تبليغاتX
آسیاب‌بادی‌های ذهنت

آسیاب‌بادی‌های ذهنت

تنهایی، نفوذ، تراژدی

«نقشی از رويا» نجات‌ام داد

سرانجام وب‌سايت هزارکتاب (www.1000ketab.com) متولد شد. همين الان که دارم راجع به‌اش برای‌تان اين‌جا می‌گويم، حدودا 2 هفته‌ای‌ست از عمرش می‌گذرد، مجله‌ی آن‌لاين کتابی که از ارديبهشت امسال داريم برايش نقشه می‌کشيم، مهتاب (ساوجی) هم خيلی از وقت‌اش را پای اين مجله‌ی اينترنتی گذاشت، تازه به‌جز زحمت‌های بی‌حد و اندازه و برای من يکی ناملموس بچه‌های فنی و نرم‌افزار؛ آرمين (برومند)، مالک (محمودی) و البته خوش‌سليقگی سياوش شاهنده‌. خلاصه که بستری فراهم شده برای پرسه‌زنیِ آن‌لاين در بازار کتاب، می‌توانيم بچرخيم تويش، از تازه‌های کتاب آگاه شويم، پيشنهاد چهره‌های مختلف را ببينيم و بخوانيم، نقدها را مرور کنيم و...حتی چند صفحه‌ای از بعضی کتاب‌ها را ورق بزنيم! خلاصه پاتوقی‌ست مفرح و دل‌چسب برای دوست‌داران کتاب و کتاب‌خوانی.

...حالا چرا اين‌ها را الان دارم می‌گويم؟ هدف‌ام از اين ذوق‌مرگی چيست؟ چون اولين مطلب‌ام را برای يکی از بخش‌های اين سايت نوشته‌ام، با نقشی از رويای هوشنگ گلمکانی هم شروع‌ کرده‌ام، کتابی که خيلی دوست‌اش دارم، کارکرد هربار تورق آن روی روح و روان‌ام، درست همانی‌ست که هربار آوای موسيقی/ اشک‌ها و لبخندها را تماشا می‌کنم و هربارهم همه‌اش را تا ته می‌بلعم، مثل همين حالا که حال‌ام خيلی خوب است. چند شب پيش محاکمه در خيابان مسعود کيميایی حسابی احوالات‌ام را به‌هم ريخت، اين‌که چه ايده‌ی خوبی به‌خاطر لج‌بازی بودن پولاد در نقش اول، خردشده و از هم پاشيده، البته مشکل آن فقط بازی بسيار بد پولاد و فاصله‌ی بسيار زيادش با جوان‌های گيج و بی‌هدف اين روزگار که گاهی بسيار هوشمندانه کاری را تا ته‌اش، اتفاقا درست، انجام می‌دهند، نيست. محاکمه در خيابان مشکلات فراوانی دارد. مهم‌ترين‌اش اين‌که زبان کيميایی گم شده، ديگر زبان‌اش احتياج به ترجمه برای اين روزگار دارد، کسی نمی‌فهمدشان، بازيگر نقش «عَبِد» برای بازی در اين نقش، مناسب نيست؛ «خداحافظ بچه» گفتن‌اش روی اعصاب انسان پاراجُفتک (ياد پاراجانُف افتادم يکهو!) می‌اندازد، اصلا کی ديگر توی اين روزگار به عبدالله می‌گويد عبد، آن‌طور که تازه نيکی کريمی تلفظ‌اش می‌کند!...بگذريم. حال‌ام از اين همه ضدحال گرفته بود که سری زدم دوباره به کتاب‌خانه و نقشی از رويای هوشنگ آمد به دست‌ام، بازش که کردم، تو گویی جعبه‌ی موسيقی گشوده شد، ملودی‌ها و تصاوير روياگون اشک‌ها و لبخندها جلوی چشم‌ام جان گرفت و...رقصيدم، رقصيدم...

لعنتی‌های حرومزاده را هم همان شب ديدم که ديگر حال‌ام خوبِ خوب شد. تارانتينوی ما هم‌واره سرحال است و سرحال می‌آورد، ديگر چه باک و چه غم؟ در پست بعدی مفصل راجع به‌اش می‌گويم و می‌نويسم...از آلبوم تازه‌ی Porcupine Tree هم می‌نويسم که شاه‌کاری‌ست پروگرسيو، حال‌ام حسابی خوب است.

مطلب‌ام درباره‌ی نقشی از رويای هوشنگ گلمکانی را اين‌جا بخوانيد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 15:22  توسط نوید غضنفری  | 

2 پيشنهاد برای شب‌ هالووين

شب هالووین را پشت سر گذاشتیم. توی این شب‌ها، تماشای دورِهمی فیلم‌های ترسناک خیلی می‌چسبد. شخصا هیچ اعتقادی به جذابیت‌های مجموعه اره‌ها که هرسال این‌موقع اکران می‌شود نداشته و ندارم، حالا هم که قسمت ششم آن توی گیشه افتضاحی به بار آورده، با وجدان راحت بی‌خیالش می‌شوم و شما را به تماشای دی‌وی‌دی‌های 2 ترسناک دیگر دعوت می‌کنم.

به جهنم بکشانم/ Drag Me To Hell
کارگردان: سَم ریمی
نویسنده‌: سَم و ایوان ریمی
بازیگران: آلیسون لومَن، لورنا رِیوِر
ژانر: هارور/ فانتزی/ کمدی
محصول 2009 آمریکا، 99 دقیقه

دندان‌هایِ مصنوعیِ شرير!
«کريستين براون يک شغل خوب دارد، يک نامزد مناسب و آينده‌ای روشن، اما در عرض 3 روز به درک واصل می‌شود»، اين جمله تبليغاتی «به جهنم بکشانم»، تازه‌ترين ساخته‌ی ريمی، بچه‌ی شريرِ سينمای دهه 1980 است که البته تا «اما»ی آن، بايد با لحنی آرام ادا شود و قسمت «به درک واصل شدن»‌اش با لحن گوينده‌ی آنونس‌های تبليغاتی فيلم‌های داريو آرجنتو! «به جهنم بکشانم» ريمی را می‌بينيد و می‌توانيد تمام شاخصه‌های حالا بارز ساخته‌های قبلی‌اش در همين گونه- «مرده شرير» (1981)، «مرده شرير 2: مرده در سپيده‌دم» (1987) و «سپاه تاريکی» (1992)- را توی اين يکی هم دنبال کنيد؛ خلق فضایی فانتزی ويژه آثار ريمی که هم‌واره و آگاهانه روی مرز ترسناک و کمدی قدم برمی‌دارد، طلسم و جادوهایی ذاتا افسانه‌وار که بايد توسط قربانی ماجرا باطل بشود و نزديکی بصری بعضی از فصل‌های فيلم به انيميشن‌های دهه 1950 به‌ويژه کارهای چاک جونز و تکس ايوری. به‌راستی فصل اولين درگيری کريستين (لومَن) با خانم گانُشِ شرير (با بازی درخشان لورنا رِيوِر) توی پارکينگ، تداعی‌کننده درگيری‌ 2 کاراکتر کايوت و رودرانر نيست؟ به همان اندازه لذت‌بخش، ديوانه‌وار و مفرح، يا آن‌جایی که کريستين دارد توی انبار همه وسايل‌اش را جمع می‌کند تا بفروشد و بدهد به رَم جاس پيش‌گو تا طلسم‌اش را باطل کند و يکهو خانم گانُش به‌اش حمله می‌کند و چنان کريستين وزنه را به مغز پيرزن می‌کوباند که چشم‌اش از حدقه بيرون می‌آيد!
عنصر اصلی ترس در «به جهنم بکشانم» درست مثل «سوسپيريا» (آرجنتو، 1977) يک پيرزن شرير و جادوگر است، بنابراين منابع اصلی ترس ماجرا می‌شود متعلقات پيرزن، يعنی همان‌هایی که توی اولين فصل مواجهه کريستين با خانم گانُش در بانک مرور می‌کنيم؛ ناخن‌های زشت و بلند دستان پيرزن، چشم مصنوعی و آسيب‌ديده‌اش، دستمال‌ و آب دهان چندش‌آور او و صدالبته دندان‌های مصنوعی روی اعصاب آن. همين متعلقات به‌ظاهر معمولی گانُش تا به انتهای داستان لحظه‌های لذت‌بخش و چندش‌زایی را برای‌مان می‌آفرينند.
واژه "Drag" در عنوان فيلم، مابه‌ازای کاربردی مؤلفه‌نيرویی است در علم فيزيک که بسيار هوشمندانه استفاده شده است. اين‌گونه نيرو (که با Fd در فيزيک سيالات نمايش داده می‌شود) نسبت مستقيمی با چگالی سيال و به‌خصوص مجذور سرعت جسم در سيال دارد و از نوع نيروهای مقاومتی است، يعنی هرچه سرعت جسم در سيال بيش‌تر باشد اين نيروها (در اين داستان نيروهای اهريمنی يا همان آلِميا) نيز قوی‌تر خواهند شد، دقيقا به همين‌خاطر، هرموقع تقلاهای دخترک طی داستان برای راندن طلسم از خود بيش‌تر می‌شود، نيروهای شرير قوت بيش‌تری می‌گيرند. غافل‌گيری نقطه‌ی پايانی فيلم هم از جمع‌شدن همين نيروها ناشی می‌شود!
انتخاب ويژه: سرتاسر فصلی که کريستين برای برگرداندن طلسم خانم گانُش به روح مرده او، نبش قبرش می‌کند.

سوسپيريا/ Suspiria
کارگردان: داريو آرجنتو
نويسنده‌: آرجنتو و داريا نيوکولودی
بازيگران: جسيکا هارپر، جون بنت
ژانر: هارور/ فانتزی/ رازآمیز
محصول 1977، ايتاليا، 92 دقيقه

بانویِ سوگ‌های‌مان
به‌رغم پروگرسیوراک بودن سبک موسیقی‌ای که گروه راک ایتالیایی‌تبار «گوبلینز» برای ساندترک مشهور «سوسپیریا» درنظر گرفته، این شاهکار هنر «کانسپت» و رنگ‌آمیزی شده‌ى داریو آرجنتو (باهرتکنیکی که در دهه 1970 می‌شده، ازجمله تکنیک فیلمبرداری با لنزهای آنامورفیک و شدت رنگ بخشیدن به چاپ تکنی‌کالر) بیش‌تر به گونه‌ى ادبیات و صدالبته موسیقی «سایکدلیک» دهه 1970 پهلو می‌زند. «سوسپیریا» اولین فیلم از سه‌گانه‌ای است که آرجنتو آن‌ها را با الهام از عنوان فصلی از کتاب «سوسپیریا دِپروفوندیس»* نوشته تامس دِکوئینسی -نویسنده کتاب مشهور «اعتراف‌های یک انگلیسی مخدرخوار» در 1821- «افسانه سه مادر»؛ «سوسپیریا»، «دوزخ» (1980) و «مادر اشک‌ها» (2007) نام‌گذاری کرده است.
سوزی بنیون (جسیکا هارپر) هنرجویی آمریکایی‌ست که توی یک شب به‌شدت بارانی قدم به مونیخ می‌گذارد تا وارد یک هنرستان رقص باله مشهور آن‌جا شود، شب غریبی‌ست، انگار تمام طبیعت اطراف مدرسه دست‌به‌دست یکدیگر داده‌اند تا هنرجویی به اسم پتی هینگل توی همان شب ورود سوزی به‌طرز دهشتناکی به‌قتل برسد. باقی «سوسپیریا» هم نشانه‌هایی‌ست از همین طلسم عجیبی که این مدرسه رقص باله را احاطه کرده. جالب این‌که بیش‌تر حجم صحنه‌های واقعا ترسناک «سوسپیریا» در ده دقیقه پایانی آن جمع شده، اما مقدمه‌چینی‌های آرجنتو لذت‌بخش‌تر است. نکته‌ای که در عبارت تبلیغاتی فیلم هم گفته می‌شود؛ «تنها چیزی که ترسناک‌تر از 12 دقیقه پایانی این فیلمه، 92 دقیقه اولشه!».
انتخاب ویژه: خنده غریب پایانی سوزی، بعد از نابودی طلسم مدرسه رقص که آخرین لحظه فیلم هم هست و اجرای دوباره‌ای از ساندترک خاطره‌انگیز «گوبلینز» برای این فیلم که کلودیو سیمونتی – کی‌بوردیست «گوبلینز»- در 2001 و با تشکیل گروه متال «دِمونیا» آن‌را در نسخه دی‌وی‌دی تازه منتشر شده‌اش قرار داده است.

* فصلی با عنوان «لاوانا و بانوی سوگ‌های‌مان» که ادعا می‌کند در تقدیر 3 غم وجود دارد؛ «ماتر لکری‌ماروم، مادر اشک‌های‌مان»، «ماتر سوسپیریوروم، مادر آه‌های‌مان» و «ماتر تنبراروم، مادر تاریکی‌های‌مان»

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 15:36  توسط نوید غضنفری  | 

«خداحافظ توکا»‌ی جانی ديلينجر و يقه‌ی طلایی پرنسس



اول
اين‌که؛ پنجمين آلبوم استوديويی Muse معرکه است، بازهم تيم بلامی/ وولستنهلم/ هوارد جواب داده و شاهکار ديگری به دنيا عرضه کرده؛ آلبوم "The Resistance/ پايداری" نام دارد و درست ردپای سبک‌هایی را که الان می‌گويم می‌شود در جای‌جای قطعه‌های اين آلبوم جست؛ پروگرسيوراک، سمفونيک‌راک و البته و بيش‌تر ازهمه اسپيس‌راک که ترکيب‌شان با هم را نمی‌دانم می‌شود آلترنيتيوراک به حساب آورد، يا به قول دوست عزيزم، بابک رياحی‌پور، فکر کنم اگر بگوييم سبک‌شان راک ميوزی است سنگين‌تريم!
به‌جز قطعه‌ی "Uprising/ برخاستن"، که قطعه‌ی اول است و ابتدا به‌صورت يک سينگل در 7 سپتامبر امسال منتشر و عرضه شد، خود قطعه‌ی "Resistance/ پايداری" شاهکاری است نئوپروگرسيو. جالب اين‌که قطعه‌ی سوم اين آلبوم با عنوان "Undisclosed Desires" به‌طرز عجيبی به گونه‌ی «آراند‌بی» (مثلا در مايه‌‌ی کارهای جاستين تيمبرليک!) پهلو می‌زند؛ مثلا خيلی سرخوشانه می‌شود به سبک‌اش گفت يک آراندبی آلترنيتيو! و...و 3 قطعه‌ی پايانی که برگ برنده‌های اين آلبوم است، 3 قطعه‌ای که به سبک سمفونيک‌راک اجرا شده و ارکسترال است. يک لذت ديگر شنيدن اين آلبوم دارد که دل‌ام نمی‌آيد نگويم؛ قطعه‌ی چهارم، "United States of Eurasia"، يکهو به موتيفی که موريس ژار برای «محمد رسول‌الله» ساخته مبدل می‌شود.

دوم اين‌که؛ بالاخره طاقت نياوردم و همين نسخه‌ی بد موجود از فيلم تازه‌ی مايکل مان بزرگ- «دشمنان مردم»- را ديدم، می‌شود گفت سرتاسر اين شاهکار گنگستری تازه‌ی مان، به فصل حيرت‌انگيز سرقت بانک (و البته بعد از آن، تا جنگ خيابانی) «مخمصه» شبيه است، به همان اندازه جسور و خلاق در کارگردانی. «دشمنان مردم»، يک مان سرحال دارد که در اوج توانایی و شاعرانگی‌اش هم‌چنان می‌درخشد و البته يک دپ تکرارنشدنی که در اوج ايام پختگی‌اش به‌سر می‌برد. دپ به نقش جانی ديلينجر، بيبی‌فيس‌تر از نلسن بيبی‌فيس از آب‌ درآمده و البته به اندازه‌ی همه‌ی شخصيت‌های مان، مردانه است. نمی‌دانم چرا طی فيلم همه‌اش به‌ياد «سرب» مسعود کيميایی بودم و کاراکتر هادی اسلامی. راستی قبول داريد همين کيميایی خودمان پتانسيل‌اش را به‌شدت داشت که به يک مثلا مايکل مان درست و درمان ايرانی مبدل بشود؟ به‌نظرم تا «دندان مار» درست عمل کرد، اما بعدش نمی‌دانم چه شد؟ خودش ديگر فيلم خوب نديد يا نگذاشتندش؟ شما چی فکر می‌کنيد؟ از اين‌ نکته که بگذريم، هلاک آن موتيفی‌ام که اليوت گولدنتال برای «دشمنان مردم» ساخته و از آن در چند فصل فيلم استفاده می‌کند، اولی‌اش همان‌جایی است که اوايل فيلم، ملوين پرويس (کريستين بيل) پرتی‌بوی فلويدرا از پا در‌می‌آورد، ريتم گيتار‌الکتريک، مو به تن‌تان عمود می‌گرداند.

سوم اين‌که؛ نسخه‌ی کم‌ياب دوبله‌ی «ميلی کاملا مدرن» (يا همان «ميلی متجدد» خودمان) جرج روی هيل از روی اجرای ريچارد موريس را ديدم. شوخی روی هيل اين‌بار با گونه‌ی سينمایی موزيکال، يک کمدی/ موزيکال ديوانه‌وار و به‌شدت خُلانه که اگر بازی خوب جولی اندروز و صدای خوب ژاله کاظمی روی آن نبود، فصل‌های خيلی لوس فيلم بيش‌تر توی ذوق‌ام می‌زد. طراحی صحنه‌های رقص روی هيل، به‌رغم بعضی فصل‌های بسيار لوس آن، بسيار خوش‌آب و رنگ و لذت‌بخش از آب درآمده. شدت خُل‌خُلی‌های روی هيل با ژانر موزيکال به اندازه‌ای است که با مؤلفه‌های آن حسابی شوخی کرده، مثل قسمت‌هایی که به‌خاطر خرابی آسانسور آن متل عجيب، مهمان‌ها و مستخدم‌ها مجبورند توی آسانسور، دائما رقص پا انجام بدهند. به‌ويژه آدم ريسه می‌رود وقتی نوبت به رقص پای آن 2 خدمتکار چينی و عجيب متل می‌رسد. فقط حيف که اين اثر روی هيل کمی لوس از آب درآمده. بازی کَرول چنينگ و اجراهای جز آن از فصل‌های لذت‌بخش فيلم است.

چهارم اين‌که؛ يادداشت‌های هادی مقدم‌دوست را که برای 4 صفحه‌ی پيشنهاد فرهنگی‌ام در هفته‌نامه‌ی ايران‌دخت می‌نويسد، ازدست ندهيد، تک‌تک‌شان را که تا الان فکر می‌کنم 4تایی شده دوست دارم، بوی اصالت می‌دهد. از شدت صميمی‌بودن حال و هواهای مطالب و نثرش ذوق‌مرگ می شويد، باور نمی‌کنيد؟ مثلا توی اين‌یکی يادداشت اين هفته‌اش توصيه کرده فيلم‌تکراری ببينيم، چون خودش اخيرا نشسته «تعطيلات رمی» را دوباره دوره کرده و مثلا ياد افسردگی پسرخاله‌اش در اولين‌بار تماشای فيلم افتاده و هم‌چنين اين نکته که چقدر جمله‌ی «يقه‌ی طلایی رنگ پرنسس» سردبير گريگوری پک توی اين فيلم سياه و سفيد ويليام وايلر او را به فکر جذاب «تصور رنگ توی فيلم‌های سياه و سفيد» فروبرده. خلاصه نثرش پراست از اين خيال‌پردازی‌های صميمانه، از ما گفتن بود.

پی‌نوشت: همین الان از ایران‌دخت می‌آیم، محمد قوچانی امروز بعدازظهر آمده بود دفتر مجله، بچه‌های روزنامه‌نگار امروز همگی می‌آمدند آن‌جا دیدن محمد قوچانی. عصر ابری بسیار خوبی شد. محمد قوچانی هنوز سر و صورت‌اش را اصلاح نکرده بود و به همین‌خاطر کمی لاغر به‌نظر می‌آمد، اما خوشحال بود که مجله به همان قوت سرپاست و حالا هم (توی همین یک شبانه‌روز!) که تمام شماره‌های بعد از 30 خرداد تا الان را دیده و خوانده بود! بیش‌تر انرژی گرفته بود که ایران‌دخت را هم‌چنان حفظ کند و تازه برایش نقشه‌ها بکشد. به‌مان کلی انرژی داد در این عصر ابری و گرفته آقای قوچانی. خدا حفظ‌اش کند.
+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 16:17  توسط نوید غضنفری  | 

رویاهای شکننده



دو دل‌داده
/ Two Lovers

نویسنده و کارگردان: جیمز گِرِی
بازیگران: یواکیم فنیکس، گوئینث پالترو، ایزابلا روسولینی
ژانر: درام، عاشقانه
محصول 2008، آمریکا، 110 دقیقه

در «دو دل‌داده» تازه‌ترین ساخته‌ى جیمز گِرِی، تصویری از لئو (با بازی خیره‌کننده‌ى فنیکس) هست که توی خیابان‌های نیویورک مقابل میشلِ اثیری (با بازی افسون‌کننده‌ى پالترو) قرار گرفته و به او که حواس‌اش به سوی دیگری است زُل‌ زده، نگاه شیفته‌وار، خیره و تا اندازه‌ای شهرستانی‌مآب لئو (که تا قبل از نشناختن میشل گم و گیج بود) به میشل به نگاه‌های حسرت‌خوارانه‌ى او از داخل مترو به ساختمان‌های شیک و نورپردازی‌شده‌ى محله‌های مرفه‌نشین نیویورک می‌ماند. به‌یاد می‌آورید جایی از قصه را که میشل معلوم نیست به چه دلیل (شاید چون او هم ته‌ ته‌اش هم‌طبقه‌ى لئو است یا این‌که می‌خواهد حسادت رونالد را تحریک کند؟!) لئو را به قرار شام‌اش با رونالد دعوت می‌کند؛ لئو به مجسمه‌های تزئینی داخل رستوران هم تا قبل از آن‌که میشل و رونالد برسند، همچو نگاه‌هایی می‌اندازد.
«دو دل‌داده» درست برخلاف آن‌ چیزی که به نظر می‌رسد و به مانند ساخته‌های پیشین گِرِی- «اودساى کوچک» (1994)، «محوطه» (2000) و «شب مال ماست» (2007)- از دل خیابان‌های تیره‌ى محله‌های بروکلین، برانکس و برایتون بیچِ نیویورک و در میان خانواده‌های روسی/ یهودی سربرمی‌آورد. همچنان مفهوم خانواده، دغدغه‌های سنتی متعلق به نظام آن و تعیین تکلیف و قدر و منزلت «فردیت» در مقابل همه‌ى این مفاهیم حرف اول و آخر روایت است، نیازی نیست قصه حتما مافیایی یا جنایی باشد تا این‌ها از آب دربیایند، ای بسا که نگارنده‌ى این مطلب معتقد است تمام زوری که گِرِی پیش از این یکی، برای درآوردن این قبیل مفاهیم زده، الان و توی این آخری درست و درمان به بار نشسته است.
لئو دل‌داده‌ى ازدست‌رفته‌اى دارد، این از همان اول ماجرا مشخص است، این‌که لئو انگیزه‌ای برای لذت‌بردن ندارد، این‌که دائم گیج می‌زند، پدر و مادرش (با بازی ستایش‌آمیز بانو ایزابلا روسولینی) مرتب او را می‌پایند که مبادا کاری دست خودش بدهد، آن‌ها با کوهن‌ها رابطه برقرار می‌کنند به این امید که لئو از دختر آن‌ها- ساندرا (وینِسا شا)- خوشش بیاید، البته برای تجارت‌شان هم خوب می‌شود، چون پدر ساندرا خیال دارد خشک‌شویی متعلق به لئواین‌ها را یک‌جا بخرد، لئو اما مثل خُل‌خُلی‌های متعلق به همه‌ى این‌کاره‌هایی که یک‌وقتی، یک‌جایی شخصی را توی گذشته جا گذاشته‌اند، پى‌جو و دنباله‌روی همیشگی نکبت و نرسیدن است؛ لئو این وسط دل‌اش پیش میشل، دختر بلوند و پررازی که در همسایگی‌شان زندگی می‌کند گیر می‌کند، اصلا از همان اولین برخورد آن‌ها هم معلوم است که میشل مساله‌دار است و درست همین نکته شاخک‌های لئو را اساسی تکان می‌دهد. لئو باید بنا به مصداق عبارت تبلیغاتی «دو دل‌داده»، یعنی؛ «گاهی وقت‌ها همه چیز را رها می‌کنیم تا خودمان را بیابیم» حسابی تنبیه شود، تنبیهی که بارها برای لئو سنگین‌تر از مراقبت‌ها و پاییدن‌های دائمی مادرش است، مادری که حس لئو نسبت به او آدم را به‌یاد همه‌ى شخصیت‌های «عقده ادیپی» داستان‌هایی که می‌شناسیم می‌اندازد؛ میشلِ اغواگر فرسنگ‌ها (حتی از لحاظ ظاهری) با مادر لئو فاصله دارد اما ساندرای آرام، همان‌طور که نشان می‌دهد و حتی جایی به لئو می‌گوید؛ «می‌خوام مراقبت باشم» بیش‌تر حکم همان مادرِ نگران را برای لئو دارد. به‌راستی لئو می‌خواهد از این مراقبت‌های ویژه فرار کند که نمی‌شود و دست آخر هم به‌ناچار و با آغوش باز می‌پذیردش؟ روایتِ مستقل و کاملا آزادانه‌ى گِرِی از «شب‌های روشن» ویسکونتی (که براساس داستان کوتاهی است از داستایوفسکی) که این‌طوری به پایان می‌رسد. خصیصه‌ى «استقلال» برای «دو دل‌داده»‌ی گِری (که نامزد دریافت نخل طلای کن 2008 هم بوده) حکم همین خصلت را برای شخصیت لئو، طی داستان دارد؛ «دو دل‌داده» در رسیدن به نشان و اعتبار یک فیلم کاملا مستقل یا درگیر با مؤلفه‌های دست و پاگیر یک فیلم هالیوودی، مرتب درنوسان است و دست و پا می‌زند.
انتخاب‌های ویژه: هوای هم‌واره گرفته و ابری محله‌ی برایتون بیچ طی فیلم...و فصل و فضای دریغ‌انگیز و البته غمگنانه‌ى رقص لئو توی آن دیسکوی لعنتی برای میشل، برای به‌دست آوردن دل میشل.

عنوان مطلب، نام قطعه‌ای از آلبوم "Alternative 4" آناتما


+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 12:52  توسط نوید غضنفری  | 

کابوسی به‌ياد ماندنی



این تازه‌ترین آلبوم «دریم تی‌اتر» محشر است؛ آلبوم "Black Clouds & Silver Linings" را می‌گویم، ترجمه‌ى عنوان آلبوم چیزی توی این مایه‌ها می‌شود؛ «ابرهای سیاه و روزنه‌ی امید». فضای این دهمین آلبوم استودیویی گروه پروگرسیو متال «دریم تی‌اتر» درست به اندازه‌ى عنوان‌اش غریب است. اولین ترک آن- "A Nightmare to Remember"/ «کابوسی به‌یاد ماندنی»- با پیانویی مور‌مورکننده آغاز و تمام می‌شود و بعد هم که بلافاصله ریف‌های جهنمی و دیوانه‌وار سرازیر می‌شوند؛ این شروعی ویران‌کننده و حسرت‌برانگیزانه برای یک آلبوم است، باور کنید! 16 دقيقه‌ی جهنمی که از لحاظ تغيير فرم به آثار بازی‌گوشانه‌ی موتزارت پهلو می‌زند. پتروچی دقیقا مشخص نیست روی فرت‌های گیتار الکتریک دارد چه غلطی می‌کند و جوردن رودس هم که ریف‌های خودش را می‌زند و این‌طوری پتروچی را هم‌راهی می‌کند. ترانه‌های این آلبوم کابوس‌وار گوتیک را جان پتروچی بزرگ و مایک پورتنوی سروده‌اند و قصه‌ى همه‌ى قطعه‌ها به‌جز یکی، از تجربه‌ها و رنج‌های زندگی شخصی‌شان می‌آید. مثلا همین قطعه‌ى «کابوسی به‌یاد ماندنی» را پتروچی درباره‌ى تصادف مهیبی نوشته که توی بچگی برایش رخ داده و در آن حضور داشته.
اما گُلِ سرسبد همه‌ى این آلبوم قطعه‌ای است با عنوان "Wither"/ «آشفته‌شدن» که البته «پژولیدن» یا «پلاسیده‌شدن» هم معنی می‌دهد، اما با توجه به حکایت و ترجمه‌ى متن آن که یک‌جوری حدیث نفس پتروچی است از پروسه‌ى پریشان‌کننده و توامان برانگیزاننده‌ى «نوشتن آهنگ» که با صدا و سبک کوئین‌وارِ کوین جیمز لابری- وکالیست گروه- اجرا می‌شود، همان ترجمه‌ى «آشفته‌شدن» برای عنوان قطعه صحیح‌تر به‌نظر می‌رسد. این قطعه‌ى با ریتم بالاد 5 دقیقه‌ای درواقع یک زنگ تفریح لذت‌بخش و آرام برای تمام دقایق دیوانه‌وار و کوبنده‌ى سراسر آلبوم نیز هست. ترجمه‌ى این قطعه‌ى ذاتا دهه هشتادی را این‌جا بخوانید، روایت پتروچی و «دریم تی‌اتر» عزیز از پروسه‌ى خلق، همان موقع ترسناک و آشنای مواجهه با کاغذ سفید؛ لحظه‌ى تولد کلمه. قطعه‌ی «آشفته‌شدن» انتقام همه‌ی ماست از لحظه‌های سخت و غريب زايمان کلمه. هم‌تای آن را در تفسير اين لحظات نديده‌ام.

آشفته‌شدن
بذار بیرون بیاد، رهایش کن
فضای خالی را احساس کن
نامطمئن کلمه‌ها را بیاب و بذار بیرون بیاد

به پایین خیره‌شو، زُل بزن به پایین
هیچ‌چیز به ذهن نمی‌آد
جایی بیاب که آب را به شراب مبدل کند

من اما احساس می‌کنم به جایی نرسیدم
و انتهایی هم (برایش) نمی‌بینم

پس آشفته شده‌ام
و خودم را فرومانده می‌یابم
تسلیم می‌شوم و همه‌چیز شفاف می‌شود
ازکاراُفتاده می‌شوم
و می‌گذارم قصه راهنمایی‌ام کند

به‌جريان بيندازش، روشن‌اش کن
بذار احساس‌ات جاری شود
چشمان‌ات را ببند
چيزی را ببين که می‌شناسی

بگشای‌اش، بازش کن
با "تفسير" درنيُفت
بذار بيرون بياد
کمک‌کن حافظه‌ات پابگيرد
هم‌چنان به‌خاطر عدم شفافيت تحليل می‌روم
حس می‌کنم که می‌خواهم تسليم شوم

پس آشفته شده‌ام
و خودم را فرومانده می‌یابم
تسلیم می‌شوم و همه‌چیز شفاف می‌شود
ازکاراُفتاده می‌شوم
و می‌گذارم قصه راهنمایی‌ام کند

من آشفته شده‌ام
و منصرف می‌شوم

انعکاسِ نورِ روی صفحه
(نشان می‌دهد) دنيایی خلق خواهد شد

من در تأمل غرق شده‌ام
کلمه‌هايم درهم می‌شکنند
و همه‌ی بهترين ساخته‌هايم
می‌سوزند و ازبين می‌روند

فکر شروع دوباره
کرخ‌ام می‌کند
دوباره قطعه‌ای را بی‌خيال می‌شوم
يک‌بار ديگر جرقه‌ای ازدست می‌رود

آشفته شده‌ام
و خودم را فرومانده می‌یابم
تسلیم می‌شوم و همه‌چیز شفاف می‌شود

من آشفته شده‌ام
و خودم را فرومانده می‌یابم
تسلیم می‌شوم و همه‌چیز شفاف می‌شود
ازکاراُفتاده می‌شوم
و می‌گذارم قصه راهنمایی‌ام کند

آشفته شده‌ام
و منصرف می‌شوم

انعکاسِ نورِ روی صفحه
(نشان می‌دهد) دنيایی می‌خواهد خلق شود
دنيایی که تو خلق می‌کنی
بذار بيرون بياد، رهایش کن

نويد غضنفری- 27 مهر 1388

یک توضیح خیلی مهم: همین الان جواد رهبر عزیز تماس گرفت و به‌ام درباره‌ى نام این آلبوم گفت که "Silver Lining" درواقع اصطلاحی است که هم‌راه "Black Clouds" معنی می‌یابد و این‌جا به معنی «روزنه‌ى امید» است که کنار «ابرهای سیاه» مفهوم درست و درمان را پیدا خواهد کرد. حالا شد، این‌ یکی ترجمه با عکس روی جلد هم کاملا جور جور است. همین‌جا بگویم که اگر کسی در ترجمه‌ى متن ترانه هم اشکالی دید، بگوید، خیلی‌خیلی خوشحال‌ام می‌کند. این را خودم زور زدم و یک‌چیزی که فکر می‌کنم درست است ترجمه کرده‌ام.
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 17:5  توسط نوید غضنفری  |