کابوسی به‌ياد ماندنی



این تازه‌ترین آلبوم «دریم تی‌اتر» محشر است؛ آلبوم "Black Clouds & Silver Linings" را می‌گویم، ترجمه‌ى عنوان آلبوم چیزی توی این مایه‌ها می‌شود؛ «ابرهای سیاه و روزنه‌ی امید». فضای این دهمین آلبوم استودیویی گروه پروگرسیو متال «دریم تی‌اتر» درست به اندازه‌ى عنوان‌اش غریب است. اولین ترک آن- "A Nightmare to Remember"/ «کابوسی به‌یاد ماندنی»- با پیانویی مور‌مورکننده آغاز و تمام می‌شود و بعد هم که بلافاصله ریف‌های جهنمی و دیوانه‌وار سرازیر می‌شوند؛ این شروعی ویران‌کننده و حسرت‌برانگیزانه برای یک آلبوم است، باور کنید! 16 دقيقه‌ی جهنمی که از لحاظ تغيير فرم به آثار بازی‌گوشانه‌ی موتزارت پهلو می‌زند. پتروچی دقیقا مشخص نیست روی فرت‌های گیتار الکتریک دارد چه غلطی می‌کند و جوردن رودس هم که ریف‌های خودش را می‌زند و این‌طوری پتروچی را هم‌راهی می‌کند. ترانه‌های این آلبوم کابوس‌وار گوتیک را جان پتروچی بزرگ و مایک پورتنوی سروده‌اند و قصه‌ى همه‌ى قطعه‌ها به‌جز یکی، از تجربه‌ها و رنج‌های زندگی شخصی‌شان می‌آید. مثلا همین قطعه‌ى «کابوسی به‌یاد ماندنی» را پتروچی درباره‌ى تصادف مهیبی نوشته که توی بچگی برایش رخ داده و در آن حضور داشته.
اما گُلِ سرسبد همه‌ى این آلبوم قطعه‌ای است با عنوان "Wither"/ «آشفته‌شدن» که البته «پژولیدن» یا «پلاسیده‌شدن» هم معنی می‌دهد، اما با توجه به حکایت و ترجمه‌ى متن آن که یک‌جوری حدیث نفس پتروچی است از پروسه‌ى پریشان‌کننده و توامان برانگیزاننده‌ى «نوشتن آهنگ» که با صدا و سبک کوئین‌وارِ کوین جیمز لابری- وکالیست گروه- اجرا می‌شود، همان ترجمه‌ى «آشفته‌شدن» برای عنوان قطعه صحیح‌تر به‌نظر می‌رسد. این قطعه‌ى با ریتم بالاد 5 دقیقه‌ای درواقع یک زنگ تفریح لذت‌بخش و آرام برای تمام دقایق دیوانه‌وار و کوبنده‌ى سراسر آلبوم نیز هست. ترجمه‌ى این قطعه‌ى ذاتا دهه هشتادی را این‌جا بخوانید، روایت پتروچی و «دریم تی‌اتر» عزیز از پروسه‌ى خلق، همان موقع ترسناک و آشنای مواجهه با کاغذ سفید؛ لحظه‌ى تولد کلمه. قطعه‌ی «آشفته‌شدن» انتقام همه‌ی ماست از لحظه‌های سخت و غريب زايمان کلمه. هم‌تای آن را در تفسير اين لحظات نديده‌ام.

آشفته‌شدن
بذار بیرون بیاد، رهایش کن
فضای خالی را احساس کن
نامطمئن کلمه‌ها را بیاب و بذار بیرون بیاد

به پایین خیره‌شو، زُل بزن به پایین
هیچ‌چیز به ذهن نمی‌آد
جایی بیاب که آب را به شراب مبدل کند

من اما احساس می‌کنم به جایی نرسیدم
و انتهایی هم (برایش) نمی‌بینم

پس آشفته شده‌ام
و خودم را فرومانده می‌یابم
تسلیم می‌شوم و همه‌چیز شفاف می‌شود
ازکاراُفتاده می‌شوم
و می‌گذارم قصه راهنمایی‌ام کند

به‌جريان بيندازش، روشن‌اش کن
بذار احساس‌ات جاری شود
چشمان‌ات را ببند
چيزی را ببين که می‌شناسی

بگشای‌اش، بازش کن
با "تفسير" درنيُفت
بذار بيرون بياد
کمک‌کن حافظه‌ات پابگيرد
هم‌چنان به‌خاطر عدم شفافيت تحليل می‌روم
حس می‌کنم که می‌خواهم تسليم شوم

پس آشفته شده‌ام
و خودم را فرومانده می‌یابم
تسلیم می‌شوم و همه‌چیز شفاف می‌شود
ازکاراُفتاده می‌شوم
و می‌گذارم قصه راهنمایی‌ام کند

من آشفته شده‌ام
و منصرف می‌شوم

انعکاسِ نورِ روی صفحه
(نشان می‌دهد) دنيایی خلق خواهد شد

من در تأمل غرق شده‌ام
کلمه‌هايم درهم می‌شکنند
و همه‌ی بهترين ساخته‌هايم
می‌سوزند و ازبين می‌روند

فکر شروع دوباره
کرخ‌ام می‌کند
دوباره قطعه‌ای را بی‌خيال می‌شوم
يک‌بار ديگر جرقه‌ای ازدست می‌رود

آشفته شده‌ام
و خودم را فرومانده می‌یابم
تسلیم می‌شوم و همه‌چیز شفاف می‌شود

من آشفته شده‌ام
و خودم را فرومانده می‌یابم
تسلیم می‌شوم و همه‌چیز شفاف می‌شود
ازکاراُفتاده می‌شوم
و می‌گذارم قصه راهنمایی‌ام کند

آشفته شده‌ام
و منصرف می‌شوم

انعکاسِ نورِ روی صفحه
(نشان می‌دهد) دنيایی می‌خواهد خلق شود
دنيایی که تو خلق می‌کنی
بذار بيرون بياد، رهایش کن

نويد غضنفری- 27 مهر 1388

یک توضیح خیلی مهم: همین الان جواد رهبر عزیز تماس گرفت و به‌ام درباره‌ى نام این آلبوم گفت که "Silver Lining" درواقع اصطلاحی است که هم‌راه "Black Clouds" معنی می‌یابد و این‌جا به معنی «روزنه‌ى امید» است که کنار «ابرهای سیاه» مفهوم درست و درمان را پیدا خواهد کرد. حالا شد، این‌ یکی ترجمه با عکس روی جلد هم کاملا جور جور است. همین‌جا بگویم که اگر کسی در ترجمه‌ى متن ترانه هم اشکالی دید، بگوید، خیلی‌خیلی خوشحال‌ام می‌کند. این را خودم زور زدم و یک‌چیزی که فکر می‌کنم درست است ترجمه کرده‌ام.

هنرِ «راک» بودن و «رول» نبودن!



يک توضيح:
اين يادداشت کوتاه درباره‌ی ترانه‌ی شاهکار «پلکانی به آسمان» لِد زپلين را پارسال به سفارشی و برای جایی نوشتم که به نظرم آن‌طور که بايد ديده و خوانده نشد، اين چند روزه که داشتم دستی به سر و روی آرشيو مطالب‌ام می‌کشيدم دوباره چشم‌ام به آن افتاد گفتم بگذارم اين‌جا، چون از معدود يادداشت‌هايم است که به‌نظرم گذر زمان، نتوانسته نظرم را نسبت به محتوای آن تغيير دهد!

جایی از ترانه‌ی سحرانگیز و رمزآلودِ «پلکانی به آسمان/ Stairway to Heaven» گروه لِد زِپلین/ Led Zeppelin، رابرت پلنت - وکالیستِ گروه – با صدایِ چپ‌کوک و بسیار مریض‌اش می‌خواند؛ «...یه حسی به‌ام دست می‌ده/ وقتی به‌سوی غرب خیره می‌شم/ و روحم برای رهایی ضجه می‌زنه...». این تکه از ترانه‌ی پلنت را می‌شنویم و فورا به یادِ ذاتِ قصه‌گویی غربی می‌افتیم، این که همه چیزِ داستان‌ها با (دل)‌کندن و رها‌شدنِ قهرمانِ قصه در‌هم تنیده شده است. این که قهرمانِ قصه‌ی غربی هم‌واره دل‌اش می‌طلبد که به سیاق کهن‌الگوها، یک‌مرتبه از سکون‌اش بزند، هجرت کند و رها شود. و معمولا هم برای این رهایی مسیرِ سنتی «به سوی غرب» را به سیاقِ اجداد خود که از شرق آمریکا به سوی سواحل غربی کوچ می‌کردند، بر‌می گزیند؛ «...فرار با ذات ما پیوند خورده، جاده همیشه به سوی غرب می‌ره» (الکساندر سوپرترمپ در «‌به دل طبیعت وحشی»)
برگردیم به ترانه‌ی رمزآلودِ بابی پلنت که لابد داستان‌اش را می‌دانید که آن‌را چه‌طوری سروده؟ این که یک مدتی طولانی جیمی پیج – گیتاریست و سولیستِ اسطوره‌ای لد زپلین – آهنگ را می‌نوشته و دائما کوردها و آرپیژها را تغییر می‌داده است و اما یک‌روز روی بداهه‌نوازی‌های پیج، بابی یک‌هو قلم و کاغذ را بر‌می‌دارد و شروع به نوشتن ترانه «پلکانی به آسمان» می‌کند.
این آهنگِ عارفانه در چهارمین آلبوم لد زپلین قرار دارد که در1971  منتشر شده است. درست ابتدای یک دهه‌ی پر‌ شر و شور. به‌ویژه که المان‌ها و مؤلفه‌های بسیاری از هیپی‌گری و کرخی مخصوص دهه‌ی 1970 توی این آلبوم لد زپلین دیده می‌شود و اعضای گروه در بیش‌تر ترانه‌های این آلبوم به جی.آر.آر. تالکین و کتابِ محبوب‌اش در آن روزگار - «ارباب حلقه‌ها»- ارجاع داده‌اند. جالب این که قهرمانِ داستانِ تالکین هم طی یک هجرتِ خودخواسته به خودشناسی و رهایی ابدی می‌رسد؛ «...اگر نغمه رو فرابخونی/ به‌زودی توی گوشت زمزمه می‌کنه/ و بعد نی‌زن، تو رو به درک واقعی هدایت می‌کنه...»، و این اشعار هیچ چیز نیست جز حال و هوایِ بابی پلنت و سایر بر و بچه‌های گروه لد زپلین که کلی آن دوران برگشت‌ناپذیر و تعیین‌کننده را زیسته بودند و گاهی دورِ همی نغمه و ترانه‌ای، اگر می‌آمد، سر‌می‌دادند. اصلا فرم و لحنِ آهنگ هم همین‌طوری است. 3 بخشی است؛ ابتدا با آرپیژهای گیتار الکتريک (Clean) شروع می‌شود، کم‌کم با نواهای مسحور‌کننده‌ی فلوت ریکوردر درهم می‌آمیزند و بعد هم که وکالِ پلنت به آن‌ها اضافه می‌شود، بخش دوم ترانه کاملا حال و هوا و ریتمِ راک به خود می‌گیرد، اما در بخش سوم است که آهنگ شتاب می‌گیرد و به قول پیج، فورانِ آدرنالین داریم. و آن سولویِ تکرار‌نشدنی پیج که دیگر شهره‌ی عام و خاص است هم توی همین بخش قرار دارد.
خلاصه توی این مطلبِ کوتاه، کوشیدم که بگویم؛ فرمِ آهنگ «پلکانی به آسمان»، و این سرعت گرفتنِ یک‌باره‌ی آن، به همان مفهوم رهایی از نوع غربیِ شعرش بی‌نهایت شبیه است و اصلا از همان‌جا می‌آید. موقعی که سرانجام «نغمه»‌ای بر تو فرود می‌آید و می‌توانی یک راک خالص (و نه هم‌راه رول!) از دل‌اش بیرون بکشی و جماعتی را شیفته‌ و مفتون خود سازی.

يک قول و البته لذتی با چاشنیِ چندش!




1- تسليم‌ام، از همين الان، هنوز هيچ‌چيز نگفته‌ايد شما، تسليم‌ام! می‌دانم وبلاگ تازه‌ام همه‌اش شده همان تکرار مطالب‌ام توی مجلات و مطبوعات. دليل هم زياد دارد. اولی‌‌اش و مهم‌ترين آن‌ها همان است که همه‌مان می‌دانيم؛ اين‌که اين‌روزها هيچ‌کس دل و دماغ هيچ‌کاری را ندارد، چه رسد به «اينترتين‌شدن» و البته «اينترتين‌نمودن»! فيلم‌بين‌ها و موسيقی‌بازهای فتيری را می‌شناسم که فعلا کرکره‌های سينماهای خانگی و ام‌پی‌تری پليرهای‌شان را پايين کشيده‌اند و چسبيده‌اند به اخبار درگوشی فيس‌بوک و بی‌بی‌سی، رويونويس‌ها و يادداشت‌نويس‌هایی که فعلا قلم غلاف کرده‌اند (باور می‌کنيد با هرکدام از چهره‌های موسيقی يا سينما تماس می‌گيريم که پيشنهاد بنويس، خنده‌ی عصبی‌ای حواله‌مان می‌کنند و تقی قطع می‌کنند) و اصلا شايد به‌قولی «لغت‌دان‌»‌شان پاره شده باشد...بگذريم.
...اما راست‌اش از اين بی‌دل و دماغی ديگر خسته شده‌ام و از اين به بعد خيال دارم تا جایی که می‌شود و می‌توانم، هر فيلمی که ديدم يا موسيقی‌ای که شنيدم و نکته‌ای‌چيزی توی آن برايم جالب بود، اين‌جا در حد يکی‌دو پاراگراف راجع به‌اش بنويسم و بعد اگر فرصتی شد، رويوی مفصلی برای آن  فيلم يا موسيقی بنويسم، تا اين‌جا رونقی پيدا کند، کافه‌پاتوقی برای خودش بشود و...

2- «به جهنم بکشانم»، تازه‌ترين ساخته‌ی سم رايمی را ديدم و نمی‌توانم ذوق‌مرگی‌ام را از تماشای چنين ملغمه‌ی لذت‌آوری پنهان کنم، لذتی با چاشنی چندش. «به جهنم بکشانم/ Drag Me to Hell» بازگشت عزيز و دوست‌داشتنی رايمی است به فضای فانتزی/ هارورِ «مرده‌ی شریر/ The Evil Dead»‌ها، فقط نمی‌دانم چرا جسارت‌ و گستاخی‌اش کم‌تر از قبلی‌ها شده، هنوز قوی‌ترين و لذت‌بخش‌ترين فصل‌های فيلم، فصل‌های حمله‌ی عنصر ترسناک (در اين‌جا پيرزنی عجوزه) است که روی مرزی از کمدی و هارور قدم برمی‌دارد و اين تمهيد را رايمی تا به آخر ماجرا خوب نگه می‌دارد، تمهيدی که رابرت رودريگز نيز در «از شام تا بام/ From Dusk till Down» خود به‌کار گرفته و پاداش‌اش را ديده است. آی حالی بردم آن‌‌جا که پيرزن توی پارکينگ برای اولين‌بار به کريستين (آليسون لومان) حمله می‌کند و دندان‌مصنوعی‌هايش طی زد و خورد درمی‌آيد و با لب‌هایش چانه‌ی دخترک بيچاره را به فرم «پيرزنی» به دهان می‌گيرد و می‌چسبد.

گُل يا پوچ؟



بی‌پولی

کارگردان: حميد نعمت‌الله
فيلم‌نامه: هادی مقدم‌دوست، حميد نعمت‌الله
بازيگران: بهرام رادان، ليلا حاتمی، حبيب رضایی، بابک حميديان، امير جعفری
ژانر: کمدی/ درام

گُل: کمدی رُمانتیک شمردنِ «بی‌پولی» از سوی نویسندگان فیلم‌نامه‌اش- هادی مقدم‌دوست و حمید نعمت‌الله- آدم را به‌یاد اصرارهای ستایش‌آمیز بهروز افخمی در نوآر خواندنِ «شوکران» می‌اندازد، به همان اندازه راسخ و جسور، آن‌ هم برای 2 سبک و گونه‌ى سینمایی که بسیار بیش‌تر و عمیق‌تر از سایر ژانرها (به‌جز وسترن البته) نیازمند فرهنگ پاپ و معاصر آمریکا (بخصوص برای کمدی رمانتیک) و یا دست کم غرب‌اند. برای 2 ژانری که خرده‌فرهنگ‌های شهرنشینی، بویژه در 2 شهر افسون‌کننده‌ی نیویورک و لس‌آنجلس، جزو مؤلفه‌ها و چفت‌و‌بست‌های اساسی‌اش بشمار می‌رود؛ مثلا می‌شود نوآرهای (بخصوص دهه 1950) را بدون پرده‌ کرکره‌ای‌های مختص خانه‌های محله‌های مرکزی لس‌آنجلس تصور کرد؟ یا کمدی رُمانتیک‌های دهه 1990 بدون دورنماهایی از سپیده‌دم منهتن نیویورک معنا و مفهوم دارند؟ با همه‌ی این حرف‌ها نعمت‌الله و مقدم‌دوست و البته افخمی ریسک کرده‌اند و ذرات و مؤلفه‌های بنیادی این 2 ژانر ذاتا آمریکایی را از دریچه و فیلتر ایرانی (یا دقیق‌تر بگوییم؛ تهرانی) عبور داده‌اند، آن‌هایی که می‌شده را انقدر خونسردانه در مشت نگه‌‌داشته‌اند تا معادلی این‌جایی برایش بیابند و اگر نشده، بدون تامل و تعلل دورش ریخته‌اند. به‌همین خاطر است که کم‌تر منتقد فیلم‌بینی، اجرای موبه‌مو و انصافا پرزحمت فرزاد مؤتمن در «باج‌خور» را یک نئونوآر ایرانی به‌شمار می‌آورد و از آن‌سو سیما ریاحی (هدیه تهرانی) هنوز در «شوکران» ظاهر نشده (صرف نظر از شباهت‌های قصه با «جذابیت مرگ‌بار» آدرین لین) همه آن‌را یک «زن افسون‌گر» تمام‌عیار ایرانی می‌دانند...و درست به‌همین خاطر است که «بی‌پولی» را می‌بینیم و مثلا انتظار نداریم عشاق سینه‌چاک ما بعد از به‌هم رسیدن پایانی و معمول این‌گونه عاشقانه‌ها، بجای لوکیشن‌هایی نظیر برج «امپایراستیت» یا مثلا «سنترال پارک نیویورک»، کنار برج میلاد یا مثلا توی تونل رسالت به وصال برسند، اما بوی خوش همه‌ى کمدی رُمانتیک‌هایی که دیده‌ایم و یک‌جوری «مسبب لذت دقایق»‌مان شده‌اند را آن‌جا حس می‌کنیم. واضح‌ترين و پررنگ‌ترين آن‌‌ها که حسابی هم به روايت چسبيده، فصل‌هایی است که ايرج (بهرام رادان) مجبور است جلوی زن و فاميل‌های زنش نمايش دهد که شرکت زده و اين‌طوری آبروداری کند، البته نعمت‌الله انقدر باهوش هست که همه‌ی اين‌ها را جوری برگزار کند که ما فورا از يک‌طرف به‌ياد بيلی وايلدر بزرگ و از آن‌سو ياد کمدی‌های آبکی اين‌روزهای سينمای خودمان نيفتيم.
قصه‌ى «بی‌پولی» اما از فصل رسیدن زوجِ ناجور و دل‌داده به یکدیگر شروع می‌شود؛ شب ازدواج‌شان. و ما دغدغه‌ها و مشکلات این زوج را بعد از وصال مرور می‌کنیم، «بی‌پولی» از این منظر شبیه به کمدی‌هایی نظیر «پابرهنه در پارک» (جین ساکس، 1968) یا «زندانی خیابان دوم» (ملوین فرانک، 1975)، هردو با متن‌های مفرحی از نیل سایمن ازآب درآمده یا از جدیدها می‌توان به «بازی از‌روی قلب» (ویلارد کرول، 1998) اشاره کرد که عمده‌ی تمرکزشان روی مشکلات زوج‌ها در بستر شهر و جامعه‌ای مدرن و آشفته است. به همین خاطر عده‌ای گونه‌ی «طنز اجتماعی» را مناسب‌تر برای تفسیر احوالات «بی‌پولی» تشخیص داده‌اند، گونه‌ی کمدى‌اى که از دل موقعیت‌ها و لحظه‌ها سر برمی‌آورد، خصیصه‌ای که حالا و بعد از «بوتیک» خیلی‌ها به مهارت نعمت‌الله در درست‌و‌درمان درآوردن آن فضاها و لحظه‌ها شکی ندارند... و «بی‌پولی» پر است از رعایت این‌گونه جزئیات و فضاسازی‌ها؛ مثل فصل شاهکاری که ایرج به‌همراه احمد رنجه توی خانه‌ى پرویز افراشته (با بازی حیرت‌انگیز حبیب رضایی) منتظر آمدن پرویز‌، چُرت می‌زنند و پرویز هم در حین خواندن خُل‌وار ترانه‌ی «سر پل تجریش» و کندن لباس‌هایش به دست‌شویی می‌رود و البته لحظه‌هایی بعد که گیر می‌اُفتد، متوجه تمرکز دوربین روی موهای پرپشت سینه‌اش که از یقه‌‌ى زیرپوشش درآمده، هستید که؟ 


پوچ: بسیار خِردسوزانه و جزجگرزنانه است این نکته که توی فیلم رؤیت می‌کنی فصل‌های 2 نفره و اصطلاحا شیمی زناشوهری میان ایرج و شکوه (با بازی به‌شدت اغراق‌آمیز لیلا حاتمی) آن‌طور که مثلا فصل‌های دورِهمی و انتزاعی رفقا درآمده، در «بی‌پولی» درنیامده، اغراق در بازی‌هایی که البته در اجرای کمدی رُمانتیک‌بازهای خفنی همچون مگ رایان یا جولیا رابرتز در دهه 1990 نیز دیده می‌شود، اما به‌شدت بعید است از هدایت‌کننده و بازی‌گردانی مثل نعمت‌الله که وقتی علی علایی را توی «بوتیک» در آن نقش قرار می‌دهد و بابک حمیدیان را در «بی‌پولی» به نقش شاهرخ می‌گذارد و او را راه می‌برد، قدر «اوشگول» گفتن‌های لیلا حاتمی و کاریزمای بهرام رادان را طى کار نداند. جایی از کمدی رمانتیک «دختر خداحافظی» (هربرت راس، 1977) با بازی ریچارد دریفوس هست که الیوت (دریفوس) مجبور است نقش ريچارد سوم را به فرم عجیب و غریبی ایفا کند، استیصال بهرام رادان (با تمام احترامی که برای لحظه‌های درخشان بازی‌اش توی همین «بی‌پولی» قائلم) آدم را مدام به‌یاد دریفوس در حال اجرای آن نقش بخصوص می‌اندازد؛ انگار که هنوز این نقش به قواره‌ى برازنده‌ى رادان درنیامده‌است.

انتخاب‌های ویژه: همه‌ی ديالوگ‌های غريب و انتزاعی فيلم مثل اين‌يکی از زبان ايرج؛ «...ناگهان غيب شد»! يا جایی که شکوه در جواب این‌جمله‌ى ایرج؛ «باید دوتامون عرشه‌ى کشتی رو به‌دست بگیریم» می‌گوید؛ «سکان رو، عرشه که عرشه است». «تو بگو یه قرون» گفتن ایرج رو به شکوه. حضور دائم اما زیرپوستی پنکه‌دستی در سرتاسر ماجرا که آدم را به‌شدت یاد فصل‌هایی از «بوتیک» می‌اندازد. فضای دفتر شرکت (که سیامک انصاری تخته‌شدن آن‌را به تعطیلی دفتر حزب تشبیه می‌کند)، احوالات آن جمع متاهلان بی‌کار (که بازهم سیامک انصاری رفاقت‌شان را مفهومی انتزاعی می‌خواند!) و بالاخره فضاسازی‌ای که نعمت‌الله استادانه با ترانه‌ای از خواننده‌ای لس‌آنجلسی (شهرام شب‌پره، با عنوان «تو می‌تونی») توی مهمانی خانه‌ى شاهرخ و در جمع آن کر‌و‌لال‌ها انجام داده‌است.

منبع: هفته‌نامه ايران‌دخت

وصالِ بهشت و جهنم


کَندی/ Candy
کارگردان: نيل آرمفيلد
بازيگران: هيث لجر، اَبی کُرنيش، جفری راش
ژانر: درام/ عاشقانه
محصول 2006، استراليا

«کَندی» درست برخلافِ سبکِ زندگی‌ای که برای شخصيت‌های قصه‌ی تکراری‌اش برگزيده (و هم‌چنين عبارت تبليغاتی‌اش)؛ «زياد، کافی نيست»، طراحی و ابزار بسيار ساده‌ای به‌شيوه‌ی مينی‌ماليست‌ها و شعار «هرچه ساده‌تر، بهتر/ Less is More» انتخاب کرده؛ نيل آرمفيلد استراليایی‌تبار بسيار زياد و البته به‌درستی برروی کَست و بازی بازيگرانش حساب کرده و نتيجه‌اش را هم ديده‌است.
«کَندی» عاشقانه‌ای است به سبک و سياق فيلم‌های «جهنم مخدر»، چيزی در مايه‌های «مرثيه‌ای برای يک رويا» (دارِن آرنوفسکی، 2000) يا «قطاربازی» (دنی بويل، 1996) که خيلی روی سير اضمحلال چشم‌ها و نماهای نزديک از صورت 2 بازيگر اين‌کاره‌اش؛ هيث لجر فقيد و اَبی کُرنيش حساب باز کرده‌، تجربه‌ای مخدرگونه که اتفاقا از زبان کَسپر (با بازی دريغ‌انگيز جفری راش) که به نوعی "آشپز" (به‌قول «اسپون»ی‌های چت‌مغز) اين ماجرای عاشقانه به حساب می‌آيد، اين‌طور بيان می‌شود؛ «موقعی که می‌تونی ترک کنی، نمی‌خوای. موقعی که می‌خوای، نمی‌تونی».

شاعر آماتوری به نام دَن (لجر) و يک دانشجوی رشته‌ی نقاشی به اسم کَندی (کُرنيش) شيفته‌ی يکديگرند و به‌شيوه‌ و لايف‌استايلِ بی‌قيد‌و‌بندها (بوهميان) با هم زندگی می‌کنند. آن‌ها البته يک مشکل بزرگ دارند؛ اين‌که هر دو شيفته‌ی مخدر و هروئين‌اند. روايت ساده و به‌شدت مينی‌مال «کندی» به 3 فصل تقسيم شده؛ بهشت، زمين و جهنم. بهشت روزهای سِرتقی، سرخوشی و بی‌مسئوليتی دَن و کندی است، آن‌ها می‌دزدند، می‌خرند، می‌کِشند و می‌خندند و به يکديگر عشق می‌ورزند. زمين، فصل زمينی‌شدن روياهای شکننده و اسرار آن‌هاست و البته جهنم که فصل رو‌به‌رویی‌ آن‌ها با نتيجه‌ی آزمون‌و‌خطاهای مختص سبک زندگی‌ای است که برگزيده‌اند.
«کَندی» را می‌بينيم و توی فصل‌ نريشن‌ها و مونولوگ‌های دَنِ شاعرمسلک، به‌ياد اين بخش از شعر حالا مشهور ويليام بليک با عنوان «وصالِ بهشت و جهنم» می‌افتيم؛ «اگر درهای ادراک باز می‌شد، همه‌چيز همان‌گونه که هست بر انسان آشکار می‌شد؛ بی‌کران» که حالا ديگر مبدل به سمبلی از دهه‌ی 1970 و اسطوره و شهيد راک‌اش، جيم موريسون شده‌است. اين دو خيال‌پرداز، آن‌طوری که می‌سرايند؛ «...اين‌جا عميق‌ترين رازهای سر‌به‌مهر وجود دارد. اين‌جا ريشه‌ی ريشه و شکوفه‌ی شکوفه و آسمانِ آسمانِ درختی است که زندگی نام دارد...» بالاخره بايد تبعات‌اش را هم پذيرفته باشند. دَن و کَندی اگر پذيرفته‌اند که آسمان (آن‌طور که در ترانه‌ی «زيرا»ی «بيتلز» آمده) غمگين و آبی است، بايد بدانند که گريه‌شان هم می‌اندازد...

انتخاب‌ ويژه: به‌جز هيث لجر در سرتاسر داستان که تنها به اين نتيجه می‌رسيم که از يک مرگ‌آگاهی رنج می‌برده، به فصل عنوان‌بندی بی‌نظير «کَندی» اشاره می‌کنم که به گونه‌ی مينی‌مال روايت‌اش طراحی و ساخته شده‌ و بيان‌گر همه‌ی قصه است.
منبع: هفته‌نامه ايران‌دخت