آسيبِ مغزی


آيا می‌توان جزيره‌ی شاتر/ Shutter Island مارتیِ بزرگ را سرگيجه‌ی نسلِ تازه‌ی سينما دانست؟ جان؟! تا سرحد مرگ ذوق‌زده شده‌ام؟ اصلا ماجرا و داستان را نگرفته‌ام؟ شايد! شايد هم‌چون تدی دنيلز (حالا ديگر لئوی بزرگ و تاثيرگذار) در دنيای ذهنی‌ام گرفتار شده‌ام. خيلی زود قضاوت کرده‌ام و اسم از اثيری غريبی چون سرگيجه‌ی هيچکاک آورده‌ام؟ مگر زمانی با بازی و فايت‌کلابِ فينچر به‌ياد همچه شاه‌کارهایی نيفتاديم؟
جزيره‌ی شاترِ مارتیِ بزرگ در مقابل اين پرسش که؛ آيا عنوانِ گشت‌وگذاری با مارتين اسکورسيزی در سينمای آمريکا، برای مستندی به‌ کارگردانی خود او (و البته کتابی با همين عنوان که مازيار اسلامی ترجمه‌اش کرده) تنها برازنده‌ی کدام کارگردانِ حال حاضر آمريکاست اين‌گونه پاسخ می‌دهد که؛ قطعا و بدون تامل خودِ مارتی، به قول وودی آلن، ديگر فيلم‌سازِ اهل نيويورک؛ «از هر دو فيلمی که امروزه می‌بينيم يکی‌شان تحت تاثير اسکورسيزی ساخته شده.» (برگرفته از يادداشت مترجمِ کتابی که پيش‌تر ذکرش رفت) بنابراين به همين دليل و به هزارويک دليل ديگر جزيره‌ی شاتر از هرگوشه‌ای از تاريخ سينمای آمريکا نکته‌ای گرفته و در خود به‌درستی جای داده تا يک معمایی/ جناییِ رمزآميز خلق کند. ردپایی از چندلر و دشيل همت توی فيلم هست تا هاکس و هيچکاکِ فيلم‌ساز و کافکا (به‌ويژه مسخ‌اش) و حتی استفن کينگ از ميان نويسندگان.
جزيره‌ی شاترِ مارتیِ دوست‌داشتنی در مقابل اين پرسش که؛ آيا می‌توان هم‌چنان اسکورسيزی را يکی از تاثيرگذارترين کارگردانان تاريخ سينما دانست اين‌گونه پاسخ می‌دهد که؛ بله، قطعا، او هم‌چنان دارد تجربه می‌کند، حتی بعد از جايزه‌ی اسکار بهترين فيلم و کارگردانی‌ای که دوسه سال پيش از دست فيلم‌سازان هم‌نسل‌اش؛ لوکاس، کاپولا و اسپيلبرگ گرفت و جوايز يک عمر فعاليتِ هنری‌ای که اخيرا گرفته و يک‌جوری دارند فاتحه‌اش را می‌خوانند. جالب اين‌که مارتی اين کار را هم به متواضعانه‌ترين حالت ممکن‌اش انجام می‌دهد؛ «فيلم‌سازی که هيچ‌گاه نکوشيده مراد کسی باشد اما بسياران خواستند که او مرادشان باشد...» (نقل از يادداشت مترجم همان کتاب)
 و سرانجام جزيره‌ی شاترِ مارتیِ کبير در مقابل اين پرسش که؛ آيا «شخصی (توی داستان) گم‌شده»؟ (مطابق با عبارت تبليغاتیِ فيلم) اين‌گونه پاسخ می‌دهد که؛ بله و او کسی نيست جز خودِ ما (تماشاگر/ مخاطب) که در دنيایِ ذهنیِ مؤلف گرفتار شده‌ايم و هيچ راهی برای فرار نخواهيم داشت. فضا و حال‌وهوای آن جزيره برای ما نيز (درست به‌مانندِ مارشال دنيلز) همانندِ دارو و مخدرهایی‌ست که طی ماجرا ازسوی گردانندگانِ آن تيمارستان (با آن اسم معنادار و کنايه‌آميزش؛ اش‌کليف) به انواع مختلف به تدی خورانده می‌شود. درست مثل فيليپ مارلوی خداحافظ محبوبِ من (ديک ريچاردز، 1975) با بازی رابرت ميچِم که وسط داستان به‌اش مخدر تزريق می‌کنند تا سررشته‌ی کلام جوری از دست‌اش رها شود يا مثل تمام مارلوهای قصه‌های‌مان که با تکميل هر معما انگار قطعه‌ای به پازلِ ناقصِ زندگیِ شخصی‌‌اش می‌افزايد (می‌کاهد؟!)
جزيره‌ی شاترِ مارتیِ بزرگ نشان‌مان می‌دهد که چرا و چه‌گونه فيليپ مارلوی نوآرها تا عمقِ ماجرا پيش می‌روند و خود به جزئی از پازلِ داستان مبدل می‌شوند.

پی‌نوشت: کتابی که چندبار به‌اش توی اين پست اشاره کردم- گشت‌وگذاری با مارتين اسکورسيزی در سينمای آمريکا، نوشته‌ی مارتين اسکورسيزی و مايکل هنری ويلسن، ترجمه‌ی مازيار اسلامی، نشر اختران- با اين نقلِ مارتی از قولِ فرانک کاپرا آغاز می‌شود؛ «سينما يک‌جور مرض است، وقتی جريان خون‌تان را آلوده می‌کند مثل هورمون شماره‌ی يک عمل می‌کند؛ به آنزيم‌ها فرمان می‌دهد، غده‌ی صنوبری را هدايت و نقش ياگو را برای روان شما بازی می‌کند. هم‌چون هرویین، تنها درمان بيماری فيلم، بيش‌تر فيلم ديدن است.» يادم می‌آيد با همين جمله شيفته‌ و مفتون کتاب شدم و خريدم‌اش.

برای کاتيا؛ يک قطعه‌ی کوتاه

آهنگِ اين روزهايم شده اولين قطعه‌ی آخرين آلبومِ کت پاوِر- قطعه‌ی نيويورک از آلبومِ Jukebox- که در واقع کاوری مستقل و خوش‌ساخت است از قطعه‌ی مشهورِ نيويورک، نيويورکِ ليزا مینه‌لی در فيلمِ اسکورسيزی. قطعه‌ای که فرانک سيناترای بزرگ هم در 1979 يک کاورِ دريغ‌انگيز و به‌يادماندنی از آن اجرا کرده.
پاور (با نام اصلیِ چِن مارشال) با گونه‌ی کاملا مينی‌ماليستیِ موسيقی‌اش از 1992 (از آتلانتای جورجيا) به نيويورک نقل مکان کرد و از همان موقع سبکِ مستقل و اکسپريمنتال خود را در اجراها، اپنينگ‌ِ کنسرت‌ها و بعد در اولين آلبومِ ايندی راک‌اش- Dear Sir- ارائه داد.
شهريورِ 1387، در نقدی که برای شب‌های بلوبری منِ وونگ کاروای نوشتم و در روزنامه‌ی اعتماد چاپ شد (با تيتری که خيلی دوست‌اش دارم؛ بلوارِ دل‌های شکسته) آوردم که حضورِ نورا جونز (اليزابت) و کت پاور (کاتيا) توی نيويورکِ اين اثر، مفهوم و نشانه‌ای فرامتنی نيز هست؛ نورا جونز با گونه‌ی موسيقی جز و گاهی حتی آرت‌راکِ خود، کاراکتری بی‌پروا و اميدوار است که رفته‌رفته جای خاطره‌ی دور و صدالبته محزون برای جرمی (جود لاو) کاتيا را می‌گيرد؛ کاتيا با آن حضورِ کوتاه و البته گرمش، با آن گونه‌ی مينی‌ماليستی، غم‌گنانه‌ و البته گريزپای ترانه‌ی بزرگ‌ترين/ The Greatest‌اش (متنِ کاملِ مطلبم درباره‌ی شب‌هایِ بلوبریِ من را اين‌جا بخوانيد)
حالا دوباره کاتيا، خاطره‌ی کهنه اما مسحورکننده، برايم بازگشته، اين‌بار با قطعه‌‌ی پاپِ بومی‌ای که برای نيويورک خوانده. هرروز صبح موقع رفتن به محل کار، توی دلِ جنگلی از ماشين و فلز، مفتونِ آن قسمتی از آهنگ می‌شوم که می‌گويد؛ «می‌خوام تو شهری از خواب پاشم که هيچ‌وقت نمی‌خوابه...». زمانی سمبل و شمايلِ نيويورک، ميان ستارگان سينما و موسيقی مثلا مارتی بزرگ بود يا وودی آلن، دنيرو يا فرانک سيناترا (و حتی نانسی) الان به‌نظرم درميان شمايل‌های تازه، نورا جونز و همين کت پاور جزو اولين‌ها هستند که متاسفانه نشانه‌ای از هيچ‌کدام‌شان در اثرِ اپيزوديک و گروهیِ تازه- نيويورک، دوستت دارم- نيست، سوژه‌ی جذابی که متاسفانه اين‌گونه هدر رفته است.

پی‌نوشت: کلا آلبومِ Jukebox پاور را پيشنهاد می‌کنم، بيش‌تر قطعات‌اش مسحورتان می‌کند، به‌خصوص آهنگ شماره‌ی دهم آلبوم با عنوان Don't Explain ساخته‌ی بيلی هاليدی که ويران‌تان می‌کند.

لباسِ حاضری

اين مطلب تجربه‌ای‌ست که به نظرم برای مطبوعات ايران تا اندازه‌ای نو و تازه است. هم‌راه مطالبِ سينمایی و موسيقی ديگرم توی ويژه‌نامه‌ی نوروزی ماه‌نامه‌ی رويش چاپ شد و آن‌را بسيار دوست دارم. اين‌جا می‌گذارمش برای خواندن تا به‌فرم و با عکس‌هایی که دوست دارم، بار ديگر منتشر شود.

جایی از شیطان پرادا می‌پوشد که اندی/ امیلیِ جدید (آن هاتاوی) تازه کارش را در دفتر میراندا پریسلی (مریل استریپ)، سردبیرِ مجله‌ی مُد ران‌اِوِی شروع کرده، روی یکی از جلسه‌های انتخاب طرحِ لباس توسط میراندا و دقتش در انتخاب 2 کمربند هم‌رنگ، پقی می‌زند زیر خنده که؛ «معذرت می‌خوام، به‌نظرم اینا کاملا شبیه هستن، آخه من تازه دارم با این‌ چیز میزا آشنا می‌شم»، اندی سودای منتقد شدن دارد و تنها چیزی که برایش اهمیت ندارد لباس‌هایش و نحوه‌ی سِت کردن آن‌هاست، و حالا «چیزمیز» خواندنِ یک‌سری طرح لباس ازسوی او که برای میراندا خیلی گران تمام شده، باعث می‌شود که میراندا بلافاصله پولیور ضخیمِ آبی و از مدافتاده‌ی اندی را نشانه بگیرد و بعد از کلی نطق و فلسفه‌بافی راجع به خاستگاه رنگِ آبی آن پولیور، با کنایه به اندی بگوید: «تو این پولیور رو همین‌جوری از کمدت کشیدی بیرون که ثابت کنی با بقیه فرق داری، اما همین رنگ آبی واسه ما میلیون‌ها دلار سود داشته و کلی فرصت شغلی ایجاد کرده، تازه مسخره‌تر اینه که فکر می‌کنی این رنگ رو خودت انتخاب کردی و دنباله‌روی مد هم نبودی، اما واقعیت اینه که زمانی افراد همین اتاق این رنگ رو واسه تو انتخاب کردن، اونم به قول تو از لابه‌لای یه مشت چیزمیز». همین‌جا به احترام حرفِ حساب خانم پریسلی، کلاه از سر برمی‌داریم و برای تمام رنگ‌ها و طرح‌ِ لباس‌های فروشگاه‌های مارک‌ها و برندهای معتبر (که البته نمایندگی‌های رسمی‌شان توی ایران نوپاست) ارزش قائلیم. طرح‌هایی که خوش‌مان بیاید یا نیاید منتخبِ چند نوع نگاه و سلیقه‌ی خاص است، نگاه‌هایی که مسئول جهت‌دهی به سلایق و علایق ما نیز در انتخابِ پوشش‌مان هستند و خواهند بود.
بعد از راه‌یابیِ بازار همچه فروشگاه‌های معتبری به بازارِ رسمی‌مان، دیگر خیال‌مان راحت است که با انتخاب و خرید لباس نیز هم‌چون یکی از لذت‌ها و زیبایی‌های دنیا مواجه می‌شویم و صرف نظر از عنوانی که برای این مطلب انتخاب کرده‌ام- لباسِ حاضری/ Ready-to- Wear که کمدیِ سیاهی‌ست ساخته‌ی رابرت آلتمن درباره‌ی عرصه‌ی حرفه‌ای مُد- آگاهیم که دست آخر و موقع بازگشت از خرید (مشابه طرحِ بسیار مینی‌مال و بسیار غریبِ «لو» در انتهای همین فیلم) بی‌لباس و عریان از این مراسم احترام‌برانگیزِ برگزیدنِ لباس برنمی‌گردیم، مراسمی که مطمئنا متاثر از 2 نوعِ نگاه است؛ یکی تصاویر موجود در آرشیو ذهنی‌مان (عکس‌ها، مدل‌ها و شمایل‌هایی که دیده‌ایم و دوست‌شان داریم) و دیگری انتخاب‌ها و سلایقِ طراحان لباس. این مطلب کوشیده آزمون و خطایی باشد برای رساندن این 2 نوع دیدگاه به یکدیگر.


جیمز گوردون- لِویت و زویی دِشانل در 500 روزِ سامر (مارک وِب، 2009)
رویایِ اجرای قطعه‌ای موزیکال تا محل کار!

آن‌طوری که این کمدی رُمانتیکِ جدید و تا اندازه‌ای غمگنانه‌ی وِب می‌گوید؛ هم‌واره سعی می‌کنیم تا از کسانی که دوست‌شان داریم، لحظه‌ها و تصویرهایی دل‌خواه و دوست‌داشتنی در ذهن ثبت کنیم، به‌همین خاطر دل‌کندن همیشگی از این‌جور خاطرات، همیشه کار ساده‌ای نیست. حالا تیپ و ظاهر زوجِ گوردون- لویت و دِشانل در 500 روزِ سامر همچه خصیصه‌ای برای‌ ما تماشاگران دارد؛ مقاطعی رَندوم از 500 روز رابطه‌ی تام (لِویت) و سامِر (دِشانل) را می‌بینیم، طوری که دست آخر فقط پولیور یقه‌هفتِ کوتاه و ساده‌ی تن تام که آن‌را با یک پیراهن ساده و سفید، ست کرده و آستین‌هایش را هم بالا زده و شلوارِ کتانیِ ساده‌ی او و هم‌چنین شومیز و شلوارهای ساده‌ی دِشانل به‌خاطر می‌آوریم. لباس‌های نیمه‌رسمی این 2 شخصیت که هردو توی یک شرکت کار می‌کنند، از مناسب‌ترین انتخاب‌ها برای پوشش ظاهر سرکار (به‌ویژه شغل‌هایی که هنری‌اند) است؛ پولیورهای یقه هفت کوتاه و بلند (که در حاشیه‌ی جلو و سرآستین آن کش‌باف باریک است)، با بافت‌های ریز و سبک و با رنگ‌بندی‌های متنوعِ تام که آن‌ها را با یک پیراهن ساده (Regular) و کراوات‌های طرح‌دار ست می‌کند، همگی در فروشگاه‌های بنتون و در مجموعه‌کارهای پاییزی و زمستانی‌شان موجود است. هم‌چنین کتِ مخمل و اسپرت تام برای شما که عادت به پوشیدن کت در محل کارتان دارید از فروشگاهِ سیسلی/ Sisley (برند مشهور به دخترِ بنتون) قابل تهیه است. با این انتخاب ستِ لباس‌های تام، هرروز صبح که می‌خواهید به محل کارتان بروید، توی شیشه‌ی ماشین‌های پارک‌شده‌ی اطراف خیابان خودتان را هریسون فورد احساس می‌کنید، ضمن این‌که درعین حال می‌توانید با یک آهنگِ پاپ- راکِ پرضرب دهه هشتادی (مشابه همین قطعه‌ی گروهِ هال اند اوتیس توی فیلم) تا خود محل کار، با هم‌راهی افراد توی خیابان، برقصید و احتمالا قطعاتی به سبک و سیاق فیلم‌های موزیکال اجرا کنید. هم‌چنان شمایل دِشانل را از تقریبا مشهور (کرو، 2000) در نقش خواهر راک‌بازِ ویلیام (پتریک فیوجیت) به‌یاد می‌آوریم، دِشانل در نقش سامر، اغلب شومیزهایی دکمه‌دار و ساده را با شلوار پارچه‌ای (توی آن راه‌های باریک و عمودی دیده می‌شود) که کمر پهنی دارد هماهنگ می‌کند، این ستِ لباسِ ساده و نیمه‌رسمی و ذاتا دخترانه‌، در مجموعه‌ی بهاره و پاییزی بنتون قابل تهیه است.

هیو گرانت و نیکولاس هولت در درباره‌ی یک پسر (کریس و پل ویتز، 2002)
ویژه‌ی آقایانی که جزیره‌اند

اگر بخت و اقبال‌تان چیزی درمایه‌های ویل (هیو گرانت) در این کمدیِ انگلیسیِ شاهکارِ برادران ویتز است که مثلا پدرتان یک آهنگِ بسیار بد و سخیف، سال‌ها پیش ساخته و همان قطعه یکهو گرفته و آهنگ مشهوری شده و از فروش‌اش نه تنها شما که تا چند نسل بعد از شما نیز تامین‌اند، هم‌واره می‌توانید از نعمت بی‌مانندِ بی‌کاری برخوردار باشید و طول روز و ساعت‌های آن‌را به واحدهای مختص خودتان تبدیل کنید و دائم به زیبایی، ظاهر و کارهای شخصی‌تان برسید، سبک زندگی‌ِ رویاگونی که آرزوی هرکسی‌ست. ویل هم‌چنین از مخالفان سرسخت این گفته‌ی مشهور جان بون جووی- خواننده و موزیسین راک- است که «هیچ مردی یه جزیره نیست»، چون با تفکر و روش زندگی او، از وقتی انواع لوازم سرگرم‌کننده و خانگی به کمک انسان آمده‌اند، هرشخصی می‌تواند توی خانه‌اش یک جزیره‌ی پنج‌ستاره‌ی اختصاصی به‌وجود بیاورد. این‌طوری‌ست که رفتن به حمام، سلمانیِ گران‌قیمت و خرید جزو واحدها و کارهای اصلی ویل، طی روز می‌شوند و او با انواع تی‌شرت‌های خوشگل و متنوع، کاپشن‌ها، بادگیرها و کتانی‌هایش طی فیلم، درست به‌مانند عنوان آهنگ قدیمی‌ای که هم‌راه مارکوس (هولت) روی سن مدرسه و با آن وضع فلاکت‌بار اجرا می‌کنند- آهنگ مرا به‌نرمی می‌کشی اثر روبرتا فلَک- ما را از پا درمی‌آورد. بیش‌تر نمونه تی‌شرت‌های سبک، آزاد یقه‌گرد و ساده‌ی گرانت طی فیلم در فروشگاه‌های نایک و آدیداس پیدا می‌شوند، ضمن این‌که مشابه انواع کاپشن و بادگیرهای او نیز توی همین مارک‌ها به‌چشم می‌خورد. مشکل ویل اما این است که زیادی می‌خواهد خلاف جهت گفته‌ی بون جووی رفتار کند و دیگر خیلی جزیره است؛ او که تا اندازه‌ای به مارکوس و خانواده‌اش عادت کرده جایی از ماجرا رو به مارکوس می‌گوید: «شاید بتونم به‌ات یه کفش خوشگل یا آهنگ خوب معرفی کنم اما کار مهم‌تر هرگز»، مشابه نمونه‌کتانی‌ای که ویل برای مارکوس می‌خرد و یا کتانی پای خود استاد (که چندجا دوربین عامدانه نشانش می‌دهد) در نمایندگی‌های نایک/ Nike به‌سادگی تهیه می‌شود، ضمن این‌که کلاه نقاب‌دار مارکوس هم مارک نایک است. هم‌نشینی مارکوس با ویل، این مردِ جزیره‌ای، باعث می‌شود تا ظاهر او از یک تین‌ایجِ هیپی ساکنِ لیورپول دهه‌ی 1960 (مشخصا شبیه ظاهرِ جوانی پیت تانزهند گیتاریست The Who) به یک نوجوانِ امروزی تغییر پیدا کند. ویل هم به‌جای آن‌که به‌دنبال باشگاهِ «زوج‌های تنها» باشد- او توی این فصل از ماجرا کاپشنی شبیه به مدل‌های بوسینی، سرمه‌ای، سرشانه بندک‌دار و یقه ایستاده پوشیده- رفقا را به جزیره‌اش دعوت می‌کند.

اِلِن پیج و جیسن بِیتمن در جونو (جیسن ریتمن، 2006)
ویارِ تماشای یک جالویِ چندش‌آور!

جونو (پیج) اواسطِ ماجراست که خیال‌اش از سپردن مسئولیتِ نگهداری بچه‌اش به زوج ظاهرا خوش‌بخت لورینگ- مارک و ونسا- تقریبا راحت می‌شود و مدام به بهانه‌های مختلف مثل نشان‌دادن تصاویر سونوگرافی بچه‌ی توی شکمش، به خانه‌ی آن‌ها می‌آید، دنیای جونو با حال و هوای مارک (جیسن بیتمن) جور است؛ آن‌ها سر موسیقیِ گونه‌ی راک دهه‌ی 1990 و 1970 کل می‌اندازند و جالب این‌که جونو از پانک- راک 1977 حمایت می‌کند، جونو با گیتار لس‌پاولِ مارک می‌زند و باهم دوئت می‌نوازند، مارک به جونو یک ابرقهرمانِ زنِ کمیک‌بوک‌های دهه‌ی 1960 (که البته این ابرقهرمان تخیل دایابلو کودی، نویسنده‌ی فیلم‌نامه است) را معرفی می‌کند، آن‌ها حتی راجع به این‌که چه کسی استاد فیلم‌های گونه‌ی اسلشرِ ترسناک است؛ گوردون لوییس یا آرجنتو، کل‌کل می‌کنند. جونو درست لابه‌لای چشیدنِ طعمِ همین لذت‌های هم‌نشینی با مارک- پدرخوانده‌ی احتمالی فرزندش- است که متوجه می‌شود، مارک نیز مثل خودش هنوز آن‌قدر بزرگ نشده که بتواند مسئولیت نگهداری از یک بچه را قبول کند، به‌قول ونسا (جنیفر گارنر) مارک هنوز تی‌شرت‌هایی با مارک و چاپ‌های بزرگ به‌تن می‌کند و عشقِ «کرت کوبین»‌شدن دارد، مدل تی‌شرتِ آستین بلندِ دوتکه‌ و دورنگی که انگار تی‌شرت آستین کوتاهی را روی تی‌شرتی آستین‌بلند و با رنگ روشن‌تر پوشیده و نمونه‌ی آن در نمایندگی‌های سیسلی/ Sisley پیدا خواهد شد. اوضاع و احوال شخصِ جونو هم دست کمی از مارک ندارد، جونو توی این شرایط صورتش را با سیلی سرخ نگه می‌دارد و جوری رفتار می‌کند که انگار کلی آدم‌ بزرگ شده، درصورتی‌که جونو طی دوران حاملگی‌اش، از پوشیدنِ شلوارِ جینِ لوله‌تفنگی، تی‌شرت‌ها و سویی‌شرت‌های کلاه‌دارش دست برنمی‌دارد تا نامادریِ مهربان او، برندا (آلیسن جنی) سرانجام کمر یکی از جین‌های جونو را کش‌باف می‌کند تا مناسبِ وضعیتِ جونو شود، جالب این‌که درست مدل همین شلوارِ دور کمر کش‌باف، در مجموعه‌شلوارهای مَنگو/ Mango (شعبه‌ی هایپِراستار) وجود دارد، با این تفاوت که جنس آن کتانیِ مدلِ لوله‌تفنگی‌ست. سویی‌شرت‌های متنوع و رنگارنگی طی داستان تنِ جونوست، اما یک عکس از او در ذهن ما مانده؛ همان‌که روی مبلی راحتی جلوی خانه‌ی بلیکِر (مایکل سِرا) نشسته و دارد پیپ می‌کشد، نمونه‌ی مشابه این سویی‌شرتِ مدل‌دارِ تک‌رنگ را می‌توانید از فروشگاه زارا/ Zara واقع در بازارچه گلستان شهرک غرب تهیه کنید.  


اورلاندو بلوم و کریستن دانست در الیزابت تاون (کمرون کرو، 2005)
پرنده‌ی رها

در الیزابت تاون، این اثرِ انرژی‌زا و گرمابخشِ ساخته‌ی کمرون کرو، 2بار کلاهِ بافتنی و قرمزرنگِ کریستن دانست گل درشتِ ماجرا می‌شود و هم‌پای کلاهِ گرتا گاربو در نینوچکای ارنست لوبیچ دوست‌داشتنی و به‌یادماندنی قرار می‌گيرد؛
یکی آن‌جایی که درو (بلوم) و کلِر (دانست) شب تا موقع طلوع آفتاب با همدیگر تلفنی حرف می‌زنند و دست آخر هم قرار رودررو می گذارند، درو بعد از دیدن ماشین کلِر در هوای گرگ‌ومیشِ دمِ صبح ابتدا کلاه خوش‌رنگِ کلر را تشخیص می‌دهد، آن‌ها به پیشنهادِ کلِر هم‌چنین تا طلوع خورشید به تماشای دریاچه‌ای در اطراف لوی‌ویل می‌نشینند و به این ترتیب عکس‌ِ زیبایی نیز برای‌مان به‌جا می‌گذارند؛ ستِ پیراهن اسپرت رنگ تیره و شلوار کتانیِ بلوم از فروشگاه‌های سیسلی/ Sisley قابل تهیه است. تصویر دیگر کلاه کلر که در ذهن‌‌ می‌ماند انتهای قصه است که درو مجبور است بعد از عملی کردن پلانِ جاده‌ای/ موزیکال و البته سرخوشانه‌ی کلِر، او را با نشانه‌ی همان کلاهش در میان جمعی از دخترانِ کلاهِ قرمز به‌سرگذاشته تشخیص بدهد. حالا نمونه‌ی کمی بلندترِ همین مدل کلاه را (البته در رنگ‌بندی‌های مختلف) می‌توانید از شعبه‌های مختلف بنتون/ Benetton تهیه کنید. هم‌چنین بارانی کرم‌رنگِ چهاردکمه با برش‌ها و ساسون‌های کوتاه روی کمر و سرشانه‌ی تنِ کلر موقع رفتنش از هتل درو (که رنگ دکمه‌های آن با رنگ کیفش بدجوری هماهنگ است) را می‌توان از اسپریت/ Esprit تهیه کرد. ویژگیِ این نمونه بارانی‌های اسپریت آن است که در عین سادگی، رنگ متفاوت دکمه‌ها و سگک کمربند آن دل‌رباتر نمایش‌اش می‌دهد. 
طیِ مسیرِ خودشناسیِ درو اما به‌همین سادگی انجام نمی‌گیرد، او که به قول خودش در ابتدای ماجرا «بی‌آبرویی» به‌راه انداخته و پایش را یک قدم حتی از شکست و سقوط هم آن‌ورتر گذاشته (آلک بالدوین در این فصل که دارد شکست مفتضحانه‌ی طرحِ درو را به‌ سبک خودش به‌سر درو می‌کوباند یک کت مخمل اسپرت تنش است که نمونه‌ی آن در سیسلی وجود دارد)، باید کیلومترها و مایل‌ها سفر کند تا به خودشناسی‌ای تمام و کمال برسد، به‌همین خاطر کلر برای درو، نقشه‌ی سفری جاده‌ای ترتیب می دهد که هم‌راه انواع موسیقی‌ست، موسیقی‌هایی که البته خودش برگزیده و هرکدام دلیلی دارد. درو طیِ این سفر (و هم‌چنین به‌هنگام آمدنش به الیزابت تاون کنتاکی) همیشه تی‌شرت‌هایی کاملا آزاد و بلند (ویژه‌ی پسرانِ قدبلند) با چاپ‌های بزرگ و درشت به تن دارد، نمونه تی شرت‌هایی که انگار فقط مخصوص پسرانِ ساکن پورتلند اورگون است. این‌گونه تی‌شرت‌ها را می‌شود از شعبه‌های مختلف آدیداس/ adidas تهیه کرد، تی‌شرت‌های آدیداس نیز مانند تی‌شرت‌های سیسلی چاپ‌هایی درشت دارد، با این تفاوت که قواره‌ی آن‌ها مقداری بزرگ‌تر است.

ساندرا بولاک و رایان رینولدز در پیشنهاد (آن فلچر، 2009)
پیشنهادِ شیطان

تلاش‌های اندرو پکستون (رینولدز) در پیشنهاد برای رساندن به‌موقع قهوه‌ی استارباکس، سر میز رییسش، مارگرت تیت (بولاک) را می‌بینیم و فورا به‌یاد تلاش‌های اندی در شیطان پرادا می‌پوشد برای نگه‌داشتنِ شغلش می‌افتیم و از سویی دیگر خط داستانی‌ای که یک‌نفر برای دی‌پورت نشدن از آمریکا مجبور است تن به ازدواجی فوری- فوتی و البته اجباری بدهد (و آن‌ یکی هم لابد به‌دلیلی اجباری این‌گونه ازدواج را می‌پذیرد) ما را با سرعت نور به پروسه‌ی آشنایی فوری و فشرده‌ی ژرار دپاردیو (ژرژ) و اندی مک‌داول (برونته) در کمدی رُمانتیکِ حالا خاطره‌انگیزِ پیتر ویر، گرین‌کارت (1990) پرتاب می‌کند، آن‌ها هم برای آن‌که اداره‌ی مهاجرت دست از سرشان بردارد باید با سلایق و علایق یکدیگر و هرآن‌چه یک زوج باید درباره‌ی جزئیات هم بدانند، به‌صورت فشرده آشنا می‌شدند و همین‌ها خودش برای دونفر خاطره‌ای می‌شد و تا ابد باقی می‌ماند. حالا پیشنهاد آن فلچر، با کم کردن دوزِ رُمانتیکِ قصه و افزایش میزان کمدیِ آن (و البته نه به جذابیتِ گرین‌کارت) انتقام سفت و سختی از کارکنان اداره‌ی مهاجرت می‌گیرد. مارگرت، ویراستار اجراییِ شیطان‌صفت و شدیدا عبوس یک کمپانی انتشار کتاب است که اهل کاناداست و یکهو مشکل اقامت در آمریکا پیدا می‌کند، مشکل به‌قدری جدی‌ست که حاضر می‌شود با کت و شلوار زنانه و رسمیِ محلِ کار، برای ازدواج، جلوی دستیارش اندرو زانو بزند. حالا شما هم اگر به‌دنبال همچه کت و شلوار رسمی و زنانه‌ای هستید، صرف نظر از زانوزدن برای ازدواج، می‌توانید به یکی از فروشگاه‌های زارا/ Zara برای تهیه‌ی آن مراجعه کنید، درمیان مدل لباس‌های این برندِ معتبر (که متاسفانه هنوز نمایندگی رسمی‌ای از آن در ایران نیست) انواع کت و شلوارهای زنانه و مردانه‌ی رسمی و نیمه‌رسمی موجود است و به‌نحوی می‌تواند کم‌بود سایر برندها را از این نظر جبران کند. مارگرتِ در این تصویر از پیشنهاد کتِ کوتاهی یقه انگلیسیِ باریک و بلند به‌تن دارد که آن را با یک تاپِ دوبنده‌ای که رنگش متضاد رنگ کت و شلوار است سِت کرده، این مدلِ کت به‌خاطر برش‌هایی خاصی که روی سینه و کمرش خورده، گودیِ کمر را می‌گیرد و کاملا فرم بدن به‌خود می‌گیرد. جالب این‌که مشابه مدل کیف بزرگِ توی دست بولاک در این تصویر نیز درمیان اجناس زارا موجود است. ستِ لباس‌های اسپرتِ اندرو اما موقعی که به خانه‌شان در سیتکای آلاسکا می‌رسد و دیگر تحت فرامینِ مارگرت نیست، در یک تصویر مشابه مدل‌ تی‌شرت‌های آستین‌دارِ سیسلی به‌تن دارد (نمونه‌ی مشابهِ تنِ جیسن بیتمن در جونو) و در تصویر دیگر اُورکتِ یقه ایستاده با چهارجیبِ مدل پاکتی تن‌اش است که نمونه‌ی مشابه آن‌را در رنگ‌های مختلف می‌شود در شعبه‌های مختلف بوسینی/ Bossini یافت.

گِیب نوینز در پارانوید پارک (گاس ون‌سنت، 2007)
Smells Like Teen Spirit

سال گذشته در تحلیل و برداشتی کاملا شخصی از همین پارانوید پارک (در روزنامه اعتماد) و مقایسه‌اش با جنسِ موسیقیِ سنتیِ واشنگتن و سی‌اتل- گرانژ/ آلترنیتیو راک، با توجه به آخرین روزها اثر قبلی ون‌سنت که به آخرین لحظه‌های زندگی کوبین می‌پردازد- تا اورِگون که ماجرای پارانوید پارک توی آن می‌گذرد، نوشتم؛ «قطعه‌ی گرانژ مينی‌ماليستی و مستقل ديگری از گاس ون‌سنت كه اين‌بار از دل پورتلند ايالت اورِگون سربرآورده اما به جای لحن سنتی و كاملاً سی‌اتلی گيتار الكتريك، نغمه‌هايی كلاسيك و حتی گاهی كرال، آلترنیتيو آن به‌حساب می‌آیند». آخرین روزها نیز که قاعدتا در دل سی‌اتل (منزل کرت کوبین) می‌گذرد جوری پراز آرامش جنون‌آمیز است که می‌شود با هذیان‌ها و غرولندهایِ بلیک/ کوبین (مایکل پیت) موسیقی ساخت، همان‌گونه که کامبیز کاهه‌ در مدخلی که درباره‌ی آن در راهنمای فیلم بهزاد رحیمیان نوشته آورده؛ «تجربه‌يی در بازسازی و پژواك‌دادن به صداهای طبيعی و محيطی و تبديل آن به موسيقی‌ست». همه‌ی این‌ها را نوشتم که بگویم الکس (نوینز) تین‌ایجی بی‌تفاوت مثل همه‌ی نوجوان‌های روزگار ما و به‌شدت درون‌گراست که تصمیم دارد با تقویت قوه‌ی تخیل و تصور خود، انتقام سفت و سختی (به سیاق نوجوان‌ها) از این‌ همه آرامش اطرافش بگیرد. راستش برای همین تیتر این پاراگراف را عنوان آهنگ نیروانا انتخاب کردم؛ عبارتی غیرقابل ترجمه به فارسی که همه‌ی این مفاهیم را در خود دارد. الکس اما برای این‌گونه انتقامِ خود احتیاج به ردا (که این‌جا همان سویی‌شرت‌های الکس است) و پوششی مناسب و برازنده‌ دارد، هم‌چون یک سامورایی که بدون پوشش شایسته‌ی خود نمی‌تواند و روا نیست مناسکِ مرتبط با شورش‌های درونی و برونی‌اش را به‌جا بیاورد. الکس طیِ اسکیت‌بوردسواری‌های دائمی خود در پارانوید پارک و ثبت خاطراتش روی کاغذ، تی‌شرت‌هایی کاملا آزاد و کمی بلند، با چاپ‌های درشت رویش به‌تن دارد که مدل مشابه آن‌ها را می‌شود در فروشگاه‌های اسپریت یا آدیداس یافت (تی‌شرت‌های بوسینی چاپ‌های درشت دارد اما به آزادی آن 2 برند دیگر نیست) الکس سویی‌شرت‌های مختلفی می‌پوشد، یکی از آن‌ها طوسیِ کلاه‌دار و ساده‌ای‌ست که مشابه‌اش را می‌شود در بنتون دید و درجایی دیگر سویی‌شرت قهوه‌ای کلاه داری پوشیده که حاشیه‌ای کرم‌رنگ دور کلاهش دارد و نمونه‌ی آن در اسپریت موجود است. الکس جین‌های مدل گشاد و کاملا کلاسیک می‌پوشد که نمونه‌ی آن در فروشگاه‌های تامی/ Tommy Hilfiger (که متاسفانه نمایندگی رسمی توی ایران ندارد) وجود دارد. الکس با همین نوع پوشش که «بوی نوجوانی می‌دهد» و با نوشته‌های پراکنده و ذهنی خود انتقامِ سردی از محیط اطرافش می‌گیرد.

کیت وینسلت و جیم کری در درخشش ابدی یک ذهن پاک (میشل گوندری، 2004)
آشفتگیِ‌ ابدیِ یک ذهن رنگی

خروارها ستایش نثار همه‌ی رنگ‌هایِ غریبی که بانو وینسلت (در نقش کِلِمنتین) طِی این آسیبِ مغزیِ جدی برای جوئل (جیم کری) و البته ما، از آن‌ها به‌ هر طریقی استفاده می‌کند؛ سویی‌شرتِ نارنجی، تی‌شرتِ آبیِ بسیار کم‌رنگ با حاشیه‌های نارنجی دور یقه و مارک Love is… آن، دست‌کش‌های بافتنیِ بدون انگشتِ هماهنگ با رنگِ تی‌شرت و راه‌های باریکِ قهوه‌ای توی آن، حلقه‌های فیروزه‌ای روی دستان او، موهای آبی (Blue Rain)، قرمز (Red Menace)، سبز (Green Revolution)، کش موهای آبی و دست‌بند صورتی و...تمام 50 رنگ احتمالی یا بیش‌تری که آن کارخانه‌ی تولید رنگ مو دارد و جوئل رو به کِلِم توی قطار می‌گوید.
فکر کنید باوجود این همه رنگِ مرده یا زنده، فاسد یا تازه، گرم و سرد و... می‌شود به دستگاه‌های شرکتِ خاطره پاک‌کنیِ «لِکونا» یا هر نام دیگری که دارد اطمینان کرد؟ فکر کنید پاک فراموش کنیم سویی‌شرت نارنجیِ کِلِم را طیِ باقی عمرمان. کسی را می‌شناسم که حاضر است کلی خرج کند تا فقط چند لحظه بیفتد توی همان لوپِ تکرارشونده‌ از خاطراتِ (گیریم بد اصلا) پر از رنگِ جوئل و کِلِم. حالا برای این‌که بخواهیم دنیا و فضایی ملون، هم‌پای ذهنِ آشفته‌ و معیوبِ جوئل بسازیم باید یک‌راست و بدون تامل برویم سراغ «الوانِ متحده‌ی بنتون»/ United Colors of Benetton. جالب این‌که از خصیصه‌های اجناسِ این برند معتبر آن است که برای همه‌ی سنین، طرح‌ها و رنگ‌هایی برای سحر و جادو کردن این افراد دارد، یعنی به‌طور مشخص کارکرد لباس‌های بنتون درست ضد عمل‌کرد شرکتِ خاطره پاک‌کنی لِکوناست؛ به این می‌ماند که بخواهی روی صفحه‌ی سفیدِ ذهنت، خاطره‌ای دور بپاشی.
لباس‌های کیت وینسلت طی ماجرا، از سویی‌شرت نارنجی‌اش بگیر و بیا تا کیفِ کولیِ آبی‌نفتی با راه‌های صورتی‌اش، تا کاپشنِ چرم زیپ‌دار، چهارجیب و آستین رِگلانش (کش‌باف) که دور یقه‌ی آن خزدار است، نمونه‌های مشابهی در بنتون دارد. جالب این‌که جوئل نیز گاهی طی ماجرا در هماهنگ کردن رنگ لباس‌هایش هم‌پای کِلِم پیش می‌رود، مثل آن فصلی که کِلِم را توی ذهنش برداشته برده توی يک جنگلِ غريبِ‌آشنا، جایی که دست عوامل شرکت خاطره پاک‌کنی به‌شان نرسد.

آن هاتاوی و مريل استريپ در شيطان پرادا می‌پوشد (ديويد فرانکل، 2006)
جهنم روی پاشنه‌ها

اندی (آن هاتاوی) درست از جایی که تصميم می‌گيرد شغل‌اش را حفظ کند و دستيارِ ميراندا پريسلی در مجله‌ی مُد ران‌اِوِی باقی بماند، روح‌اش را (درست به سبک و سياقی که در عبارت تبليغاتی اين فيلم آمده و تيترش کرده‌ام) به شيطان می‌فروشد، او سراغ نايژل (استنلی توچی) می‌رود و می‌گويد که فکری هم به‌حال ظاهر و تيپ او کند. جالب اين‌که اندی از تفکری کاملا متفاوت به اين نقطه تصميم‌گيری در اين مقطع زندگی‌اش رسيده. اندی مدتی پيش از آن هم با نايژل دراين‌باره گفت‌وگویی مبسوط کرده؛ روزی در رستوران مجله و بازهم به‌خاطر همان پوليور ضخيم آبی‌اش، نايژل از سبک انتخاب غذای اندی ايراد می‌گيرد و با زبان طعنه و کنايه به‌اش می‌گويد که با اين طرز غذا خوردن سايزش از 6 به 14 افزايش می‌يابد، وسط همين بحث‌هاست که ناگهان مقداری سوپ موقع خوردن آن روی پوليور اندی می‌ريزد و نايژل به‌اش طعنه می‌زند: «اصلا فکرشم نکن، فکر کنم کلی از اين‌جور لباسا تو کمدت پيدا می‌شه»، اندی جواب می‌دهد: «تا آخر عمرم که نمی‌خوام تو کار مُد باشم، پس نيازی نمی‌بينم که ظاهرم رو اساسی تغيير بدم» و درست اين‌جاست که نايژل ضربه‌ی نهایی‌اش را به اندی می‌زند: «شرکت مولتی بيليون دلاری ما هم داره تقلا می‌کنه که همين طرز فکر رو تغيير بده؛ زيباییِ درونیِ که مهمه». اندی دقيقا به‌همين خاطر وقتی نياز به يک تغيير اساسی پيدا می‌کند، مستقيم می‌رود سراغ نايژل (مدير هنری ران‌اِوِی). اندی از يک تيپ کاملا کلاسيک و معمولی دخترانه؛ دامنِ نيم‌کلوش با پارچه‌ی طرح‌دار و کمر پهن، يک پالتوی کرم‌رنگِ ساده با يقه انگليسی و کيف و کفشی کاملا معمولی، هم‌راه همان پوليورِ ضخيم و حالا مشهور آبی‌رنگ، به آن پالتوی سبزرنگِ رسمیِ سرآستين و دور يقه طرح‌دار می‌رسد که از کمر برش اريب خورده و مدل‌دار است، پالتویی که نمونه‌ی مشابه آن‌را می‌شود در بنتون يافت اما مارک اصلی بيش‌تر لباس‌های هاتاوی در اين فيلم کار شانِل/ Chanel است که درکنار آن دولچه اند گابانا/ Dolce & Gabbana و هم‌چنين کالوين کلاين/ Calvin Klein نيز هم‌کاری کرده‌اند.
جالب اين‌که تنها 40 درصد از کفش‌های پای ميراندا (استريپ)- که درواقع شمايلی‌ست از آنا وينتور، سردبيرِ مجله‌ی مشهورِ ووگ/ Vogue- پراداست و مارک والنتينو بيش‌تر لباس‌هایی که طی ماجرا به‌تن او می‌بينيم را طراحی کرده اما می‌شود بعضی از ستِ لباس‌های او را در بنتون جست‌وجو و شبيه‌سازی کرد، مثل آن پالتوی يقه دوتکه و پهن انگليسی‌اش که آن‌را روی يک دست کت‌وشلوار رسمی تيره پوشيده و آن‌را با يک شوميزِ دکمه‌دار هم‌رنگ با پالتويش (که می شود از سيسلی آن‌را تهيه کرد) هماهنگ کرده و سرانجام از کمربندی پهن و با رنگ متضاد اين سِت همه‌ی اين‌ها را هماهنگ کرده است.

 
با تشکر از ندا حسینی که در گردآوریِ مدل لباس‌ها، بی‌دریغ ياری‌ام رساند.

تقسيمِ شادی

عجيب نيست کسی که صبح زود، موقع رفتن سر روزمرگی هميشه‌اش، پشتِ کت‌اش عبارت تنفر/ Hate را نوشته باشد و آن‌وقت اسم بندِ موسيقی‌اش را بگذارد تقسيمِ لذت يا تقسيمِ شادی/ Joy Division؟
آخرين روزهای سال پيش (1388) بود که يک شب وسط اسباب‌کشی‌ و بدبختی، به‌خاطر نبودن هيچ‌گونه وسيله‌ی سمعی و بصری (چون همه‌چيز را بسته بودم) و البته به‌ياد دو سال پيش که هم‌راه جواد رهبر عزيز برای صفحه‌ی سينمای جهان اعتماد می‌نوشتيم و قرار بود يک صفحه‌ی پروپيمان برای هرفيلمی که دوست داريم دربياوريم (و طبيعتا بيش‌ترشان فيلم‌هایی درباره‌ی موسيقی راک می‌شد!)؛ نشستم پای لپ‌تاپ‌ام و نسخه‌‌ی Divx کنترلِ انتون کوربين را که داشتم دوباره ديدم و دوباره شيفته‌ی نگاه‌های مغموم و حزن‌آلودِ يان کرتيس (با بازی و شباهت حيرت‌انگيز سم رايلی به کرتيس)، اين شاعرِ معاصر و به‌ناچار راک‌باز شدم. يکی از شهيدان متاخر گونه‌ی راک (1980) که به سياقِ زيرژانرِ موسيقی‌اش، Post- Punk ماجرای فيدشدن و زوال او با ساير اسطوره‌های فقيد راک تفاوتی اساسی دارد؛ اگر درهای ادراک برای جيم موريسون همان‌طور که ايمان قلبی به‌اش داشت، بی‌انتها، گشوده شده بود يا دنيای واقعی برای سيد برت خيلی فراخ‌تر از فضای روی استيج و نواختنِ کودکانه‌هايش بود يا لنون که شيفته‌ی مدينه‌ی فاضله‌ی توی تصوراتش شده بود و بيرون نمی‌آمد يا مثلا ماجرای کرت کوبين (از هرنظر نزديک‌تر به کرتيس) که مخلوطی از همه‌ی اين‌هاست، يان کرتيسِ 24 ساله، به‌خاطرِ ترس از گرفتارشدن در روزمرگی و فرار از آن از قفس پريد. کرتيس در 19 سالگی ازدواج کرد، با دبرای 18 ساله (که زندگی‌نامه‌ی يان- Touching from a Distance- را هم او نوشت تا همين کنترل براساس آن کتاب باشد) کسی چه می‌داند، شايد به‌خاطر رُمانتيک‌بودن و شاعرمسلکی‌اش، يا برای ترس از تنهایی با دبرایِ شيرين اما سنتی (و از هم‌محله‌ای‌هايش در هاردزفيلدِ مک‌کلسفيلد) ازدواج کرد، پيش از تشکيل بندِ راک دادن با رفقايش برنارد سامنر و پيتر هوک و شهرت و اين حرف‌ها. کلا استاد عجله داشت برای همه‌چيز. می‌دانست که خواهد ترسيد و دوام نخواهد آورد؛ او «کنترلش را از دست داد» و مديريت زندگی از کف‌اش رفت، به‌همين سادگی. می‌ترسيد و به‌همين خاطر با خودش عهد بست (و بعدها به خصيصه و عادتش موقع اجرا مبدل شد) که دست‌هايش را آن‌طور موقع اجرا حرکت بدهد، بازهم کسی چه می‌داند، شايد به‌خاطرِ چشيدنِ طعم لذت و سرخوشی اجرای راک در فرم و حالت نهایی‌اش و يا اين‌که می‌خواست اين سرور و شادی را به تماشاگران سِحر و افسون‌شده‌اش منتقل و تقسيم کند.

پی‌نوشت:به نمایی از کنترل که گذاشته‌ام خوب نگاه کنيد؛ گویی کرتيس دارد وسط محله‌ی قديمی خود، لای شاخصه‌ها و مؤلفه‌های تکراری هميشه و هرروز خفه می‌شود.

علمِ خواب

بعد از مدت‌ها سرانجام دوباره خواب ديدم. اصلا انگار خواب‌دانم پاره شده يا بند آمده بود پيش از اين. باعثِ اين جوشش دوباره‌ی رؤيا هم کتابی بود که برای سپيده‌ی قندوعسل عيدی گرفته بودم؛ غولِ بزرگِ مهربان/ The BFG اثر رولد دال با ترجمه‌ی بسيار خوبِ محبوبه نجف‌خانی (نشر افق).
اين‌بار هم، موقع سفر به ديار‌مان- کوه‌پايه‌های جنوبی زاگرس- که جای‌تان خالی خيلی سرسبز و خوش‌آب‌وهوا شده بود، عمدی، هيچ نشانه‌ای از زندگی مدرن و شهری و تکنولوژی، هم‌راه نبردم- به‌همين دليل نمی‌توانستم اين‌جا سربزنم- بنابراين هم‌دمم توی تمام اين‌روزهای بی‌خبری و سکوت شد همان چند کتابی که برای سپيده‌ی آب‌نبات خريده بودم. فکرش را بکنيد که يک غولِ دراز و دوست‌داشتنی، حرفه‌اش دميدن «خواب/ رؤيا» با شيپور بلندش توی اتاقِ خوابِ آدمی‌زاد باشد (به‌ياد ترانه‌های سيد برت هم‌دوره‌ و هم‌وطن همين رولد دالِ بريتانيایی). روزها برود توی يک سرزمينِ عجيب و با تور، خواب‌های جورواجور (از خواب‌های شيرين گرفته تا کابوس‌های ترسناک) شکار کند و حتی از آن‌ها کلکسيون درست کند (فکر کنيد!) و بعد اين‌طوری شب‌ها بشود رؤياسازِ ما. وای، خدایِ آب‌نبات‌ها، آن قسمتِ داستان که سوفی کوچولو فکری به‌ذهنش می‌رسد که برای ملکه، يک خواب/ روايت از ميان مجموعه‌خواب‌هایِ غ.ب.م/ The BFG بسازند/ تدوين کنند، چقدر به‌يادِ آلفردوی سينما پاراديزو افتادم، به‌راستی مگر حرفه‌ی آلفردو غير از اين بود؟
تمام اين مدتِ دوری از مدنيت و نزديکی به بدويت، در ميان تنگه‌ها و کوه‌پايه‌های انتهایی زاگرس، کنارِ آتش، دائم به‌فکر اين غولِ ديلاغِ رؤياجمع‌کن و رؤياساز بودم و نمی‌دانم انواع خواب‌هایی که توی اين شب‌ها، با وضوح و شفافيت زياد می‌ديدم به‌خاطر او بود يا بدويتِ آرامش‌بخشِ طبيعت. به‌راستی مگر اين دو تفاوتی هم دارند؟