تبليغاتX
آسیاب‌بادی‌های ذهنت - تولد يک کافه‌گرد

آسیاب‌بادی‌های ذهنت

تنهایی، نفوذ، تراژدی

تولد يک کافه‌گرد

اين آخرين رويوی هفتگی فيلمم در روزنامه‌ی شرق است که دوشنبه‌ی هفته‌ی گذشته (و جالب و تصادفی اين‌که درست هم‌زمان با روز پزشک) چاپ شد و اين‌گونه به ستونِ ناکامِ ماه‌زده، در اين مطبوعه‌ی محترم، خودخواسته، پايان خواهم داد. عوض‌اش خيال دارم توی وب‌سايت تازه‌ام (با عنوان و روشی تازه) که به‌زودی راه می‌افتد، مشابه همين‌کار را انجام بدهم؛ برای فيلم‌هایی که طی هفته می‌بينم (يا آلبوم‌های موسيقی‌ای که می‌شنوم)، رويویی (حالا کمی فشرده و  کپسولی‌تر) خواهم نوشت و اگر امکانات فنی وب‌سايت فراهم شود (با همت آرمينِ عزيز)، ارزش‌گذاریِ (ستاره‌گذاری) هريک را هم خواهيم داشت. راستی ممنون از کامنت‌های فراوان‌تان، واقعا دل‌گرمم می‌کنيد! برای قسمتِ معرفیِ وب‌سايتِ تازه‌ام، بخشی از يکی از ترانه‌های بيتلز را برگزيده‌ام که با اين حساب انگار درست زده‌ام به هدف.




نگاهی به جک رو نمی‌شناسی ساخته‌ی بری لوینسن

تا درد آرام گیرد

حیرت‌انگیز است که تازه‌ترین ساخته‌ی بری لوینسن به‌رغم آن‌که یک فیلمِ زندگی‌نامه‌ای‌ و تلویزیونی‌ست، تمام مؤلفه‌های مورد استفاده‌ی این فیلم‌ساز، در کارنامه‌ی شاملِ آثار متنوع از لحاظ ژانری‌اش را، یک‌جا و در کنارِ هم دارد و به‌طرز معجزه‌آسایی نیزهم‌ردیفِ فیلم‌های خوب‌پرداخت‌شده و دست کم منسجمِ لوینسن (که البته تعداد آن‌ها حتا به‌اندازه‌ی انگشتان یک‌دست نمی‌رسد) ازجمله باگزی (1991) و هجویه‌ی سیاسی/ رسانه‌ایِ سگ را بجنبان (1997) قرار می‌گیرد. جک رو نمی‌شناسی که حالا مورد توجه اعضای هیات داورانِ مراسم اِمی آواردز هم قرار گرفته و در 15 رشته نامزد دریافت این جایزه‌ی تلویزیونی شده است، تمِ صداقت‌ و معصومیتِ ذاتی‌ای را که در تقابل با فریب و دغل‌کاری قرار می‌گیرد از رین‌من (1988) دارد، تاثیر و عمل‌کرد رسانه بر فضای جامعه و تفکر عمومی و هم‌چون تیغ دودم بودن آن را از صبح به‌خیر ویتنام (1987) و البته سگ را بجنبان و یک‌سوم پایانی فیلم که بیش‌تر به درام‌های دادگاهی مبدل می‌شود، به حال‌وهوای حاکم بر ...و عدالت برای همه (نورمن جویسن، 1979) که فیلم‌نامه‌ی نامزد اسکار آن‌را لوینسن به‌همراه والری کورتینِ نویسنده و هنرپیشه نوشته‌اند، نزدیک می‌شود.
زندگی‌نامه‌ی جنجالی و تاثیرگذارِ دکتر جک (با نام اصلیِ مراد) کوورکیان که مروج و حامیِ شیوه‌مرگ‌های موسوم به اُتانازی/ مرگِ راحت برای بیمارانِ لاعلاج است و به همین‌ ترتیب در دهه‌ی 1990 به خودکشی 130 بیمار در این ایالت آمریکا کمک می‌کند، به‌قدری تحریک‌کننده و جذاب هست که مخاطب را حدود 135 دقیقه، در هر شرایطی با خود بکشاند. اقتباسی که از کتابی با عنوانِ میانِ مردن و مرده نوشته‌ی هری وایلی و نیل نیکول- دوست و دستیارِ دکتر کوورکیان در این مسیر که جان گودمن نقشش را توی فیلم بازی می‌کند- انجام گرفته است. پی‌گیریِ جدی تماشاگر اما زمانی آغاز می‌شود که می‌بینیم جک (پاچینو در بازگشتی موفق) چه‌گونه، آن‌قدر راسخ، خونسرد و البته بی‌رحمانه، فرآیندِ کشتن (یا بهتر است بگوییم خودکشی به‌سبک اختراعیِ کوورکیان که ثناترون نامیده‌اش) بیماری که هیچ‌گونه تحرکی از خود نمی‌تواند داشته باشد را برایش تشریح می‌کند؛ «خیال داریم به عذابت پایان و با دادن اعضای بدنت به مریضای دیگه، به مرگت معنی بدیم... اول به خوابی طولانی می‌ری و بعد این مایع کلرید پتاسیم قلبت رو ازکار می‌ندازه»، درست به‌مانندِ یک افسر نازی که دارد با خونسردی زندانی‌اش را شکنجه می‌دهد. جک رو نمی‌شناسی اما با چنین عنوان و عبارت تبلیغاتی‌ای که برای خود درنظر گرفته؛ «این چهره‌ی یه قاتله؟»، عبارتی که جک از هیات منصفه‌ای که سرانجام متهم می‌شناسدش می‌پرسد، قصد دارد وجهه‌ی کم‌تر شناخته‌شده‌ی کوورکیان را عریان سازد.
جک خیره به پیرزنِ بیماری‌ست که از حال‌ و روزش پیداست باهر نفسش درد می‌کشد و جک ناتوان از انجام هرکاری، فقط برای خواهرش، مارگو (واکارو) تعریف می‌کند؛ «اون همون نگاه دردناکِ مامان رو تو صورتش داشت، این زندگی نیست. انتظار وحشت‌ناک فرارسیدن مرگه...»، جک رو نمی‌شناسی این‌گونه آغاز می‌شود. جک به‌جز تقابل و ایستادگی دائمی‌اش برابرِ درد و رنجِ بیمارانِ دست‌کشیده از زندگی که طی داستان هم‌واره آن‌را همه‌جا فریاد می‌زند (جک طی گفت‌وگویی با مجله‌ی نیوزویک رسما اعلام می‌کند؛ «اگه بیماری نیازمند باشه، حق اونه که بتونی با یه تزریق بکشیش و نذاری پلاسیده شه» و کارِ بیمارستان‌ها و تلاش‌شان برای زنده نگه‌داشتن این نوع بیماران را هم‌ردیف جنایات نازی‌ها قرار می‌دهد) کینه و خصومتی شخصی و کهن با درد و رنج دارد. این انزجار و تنفر جک از رنج، زمانی آشکار می‌شود که دارد برایِ جانتِ (ساراندن) از پا درآمده به‌خاطر سرطان، از تقلا و رنجِ بی‌اندازه‌ی مادرش موقع مرگ می‌گوید؛ «همه‌ی دکترا سعی می‌کردن زنده نگه‌اش دارن و من اون‌جا کاملا بی‌فایده و بی‌قدرت بودم». از این زاویه اگر نگاه کنیم، جک در هیاتی مسیحایی، فرشته‌ی آرامش‌دهنده‌ی بیماران به ته خط رسیده است، فرشته‌ای در مایه‌های جان کافیِ مسیرِ سبز (دارابونت، 1999) که می‌خواهد رنج تمامِ عالم را هم‌چون مسیح به‌دوش بکشد، او هم به تام هنکس می‌گفت که از درد و رنج زیاد در دنیا خسته‌شده و به‌همین‌خاطر آماده‌ی مرگ است. جسارت و گستاخیِ لوینسن و آدام میزرِ فیلم‌نامه‌نویس (نویسنده‌ی تریلرِ خوبِ سیاسیِ رِخنه/ Breach در 2007) اما این است که طی داستانِ پُرملات‌شان مدام می‌کوشند از دکتر کوورکیان، ضدقهرمانی اسطوره‌ای خلق کنند. سمبل و شمایلِ حاصلِ روزگارِ مدرن که توسط جامعه/ رسانه‌ها آفریده می‌شود و پس از مدتی توسط همان جمع (هم‌چون تیغ دودم) نابود می‌شود. به‌یاد بیاورید سکانس مصاحبه‌ی رادیوییِ جک را که مجری برنامه با دکتر فرانکشتاین مقایسه‌اش می‌کند و جک در جواب می‌گوید؛ «همه می‌دونن که خود فرانکشتاین توی داستان آدم خیرخواهی‌ست و این جامعه است که از او هیولا می‌سازد» و به‌راستی این حکایتِ کوورکیان با جامعه‌ی اطرافش نیست؟ او توسط رسانه‌ها بدون درنظرگرفتن رسالتش به‌وجود می‌آید، به‌خاطر سبک زندگی‌اش، هم‌چون قهرمان‌ها، دنباله‌رو پیدا می‌کند (او که خود موزیسینِ جز و نقاش است، گروهِ اسلج متالِ اسید بث از یکی از طرح‌های غریب دکتر به‌عنوان روجلدِ آلبومی با عنوانِ Paegan Terrorism Tactics استفاده کرده) و فردای روز، اسطوره‌ی متاخر، خود را توسط رسانه‌های مخلوقش (اجرای مستندِ کشتن یکی از بیمارانش در برنامه‌ی 60 دقیقه‌ی والاس) قربانی می‌کند.
شمایل و سبک زندگیِ دکتر کوورکیان آدم را به‌شدت به‌یادِ این بخش از ترانه‌ی تا درد فرونشیند/ Until it Sleeps متالیکا می‌اندازد؛ «این دردم را با خود تا کجا بکشانم/ می‌گریزم اما باز کنارم می‌ماند/ پس از درونم بیا و مرا خالی کن/ درونم چیزهایی‌ست که دائم فریاد می‌زنند/ و درد هم‌چنان منزجر از من/ پس مرا در آغوش بگیر تا دردم فرونشیند».

+ نوشته شده در  شنبه 6 شهریور1389ساعت 14:13  توسط نوید غضنفری  |