر زده‌ی اين گروه راک می‌گويد: «توی سرعت (تو بزرگراه‌های تهرون) همه‌چی کش می‌آد و هيچ‌چی به‌نظر نمی‌رسه».

آل (بهرام بهراميان)
خيلی دوست دارم به‌جهنم بکشانمت!
بعد از تجربه‌ی فيلمِ پرزحمت و تلاشِ آل، به‌نظرم همه‌ی تهيه‌کنندگان سينمایی و فيلم‌سازان بايد غلاف‌کنند و ديگر هيچ‌وقت سراغ ساختن هرگونه فيلم ترسناک نروند. به‌نظر می‌آيد همه‌ی عوامل، از علی معلمِ تهيه‌کننده گرفته تا فرشاد محمدی فيلمبردار، تلاش‌شان را برای خوب ازآب درآوردن اثر کرده‌اند، اما چه فايده که نه مخاطب عمومی سينمای ايران اين‌گونه سينما برايش جذاب است و نه اين‌که آل نکته‌ی دندان‌گيری برای بيننده‌ی اين‌کاره و آشنا با گونه و زيرگونه‌های ترسناک دارد.
عمده‌ايرادهای آل به‌نظرم اين‌هاست؛ انتخاب مصطفی زمانی و آنا نعمتی برای اجرای نقش‌های اصلی، هردو با اغراق‌های بيش از حد در بازی‌شان تکليف مشخص نمی‌کنند که بالاخره داريم يک قسمت از سريال‌های آبکی تلويزيون را تماشا می‌کنيم يا فيلمِ گونه‌ترسناکی که معلم تهيه‌اش کرده (با آن بازی بی‌نقصِ استاد در ابتدای ماجرا به نقش دکتر معالجِ سينا) و امير پوريا بازنويسی فيلم‌نامه‌اش را انجام داده. اين دو بازيگر، مدام در ميان اجراهای سريالی به سبک و سياق تلويزيون‌مان و فيلم‌نامه‌ای که به هرکدام از زيرگونه‌های ترسناک ناخنکی زده، دست‌وپا می‌زنند و همين‌طور غوطه‌ورند و همايون ارشادی هميشگی‌ای که دقيقا مشخص نيست وسط اين ماجرا چه نقشی دارد، او آيا يکی از شخصيت‌های مرموزِ ترسناک‌های آرجنتوست؟
فيلم‌برداری و فضاسازیِ آل خوب (و در بعضی فصل‌ها مثل فصل حمام‌کردن هنگامه حميدزاده با آن پيرزنِ عجيب با نام عجيب‌تر «گلِ سرخ» که اشاره به الهه‌ی باروری در اساطير ارمنی دارد) ازآب درآمده و حيف که در ميان اين ايرادهای گل‌درشتِ فيلم قرار دارد. اما اين‌که به گفته‌ی بعضی‌ها، آل نسخه‌ی ايرانيزه‌شده‌ی فيلم‌های گونه‌ی «جالو» (گونه‌ترسناک‌های درجه‌ی ب ايتاليایی) است، هيچ‌جوری توی کَتم نمی‌رود.

ادامه دارد...

پی‌نوشت: وب‌سايتی که با استفاده از آن عکس‌های اين‌جا را آپ‌لود می‌کنم، در اين برهه‌ی زمانی متاسفانه فيلتر شده، به‌همين خاطر عکس نگذاشتم. جالب است! فيلترينگ‌مان هم برهه‌ای و مقطعی شده ديگر.
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 12:53  توسط نوید غضنفری  | 

روزهای خوش سالزبورگ

این یادداشت (در 2 بخش) را درباره‌ی نقش و جای‌گاه موسیقی در طهران‌تهران نوشته‌ام که چون می‌طلبید، از کامنت‌های یکی از کاربران وب‌سایت موسیقی ما استفاده کرده‌ام و یکهو اینی شد که الان قسمت اولش را برای اپیزودِ اول؛ طهران: روزهای آشنایی ساخته‌ی داریوش مهرجویی و با آهنگ‌سازی بهروز صفاریان، این‌جا می‌خوانید و ادامه‌اش را هم برای اپیزود مهدی کرم‌پور حتما خواهم نوشت:

يکی از کاربرانِ مثل هميشه عجولِ سايت ما (موسيقی ما)، توی يکی از کامنت‌های اخيرِ يکی از خبرهای اين‌روزهای بی‌خبریِ‌ موسيقی که توسط الناز علاقه‌بند- يکی‌از هم‌کاران خوب‌مان در وب‌سايت «موسيقی ما»- تنظيم شده و درباره‌ی آهنگ‌سازی بهروز صفاريان برای اپيزود ساخته‌ی داريوش مهرجویی طهران‌تهران است، نوشته: «عجب نویسنده‌ی باسوادی داشته این مطلب! گذر از موسیقی «سنتی!» و ایرانی به موسیقی پاپ، گویی که پاپ مترادف موسیقی مدرن هست و ایرانی یعنی کهنه! ما که نمی‌فهمیم چرا رنگ صدای سنتور کهنه‌ست و مثلا ویلن نو! شیوه‌ی اردوان کامکار هم بعیده که سنتی باشه!...» و خلاصه الی آخِر. اين کامنت نشانه‌ای‌ست از بحث «داوری» و «قضاوت» در اين روزگارِ مملکت ما؛ داوری‌ای هم‌راه با «گارد» و پراز سوء‌تفاهم. ماجرایی که حدود 2 هفته‌ی پيش هم برای يکی از پاسخ‌های من برای يکی از همين کاربران عجول (متاسفانه) پيش‌آمد. در روزگاری پراز سوءبرداشت سير می‌کنيم و متاسفانه تراژدی «زبان» هم داريم. يعنی «کلام منعقد نشده» و حرف و بحث هضم نشده، هم‌راه با پيش‌زمينه‌ی فکری‌مان دست به داوری و قضاوت می‌زنيم، صدالبته داوری‌ای هم‌راه با کلی سوءتفاهم. اين‌ها را گفتم تا به اين‌جا برسم که از اتفاق پاراگراف آخر آن خبر الناز علاقه‌بند را اين حقير (البته با استفاده از حق سردبيری و چند سال نوشتن مطالب سينمایی‌ام توی مطبوعات) به ته ماجرا اضافه کردم. بله، يعنی آن نويسنده‌ی بی‌سوادی که آن کاربر عزيز فرموده‌اند، بنده‌ام نه خانم علاقه‌بند.
بگذريم. حالا هدفم از يادآوری اين مطلب به‌ظاهر بی‌ربط چه بود؟ خُب، پرواضح است که اصلا اين‌دفعه خيال دارم همان پاراگراف کوتاه در آن خبری که ذکرش رفت را اين‌بار بسط و گسترش بدهم، همين‌که؛ «داریوش مهرجویی درهرکدام از آثارش به‌نحوی به موسیقی (حالا یا از طریق مضمون، یا در موسیقی متن فیلم) بها داده و آخرین فیلم او- سنتوری- اصلا در ستایش موسیقی‌ست (مهرجویی در روزگار جوانی، خود سنتور می‌نواخته). فیلم موزیکالی که به‌نحوی استعاری دوران گذار از موسیقی ایرانی و سنتی به موسیقی گونه‌ی مدرن و پاپ و هم‌چنین تقابل این دو سبک را به‌نمایش می‌گذارد. فیلمی که با هم‌کاری موزیسین‌هایی هم‌چون استاد اردوان کامکار در گونه‌ی موسیقی ایرانی و محسن چاوشی، در عرصه‌ی موسیقی پاپ، شکل گرفت و به نسخه‌ای که الان هست مبدل شد.»
نمی‌دانم کجای اين نوشته می‌گويد؛ «موسيقی سنتی بد و کهنه است و موسيقی پاپ (حالا تو دوست عزيز بخوان مدرن!) خوب و نو»؟! آيا قضيه همان تعجيلِ کاربران و به‌طور کلی نسلِ خوانندگانِ اين روزگار نيست؟ اين فقط يک رويوی خيلی کوتاه درباره‌ی «سنتوری» و آن‌هم نظری کاملا شخصی‌ست (که اتفاقا می‌خواهم الان بيش‌تر بشکافمش) آيا اين فقط يک داوری عجولانه ازسوی کاربر عزيز ما نيست که بی‌حوصله درمورد واژه‌ی «سنتی» گارد گرفته و خودش، ناخودآگاه، عقيده‌ی خودش را زير علامت سؤال برده؟ هنوز هم اعتقاد دارم که سنتوری داريوش مهرجویی يک موزيکال انتزاعی‌ست که به نحوی کاملا استعاری دوران گذارِ موسيقیِ پاپيولارِ سرزمين ما را از گونه‌ی ايرانی به مدرن (که حالا توی اين قصه پاپ است و اصلا بحث ما اين‌جا موسيقی پاپيولار است که زمانی با صدای «ايرج» و کاملا ايرانی بود) را بازگو می‌کند. توی قصه‌ی سنتوری، موزيسين و آوازه‌خوانی داريم به اسم علی بلورچی (بهرام رادان) که دوره‌اش (توی اين قصه به‌خاطر اعتياد و البته در پس قصه به‌خاطر ندادن مجوز به آثارش) يک‌جوری به‌آخر رسيده و قصه‌ی جدایی او از هانيه (همسر و معشوق، به مثابه مخاطب و طرفدارِ دوآتشه‌ی او) روی همين امر پافشاری می‌کند. اصلا مهرجویی توی اين حکايت عاشقانه و البته موزيکال، کليدی به‌ات می‌دهد؛ همين‌که رقيبِ عشقی علی توی اين ماجرا، سيامک خواهانی (ويولنيستِ تکنيکی و مشهورِ يکی از پرطرفدارترين و بادوام‌ترين گروه‌های پاپ بعد از انقلاب؛ گروه آريان) است. سيامک خواهانی‌ای که البته با اين نوع گريم و نحوه‌ی نواختن ويولن‌اش، شمايلی از شادمهر عقيلی را هم به ذهن تماشاگر آشنا به موسيقی اين روزگارمان می‌آورد. اصلا ادعا دارم هانيه (گل‌شيفته فراهانی) مخاطبِ آشنا به موسيقی‌ و حرفه‌ای‌ است که آگاهانه ميان دو سبک موسيقی اين روزگارمان دست‌به‌دست (اصلا نمی‌خواهم بگويم سبک ايرانی، نقش مثبتِ ماجرا و سبک «مدرن» آدم‌بده است!) می‌شود و البته با يک دوره‌ی فشرده‌ی بازسازیِ موزيسينِ «ايرانی‌کار»، دوباره موسيقی و خلاقيت‌اش (اين‌بار البته بسيار غم‌گنانه و درحضور چند مخاطب سرگشته) متبلور می‌شود.
اين اما فقط يک نگاه و برداشت شخصی از داستان سنتوری است که البته دغدغه‌ی هميشگی مهرجویی در تمام آثار او بوده و هست؛ جدال و تقابل ميان سنت و مدرنيسم. نمايشِ دوران گذار يک انسان وابسته به ارزش‌ها و سنت به محيط مدرنِ اطرافش که آگاهانه و البته به جبر زمانه انجام می‌شود.

حالا اما مهرجویی در اين تازه‌ترين اثر خود- طهران‌تهران (اپيزود اول؛ طهران: روزهای آشنایی)- بسيار هوشمندانه و البته سرخوشانه، درست به‌مانند موسيقی سرخوشانه‌ی عنوان‌بندی مهمان مامان و جاهای ديگری از همين اثر کمدی/ فانتزی، موسيقیِ گونه‌ی الکترونيک/ پاپِ ساخته‌ی بهروز صفاريان (يادآورِ هم‌کاری‌هایش با شادمهر عقيلی در اولين آلبوم‌های شادمهر) را روی تصاوير خوش‌آب‌ورنگی از تهران امروز جاری ساخته. مهرجویی در اين قصه‌ی کوتاه، مينی‌مال و خوش‌مزه، ابدا با اين «گذار»ها و گذرهای لعنتی روزگارمان، از اين به آن، کاری ندارد. او همه‌ی اين‌ مؤلفه‌ها و خصيصه‌ها را برای تهرانِ امروز يک‌جا پذيرفته و دارد ما را به گوش‌سپردن به صداها و تماشای جلوه‌هايش دعوت می‌کند، همانند يک‌روز از روزمرگی‌های به‌ظاهر معمولی و عبوس ما در معبرهای تهران.
در کتاب سال مجله‌ی فيلم که درباره‌ی جلوه‌ی تهران در سينمای ايران بود و مطلب «تهران در آثار مهرجویی»‌اش را اين حقير نوشتم، آوردم که تهران (مثلا در ليلا) بستری‌ست برای سرگشتگی‌های همان انسان درکش و قوس سنت و مدرنيسم که سوار بر مرکبی فلزی، توی روزمرگی‌هايش دائم آن‌را جارو می‌کند (يادتان می‌آيد آن فصلی را که ليلا حاتمی و علی مصفا نشسته‌اند توی ماشين و روی پل جردن در خيابان ميرداماد می‌رانند و هی به ساختمان‌های اسکان نزديک و نزديک‌تر می‌شوند و نمایی که از پشت شانه‌هايشان داريم، ساختمان‌ها را دائم مهيب‌تر و ترسناک‌تر نشان می‌دهد) اما حالا و در طهران: روزهای آشنایی مهرجویی دائم ما را به تماشای همين ساختمان‌های به‌ظاهر مهيب که «باغ آيينه»های‌مان را هم اتفاقا پوشانده دعوت می‌کند. خُب، مگر نمی‌گوييم که مهرجویی دارد به تماشای جزئياتِ روزمرگی‌مان دعوت‌مان می‌کند، پس بايد توی اين روزمرگی هم از موسيقیِ روز (البته از جنس خوب و سرخوشانه‌ی آن) اين روزگار استفاده ببرد. موسيقیِ الکترونيک/ پاپِ ساخته‌ی صفاريان در اين اپيزودِ طهران‌تهران، از سولوهای گيتارِ آکوستيکِ شادمهروارِ اواسط دهه‌ی 1370 (يا حتی آهنگ آخر قصه آلبوم شبح بهنام صفاريان) استفاده برده و در آن ميان گاهی نواهای ويولن را روی بستر الکترونيکِ موسيقی فيلم، دل‌برانه، رها ساخته.

گفتم طهران: روزهای آشنایی ما را به گوش‌سپردن به صداها و تماشای جلوه‌های روزانه‌ی هميشه‌اش دعوت می‌کند، درست به‌مانند ماريا (جولی اندروز) آوای موسيقی/ اشک‌ها و لبخندها که بچه‌های خوش‌سروزبان اما توی چارچوبِ مقررات کاپيتان فون‌تراپ (کريستوفر پلامر) گيرافتاده را يک‌روز (با لباس‌هایی دوخته‌شده از پارچه‌ی پرده‌ی اتاقش!) برمی‌دارد و با خود می‌بردشان تا سرتاسر شهر سالزبورگ (هنوز در دامِ ارتش نازی آلمان نيفتاده) را بچرخند و شادی کنند و برقصند و آواز بخوانند، در اين‌جا هم (صرف نظر از اشاره‌ی مستقيم مهرجویی به اين فيلم) آن خانواده‌ی خوش‌بختِ چهارنفره که سر سال تحويل سقف‌شان نم‌ می‌کشد و می‌ريزد، حکم روح تلطيف‌کننده‌ای هم‌چون ماريا را برای آن جمعِ پر سن‌و‌سال (البته با هم‌کاری و دخالت علی عابدينی، آخ علی...) دارند. راستی ديده‌ايد چهره و گريمِ پانته‌آ بهرام توی‌اين قصه، با چه شيطنت خاصی، يک‌جوری آدم را به‌ياد ماريای عزيزِ اشک‌ها و لبخندها می‌اندازد. اين‌جا که جايش نيست اما دلم می‌خواهد به اين اپيزود، جوری نگاه کنم که درست برعکس مهمان مامان است؛ توی آن قصه دونفر مهمان خانواده‌ای کم‌درآمد می‌شوند و آن جمع باصفا و با درآمد کم و از قشر ضعيف جامعه‌‌مان سعی دارند با صفای خود برای مهمانی‌شان آبروداری کنند اما در طهران: روزهای آشنایی جمعی متمول تلاش می‌کنند تا شب عيد خانواده‌ای کم‌درآمد را (نه با ترحم البته) با صفای خود رونق ببخشند. همان‌گونه که دست‌آخر و در مهمان مامان آن خانه برای زوجِ تازه ازدواج کرده‌‌ی مهمان‌شان بساط رخت‌خواب عروس و دامادی پهن می‌کنند، اين جمع متمول و البته سن‌دار نيز اين خانواده را به يک آسايشگاه پنج‌ستاره (هتل!) دعوت می‌کنند. خاطرتان هست که مهرجویی چه زيرکانه تصويری از مراسم عروسی ماريا در اشک‌ها و لبخندها را توی اين اپيزود جا داده است.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 21:53  توسط نوید غضنفری  | 

وعده‌ی ما؛ بولیوی

تولدِ پُل نیومنِ بزرگ (26 ژانویه 1925)

این یادداشت را به مناسبت تولد پل نیومن، برای ایران‌دخت نوشته‌ام، قهرمان/ ضدقهرمان و شمایلی که خیلی چیزها به‌مان داد. بعد از این یادداشت البته، مطلبی را این‌جا گذاشته‌ام که سال پیش به هنگام مرگ‌اش برای مجله‌ی فیلم نوشتم (درباره‌ی خوره‌ی موتور V8 و ماشین‌باز بودن استاد) که سرانجام مشخص شد مناسب احوالات مجله‌ی خوب فیلم نیست و دست‌آخر در ماهنامه‌ی تازه چاپ شد. این 2 مطلب را در سال‌روز تولد پل نیومن، این‌جا بخوانید:

از پارسال که سرانجام آخرین بازمانده‌ی چشم‌آبی دوران کلاسیک سینما هم رفت و حتی سال قبل از آن که در هم‌میهن برایش پرونده‌اى درآوردیم، هرچه مقایسه می‌کنم، بیش‌تر اطمینان حاصل می‌کنم که پل نیومن مناسب‌ترین شمایل و کاراکترِ سینمایی برای مقایسه با نسل ما (موسوم به نسل سومی‌ها) است، حالا از مؤلفه‌ها، آسیب‌شناسی رفتاری و فردگرایی لج‌بازانه‌اش بگیر و بیا تا پوزخندهای سرخوشانه و گاهی طعنه‌آمیزش به این و آن. نیومن، نه به‌مانند یاغی‌ِ بی‌هدف پیش از خود، جیمز دین بود که حتی طاقت تحمل جامه‌ی خود را هم نداشت و همان‌طور که توی عکس‌هایش پیداست، دائما دست‌به‌یقه‌ی خودش نیز می‌شد و نه مثل شمایل‌های بعد از خودش- مثلا آل پاچینو و رابرت دنیرو- آن‌قدر آستانه‌ی فروپاشی پایینی داشت که مرتب پاشنه‌آشیل‌هایش را مقابل همه‌گان فریاد بزند. پل نیومن گذرِ زمان را درست فهمید و آن را بسیار خوب تاب آورد. انگار از همان اوایل دوران بازیگری‌اش می‌دانست كه سرسخت‌ترین دشمن او در این عرصه «زمان» است، این كه بالاخره «پرنده‌ی شیرین جوانی» او نیز روزی پرمی‌كشد، اصلا به همین خاطر آن پوزخند مشهور و سرخوشی همیشگی را چاشنی بازی‌اش می‌كرد. او یک‌جور مرگ‌آگاهی عاقلانه نسبت به زیبایی و جوانی‌اش داشت که نه مثل شمایل‌های قبل از او مهارنشدنی بود و نه مثل بعدی‌ها آن‌ها را فریاد می‌کشید؛ واقعیت‌اش این است که پل نیومن بیش از هر شمایل دیگری در هالیوود، «رؤیای آمریکایی» را به‌تصویر کشید. او با مرگ ناگهانی جیمز دین اسطوره و با گرفتن نقش راکی گرازیانوی او در کسی آن بالا مرا دوست دارد (وایز، 1956) پا به عرصه‌ی سینما گذاشت و از همان ابتدا فهمید که باید دو عنصر فردگرایی و دشت‌های فراخ آمریکا را به هر ترتیب در درآوردن شخصیت‌هایش جدی بگیرد. فردگرایی را لابه‌لای مشت‌هایی که توی رینگِ کسی آن بالا... دریافت کرد و دم نزد جُست و دشت‌های فراخ را یک سال بعد از آن در تابستان گرم و طولانی مارتین ریت و تیرانداز چپ دست پن. توی این یکی که دیگر هردو عنصر را باهم داشت؛ چپ دستی خصیصه‌ی آشکار و راه بی‌انتهای رو به غرب برای یافتن دموکراسی. نیومن طاقتِ مواجهه با عنصر زمان را داشت برای همین بعد از خیانت زنِ زندگی‌اش در گربه روی شیروانی داغ، بعد از عصا به لیوانِ نوشیدنی توی دستش متکی بود و با پوزخندی طعنه‌آمیز به آن نگاه می‌کرد. او به همین ترتیب در هاد اصرار زیادی به از بین بردن ارزش‌های سنتی پدرش نداشت، هم‌چنان که در اومبره/ مرد اصرار چندانی نداشت قهرمان باشد، اما موقع نمایش لجاجت و سرتقی فردگرایی و آزادی‌خواهی که می‌رسید، رودست نداشت؛ به همین خاطر در لوکِ خوش‌دستِ رُزِنبرگ حاضر شد 50 عدد تخم مرغ را یک‌جا و تا سرحد مرگ بخورد و زیر مشت و لگدهای دراگلاین غول‌پیکر بچه‌پرروبازی دربیاورد و خلاصه کارهایی کند که هی به‌خاطرشان، دائم برش دارند و ببرندش توی «قوطی».


برای اسطوره‌ی چشم‌آبی‌ای که به 2 چیز بسیار عشق می‌ورزید؛ همسرش و صدای موتور 8 سیلندر
رستگاری با صدای موتور هشت سیلندر!

عكس و تصویرهای زیادی از پل نیومن، توی میدان‌های مسابقات رسمی اتومبیل‌رانی و در كنارِ انواع ماشین‌های قدرتمند (Muscle Car) مسابقه‌ای، از دوران میان‌سالی تا پیری‌اش موجود است. توی یكی از مشهورترین آن‌ها كه متعلق به سری مسابقات «ترانس- ام» (Trans American) است، او را در حالی می‌بینیم كه دارد به سبك و سیاقِ راننده‌های حرفه‌ای اتومبیل‌رانی، از پنجره سوارِ داتسن‌اش می‌شود، فورا به‌یاد جایی از پیروزی (جیمز گلدستون، 1969) می‌افتیم كه فرانك كاپوا (نیومن) دارد به فرزند خوانده‌اش- چارلی (ریچارد توماس)- یاد می‌دهد كه چه‌طوری باید سوار ماشین‌های غول‌پیكرِ مسابقات بشود؛ «اونا درای ماشین رو جوش می‌دن كه توی سرعت‌های بالا پرت نشی بیرون و برای همین باید از پنجره بری تو ماشین». و باز بی‌درنگ یاد فصل دیگری از فیلم می‌اُفتیم كه الورا (جوان وودوارد) در جواب فرانك كه دارد از روزمرگی ملال‌انگیزش حرف می‌زند؛ «من دائم روی ماشین‌ها كار می‌كنم، می‌خورم، می‌خوابم و پا می‌شم و دوباره رو ماشین‌ها كار می‌كنم»، می‌گوید؛ «خوش به حالت فرانك، می‌شینی تو ماشین، در حالی كه دور و ورت رو دستگاه‌ها و پیچ و مهره‌ها گرفته، به‌قدری چیز اطرافت هست كه نمی‌تونی جم بخوری، آدم اون تو خودش رو در امان حس می‌كنه» (نقل از نسخه دوبله به فارسی، نسخه اصلی را متأسفانه نگارنده ندیده) و درست همین جاست كه فرانك یكی از همان عبارت‌های رها و اصیل نیومنی (و البته درخشان‌ترین جمله سرتاسر فیلم كم‌رمق گلدستون) را به‌زبان می‌آورد؛ «آدم باس به یه چیزی اعتماد بكنه، چه بهتر كه اون جا، جایی كه می‌شینه باشه».
این هم از نكات جالب و بسیار عجیب، از نوع نیومنی است كه بین تمام نقش‌هایی كه بازی كرده و ما با آن‌ها خاطره داریم، آن‌قدر زندگی شخصی و خصوصی‌اش ملهم از شخصیت فرانك كاپوا در فیلم نه چندان موفق و خاطره‌برانگیز پیروزی‌ست. ماجرای راننده‌ای موفق و حرفه‌ای كه همواره نیاز دارد برنده‌ی میدان باشد و خب ما مطابق عادت می‌دانیم كه واژه‌ی «برنده» برای چهره‌ی شكننده و آسیب‌پذیر نیومن بسیار سنگین به‌نظر می‌رسید و دقیقا برای پنهان كردن همین نقطه ضعف‌اش، هیچ‌وقت چشم در چشم طرف مقابل نمی‌دوخت، از یك طرف فرانك دائما خود را برای شركت كردن در مسابقات اتومبیل‌رانی آماده می‌كند و از صبح تا شب صدای موتور هشت سیلندر (V8) به خورد خود می‌دهد، غافل از این كه از سوی دیگر دارد بخش مهمی از زندگی خصوصی‌اش را می‌بازد و لو (رابرت واگنر)- دوست و رقیب اصلی فرانك در مسابقات- به حریم شخصی‌اش دست درازی می‌كند. اما فرانك كه بعد از گشت‌و‌گذار سرخوشانه‌ای با فوردِ تاندِر بِردِ مشكی‌اش (یك بار نیومن به‌عنوان كادوی روز زن، وودوارد را با ماشین‌اش برداشته و دو ساعت متوالی اطراف وست پورت و كانكتیكات گردانده و جاهایی كه وودوارد ندیده را به‌اش نشان داده) به متل محل اقامت‌شان در ایندیانا‌پلیس می‌آید و با خیانت همسر مواجه می‌شود، باز هم مطابق آن‌چه از نیومن انتظار داریم (مشابه بریك در گربه روی شیروانیِ داغ و لوك در لوكِ خوش‌دست) خاموش می‌ماند و اصلا دم نمی‌زند. تازه وقتی وسایل‌اش را از توی آن متل لعنتی جمع می‌كند كه برود، گوشه پیشانی بلندش محكم به سقف همان فورد تاندر برد مشكی می‌خورد تا باز به‌اش یادآوری كند كه در هر حال او یك بازنده‌ی بالفطره است. اما او به میدان مسابقه برمی‌گردد تا هرچه بیش‌تر صدای موتور هشت سیلندر دریافت كند. سرخوشانه‌ترین عیش‌هایش، لحظه‌هایی‌ست كه سوار بر مركب، خیال دارد از مهلكه (كه معمولا زادگاه یا خانه‌اش است) فرار كند. حالا یا مثل بریك در گربه روی شیروانیِ داغ همان ابتدای داستان با فورد قدیمی‌اش به زمین فوتبال می‌رود و آن طور پایش را به شكستن می‌دهد، یا مثل هاد بنون در هاد به هر بهانه‌ای سوار كادیلاك خوشگل‌اش می‌شود تا فقط از مسائل خانه‌ی پدری‌اش دور باشد، و گاهی هم كه مثل چنس وین در پرنده‌ی شیرین جوانی باز هم با كادیلاك عظیم‌الجثه و این‌بار هم‌راه با یك ستاره‌ی افول كرده و دائم‌الخمر (جرالدین پیج) به زادگاه‌اش برمی‌گردد، تاوان‌اش را حسابی پس می‌دهد.

همان‌طور كه می‌دانیم و بارها گفته شده، پل نیومن بعد از تمرین‌ها و آموزش‌های جدی‌اش برای بازی در نقش فرانك كاپوا است كه به‌صورت حرفه‌ای به مسابقات رسمی و معتبر اتومبیل‌رانی (مثل مسابقات معتبر دیتونا و مسابقات حرفه‌ای 24 ساعته‌ی لومان كه اصلا در دوره‌ی 1979، پل نیومن جزو تیم دیك باربر بود و آن‌ها مقام دوم را كسب كردند) روی می‌آورد. نیومن هم درست مثل فرانك (كاش این فیلم نیومن به بدی پیروزی نبود!) در می‌یابد كه بهترین روش برای فرار از روزگارِ عبوس و مدرنِ دهه‌ی 1970، پناه‌بردن و مخفی‌شدن، لابه‌لای پیچ‌و‌مهره‌ها و آهن‌پاره‌هاست. مركبی فلزی و از جنس روزگارِ مدرن كه حتی راه دررویی ندارد و اگر زمانی گیرافتادی باید جانت را از پنجره‌اش برداری و فرار كنی.
عشق پرشور نیومن به سرعت و دنیای آهن‌پاره و موتور پرحجم، حتی از نوع و جنسِ گرایش استیو مك‌كویین (اسطوره‌ی چشم‌آبی دیگر همان سال ها) هم نبود. مك‌كویین (با نهایت احترام) فقط به دنبال نمایش‌دادنِ سرعت بود، نه این كه شور و جنون رانندگی و سرعت نداشته باشد، كه بیش‌تر به جنبه‌ی نمایشی آن عشق می‌ورزید، ماجرای اصرارهای او به پیتر ییتس برای اجرای شخصی و بدون بدل او در فصل ماندگار و خاطره‌برانگیز تعقیب و گریزِ بولیت در خیابان‌های سَن‌فرانسیسكو، دیگر شهره‌ی عام و خاص است. اما به هرحال این گونه جنون، به اندازه‌ی نیومن زندگی خصوصی‌اش را تحت تأثیر قرار نداد. نیومن این نوع زندگی را هم‌چون یك سبك و مكتب (Life Style) برگزید و تا به انتها به آن وفادار ماند. انگار كه مشابه بیش‌تر نقش‌هایش، آن را مأمنی برای ادامه‌دادن یافته بود. هم‌چنان كه وقتی از پل نیومن می‌پرسند چرا ازدواجِ مثال زدنی‌اش با وودوارد انقدر دوام آورده، بلافاصله با تیزهوشی می‌گوید؛ «طرف‌های ما چیزی كه خراب می‌شود را نمی‌اندازند دور، درست‌اش می‌كنند»، فرانك كاپوا، رِیسِر حرفه‌ای نیز می‌داند كه باید طوری با خود و زندگی خصوصی‌اش كنار بیاید، همان‌طوری كه در انتهای ماجرا دوباره پیش النور- همسرش- برمی‌گردد. دقیقا به همین خاطر وقتی می‌بینیم پل نیومن در جایی گفته كه بیش‌تر از هر چیزی در زندگی‌اش صدای موتور هشت سیلندر (V8) را دوست داشته، می‌مانیم كه استاد واقعا مجذوب آن بوده یا درپی پادزهر و راه‌حلی اساسی برای گذراندن روزگاری كه دیگر تاب و توان جذابیت‌های طنازانه و كلاسیك‌اش را ندارد، به این صدای گوش‌نواز رسیده است.




+ نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 23:52  توسط نوید غضنفری  | 

خدایا مطربان را انگبین ده

کسی از گربه‌های ایرونی خبر نداره، آخرین ساخته‌ی بهمن قبادی، راجع به موسیقی زیرزمینی حال حاضر مملکت‌مان و گروه‌های مربوط به آن را دیدم. آدم این‌جور موقع‌ها کاملا آچمز می‌شود؛ فیلم آن‌قدر که باید خوب نیست تا آن‌را تا آن‌جا که باید به چنگ و دندانت بگیری و از طرف دیگر سوژه آن‌قدر منزه و قابل ستایش هست که چیزی جلودارت شود و دل‌ات نیاید به زمین‌اش بزنی. اگر هم که (مثل من) از نزدیک با همچه آدم‌ها و لایف‌استایلی آشنا باشی که دیگر یک‌طوری می‌شود حدیث نفس‌ات، اگر کمی، ذره‌ای بی‌راه بگویی، به این می‌ماند که بخواهی یک فیلم مستند خانوادگی و پر از خاطره را بنشینی و حالا از لحاظ زیبایی‌شناختی مثلا یا هزارویک چیز دیگر، موشکافانه نقد کنی. نمی‌شود خُب، نمی‌توانی.
آخرین ساخته‌ی بهمن قبادی (که من هیچ موضعی نسبت به‌اش ندارم چون نه فیلم‌های دیگرش را دیده‌ام و نه می‌شناسمش)، راجع‌به یک‌سری از گربه‌های ایرانی‌ست که برای کوک کردن و استارت‌زدن سازهای‌شان اگر لازم باشد از روی بام هم می‌پرند اما از اتفاق و برخلاف آن‌چه شایعه شده، هرگز هفت تا جان ندارند. آن‌ها نهایت مثل آن گربه‌ی حامد (که مش دیوید قبل از به‌دام افتادن فرستادش آن‌طرف) پلاتین می‌گذارند توی لگن خود و چون نمی‌توانند (یا نمی‌گذارندشان) بیافرینند و خلق کنند، با نگه‌داری از یک‌سری بچه‌گربه‌ی دیگر (به مثابه کاوِر کردنِ ترانه‌های دیگران) توی پستوهای خانه‌های‌شان، فقط خیال می‌کنند که مفیدند و آبستنِ آهنگِ زندگی. آن‌ها شاید اشرافی باشند و لای پنبه بزرگ شده باشند (آن‌چنان که اشکان و نگارِ این قصه نیز هستند و قبادی چه خوب نمایی همان ابتدا، روی بام خانه و برفراز تهران بزرگ از آن دو گرفته که آدم را سریع به نورانی‌های پاریس انیمیشن گربه‌های اشرافی پرتاب می‌کند) اما قدرِ هم‌سازی‌ها و هم‌نوازی‌ها و خلاصه رفاقت‌های دورانِ زاغه‌ها را نیز می‌دانند؛ آن‌ها درست به‌مانند گربه‌های اشرافی (با این تفاوت که این‌جا حامد بهداد- با تمام اغراق‌ها و شلنگ‌تخته انداختن‌های به‌نظرم کمی لوس‌اش- در نقش موسیو اومالیِ گربه ظاهر شده) خوب می‌دانند که اگر بخواهند جمع‌شان جمع شود و سازشان کوک، باید توی آن مخروبه‌های متروک و آکوستیک (و گاهی حتی توی طویله و گاوداری) تمرین کنند و تازه حساب تمام بلوف‌ها، پرحرفی‌ها و خالی‌بستن‌های رفیق خون‌گرم جنوب‌شهری و زاغه‌نشینِ خود (نادر/ تامس اومالی) را از خوش‌قلبی‌ و خوش‌قولی‌اش سوا کنند. این گربه‌های اشرافی (باوجود انتخاب همین سبکِ کم‌یابِ ایندی راک/ راکِ مستقل برای گونه‌ی موسیقی‌شان) دریافته‌اند که برای جمع‌بودن جمع و گرم بودن محفل دوستانه‌شان، باید هم‌راه با رفقای «مطرب» دوره‌گردشان، انقدر توی آن ساختمان‌های متروک، دورِهمی و لابد هم‌راه با یک صندوق انرژی‌زا همان‌طوری که آرش، درامر گروه The Free Keys می‌گوید (به‌راستی چه‌کسی پیش از این، از وجود همچه گروهی خبر داشت؟) بزنند و بخوانند که مثل اُوردوز اجرایِ سبک جَزِ گربه‌های خیابان‌گرد اما بامرامِ گربه‌های اشرافی، طبقه‌های ساختمان یکی‌یکی، به‌خاطر رقص و پای‌کوبی رفقا خراب شود و فروبریزد و دست‌آخر جمع رفقا، سرمست از یک اجرای پرشور، با سازهایی نابودشده در وسط شب، توی خیابان‌های شهرمان راه بیفتند و هم‌چنان بزنند و بخوانند و...بزنند و بخوانند و...

پی‌نوشت: دیدید؟ فیلم جزو آن‌دسته آثاری‌ست که توی رودربایستی با خودت قرارت می‌دهد. اصولا طی تماشای این‌گونه فیلم‌ها چیزی در درون‌ات به موازات قصه و داستان به‌پیش می‌راندت. کسی از گربه‌های ایرونی خبر نداره‌ی قبادی ایراد کم ندارد؛ فیلم‌نامه هیچ‌گونه چفت و بست درست و درمانی ندارد، فیلم یک بهداد دارد که نمی‌دانم چرا به دید خیلی‌ها شیرین و جذاب آمده اما با نهایت احترام بسیار کنترل‌نشده و روی اعصاب است، از همه مهم‌تر؛ فیلم پر است از دیالوگ‌های لوس، بی‌جان و بی‌مایه و...اما هرچه که نباشد برای موسیقی مهجور و کتک‌خورده‌ی این مرز و بوم است. موسیقی‌ای که هنوز راه مانده تا شنیده‌شدن‌اش. و چه‌قدر احساس غرور می‌کنیم وقتی صدای «آسمانی» رعنا فرحان (در حالی‌که چهره‌ی وکالیست زن معلوم نیست) را روی تصاویر کلیپ‌گونه‌ای از زنان و دختران همیشه و هرروزمان می‌بینیم که به سبک جَز- بلوز می‌خواند:

خدایا مطربان را انگبین ده               برای ضرب دستی آهنین ده
چو دست و پای وقف عشق کردند    توهم‌شان دست و پای راستین ده
چو پرکردند گوش ما ز پیغام             توشان صد چشم بخت شاه‌بین ده
کبوتروار نالانند در عشق                 توشان از لطف خود برج حصین ده
ز مدح و آفرینت هوش‌ها را              چو خوش کردند هم‌شان آفرین ده
جگرها را ز نغمه آب دادند               ز کوثرشان توهم ماء معین ده
خَمُش کردم کریما حاجتت نیست     که گویندت چنان بخش و چنین ده

(دیوان شمس مولوی- حدود 700 سال پیش!)
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 0:58  توسط نوید غضنفری  |