کوتاه برای جشنوارهی امسال (بخش دوم)
کیفر (حسن فتحی)
تنگنا
بهترینِ جشنوارهی امسال، در میان همین چند فیلمی که دیدم و به گواه چند نفر از رفقا که تقریبا همهی فیلمها را دیدهاند، بهترینِ جشنواره. تازهترین اثر فتحی یک ادای دین تمامعیار است به سینمای گونهی داستانی و قصهگو. یک فیلمنوآر و فیلمفارسی توامان که برخلاف آن چیزی که به نظر میرسد، این تلفیق آزار که نمیدهد هیچ، خیلی هم درست با هم جفتوجور شده. کیفر یک مریلا زارعی ستودنی دارد که اینبار زارزدنها و نالههایش مناسب ماجرا از آب درآمده و مصطفی زمانی (یوزارسیفِ سابق) هم با بازیاش، تمام نقشههایمان را در آن شب تماشایِ کیفر، برای یک خندهی اساسی و از تهِ دل توی سینما خنثی کرد، طوری که در انتهایِ ماجرا دوست داشتم به احترام اجرایش کلاه از سر بردارم. کیفر اما بیشتر و پیشتر از هر نکتهی خوب و مثبت، یک فیلمنامهی استخواندار و کارشده دارد که اینروزها نبود آن در سینمایمان بهروشنی احساس میشود، فقط ایکاش ماجرا آنطور پایان نمیپذیرفت. بهنظرم فیلم و فیلمنامه هرچه رشته، سرانجام بهخاطر یک پایان ضعیف، ضربه میخورد، تازه بگذریم از اینکه امیر جعفری بههیچ عنوان مناسب نقشاش نیست و هانیه توسلی هم نمیدانم چرا با این گریم- مثل لباس و نحوهی آرایشِ خزِ بهنوش بختیاری در تصویر روی جلد شمارهی 33 هفتهنامهی ایراندخت!- در اینجا ظاهر شده است؟
بههرحال کیفر در درآوردن یک داستانِ نوآر با طعم و رنگِ ایرانی، معلوم است که زحمت فراوانی کشیده، شاید بتوان، از این لحاظ البته، آنرا همردیف شوکران افخمی قرار داد.
لطفا مزاحم نشوید (محسن عبدالوهاب)
جامعه، ای مجنونپرور...
فیلمِ محسن عبدالوهاب، فیلمِ گرم و دلپذیری از آب درآمده، فیلمنامه سرتاسر (بهویژه در اپیزود دوم، مربوط به قصهی آن روحانی) دارای طنزی هوشمندانه است که درآوردن آن توی این فضا و با این خطوط قرمز کار هرکسی نیست. فقط نمیدانم مدت زمان فیلم واقعا انقدر کوتاه بود یا طی قصه خیلی به ما خوش گذشت؟ لطفا مزاحم نشوید تِمی مشابه تصادفِ پل هگیس دارد؛ دربارهی تراژدیِ انسانی و زبانیای که در یک قوم یا جامعه بهوجود میآید و بنابراین هیچکس نفر دیگر و همچنین نفر بغل دستی او را درک و هضم نخواهد کرد. همهی بازیگران لطفا مزاحم نشوید خوب در نقششان قرارگرفته و خوب جا افتادهاند، حامد بهداد هم خوب است، بالاخره او را در نقشی دیدیم که موفق شده خوب آن را کنترل کند. علاوهبر همهی اینهایی که گفتم، لطفا مزاحم نشوید یک پیرمردِ اساسی و بینهایت «شیزو» دارد، پیرمردی البته متفاوت با پیرمردهای دوستداشتنیای که روی پرده یا توی تلویزیونمان دیدهایم، موجودِ غریبیست این پیرمرد؛ عصاره و چکیدهی بازنشستهی این جامعهی مجنونپرور.
بدرود بغداد (مهدی نادری)
بُمبهای عاشق
بدرود بغداد را به سفارش هوشنگ گلمکانی و احترام به پیشنهادش دیدم، بهراستی چهقدر همچه فیلمِ خوبِ یک فیلم اولی به چنین سفارشی هم نیاز دارد و هوشنگ گلمکانی چهقدر درست و بهجا اینکار را انجام داد و باور کنید خیلیها بهخاطر همین سفارش مکتوب در مجلهی فیلم (یا دریافت بازخورد آن) به تماشای بدرود بغداد شتافتند. بگذریم، بدرود بغداد در مجموع فیلمِ قابل قبولیست که مشخص است ایرادهایش بهخاطر کمتجربگی فیلمسازش یکجوری توی چشم و نخنما شده؛ اغراق در بازی مصطفی زمانی (همچون آل) اینجا هم گاهی از کنترل فیلمساز خارج میشود، آن بازیگران ایرانی در نقش سربازان آمریکایی گاهی بهشدت اغراقآمیز و اصطلاحا «فیلمی» دیالوگهای تنظیمشده و مکانیکیِ انگلیسیشان را با لهجهی خیلی بد ادا میکنند. بهطور کلی نمیدانم اصلا چه اجباری بود که کارگردان از بازیگرانِ ایرانی در نقشهایی غیر ایرانی استفاده کند و بعد در کمال حیرت، از زیرنویسِ فارسی استفاده کند؟! چرا اصلا از نابازیگرانِ بومی استفاده نشده؟
بههرحال بدرود بغداد حاوی لحظههایی ستایشآمیزیست که در سینمای ایران تازگی دارد و به این ترتیب، مثل هر فیلم اول خوبساز دیگری باید به امید تماشای کارهای بعدی او نشست.
تنگنا
بهترینِ جشنوارهی امسال، در میان همین چند فیلمی که دیدم و به گواه چند نفر از رفقا که تقریبا همهی فیلمها را دیدهاند، بهترینِ جشنواره. تازهترین اثر فتحی یک ادای دین تمامعیار است به سینمای گونهی داستانی و قصهگو. یک فیلمنوآر و فیلمفارسی توامان که برخلاف آن چیزی که به نظر میرسد، این تلفیق آزار که نمیدهد هیچ، خیلی هم درست با هم جفتوجور شده. کیفر یک مریلا زارعی ستودنی دارد که اینبار زارزدنها و نالههایش مناسب ماجرا از آب درآمده و مصطفی زمانی (یوزارسیفِ سابق) هم با بازیاش، تمام نقشههایمان را در آن شب تماشایِ کیفر، برای یک خندهی اساسی و از تهِ دل توی سینما خنثی کرد، طوری که در انتهایِ ماجرا دوست داشتم به احترام اجرایش کلاه از سر بردارم. کیفر اما بیشتر و پیشتر از هر نکتهی خوب و مثبت، یک فیلمنامهی استخواندار و کارشده دارد که اینروزها نبود آن در سینمایمان بهروشنی احساس میشود، فقط ایکاش ماجرا آنطور پایان نمیپذیرفت. بهنظرم فیلم و فیلمنامه هرچه رشته، سرانجام بهخاطر یک پایان ضعیف، ضربه میخورد، تازه بگذریم از اینکه امیر جعفری بههیچ عنوان مناسب نقشاش نیست و هانیه توسلی هم نمیدانم چرا با این گریم- مثل لباس و نحوهی آرایشِ خزِ بهنوش بختیاری در تصویر روی جلد شمارهی 33 هفتهنامهی ایراندخت!- در اینجا ظاهر شده است؟
بههرحال کیفر در درآوردن یک داستانِ نوآر با طعم و رنگِ ایرانی، معلوم است که زحمت فراوانی کشیده، شاید بتوان، از این لحاظ البته، آنرا همردیف شوکران افخمی قرار داد.
لطفا مزاحم نشوید (محسن عبدالوهاب)
جامعه، ای مجنونپرور...
فیلمِ محسن عبدالوهاب، فیلمِ گرم و دلپذیری از آب درآمده، فیلمنامه سرتاسر (بهویژه در اپیزود دوم، مربوط به قصهی آن روحانی) دارای طنزی هوشمندانه است که درآوردن آن توی این فضا و با این خطوط قرمز کار هرکسی نیست. فقط نمیدانم مدت زمان فیلم واقعا انقدر کوتاه بود یا طی قصه خیلی به ما خوش گذشت؟ لطفا مزاحم نشوید تِمی مشابه تصادفِ پل هگیس دارد؛ دربارهی تراژدیِ انسانی و زبانیای که در یک قوم یا جامعه بهوجود میآید و بنابراین هیچکس نفر دیگر و همچنین نفر بغل دستی او را درک و هضم نخواهد کرد. همهی بازیگران لطفا مزاحم نشوید خوب در نقششان قرارگرفته و خوب جا افتادهاند، حامد بهداد هم خوب است، بالاخره او را در نقشی دیدیم که موفق شده خوب آن را کنترل کند. علاوهبر همهی اینهایی که گفتم، لطفا مزاحم نشوید یک پیرمردِ اساسی و بینهایت «شیزو» دارد، پیرمردی البته متفاوت با پیرمردهای دوستداشتنیای که روی پرده یا توی تلویزیونمان دیدهایم، موجودِ غریبیست این پیرمرد؛ عصاره و چکیدهی بازنشستهی این جامعهی مجنونپرور.
بدرود بغداد (مهدی نادری)
بُمبهای عاشق
بدرود بغداد را به سفارش هوشنگ گلمکانی و احترام به پیشنهادش دیدم، بهراستی چهقدر همچه فیلمِ خوبِ یک فیلم اولی به چنین سفارشی هم نیاز دارد و هوشنگ گلمکانی چهقدر درست و بهجا اینکار را انجام داد و باور کنید خیلیها بهخاطر همین سفارش مکتوب در مجلهی فیلم (یا دریافت بازخورد آن) به تماشای بدرود بغداد شتافتند. بگذریم، بدرود بغداد در مجموع فیلمِ قابل قبولیست که مشخص است ایرادهایش بهخاطر کمتجربگی فیلمسازش یکجوری توی چشم و نخنما شده؛ اغراق در بازی مصطفی زمانی (همچون آل) اینجا هم گاهی از کنترل فیلمساز خارج میشود، آن بازیگران ایرانی در نقش سربازان آمریکایی گاهی بهشدت اغراقآمیز و اصطلاحا «فیلمی» دیالوگهای تنظیمشده و مکانیکیِ انگلیسیشان را با لهجهی خیلی بد ادا میکنند. بهطور کلی نمیدانم اصلا چه اجباری بود که کارگردان از بازیگرانِ ایرانی در نقشهایی غیر ایرانی استفاده کند و بعد در کمال حیرت، از زیرنویسِ فارسی استفاده کند؟! چرا اصلا از نابازیگرانِ بومی استفاده نشده؟
بههرحال بدرود بغداد حاوی لحظههایی ستایشآمیزیست که در سینمای ایران تازگی دارد و به این ترتیب، مثل هر فیلم اول خوبساز دیگری باید به امید تماشای کارهای بعدی او نشست.
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 1:3  توسط نوید غضنفری
|

يکی از کاربرانِ مثل هميشه عجولِ سايت ما (موسيقی ما)، توی يکی از کامنتهای اخيرِ يکی از خبرهای اينروزهای بیخبریِ موسيقی که توسط الناز علاقهبند- يکیاز همکاران خوبمان در وبسايت «موسيقی ما»- تنظيم شده و دربارهی آهنگسازی بهروز صفاريان برای اپيزود ساختهی داريوش مهرجویی طهرانتهران است، نوشته: «عجب نویسندهی باسوادی داشته این مطلب! گذر از موسیقی «سنتی!» و ایرانی به موسیقی پاپ، گویی که پاپ مترادف موسیقی مدرن هست و ایرانی یعنی کهنه! ما که نمیفهمیم چرا رنگ صدای سنتور کهنهست و مثلا ویلن نو! شیوهی اردوان کامکار هم بعیده که سنتی باشه!...» و خلاصه الی آخِر. اين کامنت نشانهایست از بحث «داوری» و «قضاوت» در اين روزگارِ مملکت ما؛ داوریای همراه با «گارد» و پراز سوءتفاهم. ماجرایی که حدود 2 هفتهی پيش هم برای يکی از پاسخهای من برای يکی از همين کاربران عجول (متاسفانه) پيشآمد. در روزگاری پراز سوءبرداشت سير میکنيم و متاسفانه تراژدی «زبان» هم داريم. يعنی «کلام منعقد نشده» و حرف و بحث هضم نشده، همراه با پيشزمينهی فکریمان دست به داوری و قضاوت میزنيم، صدالبته داوریای همراه با کلی سوءتفاهم. اينها را گفتم تا به اينجا برسم که از اتفاق پاراگراف آخر آن خبر الناز علاقهبند را اين حقير (البته با استفاده از حق سردبيری و چند سال نوشتن مطالب سينماییام توی مطبوعات) به ته ماجرا اضافه کردم. بله، يعنی آن نويسندهی بیسوادی که آن کاربر عزيز فرمودهاند، بندهام نه خانم علاقهبند.
سرزمين ما را از گونهی ايرانی به مدرن (که حالا توی اين قصه پاپ است و اصلا بحث ما اينجا موسيقی پاپيولار است که زمانی با صدای «ايرج» و کاملا ايرانی بود) را بازگو میکند. توی قصهی سنتوری، موزيسين و آوازهخوانی داريم به اسم علی بلورچی (بهرام رادان) که دورهاش (توی اين قصه بهخاطر اعتياد و البته در پس قصه بهخاطر ندادن مجوز به آثارش) يکجوری بهآخر رسيده و قصهی جدایی او از هانيه (همسر و معشوق، به مثابه مخاطب و طرفدارِ دوآتشهی او) روی همين امر پافشاری میکند. اصلا مهرجویی توی اين حکايت عاشقانه و البته موزيکال، کليدی بهات میدهد؛ همينکه رقيبِ عشقی علی توی اين ماجرا، سيامک خواهانی (ويولنيستِ تکنيکی و مشهورِ يکی از پرطرفدارترين و بادوامترين گروههای پاپ بعد از انقلاب؛ گروه آريان) است. سيامک خواهانیای که البته با اين نوع گريم و نحوهی نواختن ويولناش، شمايلی از شادمهر عقيلی را هم به ذهن تماشاگر آشنا به موسيقی اين روزگارمان میآورد. اصلا ادعا دارم هانيه (گلشيفته فراهانی) مخاطبِ آشنا به موسيقی و حرفهای است که آگاهانه ميان دو سبک موسيقی اين روزگارمان دستبهدست (اصلا نمیخواهم بگويم سبک ايرانی، نقش مثبتِ ماجرا و سبک «مدرن» آدمبده است!) میشود و البته با يک دورهی فشردهی بازسازیِ موزيسينِ «ايرانیکار»، دوباره موسيقی و خلاقيتاش (اينبار البته بسيار غمگنانه و درحضور چند مخاطب سرگشته) متبلور میشود.
عكس و تصویرهای زیادی از پل نیومن، توی میدانهای مسابقات رسمی اتومبیلرانی و در كنارِ انواع ماشینهای قدرتمند (Muscle Car) مسابقهای، از دوران میانسالی تا پیریاش موجود است. توی یكی از مشهورترین آنها كه متعلق به سری مسابقات «ترانس- ام» (Trans American) است، او را در حالی میبینیم كه دارد به سبك و سیاقِ رانندههای حرفهای اتومبیلرانی، از پنجره سوارِ داتسناش میشود، فورا بهیاد جایی از پیروزی (جیمز گلدستون، 1969) میافتیم كه فرانك كاپوا (نیومن) دارد به فرزند خواندهاش- چارلی (ریچارد توماس)- یاد میدهد كه چهطوری باید سوار ماشینهای غولپیكرِ مسابقات بشود؛ «اونا درای ماشین رو جوش میدن كه توی سرعتهای بالا پرت نشی بیرون و برای همین باید از پنجره بری تو ماشین». و باز بیدرنگ یاد فصل دیگری از فیلم میاُفتیم كه الورا (جوان وودوارد) در جواب فرانك كه دارد از روزمرگی ملالانگیزش حرف میزند؛ «من دائم روی ماشینها كار میكنم، میخورم، میخوابم و پا میشم و دوباره رو ماشینها كار میكنم»، میگوید؛ «خوش به حالت فرانك، میشینی تو ماشین، در حالی كه دور و ورت رو دستگاهها و پیچ و مهرهها گرفته، بهقدری چیز اطرافت هست كه نمیتونی جم بخوری، آدم اون تو خودش رو در امان حس میكنه» (نقل از نسخه دوبله به فارسی، نسخه اصلی را متأسفانه نگارنده ندیده) و درست همین جاست كه فرانك یكی از همان عبارتهای رها و اصیل نیومنی (و البته درخشانترین جمله سرتاسر فیلم كمرمق گلدستون) را بهزبان میآورد؛ «آدم باس به یه چیزی اعتماد بكنه، چه بهتر كه اون جا، جایی كه میشینه باشه».
این هم از نكات جالب و بسیار عجیب، از نوع نیومنی است كه بین تمام نقشهایی كه بازی كرده و ما با آنها خاطره داریم، آنقدر زندگی شخصی و خصوصیاش ملهم از شخصیت فرانك كاپوا در فیلم نه چندان موفق و خاطرهبرانگیز پیروزیست. ماجرای رانندهای موفق و حرفهای كه همواره نیاز دارد برندهی میدان باشد و خب ما مطابق عادت میدانیم كه واژهی «برنده» برای چهرهی شكننده و آسیبپذیر نیومن بسیار سنگین بهنظر میرسید و دقیقا برای پنهان كردن همین نقطه ضعفاش، هیچوقت چشم در چشم طرف مقابل نمیدوخت، از یك طرف فرانك دائما خود را برای شركت كردن در مسابقات اتومبیلرانی آماده میكند و از صبح تا شب صدای موتور هشت سیلندر (V8) به خورد خود میدهد، غافل از این كه از سوی دیگر دارد بخش مهمی از زندگی خصوصیاش را میبازد و لو (رابرت واگنر)- دوست و رقیب اصلی فرانك در مسابقات- به حریم شخصیاش دست درازی میكند. اما فرانك كه بعد از گشتوگذار سرخوشانهای با فوردِ تاندِر بِردِ مشكیاش (یك بار نیومن بهعنوان كادوی روز زن، وودوارد را با ماشیناش برداشته و دو ساعت متوالی اطراف وست پورت و كانكتیكات گردانده و جاهایی كه وودوارد ندیده را بهاش نشان داده) به متل محل اقامتشان در ایندیاناپلیس میآید و با خیانت همسر مواجه میشود، باز هم مطابق آنچه از نیومن انتظار داریم (مشابه بریك در گربه روی شیروانیِ داغ و لوك در لوكِ خوشدست) خاموش میماند و اصلا دم نمیزند. تازه وقتی وسایلاش را از توی آن متل لعنتی جمع میكند كه برود، گوشه پیشانی بلندش محكم به سقف همان فورد تاندر برد مشكی میخورد تا باز بهاش یادآوری كند كه در هر حال او یك بازندهی بالفطره است. اما او به میدان مسابقه برمیگردد تا هرچه بیشتر صدای موتور هشت سیلندر دریافت كند. سرخوشانهترین عیشهایش، لحظههاییست كه سوار بر مركب، خیال دارد از مهلكه (كه معمولا زادگاه یا خانهاش است) فرار كند. حالا یا مثل بریك در گربه روی شیروانیِ داغ همان ابتدای داستان با فورد قدیمیاش به زمین فوتبال میرود و آن طور پایش را به شكستن میدهد، یا مثل هاد بنون در هاد به هر بهانهای سوار كادیلاك خوشگلاش میشود تا فقط از مسائل خانهی پدریاش دور باشد، و گاهی هم كه مثل چنس وین در پرندهی شیرین جوانی باز هم با كادیلاك عظیمالجثه و اینبار همراه با یك ستارهی افول كرده و دائمالخمر (جرالدین پیج) به زادگاهاش برمیگردد، تاواناش را حسابی پس میدهد.
همانطور كه میدانیم و بارها گفته شده، پل نیومن بعد از تمرینها و آموزشهای جدیاش برای بازی در نقش فرانك كاپوا است كه بهصورت حرفهای به مسابقات رسمی و معتبر اتومبیلرانی (مثل مسابقات معتبر دیتونا و مسابقات حرفهای 24 ساعتهی لومان كه اصلا در دورهی 1979، پل نیومن جزو تیم دیك باربر بود و آنها مقام دوم را كسب كردند) روی میآورد. نیومن هم درست مثل فرانك (كاش این فیلم نیومن به بدی پیروزی نبود!) در مییابد كه بهترین روش برای فرار از روزگارِ عبوس و مدرنِ دههی 1970، پناهبردن و مخفیشدن، لابهلای پیچومهرهها و آهنپارههاست. مركبی فلزی و از جنس روزگارِ مدرن كه حتی راه دررویی ندارد و اگر زمانی گیرافتادی باید جانت را از پنجرهاش برداری و فرار كنی.
شهرهی عام و خاص است. اما به هرحال این گونه جنون، به اندازهی نیومن زندگی خصوصیاش را تحت تأثیر قرار نداد. نیومن این نوع زندگی را همچون یك سبك و مكتب (Life Style) برگزید و تا به انتها به آن وفادار ماند. انگار كه مشابه بیشتر نقشهایش، آن را مأمنی برای ادامهدادن یافته بود. همچنان كه وقتی از پل نیومن میپرسند چرا ازدواجِ مثال زدنیاش با وودوارد انقدر دوام آورده، بلافاصله با تیزهوشی میگوید؛ «طرفهای ما چیزی كه خراب میشود را نمیاندازند دور، درستاش میكنند»، فرانك كاپوا، رِیسِر حرفهای نیز میداند كه باید طوری با خود و زندگی خصوصیاش كنار بیاید، همانطوری كه در انتهای ماجرا دوباره پیش النور- همسرش- برمیگردد. دقیقا به همین خاطر وقتی میبینیم پل نیومن در جایی گفته كه بیشتر از هر چیزی در زندگیاش صدای موتور هشت سیلندر (V8) را دوست داشته، میمانیم كه استاد واقعا مجذوب آن بوده یا درپی پادزهر و راهحلی اساسی برای گذراندن روزگاری كه دیگر تاب و توان جذابیتهای طنازانه و كلاسیكاش را ندارد، به این صدای گوشنواز رسیده است.
کسی از گربههای ایرونی خبر نداره، آخرین ساختهی بهمن قبادی، راجع به موسیقی زیرزمینی حال حاضر مملکتمان و گروههای مربوط به آن را دیدم. آدم اینجور موقعها کاملا آچمز میشود؛ فیلم آنقدر که باید خوب نیست تا آنرا تا آنجا که باید به چنگ و دندانت بگیری و از طرف دیگر سوژه آنقدر منزه و قابل ستایش هست که چیزی جلودارت شود و دلات نیاید به زمیناش بزنی. اگر هم که (مثل من) از نزدیک با همچه آدمها و لایفاستایلی آشنا باشی که دیگر یکطوری میشود حدیث نفسات، اگر کمی، ذرهای بیراه بگویی، به این میماند که بخواهی یک فیلم مستند خانوادگی و پر از خاطره را بنشینی و حالا از لحاظ زیباییشناختی مثلا یا هزارویک چیز دیگر، موشکافانه نقد کنی. نمیشود خُب، نمیتوانی.
نهایت مثل آن گربهی حامد (که مش دیوید قبل از بهدام افتادن فرستادش آنطرف) پلاتین میگذارند توی لگن خود و چون نمیتوانند (یا نمیگذارندشان) بیافرینند و خلق کنند، با نگهداری از یکسری بچهگربهی دیگر (به مثابه کاوِر کردنِ ترانههای دیگران) توی پستوهای خانههایشان، فقط خیال میکنند که مفیدند و آبستنِ آهنگِ زندگی. آنها شاید اشرافی باشند و لای پنبه بزرگ شده باشند (آنچنان که اشکان و نگارِ این قصه نیز هستند و قبادی چه خوب نمایی همان ابتدا، روی بام خانه و برفراز تهران بزرگ از آن دو گرفته که آدم را سریع به نورانیهای پاریس انیمیشن گربههای اشرافی پرتاب میکند) اما قدرِ همسازیها و همنوازیها و خلاصه رفاقتهای دورانِ زاغهها را نیز میدانند؛ آنها درست بهمانند گربههای اشرافی (با این تفاوت که اینجا حامد بهداد- با تمام اغراقها و شلنگتخته انداختنهای بهنظرم کمی لوساش- در نقش موسیو اومالیِ گربه ظاهر شده) خوب میدانند که اگر بخواهند جمعشان جمع شود و سازشان کوک، باید توی آن مخروبههای متروک و آکوستیک (و گاهی حتی توی طویله و گاوداری) تمرین کنند و تازه حساب تمام بلوفها، پرحرفیها و خالیبستنهای رفیق خونگرم جنوبشهری و زاغهنشینِ خود (نادر/ تامس اومالی)
را از خوشقلبی و خوشقولیاش سوا کنند. این گربههای اشرافی (باوجود انتخاب همین سبکِ کمیابِ ایندی راک/ راکِ مستقل برای گونهی موسیقیشان) دریافتهاند که برای جمعبودن جمع و گرم بودن محفل دوستانهشان، باید همراه با رفقای «مطرب» دورهگردشان، انقدر توی آن ساختمانهای متروک، دورِهمی و لابد همراه با یک صندوق انرژیزا همانطوری که آرش، درامر گروه The Free Keys میگوید (بهراستی چهکسی پیش از این، از وجود همچه گروهی خبر داشت؟) بزنند و بخوانند که مثل اُوردوز اجرایِ سبک جَزِ گربههای خیابانگرد اما بامرامِ گربههای اشرافی، طبقههای ساختمان یکییکی، بهخاطر رقص و پایکوبی رفقا خراب شود و فروبریزد و دستآخر جمع رفقا، سرمست از یک اجرای پرشور، با سازهایی نابودشده در وسط شب، توی خیابانهای شهرمان راه بیفتند و همچنان بزنند و بخوانند و...بزنند و بخوانند و...