«نقشی از رويا» نجاتام داد
سرانجام وبسايت هزارکتاب (www.1000ketab.com) متولد شد. همين الان که دارم راجع بهاش برایتان اينجا میگويم، حدودا 2 هفتهایست از عمرش میگذرد، مجلهی آنلاين کتابی که از ارديبهشت امسال داريم برايش نقشه میکشيم، مهتاب (ساوجی) هم خيلی از وقتاش را پای اين مجلهی اينترنتی گذاشت، تازه بهجز زحمتهای بیحد و اندازه و برای من يکی ناملموس بچههای فنی و نرمافزار؛ آرمين (برومند)، مالک (محمودی) و البته خوشسليقگی سياوش شاهنده. خلاصه که بستری فراهم شده برای پرسهزنیِ آنلاين در بازار کتاب، میتوانيم بچرخيم تويش، از تازههای کتاب آگاه شويم، پيشنهاد چهرههای مختلف را ببينيم و بخوانيم، نقدها را مرور کنيم و...حتی چند صفحهای از بعضی کتابها را ورق بزنيم! خلاصه پاتوقیست مفرح و دلچسب برای دوستداران کتاب و کتابخوانی.
...حالا چرا اينها را الان دارم میگويم؟ هدفام از اين ذوقمرگی چيست؟ چون اولين مطلبام را برای يکی از بخشهای اين سايت نوشتهام، با نقشی از رويای هوشنگ گلمکانی هم شروع کردهام، کتابی که خيلی دوستاش دارم، کارکرد هربار تورق آن روی روح و روانام،
درست همانیست که هربار آوای موسيقی/ اشکها و لبخندها را تماشا میکنم و هربارهم همهاش را تا ته میبلعم، مثل همين حالا که حالام خيلی خوب است. چند شب پيش محاکمه در خيابان مسعود کيميایی حسابی احوالاتام را بههم ريخت، اينکه چه ايدهی خوبی بهخاطر لجبازی بودن پولاد در نقش اول، خردشده و از هم پاشيده، البته مشکل آن فقط بازی بسيار بد پولاد و فاصلهی بسيار زيادش با جوانهای گيج و بیهدف اين روزگار که گاهی بسيار هوشمندانه کاری را تا تهاش، اتفاقا درست، انجام میدهند، نيست. محاکمه در خيابان مشکلات فراوانی دارد. مهمتريناش اينکه زبان کيميایی گم شده، ديگر زباناش احتياج به ترجمه برای اين روزگار دارد، کسی نمیفهمدشان، بازيگر نقش «عَبِد» برای بازی در اين نقش، مناسب نيست؛ «خداحافظ بچه» گفتناش روی اعصاب انسان پاراجُفتک (ياد پاراجانُف افتادم يکهو!) میاندازد، اصلا کی ديگر توی اين روزگار به عبدالله میگويد عبد، آنطور که تازه نيکی کريمی تلفظاش میکند!...بگذريم. حالام از اين همه ضدحال گرفته بود که سری زدم دوباره به کتابخانه و نقشی از رويای هوشنگ آمد به دستام، بازش که کردم، تو گویی جعبهی موسيقی گشوده شد، ملودیها و تصاوير روياگون اشکها و لبخندها جلوی چشمام جان گرفت و...رقصيدم، رقصيدم...
لعنتیهای حرومزاده را هم همان شب ديدم که ديگر حالام خوبِ خوب شد. تارانتينوی ما همواره سرحال است و سرحال میآورد، ديگر چه باک و چه غم؟ در پست بعدی مفصل راجع بهاش میگويم و مینويسم...از آلبوم تازهی Porcupine Tree هم مینويسم که شاهکاریست پروگرسيو، حالام حسابی خوب است.
مطلبام دربارهی نقشی از رويای هوشنگ گلمکانی را اينجا بخوانيد.
...حالا چرا اينها را الان دارم میگويم؟ هدفام از اين ذوقمرگی چيست؟ چون اولين مطلبام را برای يکی از بخشهای اين سايت نوشتهام، با نقشی از رويای هوشنگ گلمکانی هم شروع کردهام، کتابی که خيلی دوستاش دارم، کارکرد هربار تورق آن روی روح و روانام،
درست همانیست که هربار آوای موسيقی/ اشکها و لبخندها را تماشا میکنم و هربارهم همهاش را تا ته میبلعم، مثل همين حالا که حالام خيلی خوب است. چند شب پيش محاکمه در خيابان مسعود کيميایی حسابی احوالاتام را بههم ريخت، اينکه چه ايدهی خوبی بهخاطر لجبازی بودن پولاد در نقش اول، خردشده و از هم پاشيده، البته مشکل آن فقط بازی بسيار بد پولاد و فاصلهی بسيار زيادش با جوانهای گيج و بیهدف اين روزگار که گاهی بسيار هوشمندانه کاری را تا تهاش، اتفاقا درست، انجام میدهند، نيست. محاکمه در خيابان مشکلات فراوانی دارد. مهمتريناش اينکه زبان کيميایی گم شده، ديگر زباناش احتياج به ترجمه برای اين روزگار دارد، کسی نمیفهمدشان، بازيگر نقش «عَبِد» برای بازی در اين نقش، مناسب نيست؛ «خداحافظ بچه» گفتناش روی اعصاب انسان پاراجُفتک (ياد پاراجانُف افتادم يکهو!) میاندازد، اصلا کی ديگر توی اين روزگار به عبدالله میگويد عبد، آنطور که تازه نيکی کريمی تلفظاش میکند!...بگذريم. حالام از اين همه ضدحال گرفته بود که سری زدم دوباره به کتابخانه و نقشی از رويای هوشنگ آمد به دستام، بازش که کردم، تو گویی جعبهی موسيقی گشوده شد، ملودیها و تصاوير روياگون اشکها و لبخندها جلوی چشمام جان گرفت و...رقصيدم، رقصيدم...لعنتیهای حرومزاده را هم همان شب ديدم که ديگر حالام خوبِ خوب شد. تارانتينوی ما همواره سرحال است و سرحال میآورد، ديگر چه باک و چه غم؟ در پست بعدی مفصل راجع بهاش میگويم و مینويسم...از آلبوم تازهی Porcupine Tree هم مینويسم که شاهکاریست پروگرسيو، حالام حسابی خوب است.
مطلبام دربارهی نقشی از رويای هوشنگ گلمکانی را اينجا بخوانيد.
+ نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 15:22  توسط نوید غضنفری
|

نداشته و ندارم، حالا هم که قسمت ششم آن توی گیشه افتضاحی به بار آورده، با وجدان راحت بیخیالش میشوم و شما را به تماشای دیویدیهای 2 ترسناک دیگر دعوت میکنم.
و رنگآمیزی شدهى داریو آرجنتو (باهرتکنیکی که در دهه 1970 میشده، ازجمله تکنیک فیلمبرداری با لنزهای آنامورفیک و شدت رنگ بخشیدن به چاپ تکنیکالر) بیشتر به گونهى ادبیات و صدالبته موسیقی «سایکدلیک» دهه 1970 پهلو میزند. «سوسپیریا» اولین فیلم از سهگانهای است که آرجنتو آنها را با الهام از عنوان فصلی از کتاب «سوسپیریا دِپروفوندیس»* نوشته تامس دِکوئینسی -نویسنده کتاب مشهور «اعترافهای یک انگلیسی مخدرخوار» در 1821- «افسانه سه مادر»؛ «سوسپیریا»، «دوزخ» (1980) و «مادر اشکها» (2007) نامگذاری کرده است. 
را که الان میگويم میشود در جایجای قطعههای اين آلبوم جست؛ پروگرسيوراک، سمفونيکراک و البته و بيشتر ازهمه اسپيسراک که ترکيبشان با هم را نمیدانم میشود آلترنيتيوراک به حساب آورد، يا به قول دوست عزيزم، بابک رياحیپور، فکر کنم اگر بگوييم سبکشان راک ميوزی است سنگينتريم!
روی هيل از روی اجرای ريچارد موريس را ديدم. شوخی روی هيل اينبار با گونهی سينمایی موزيکال، يک کمدی/ موزيکال ديوانهوار و بهشدت خُلانه که اگر بازی خوب جولی اندروز و صدای خوب ژاله کاظمی روی آن نبود، فصلهای خيلی لوس فيلم بيشتر توی ذوقام میزد. طراحی صحنههای رقص روی هيل، بهرغم بعضی فصلهای بسيار لوس آن، بسيار خوشآب و رنگ و لذتبخش از آب درآمده. شدت خُلخُلیهای روی هيل با ژانر موزيکال به اندازهای است که با مؤلفههای آن حسابی شوخی کرده، مثل قسمتهایی که بهخاطر خرابی آسانسور آن متل عجيب، مهمانها و مستخدمها مجبورند توی آسانسور، دائما رقص پا انجام بدهند. بهويژه آدم ريسه میرود وقتی نوبت به رقص پای آن 2 خدمتکار چينی و عجيب متل میرسد. فقط حيف که اين اثر روی هيل کمی لوس از آب درآمده. بازی کَرول چنينگ و اجراهای جز آن از فصلهای لذتبخش فيلم است.
