پنجره‌ی چشمانم

تازه اضافه‌شده: اول این‌که سرانجام از این‌جا به مکان تازه نقل مکان کردم؛ وب‌سایت شخصی‌ام کافه‌گرد به این آدرس: navidghazanfari.com. نوشته‌هام را از این به بعد می‌توانید توی آن وب‌سایت دنبال کنید. ضمن این‌که آرشیو نوشته‌ها و یادداشت‌هام در روزنوشت‌های سینمای ما- آسیاب‌بادی‌های ذهنت، که دیگر وجود ندارد- را هم می‌توانید همین‌جا ببینید.

دوم این‌که رونای شماره‌ی ۴ یک هفته‌ای‌ست روی کیوسک‌هاست، خیلی خوب شده. پرونده‌ی ستاره‌ها در بلاک‌باسترهای تابستانی را در بخش سینمای جهان داریم و ۲ صفحه پیشنهاد آلبوم‌های موسیقی نیمه‌ی اول سال را در بخش موسیقی جهانش، به‌جز باقی مطالب خواندنی این ماه‌نامه. هنوز از سفر برنگشته بودم که منتشر شد. سرانجام رونا هم به نظم خاصی رسید خدا را شکر. برای شماره‌ی آبان داریم پرونده‌ای درست‌ودرمان برای اینسپشن (که بعد از تماشای دوباره، این‌بار در سینمایی بهتر، بیش‌تر دوستش دارم اما هم‌چنان ایرادهام به آن باقی‌ست، ضمن آن‌که به‌نظرم القا ترجمه‌ی مناسب برای عنوانش است) درمی‌آوریم که حتما حرف‌هام را درباره‌ی اثر تازه‌ی کریستوفر نولان در قالب یادداشتی خواهم نوشت. فعلا این‌ دیالوگش را داشته باشید تا بعد:

... اولین لایه‌ی رویا یک هفته، دومی نیم‌سال و...

آریادن (الن پیج): و سومی ده سال طول می‌کشه. آخه کی ده سال می‌خواد تو رویا زندگی کنه؟

یوسف (دیلیپ رائو): بستگی به رویاش داره.

آمده‌ام استانبول برای تماشای اینسپشن (که این‌جا نیز «باشلاگِچ» یعنی همان سرآغاز ترجمه‌شده) اما شیفته و مفتونِ آمریکایی، دومین ساخته‌ی آنتون کوربین شدم؛ ساخته‌ای ستایش‌آمیز، قدرندیده و گم‌شده لای بلاک‌باسترهای تابستان و فیلم‌های پرسروصدایی چون اینسِپشنِ نولان یا سوشال نت‌وُرکِ فینچر. تریلرِ آمریکایی، رونوشتِ تازه، شورانگیز و افسون‌کننده‌ی کوربینِ هلندی‌ست از ساموراییِ ملویل. با این تفاوت که صورتِ ضدقهرمانش هم‌چون دلون در سامورایی، سنگی و بی‌روح نیست و بلکه به‌اندازه‌ی پهنای چهره‌ی کلونی، جرج کلونی، گرما و شور دارد. مدیریتِ کوربین بعد از این‌همه موزیک‌ویدئوسازی و اثر قابل اشاره‌ای هم‌چون کنترل (۲۰۰۷) مثال‌زدنی، فیلم‌نامه‌ی جافی (۲۸ هفته بعد) در نهایتِ ایجاز و گزیده‌گویی، موسیقیِ هربرت گِرون‌مه‌یر دریغ‌انگیز و قاب‌هایی که مارتین روهه ثبت‌کرده، خیره‌کننده‌ است. ویولِنته پِلاسیدو در نقشِ کلارا، مسحورکننده است و دائما به‌یادمان می‌آورد که بعد از بانو اینگرید برگمن (و کم‌تر دخترش، ایزابلا روسولینی) هم‌چنان نشانه‌هایی موجود است از شمایلِ روسپیِ ستایش‌آمیز و معصوم در سینما. کلونی به کاراکتر مردِ تنها و محتاطِ این‌جور قصه‌ها ابعادی جدید و حیرت‌انگیز بخشیده؛ می‌خواهم جرأت کنم و بگویم که او از کاستلویِ مخلوقِ دلون و ملویل، تنهاتر اما پرشور و اشتیاق‌تر است... شک نکنید بعدها از این تریلر جمع‌وجور (معادل در بروژِ دو سال پیش) بیش‌تر خواهیم گفت و شنید.

پ.ن: ترجیح می‌دهم فعلا چیزی درباره‌ی اینسپشن ننویسم و قضاوتی نکنم که فیلم را در بد شرایطِ جسمی و روانی دیدم و البته در بد سینمایی (از سالن‌های جواهر در شیشلی). عوضش آمریکایی را دو بار دیدم؛ یک‌بار در سالن ایستینیه‌پارک و بار دیگر کانیون. بی‌نظیر است این فیلم. ترانه‌ی تیتراژ پایانی اجرای مشترکِ کیوبی و بلیزاردز، با عنوانِ پنجره‌ی چشمانم را دریابید که هم‌چون فیلم یادآور شاهکارهای دهه‌ی ۱۹۷۰ است.

شوکران

کلویی/ Chloe

کارگردان: اتوم اِگویان

فیلم‌نامه: اِرین کریسیدا ویلسِن (بازسازیِ فیلمی فرانسوی با عنوان ناتالی... نوشته‌ی فیلیپ بلَس‌بند و ساخته‌ی آن فانتِین)

بازیگران: جولیَن مور، لیام نیسِن، آماندا سِی‌فرید

محصولِ 2009، آمریکا، کانادا و فرانسه

امتیازم به فیلم:
***


خلاصه داستان:
کاترین (مور) که یک پزشکِ متخصصِ زنانِ میان‌سال است به وفاداری شوهرش، دیوید (نیسن) که در دانشگاه تدریس می‌کند، مظنون است. مدت‌هاست از زندگی زناشویی آن‌ها می‌گذرد. کم‌توجهیِ دیوید به کاترین و این‌که دیوید بیش‌تر وقتش را به شاگردانِ جوانش اختصاص می‌دهد، شک کاترین را پررنگ‌تر می‌کند تا جایی‌که باعث می‌شود کاترین روسپی زیبایی به‌نام کلویی (سِی‌فرید) را استخدام کند تا  دیوید را اغوا کند و حقیقت را بفهمد...

چرا باید دید: استادِ نمایشِ ذهن‌های نابهنجار و گرایش‌های بیمارگونه، این‌بار سراغ قصه‌ی ابدی‌ازلی و «جذابیتِ مرگ‌بار»ی سینما رفته؛ روسپی/ رها باید از میان برود تا خانواده به‌زندگی‌اش ادامه بدهد، فورا جذابیت مرگ‌بار و بی‌وفای آدرین لین یا دیوانه‌وارِ پولانسکی را به‌یاد می‌آوریم. (اگر نامی از شوکرانِ افخمی نمی‌آورم چون تیتر این پستش کرده‌ام) این تم از مونولوگ‌های آغازینِ کلویی در مقامِ راوی نیز برمی‌آید: «...اگه کارم رو درست انجام بدم می‌تونم زندگی یا رؤیاهای شما باشم و بعدش...واقعا ناپدید می‌شم...». اگر قبول داشته باشیم که دو اثرِ اگزوتیکا (1994) و سفرِ فلیشیا (1999) دو نقطه‌ عطفِ بسیار مهم (ازلحاظِ لحن و فرمِ روایی) درمیانِ آثارِ اِگویانِ کانادایی‌تبار (دستِ کم نسبت به فیلم‌های اولیه و صرفا تجربه‌گرای او) است، باید پذیرفت که حالا کلویی نیز این‌چنین است. فیلم‌نامه‌ی دقیق و جزئی‌نگرِ ویلسِن که پیش‌تر نسخه‌ی فرانسوی‌اش باعنوانِ ناتالی... (در 2003) توسط آن فانتِین ساخته‌شده، فیلم‌برداریِ شیکِ پل ساروسی و موسیقیِ کم‌حجم و مینی‌مال اما فضاسازِ مایکل دانا (که این دو و کارشان، دیگر جزو مهر و امضای اِگویان به‌حساب می‌آیند) همه انگار در جهتِ رسیدن به فرم و لحن مناسبی که پیش‌تر گفته شد، به موجوداتِ بی‌ادعایی مبدل شده‌اند. دغدغه‌ها و دل‌مشغولی‌هایِ اِگویان، برای کسی که آثار قبلی‌اش را دیده باشد، این‌جا نیز کاملا مشهود است؛ این‌که با هجومِ تکنولوژی و ابزارِ آن به زندگیِ روزمره (این‌جا اس‌ام‌اس و اینترنت) روابطِ انسانی رو به سردی می‌گراید، اعتراضی که در فصلی از فیلم، از زبان کلویی شنیده می‌شود؛ کلویی آلبوم گروهِ کانادایی و ایندی راکِ رِیزد بای سوآنز را برای مایکل- پسر کاترین و دیوید- آورده و مایکل می‌گوید که همین آلبوم را به‌تازگی از اینترنت دانلود کرده و کلویی: «خب، کاور و جلدش رو که دیگه دانلود نکردی. این‌جوری همیشه این سی‌دی کنار دستته. از اینترنت متنفرم...». مور در نقشِ زنِ تحصیل‌کرده و مستاصلی که این‌بار در اثری دیگر از اِگویان او قرار است به‌عنوانِ تماشاگری خودآزار ظاهر شود، بی‌نظیر است؛ کاترینی که مور آفریده، آرزوهای فروخورده‌اش را از زبان و حتا در قالبِ کلوییِ روسپی/ کارآگاه/ خلاق، تصور می‌کند. چشم‌های ریزسنجِ اِگویان، حتا از کَک‌مَک‌هایِ دست و صورت او هم به‌سادگی نگذشته. نیسِن (که در گیرودارِ ساخت همین فیلم، همسرش- ناتاشا ریچاردسن- را براثر سانحه‌ای از دست داد) هم‌چون همیشه باوقار و آن‌قدر درشت‌اندام هست که تمام پهنای صورتِ مور در یک دستش جا شود! آماندا سِی‌فرید اما به‌رغم این‌که خردسوز و هوش‌رباست، با بازیِ کم‌تر کنترل‌شده و کمی اغراق‌آمیزِ خود از جایی به بعد، داستان را لو می‌دهد. طراحی فیلیپ بارکِر و دکورهای جیم لَمبی بسیار چشم‌نوازند.

انتخابِ ویژه: چند تک‌نتِ کوتاه اما دریغ‌انگیزِ ساخته‌ی دانا با گیتار الکتریکِ دیستورت‌شده که به‌اندازه‌ی حضورِ کلویی (یا آن گیره‌موی کلویی حتا) در زندگیِ کاترین، کوتاه و گریزپا و البته حسرت‌بار است.


پیرِمردِ انگلیسیِ مَست

رابين‌هود
/ Robin Hood


کارگردان: ريدلی اسکات

فيلم‌نامه: برايان هِلگِلند

بازيگران: راسِل کرو، کيت بلانشت، مَکس فون سيدو

محصول 2010، آمريکا، انگليس

امتيازم به فيلم: 1/2***


خلاصه داستان:
انگلستان و اواخر قرن 12 ميلادی‌ست، رابين لانگسترايد (کرو) در سپاهِ سربازانِ ريچاردِ شيردل، پادشاه انگلستان، در سومين دوره از جنگ‌های صليبی، کمان‌داری معمولی اما ماهر است. بعد از کشته‌شدن ناگهانیِ ريچاردِ شيردل، رابين به‌هم‌راهِ سه سرباز معمولی ديگر به‌نام‌های آلن آدِيل (آلن دويل)، ويل اسکارلت (اسکات گريمز) و جان کوچولو (کوين دوراند) تلاش می‌کنند تا تاج‌وتختِ پادشاه انگليس را بعد از ده سال نبردِ بی‌امان، از چنگ فرانسوی‌ها (که حالا خادمِ مورد اعتمادِ جان، پادشاه تازه‌ی انگليس، گادفِری (استرانگ) نيز براشان جاسوسی می‌کند) درآورده و به خانه بازگردانند. رابين در اين‌راه هويت گم‌شده‌ی خود را بازمی‌يابد و به‌اين‌ترتيب در انتها تازه افسانه‌ی رابين هود آغاز می‌شود...

چرا بايد ديد: اگر رابین‌هود: شاه‌زاده‌ی دزدانِ رینولدز را (با حضور کاستنر در نقش رابین) آمریکایی‌ترین نسخه از روایت‌های متفاوتِ افسانه‌ی رابین‌هود به‌حساب بیاوریم (که اصلا شاه‌زاده جان و درگیری‌هاش با رابین را از داستان حذف کرده) باید رابین‌هودِ فعلی، ساخته‌ی ریدلی اسکاتِ بریتانیایی‌تبار را «انگلیسی‌ترین» و میهن‌پرستانه‌ترین رابین‌هودِ به‌تصویردرآمده در سینما دانست، اگرچه حسابِ نمایشِ متفاوتِ ریچارد لسترِ راک‌باز از قصه‌ی عشق میان رابین و ماریان، درمیانِ بیتلزهاش، هم‌چنان جداست، دوباره به‌ قصه‌ی حسرت‌برانگیزِ رابین و ماریان فکر کنید؛ رابین و ماریان دیگر حسابی پیرشده‌اند و رابین و یارانش دل‌سرد از جنگ‌های صلیبی در رکابِ ریچاردِ شیردل. پایان دنیاست انگار خلاصه.
عادت کرده بودیم تا پیش از این، دشمن درجه‌یکِ رابین را توی قصه (از ماجراهای رابین‌هودِ کورتیز و کیتلی با حضورِ ارول فلین بگیر تا مثلا هجویه‌ی بروکس از این قصه؛ رابین‌هود: مردان با لباسِ تنگ) شاه‌زاده جانِ خبیث و ضعیف‌النفس بدانیم، یا داروغه‌ی ناتینگهَم. این‌جا اما دشمن اصلیِ اسطوره‌ی یاغیِ جنگلِ شروود، پیش از آن حکایت‌ها، شاه فیلیپِ فرانسوی‌ست. اصلا راحت‌تر از این‌ها حرف بزنیم؛ رقابتِ دیرینه و جذابِ میان اصالت و ذاتِ انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها که آقای اسکاتِ با استعداد در آستانه‌ی پیری و کهنگی در یک سالِ خوب (2006) خیلی یله و راحت به‌آن پرداخت (مثل مسابقه‌ی تنیس میان مکس (کرو) و دوفولت (بوردون) که مکس خودش را فرد پری- تنیسورِ مشهورِ آمریکایی- و دوفولت، رنه لاکاست- قهرمانِ تنیسِ فرانسوی- جا می‌زنند) حالا به‌گونه‌ای دیگر در تازه‌ترین ساخته‌اش سربرآورده؛ اگر کرویِ خشک و انگلیسی‌مآب در یک سالِ خوب، هویتش را توی تاکستان‌های عمویش در فرانسه جست‌وجو می‌کند و آن‌جا با پدر پیر و سرخوشِ دوفولت که اهل دل است، هم‌پیاله می شود و سرانجام فانی (ماریون کوتیارد) را می‌یابد، این‌جا در رابین‌هود، شهدِ هوش‌ربایِ کندوهایِ عسلِ پدر تاک را در دلِ جنگل‌های ناتینگهَمِ انگلستان و کنارِ فون سیدویِ روشن‌دل و ماریان (بلانشِت) سرتق پیدا می‌کند و مقیم همان‌جا می‌شود. تصاویری که جان مَتیسنِ فیلم‌بردار از دشت‌ها و جنگل‌های ناتینگهَم و آفتاب پاییزی‌اش ارائه‌داده، قابل ستایش و فیلم‌نامه‌ی قرص و محکم و پرجزئیاتِ هِلگِلند مثال‌زدنی‌ست. این‌که منتقدان چندان دل خوشی به تازه‌ترین روایتِ رابین‌هود نشان نداده‌اند، می‌تواند به‌خاطر روایت متفاوتِ اسکات باشد یا شروع دیرهنگامِ (ایرادِ جدی و آشکارِ فیلم) رابطه‌ی جذاب، طناز و پرکششِ میانِ کرو و بلانشِت؛ رابطه‌ی میان آن دو (یادآورِ رابطه‌ی میان کرو و کوتیارد در یک سالِ خوب) از دقیقه‌ی 60 فیلم شروع می‌شود. تمِ موسیقی‌یی که مارک استرِیتنفلدِ آلمانی‌تبار برای فیلم ساخته، به‌یادماندنی‌ست.

انتخاب ویژه: "Ask me nicely" گفتن‌های کرو به بلانشِت، به‌خصوص این‌یکی در انتها؛
ماریان: «یه‌بار به یه مرد، قبل از این‌که بخواد بره جنگ گفتم خدافظ. اون هیچ‌وقت برنگشت.»
رابین: «پس قشنگ‌تر ازم بخواه»...

قلبم رو به‌اش دادم و اون به‌ام خودکار داد...

اين شيوه‌ی تازه‌ای‌ست که برای معرفی و پيشنهادِ فيلم (فعلا) برای اين‌جا درنظر گرفته‌ام. به‌نظرم يادداشت و نقد بلند، آن‌چنان در عرصه‌ی اينترنت خوانده نخواهد شد، بنابراين اين‌ پست، به‌عنوان آزمون‌وخطایی برای رويوی فيلم در اين بلاگ (و بعدها در وب‌سايتم) است. ضمن اين‌که مثل هميشه با گونه‌ی مورد علاقه‌ام؛ کمدی رُمانتيک شروع خواهم کرد.


هرچی می‌خوای بگو.../ ...Say Anything     

نويسنده و کارگردان: کمرون کرو

بازيگران: جان کيوسَک، يان اسکای، جان ماهونی

محصول 1989، آمريکا

امتیازم به فیلم:  1/2***


خلاصه داستان:
لوید دابلر (جان کیوسَک) باوجود این‌که می‌داند هم‌رده و هم‌طبقه‌ی دایان کِرت (یان اسکای) دانش‌آموزِ موفقِ هم‌دوره‌اش توی دبیرستان‌شان نیست و دایان به‌محض پایان‌یافتنِ تعطیلات تابستان به کالج خواهد رفت، تصمیم می‌گیرد رابطه‌اى عاشقانه، هرچند کوتاه، به‌اندازه‌ی تمام تابستانِ پیشِ رو در سی‌اتِل، با دایان برقرار کند؛ دایان توی امتحانِ بورسِ تحصیلی بین همه‌ی دانش‌آموختگانِ ایالتِ واشنگتن، مقام اول را به‌دست آورده، درحالی‌که لوید شیفته‌ی ورزشِ کیک‌بوکسینگ است و می‌گوید که این رشته آینده‌دار است. دایان که ابتدا این رابطه را در حد یک تجربه می‌بیند، رفته‌رفته، با اتمام تابستان و نزدیک‌شدن به موعد رفتن، ماجراشان را جدی‌تر می‌یابد...

چرا باید دید: کرو از همين اولين ساخته‌اش مشخص کرده که به‌عنوان يک وارثِ خلف، تا چه اندازه به فرامين و آموخته‌هايش از بيلی وايلدر- بزرگی که خود وارثِ خلفِ بزرگی ديگر هم‌چون ارنست لوبيچ بود- وفادار است. رابطه‌ی ميانِ اسکای (که به‌رغم قابليت اين نقش، هيچ‌گاه بازيگر موفقی نشد) و ماهونی، شديدا رابطه‌ی پدر و دختریِ هپبرن/ شواليه را در عشق در بعدازظهر و هم‌چنين هپبرن/ ويليامز را در سابرينا زنده می‌کند.
جان کیوسَک که هم‌دوره‌ی بازیگرانی چون رابرت داونی جونیور (او این نقش را نپذیرفت) و کی‌فر ساترلند (کیوسَک با ساترلند در کنارم بمان راب راینر در 1986 هم‌بازی بوده) در اواسط دهه‌ی 1980 است، فرصت را غنیمت شمرده و در پایانِ دهه‌ی مشهور به رمانتی‌سیزم، شمایلِ جوانِ عاشق‌پیشه‌‌ی مترصد آسیب را به‌خوبی ایفا کرده؛ کُری فلود: «تو واقعا پسر خوبی هستی لوید، دل‌مون نمی‌خواد واسه این (دل‌بستن به دایان) ضربه بخوری» لوید: «می‌خوام ضربه بخورم!». تصویر او، روبه‌رویِ پنجره‌ی اتاقِ خوابِ دل‌داده‌اش- دایان کرت- کنار یک شورلتِ چِوِل‌ مالیبویِ مدل 1977، در حالی‌که ضبطِ صوتِ بوم‌باکسی را بالای سرش نگه‌داشته که دارد ترانه‌ی در چشمانت/ In Your Eyes پیتر گَبریل را پخش می‌کند، برایِ آن‌دسته از جوانانِ آمریکایی که با ترانه‌هایِ گروه‌هایی چون دورَن‌دورَن یا نیو اُردِر، عشق‌هاشان را بدرقه کرده‌اند، به تندیسی دریغ‌انگیز و ارزش‌مند مبدل شده. هیاتی که در دورانی پسا رُمانتی‌سیزمی شکل‌گرفته و این کاملا در سروشکلِ نیمه‌پانک، نیمه‌کلاسیکِ (به پالتویی که کیوسَک رویِ شلوار و تی شرتِ پانکش پوشیده نگاه کنید) کیوسَک در این تصویرِ به‌جامانده از آن روزگار، معلوم است. حال‌وهوایِ متغیر سی‌اتلی که کرو در اولین ساخته‌اش به‌تصویر درآورده، بیان‌گرِ لحنی‌ست که بعدها به مهر و امضای او تبدیل شد. این‌کاره باشید، ردپای جیمز ال. بروکس در مقامِ تهیه‌کننده، آن‌وسط‌ها کاملا پیداست.

انتخابِ ویژه: رابطه‌ی لوید با خواهرزاده‌‌ی کوچکش، جیسن (جالب این‌که نقش خواهرِ لوید را جون کیوسَک، خواهرِ واقعیِ جان کیوسَک بازی می‌کند) که بعدها توسطِ خودِ کرو در جری مگ‌وائرش (میانِ تام کروز و پسر کوچک زلوگر) تکرار شد، هرگز به این اصالت اما درنیامد.

رؤیا واقعی‌ست

این یادداشتی‌ست که ماهِ پیش، در دومین شماره از ماه‌نامه‌ی رونا، در واقع به پیش‌وازِ تازه‌ترین فیلمِ کریستوفر نولان- سرآغاز/ اکتساب/ Inception- رفته‌ام. آن‌موقع هنوز 20 روزی به اکرانِ این اثر تازه از نولان باقی مانده بود و با رفقا، ضمن تماشایِ هرروزِ تیزرش (به‌ویژه با خسرو نقیبی که نامرد رفت زودتر فیلم را روی پرده دید) کارمان شده بود شمارش معکوسِ روزِ اکرانِ جهانی. حالا که مدتی از نمایش عمومی گذشته و حرف‌وحدیث‌ها از گوشه‌وکنار به‌گوش می‌رسد، بیش‌تر ایمان می‌آورم به این یادداشتِ کوتاه که یادم هست، شبِ صفحه‌بندی‌اش، خسرو جوری که دور بر ندارم البته، به‌ام گفت که دوستش دارد. از شما چه پنهان که خودم هم دوستش دارم. راستی رونای سوم را دیدید؟ از من می‌شنوید کلی مطلب و یادداشتِ اریجینال و خوب دارد، دستِ کم پرونده‌ی تازه‌ترین اثر رومن پولانسکی- نویسنده‌ی درسایه/ The Ghost Writer- که جمع‌وجورکردنش دست خودم بوده پرملات است؛ افشین ابراهیمی، رضا بهرامی‌نژاد، علی مصلح حیدرزاده (که یادداشت کوتاهش را به‌شدت پیشنهاد می‌کنم)، خسرو نقیبی و مطلبِ من را می‌توانید توی این پرونده بخوانید. جواد رهبر و بردیا برجسته‌نژاد هم که در باقیِ صفحه‌های موسیقی و سینمای جهان بسیار کمک‌ام کرده‌اند. به‌پیش‌واز فیلم تازه‌ی نولان را فعلا می‌گذارم این‌جا تا آخر این ماه که اگر خدا بخواهد، می‌روم روی پرده‌ی عریض و نقره‌ای سینما تجربه‌اش کنم؛ اکتسابِ رویا.

به پيش‌وازِ تازه‌ترين فيلم کريستوفر نولان
قاپ‌زنیِ رويا

کريستوفر نولان را با تقابلِ تاريکی و نور در ساخته‌هايش تداعی می‌کنيم (و به‌راستی اين مصداقِ سالنِ سينما نيست؟) اغلب کاراکترهای مخلوق داستان‌هايش دغدغه‌ی «نور» دارند؛ کارآگاه ويل دورمر (آل پاچينو) در بی‌خوابی، وسط سرزمينِ آفتاب نيمه‌شب- آلاسکا- گيرافتاده، ازطرفی بايد ماموريت‌اش را انجام دهد ضمن آن‌که هم‌زمان حقيقتی ديگر را بايد ميان آن همه نور و روشنایی مخفی نگه دارد. ميزانِ خصومت و تسلط نور سفيد با چهره‌ی دورمر، جایی از فيلم مشخص می‌شود که زنِ صاحبِ مهمان‌خانه چراغ اتاقش را يکهو روشن می‌کند؛ «لطفا (چراغ‌ها رو) خاموش کنین!». اصلا وجهه‌ی پلشت و مکملِ دورمر- فينچِ نويسنده (ويليامز)- ميان آن نور سمج و روشنایی بی‌پايان است که ظاهر می‌شود. بتمن، اين قهرمانِ سياه‌پوش، به‌رغمِ آسمان‌خراش‌های بلندِ گاتم‌سيتی در شواليه‌‌ی تاريکی که هيچ شکاف و منفذی برای رسيدن نور به سطح خيابان‌های شهر باقی نمی‌گذارد، با خواص آشکارنده‌ی نورِ سفيد مشکلی اساسی دارد؛ او هرگز در روشنایی روز در هيات قهرمانی نقاب‌دار ظاهر نمی‌شود. با تمام اين حرف‌ها اندك روزنه‌ای كافی‌ست تا شَرورِ مجنونی هم‌چون جوكر (هيث لجر) از ميان ترس‌ها و كابوس‌های هميشگی قهرمانِ «فوتوفوبيا» سربرآورد، غير از اين است که جوکرِ نابودگر نيز منبعِ عدالتِ شهر گاتم- هاروی دنت (اکهارت)- را نشانه گرفته؟ عنوان‌بندی شروعِ مِمنتو نيز مورد جالبی‌ست؛ يک قطعه عکسِ پولارويد، که انگاری مقابلِ نور پروسه‌ای برعکس را طی می‌کند تا در انتها کاملا تصوير عکس محو و مات شود.
نولان را هم‌چنين با علاقه‌ی ديوانه‌وارش به مؤلفه‌های گونه‌ی نوآر به‌ياد می‌آوريم که البته چندان دور از مورد قبلی نيست. شاهدش نئونوآرهای جمع‌وجوری‌ست که در ابتدای راه فيلم‌سازی‌اش خلق کرده. تعقيب، اولين فيلم بلندِ سينمایی نولان، که با بودجه‌ی اندک و در انگلستان ساخته شده، اين شيفتگی و جنونِ او را افشا می‌سازد. اين نئونوآر تقريبا همه‌ی مؤلفه‌ها را دارد؛ به‌غير از اين‌که به‌صورت سياه‌وسفيد گرفته شده و روش روايتِ غير خطی نولان را از همان‌جا پی‌ريزی می‌کند، مردِ مستاصل و ساده‌انگار و هم‌چنين زن اغواگر دارد. اين فرزندِ خلفِ سينمای هزاره‌ی جديد، بعدها همين ايده‌های ظاهرا ساده اما شگفت‌آورش را در قالبِ پروژه‌هایی گسترده‌تر و البته با بودجه‌های بيش‌تری تعريف کرد. با نگاهی به سير افزايشِ بودجه‌ی پروژه‌های نولان، از 6000 دلار همين تعقيب تا مثلا 40 ميليون دلار پرستيژ، يا 185 ميليون دلارِ شواليه‌ی تاريکی می‌شود حدس زد که نولان نيز درست به‌مانند فيلم‌سازانِ نسل پيش هاليوود، هنوز هم کودکی‌ست که مرتب دارد با ايده‌های حيرت‌آور خود بازی می‌کند، فقط اسباب‌بازی‌هايش تغيير کرده و گران‌تر شده‌ است.
حالا هفتمين و تا اين‌جا گران‌ترين (با 200 ميليون دلار بودجه) پروژه‌ی نولان، باعنوان مورد علاقه‌اش، سرآغاز/ اکتساب، در آستانه‌ی اکران است و تا اين لحظه که اين يادداشت دارد نوشته می‌شود (12 ژوئيه) جزئياتِ داستان فيلم‌نامه چندان مشخص نيست، همه در اين حد می‌دانيم که موضوع دزدی ايده و روياست. يعنی همان اولين ايده‌ی نولان در اولين ساخته‌اش تعقيب. جوری‌که برای ادای دين به شخصيتِ «سياه‌پوش» و مرموزِ کاب (الکس هاو) توی آن قصه‌ی جمع‌وجور که نويسنده‌ی جوان تعقيب‌اش می‌کرد تا از او برای رمانش ايده بگيرد، در سرآغاز/ اکتساب هم دام کاب است، شخصيتی که يک تيمِ حرفه‌ای جمع کرده و کارشان واردشدن به فضای مجازیِ روياهای افراد است، روياها را می‌دزدند و آن‌ها را شير می‌کنند (چيزی در مايه‌های همين گودر خودمان) و دی‌کاپريویِ حالا ديگر باتجربه و پخته‌شده اين نقش را بازی می‌کند. دی‌کاپريو هم درست مثل کابِ تعقيب خيال دارد آخرين دزدی/ ماموريت خود را (مثل تمام فيلم نوآرها) انجام دهد. پيش‌تر هم گفتم که ايده‌ها همان‌هاست، فقط اسباب‌بازی‌های استاد گنده‌تر شده.

تولد يک کافه‌گرد

اين آخرين رويوی هفتگی فيلمم در روزنامه‌ی شرق است که دوشنبه‌ی هفته‌ی گذشته (و جالب و تصادفی اين‌که درست هم‌زمان با روز پزشک) چاپ شد و اين‌گونه به ستونِ ناکامِ ماه‌زده، در اين مطبوعه‌ی محترم، خودخواسته، پايان خواهم داد. عوض‌اش خيال دارم توی وب‌سايت تازه‌ام (با عنوان و روشی تازه) که به‌زودی راه می‌افتد، مشابه همين‌کار را انجام بدهم؛ برای فيلم‌هایی که طی هفته می‌بينم (يا آلبوم‌های موسيقی‌ای که می‌شنوم)، رويویی (حالا کمی فشرده و  کپسولی‌تر) خواهم نوشت و اگر امکانات فنی وب‌سايت فراهم شود (با همت آرمينِ عزيز)، ارزش‌گذاریِ (ستاره‌گذاری) هريک را هم خواهيم داشت. راستی ممنون از کامنت‌های فراوان‌تان، واقعا دل‌گرمم می‌کنيد! برای قسمتِ معرفیِ وب‌سايتِ تازه‌ام، بخشی از يکی از ترانه‌های بيتلز را برگزيده‌ام که با اين حساب انگار درست زده‌ام به هدف.




نگاهی به جک رو نمی‌شناسی ساخته‌ی بری لوینسن

تا درد آرام گیرد

حیرت‌انگیز است که تازه‌ترین ساخته‌ی بری لوینسن به‌رغم آن‌که یک فیلمِ زندگی‌نامه‌ای‌ و تلویزیونی‌ست، تمام مؤلفه‌های مورد استفاده‌ی این فیلم‌ساز، در کارنامه‌ی شاملِ آثار متنوع از لحاظ ژانری‌اش را، یک‌جا و در کنارِ هم دارد و به‌طرز معجزه‌آسایی نیزهم‌ردیفِ فیلم‌های خوب‌پرداخت‌شده و دست کم منسجمِ لوینسن (که البته تعداد آن‌ها حتا به‌اندازه‌ی انگشتان یک‌دست نمی‌رسد) ازجمله باگزی (1991) و هجویه‌ی سیاسی/ رسانه‌ایِ سگ را بجنبان (1997) قرار می‌گیرد. جک رو نمی‌شناسی که حالا مورد توجه اعضای هیات داورانِ مراسم اِمی آواردز هم قرار گرفته و در 15 رشته نامزد دریافت این جایزه‌ی تلویزیونی شده است، تمِ صداقت‌ و معصومیتِ ذاتی‌ای را که در تقابل با فریب و دغل‌کاری قرار می‌گیرد از رین‌من (1988) دارد، تاثیر و عمل‌کرد رسانه بر فضای جامعه و تفکر عمومی و هم‌چون تیغ دودم بودن آن را از صبح به‌خیر ویتنام (1987) و البته سگ را بجنبان و یک‌سوم پایانی فیلم که بیش‌تر به درام‌های دادگاهی مبدل می‌شود، به حال‌وهوای حاکم بر ...و عدالت برای همه (نورمن جویسن، 1979) که فیلم‌نامه‌ی نامزد اسکار آن‌را لوینسن به‌همراه والری کورتینِ نویسنده و هنرپیشه نوشته‌اند، نزدیک می‌شود.
زندگی‌نامه‌ی جنجالی و تاثیرگذارِ دکتر جک (با نام اصلیِ مراد) کوورکیان که مروج و حامیِ شیوه‌مرگ‌های موسوم به اُتانازی/ مرگِ راحت برای بیمارانِ لاعلاج است و به همین‌ ترتیب در دهه‌ی 1990 به خودکشی 130 بیمار در این ایالت آمریکا کمک می‌کند، به‌قدری تحریک‌کننده و جذاب هست که مخاطب را حدود 135 دقیقه، در هر شرایطی با خود بکشاند. اقتباسی که از کتابی با عنوانِ میانِ مردن و مرده نوشته‌ی هری وایلی و نیل نیکول- دوست و دستیارِ دکتر کوورکیان در این مسیر که جان گودمن نقشش را توی فیلم بازی می‌کند- انجام گرفته است. پی‌گیریِ جدی تماشاگر اما زمانی آغاز می‌شود که می‌بینیم جک (پاچینو در بازگشتی موفق) چه‌گونه، آن‌قدر راسخ، خونسرد و البته بی‌رحمانه، فرآیندِ کشتن (یا بهتر است بگوییم خودکشی به‌سبک اختراعیِ کوورکیان که ثناترون نامیده‌اش) بیماری که هیچ‌گونه تحرکی از خود نمی‌تواند داشته باشد را برایش تشریح می‌کند؛ «خیال داریم به عذابت پایان و با دادن اعضای بدنت به مریضای دیگه، به مرگت معنی بدیم... اول به خوابی طولانی می‌ری و بعد این مایع کلرید پتاسیم قلبت رو ازکار می‌ندازه»، درست به‌مانندِ یک افسر نازی که دارد با خونسردی زندانی‌اش را شکنجه می‌دهد. جک رو نمی‌شناسی اما با چنین عنوان و عبارت تبلیغاتی‌ای که برای خود درنظر گرفته؛ «این چهره‌ی یه قاتله؟»، عبارتی که جک از هیات منصفه‌ای که سرانجام متهم می‌شناسدش می‌پرسد، قصد دارد وجهه‌ی کم‌تر شناخته‌شده‌ی کوورکیان را عریان سازد.
جک خیره به پیرزنِ بیماری‌ست که از حال‌ و روزش پیداست باهر نفسش درد می‌کشد و جک ناتوان از انجام هرکاری، فقط برای خواهرش، مارگو (واکارو) تعریف می‌کند؛ «اون همون نگاه دردناکِ مامان رو تو صورتش داشت، این زندگی نیست. انتظار وحشت‌ناک فرارسیدن مرگه...»، جک رو نمی‌شناسی این‌گونه آغاز می‌شود. جک به‌جز تقابل و ایستادگی دائمی‌اش برابرِ درد و رنجِ بیمارانِ دست‌کشیده از زندگی که طی داستان هم‌واره آن‌را همه‌جا فریاد می‌زند (جک طی گفت‌وگویی با مجله‌ی نیوزویک رسما اعلام می‌کند؛ «اگه بیماری نیازمند باشه، حق اونه که بتونی با یه تزریق بکشیش و نذاری پلاسیده شه» و کارِ بیمارستان‌ها و تلاش‌شان برای زنده نگه‌داشتن این نوع بیماران را هم‌ردیف جنایات نازی‌ها قرار می‌دهد) کینه و خصومتی شخصی و کهن با درد و رنج دارد. این انزجار و تنفر جک از رنج، زمانی آشکار می‌شود که دارد برایِ جانتِ (ساراندن) از پا درآمده به‌خاطر سرطان، از تقلا و رنجِ بی‌اندازه‌ی مادرش موقع مرگ می‌گوید؛ «همه‌ی دکترا سعی می‌کردن زنده نگه‌اش دارن و من اون‌جا کاملا بی‌فایده و بی‌قدرت بودم». از این زاویه اگر نگاه کنیم، جک در هیاتی مسیحایی، فرشته‌ی آرامش‌دهنده‌ی بیماران به ته خط رسیده است، فرشته‌ای در مایه‌های جان کافیِ مسیرِ سبز (دارابونت، 1999) که می‌خواهد رنج تمامِ عالم را هم‌چون مسیح به‌دوش بکشد، او هم به تام هنکس می‌گفت که از درد و رنج زیاد در دنیا خسته‌شده و به‌همین‌خاطر آماده‌ی مرگ است. جسارت و گستاخیِ لوینسن و آدام میزرِ فیلم‌نامه‌نویس (نویسنده‌ی تریلرِ خوبِ سیاسیِ رِخنه/ Breach در 2007) اما این است که طی داستانِ پُرملات‌شان مدام می‌کوشند از دکتر کوورکیان، ضدقهرمانی اسطوره‌ای خلق کنند. سمبل و شمایلِ حاصلِ روزگارِ مدرن که توسط جامعه/ رسانه‌ها آفریده می‌شود و پس از مدتی توسط همان جمع (هم‌چون تیغ دودم) نابود می‌شود. به‌یاد بیاورید سکانس مصاحبه‌ی رادیوییِ جک را که مجری برنامه با دکتر فرانکشتاین مقایسه‌اش می‌کند و جک در جواب می‌گوید؛ «همه می‌دونن که خود فرانکشتاین توی داستان آدم خیرخواهی‌ست و این جامعه است که از او هیولا می‌سازد» و به‌راستی این حکایتِ کوورکیان با جامعه‌ی اطرافش نیست؟ او توسط رسانه‌ها بدون درنظرگرفتن رسالتش به‌وجود می‌آید، به‌خاطر سبک زندگی‌اش، هم‌چون قهرمان‌ها، دنباله‌رو پیدا می‌کند (او که خود موزیسینِ جز و نقاش است، گروهِ اسلج متالِ اسید بث از یکی از طرح‌های غریب دکتر به‌عنوان روجلدِ آلبومی با عنوانِ Paegan Terrorism Tactics استفاده کرده) و فردای روز، اسطوره‌ی متاخر، خود را توسط رسانه‌های مخلوقش (اجرای مستندِ کشتن یکی از بیمارانش در برنامه‌ی 60 دقیقه‌ی والاس) قربانی می‌کند.
شمایل و سبک زندگیِ دکتر کوورکیان آدم را به‌شدت به‌یادِ این بخش از ترانه‌ی تا درد فرونشیند/ Until it Sleeps متالیکا می‌اندازد؛ «این دردم را با خود تا کجا بکشانم/ می‌گریزم اما باز کنارم می‌ماند/ پس از درونم بیا و مرا خالی کن/ درونم چیزهایی‌ست که دائم فریاد می‌زنند/ و درد هم‌چنان منزجر از من/ پس مرا در آغوش بگیر تا دردم فرونشیند».

Rocket Man


سری 24 را دارم تمام می‌کنم، جک بائر شکننده‌تر از آن چيزی‌ست که تا پيش از فصل نهایی به‌نظر می‌رسيد. شده چيزی در مايه‌های شخصيتِ جيمز باندی که دَنيل کرگ در کازينو رويال خلق کرده؛ زمينی و شکننده. يکی عين خودمان. اين جک را بيش‌تر از بائرِ سايرِ فصل‌ها دوست دارم، بيش‌تر می‌فهممش. همان‌قدر که ری‌اکشنِ کلویی و رييس جمهور تيلور، نسبت به آن‌چيزی که دست کم در فصل‌های گذشته نشان‌مان داده‌اند، غير منطقی، لوس و گاهی به‌دور از عقل است و باورشان ندارم. با اين همه و به‌رغم اين‌که به‌طور کلی سری 24، آن‌قدر که در هفت فصل گذشته‌اش (به‌طرزِ جوگيرانه‌ای) تمام داشته‌ها و نداشته‌هايش را برای مخاطب نمايش داده و مهارت‌هايش را رو کرده، که ديگر مشخص است چيزی در چنته ندارد و به‌عبارتی جلوی تماشاگر کم آورده است، رو کردنِ برگِ برنده‌ای هم‌چون کاراکترِ ازهم‌گسيخته‌ی بائر، تفکر جالبی‌ست که به احتمال زياد (چون تا اين لحظه 2 اپيزود پايانی‌اش را نديده‌ام) پايانِ قابل قبولی را جلوی روی مخاطب خواهد گذاشت.

توی اين روزهایِ پايانِ ماه که کارهای ماه‌نامه تمام شده و منتظر شروع کارهای شماره‌ی بعدی هستيم، چند فيلمی ديده‌ام که راستش آن‌چنان دل‌چسب نبوده‌اند. با اين همه می‌توانم راجع به هرکدام دوسه خطی اين‌جا بنويسم (خيلی دوست ندارم درباره‌ی فيلم‌ها يا آلبوم‌ها و کلا تجربه‌هایی بنويسم که دوست‌شان نداشته‌ام)

دان مک‌کِی/ Don McKay، نئونوآر و تريلرِ مستقل آمريکایی‌ِ سال گذشته، به‌کارگردانی و نويسندگیِ جِيک گولدبرگ (اين اولين تجربه‌ی کارگردانی و نويسندگی اوست) از همان ابتدا، تلاشی مذبوحانه برایِ هم‌سنگ و هم‌رديفِ کارهایِ برادران کوئن قرارگرفتن انجام می‌دهد، حالا چه در لحن و نحوه‌ی روايت و چه در شخصيت‌پردازی. فضا و حال‌وهوای داستان، فارگو را (منهای فضای پوشيده از برفش) به‌ياد می‌آورد و داستانِ آن دردسرِ هریِ هيچکاک را. اليزابت شو اين‌جا مريض‌ترين و بدترين شمايل زنِ اغواگرِ دست کم 20 سال اخير عرصه‌ی سينما را (غير از نيکی کريمی در باج‌خور مؤتمن و هانيه توسلی در کيفرِ فتحی) ايفا کرده و کاراکترِ مردِ پپه‌ی اين نوآر، تامس هيدن چرچ در نقش دان مک‌کِی، واقعا ابله و پپه است. می‌ماند يک استفاده‌ی به‌جا و به‌موقع از آهنگِ سانی/ Sunny بانی ام (که دقيقا نمی‌دانم اجرای همين گروه توی فيلم استفاده شده يا کاور آن) در اواسط فيلم که آن‌هم فراموش‌شدنی‌ست.


ران‌اِوِيز/ The Runaways
، درامِ زندگی‌نامه‌ای/ موزيکالِ تازه‌ی فلوريا سيگيسموندی‌، اقتباسی‌ست از کتابی که شری کِری (عضو سابق گروهِ پانک راکِ ران‌اِوِيز) درباره‌ی ظهور و سقوطِ اين راک بندِ تماما دختر/ all- girl، پیش‌تر نوشته، ظهور و سقوطی که به رابطه‌ی میان دو عضو اصلیِ بند، جون جِتِ گیتاریست و همین شِری کِریِ وُکالیست، بسیار وابسته است و درامِ داستان هم اصلا بر اساسِ همین رابطه شکل گرفته. اگر شمایل‌های سبکِ راکی هم‌چون جیم موریسن و کرت کوبین از ابتدای کارشان میان دو وجهه‌ی دوست‌داشتنی و هوس‌انگیزِ محبوبیت و اجرایِ خالصِ راک دست‌وپا می‌زنند تا سرانجام وجهه‌ی اول به دومی انقدر مسلط می‌شود تا خودشان دیگر نتوانند سنگینیِ شهرت را روی شانه‌هاشان طاقت بیاورند، در ران‌اِوِیز این دو سویه‌ی موسیقی راک، ملموس و آشکار، مصداق و هویت انسانی یافته؛ جون جِت به‌عنوان مؤسسِ گروه سمبلِ یک عشق راک واقعی و شری کری سمبلِ هنرمندی‌ست که سودایِ شهرتِ همه‌پسند دارد. شری سویه‌ی مریلین مونرو وارِ عرصه‌ی راک اند رولِ دهه‌ى 1970 است. همان‌گونه که گفته‌شده؛ دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند، جون و شری نیز به‌رغم رابطه‌ی عاطفی‌ میان‌شان، نمی‌توانند به‌کار خود ادامه دهند. داکوتا فنینگ در نقشِ شری کری، چهره‌ای که خیال دارد آگاهانه به نسخه‌ی بدلیِ شمایل‌های پاپ دهه‌اش مبدل شود، خوش درخشیده (او اساسی استخوان ترکانده!) و کریستین استوارت تلاش ستایش‌آمیزی کرده تا از صورت معصومانه‌‌ی کاراکترِ بلا سوآن در سریِ گرگ‌ومیش فاصله بگیرد. اگر این حالتِ لعنتی توی چشمانش نبود، می‌شد خودِ جتِ وحشی. مایکل شنون برای درآوردنِ شمایلِ کیم فولی- تهیه‌کننده‌ی مشهور و خوش‌نامِ موسیقی- زیادی اغراق کرده. این پوستر ران‌اِوِیز که این‌جا گذاشتمش، بیان‌گرِ همه‌چیز است؛ اشاره‌ به ترانه‌ی مشهورِ چری بامب/ Cherry Bomb این گروه که نمایش‌گر حال‌وروزِ شری کریِ خواننده و به‌طور کلی، تمامِ نوجوانانِ در‌آستانه‌ی انفجارِ دهه‌ی 1970 آمریکاست.

ستونِ هفته‌ی گذشته‌ام در شرق، درباره‌ی کمدیِ شبِ قرار بود که گذاشته‌ام این‌جا بخوانید و ستونِ اين‌هفته هم درباره‌ی جک رو نمی‌شناسی، تازه‌ترین ساخته‌ی بری لوینسن و پاچینوی بزرگ است. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم فیلمی به‌کارگردانیِ لوینسن را دوست داشته باشم اما حکایتِ زندگیِ دکتر جک کوورکیانِ مسیح‌وار/ شیطانی، توی این فیلم اتفاقا تلویزیونی، آن‌قدر پرملات است که نمی‌توان به‌سادگی از کنارش گذشت، حتا اگر به‌همین اندازه، فیلم فضا و حال‌وهوای افسرده‌ای داشته باشد. فیلم تازه‌ی لوینسن، بوی مرگ می‌دهد، مثل زندگی خودِ دکتر کوورکیان.

برای کاری، داشتم کالکشن‌ها و نسخه‌های قدیمیِ آرشیو موسیقی‌ام را زیر و رو می‌کردم تا رسیدم به کارهای سر التون جانِ بزرگ. آلبومِ طلاییِ هانکی شاتو/ Honky Château؛ ترانه‌های Honky Cat ،Mellow و Rocket Man (که استفاده‌های دریغ‌انگیزی از آن در سریِ کالیفورنیکیشن شده). پیشنهاد می‌دهم اگر راک‌بازی احساس کرد از تنظیم و کوک خارج‌شده برای بازیابی و کالیبره‌کردن گوش خود به این آلبومِ التون جان مراجعه  کند.

نگاهی به کُمدی اسکروبالِ «شبِ قرار»
یک شب اتفاق افتاد

جایی اواخرِ شبِ قرار، این کمدیِ دیوانه‌وارِ تازه‌ساخته‌شده توسط شان لِوی‌ست که زوجِ فیل و کلر فاستر، زوجی کاملا معمولی، ساکنِ نیوجرسی که صاحبِ 2 فرزندند و روزمره و زندگی‌ای عادی دارند، با ترکیبِ شدیدا دل‌نشین و خوب‌جاافتاده‌ی بازی‌های استیو کَرِل و تینا فِی، مصمم می‌شوند خودشان بروند سراغ دم‌ودستگاهِ خلاف و مافیایی جو میلِتو (با بازی رِی لیوتا) تا از هچلِ جنون‌آمیزی که توی آن افتاده‌اند، دست کم سردربیاورند. جلوی در ورودیِ کلابِ میلِتو، کِلر فاستر که تمام مشخصاتِ یک زنِ خانه‌دارِ تمام‌عیار را دارد و حتی یک فحشِ آب‌دار هم توی زندگی‌اش به‌زبان نیاورده، یکهو شروع می‌کند به آدامس جویدن و رو به دربانِ سیاه‌پوست، شبیهِ زن‌های بدکاره حرف‌زدن: «می‌ذاری زود بریم تو یا به میلِتو بگم چقده معطل‌مون کردی خرس گنده» دربان که حسابی جاخورده برمی‌گردد تا راه را براشان بازکند. در این فاصله کلر، رو به فیل که حسابی جاخورده و چشمانش به‌خاطر این‌گونه رفتار همسرش چهارتا شده، با لحنِ ساده و ابلهانه‌ی همیشگی‌اش، آرام می‌گوید: «دارم ادای آدامس جویدن درمی‌آرم». کمدیِ شبِ قرار، دقیقا جذابیت‌هاش را از هم‌چه جزئیاتی در پلاتِ نه‌چندان پروپیمانِ خود و البته ترکیب و شیمیِ میانِ زوج کرِل و فِی می‌گیرد. ترکیبی که با توجه به فصلی از فیلم که پیش‌تر توسط نگارنده ذکرشد، فورا آدم را به‌یادِ نمونه‌های کلاسیکِ جاودانه و مشابهی، هم‌چون زوجِ کری گرانت و کاترین هپبرن در پرورشِ بِیبی (1938)، کمدیِ شاهکارِ هوارد هاکس می‌اندازد. آن‌جا هم وقتی بون/ دیوید هاکسلی (گرنت) که یک دایناسورشناسِ خنگ و ساده‌لوح است، به‌هم‌راهِ سوزان (هپبرن) و تمامی اهلِ خانه‌ی عمه میِ سوزان به زندانِ کلانتر اسلوکام می‌افتند، یک‌مرتبه سوزان شروع می‌کند به تودماغی و به‌سبکِ خلاف‌کارها حرف‌زدن و یک‌وری راه‌رفتن که او مشهور است به «سوزانِ قفل‌بازکن» و هاکسلیِ بی‌نوا نیز (که توی آن لحظه چهره‌اش دیدنی شده) درواقع «جری گازانبر» است و این‌ها همه‌گی عضوِ دارودسته‌ی تبهکاری‌اند مشهور به گروه پلنگ/ لِپرد. و با این نقشه، موفق به فرار می‌شود.
فاسترها، که مدت‌هاست از ازدواج‌شان گذشته و دیگر به روزمرگیِ معمول تن داده‌اند، تصمیم می‌گیرند شبی را به‌دور از خانه و دو بچه‌شان، متفاوت بگذرانند. آن‌ها تا پیش از این بزرگ‌ترین تفریح‌شان این بوده که توی رستوران‌های ارزان‌قیمت بنشینند و قصه‌ی زندگی سایر زوج‌ها را حدس بزنند و از آن‌ها شوخی درست کنند. حالا خیال دارند به یک رستورانِ گران‌قیمت در بالای شهر بروند، آن‌هم بدونِ داشتنِ میزِ رِزِرو. فیل فاسترِ شوهر، که از نظر خودش برای اولین‌بار توی زندگی زناشویی زده به سیم آخر، خودشان را خانواده‌ی تریپل‌هورن معرفی می‌کند که سر میزشان حاضر نشده‌اند و به این ترتیب فاسترها به‌جای‌شان می‌نشینند. همین ریسکِ کوچکِ فیل در زندگی، کافی‌ست تا باقیِ وقایعِ حیرت‌آورِ آن شب، رقم بخورد؛ دو گنگستر فاسترها را با تریپل‌هورن‌ها اشتباه می‌گیرند و مدعی می‌شوند که فلاش مموریِ رئیس‌شان- میلِتو- دست آن‌هاست و باید پسش بدهند.
شبِ قرار تمام المان‌های یک کمدیِ اسکروبال/ دیوانه‌وار را دارد و سعی می‌کند از نمونه‌های خوب و جواب‌گرفته‌ی قدیمی، زیاد فاصله نگیرد. بالاخره خلقِ اسکروبال‌های خوب، ساختارشکنانه و توأمان پرفروشی مثلِ خُماری (تاد فیلیپس، 2009) به اتفاق می‌ماند و همیشگی نیست، ضمن آن‌که در زمانه‌ای به‌سر می‌بریم لب‌ریز از سری‌هایِ کمدیِ متنوعِ تلویزیونی که تقریبا دست مخاطب را گرفته‌اند و با هرگونه‌ی کمدی آشناش کرده‌اند. در شبِ قرار، مثل هر اسکروبالِ خوبِ دیگری، کلی موقعیت‌های پوچ و غلط‌انداز داریم، هم‌چنین شوخی‌های دائمی با قراردادهای رایجِ برتری جنسی در جامعه و به‌چالش کشیدن آن میان زن و مردِ داستان، تا اندازه‌ای هجویات و شوخی‌های آثار بزرگانی چون هاکس (پرورش بیبی)، لوبیچ (بودن یا نبودن) یا بعضی‌ها داغشو دوست دارندِ وایلدر (نه به آن ریزسنجی و ظرافت البته) را تداعی می‌کنند. به‌یاد بیاورید فصل‌هایی را که فیل، هم‌راهِ همسرش، برابرِ هالبروکِ (مارک والبرگ) عضلانی که همیشه‌ی خدا هم بدون تی‌شرت است قرار می‌گیرد، یا در انتهای ماجرا که برای به‌دست آوردنِ وقتِ ملاقات با کِرِنشاو (ویلیام فیچنر) به‌اجبار برایش لَپ‌دَنس می‌زند، درست به‌مانندِ جو (کرتیس) و جری (لمون) در بعضی‌ها داغشو دوست دارند – کمدیِ شاهکارِ وایلدر- که به هیئتِ زنان درآمدن و مبدل‌شدن به جوزفین و جرالدین/ دافنه، تنها مأمن و مفرشان می‌شود. یکی دیگر از مؤلفه‌های قابل اشاره در چنین کمدی‌هایی (که خاستگاه‌شان دهه‌ی 1930 و 1940 است و اوجِ جنبشِ زن‌آزادخواهی در غرب) آن است که کاراکترِ زن پابه‌پای شخصیتِ مردِ داستان پیش می‌رود و در این رقابتِ جنسی، گاهی چندگام حتی جلوتر از کاراکترِ مذکر و نیرومندِ قصه است. به‌یاد بیاورید سکانسی از یک شب اتفاق افتاد (فرانک کاپرا، 1934) را که کُلبر چه‌گونه در مقابل نیش و کنایه‌هایِ گیبل، از جذابیت‌هایش، برای سواریِ مجانی، بهره می‌گیرد. شان لِوی، حالا در شبِ قرار، از این قبیل جزئیات در فیلم‌نامه‌اش سود جسته و کلر در سیرِ داستان، درست به‌همین ترتیب، بارها فیل را از مهلکه نجات می‌دهد.
شبِ قرار، تازه‌ترین کمدیِ شان لِوی که کمدی‌هایی چون پلنگ صورتی و شبی در موزه را در کارنامه‌اش دارد، توی اولین هفته‌ی اکرانِ خود در سینماهای آمریکای شمالی، رتبه‌ی دوم جدولِ فروش را کسب می‌کند و همان‌موقع حدود دو سومِ کل بودجه‌اش- 55 میلیون دلار- را برمی‌گرداند و حدود یک ماه (در آوریل و می) در صدر جدول فروش باقی می‌ماند. کمدیِ گونه‌ی اسکروبال، زمانی به همت بزرگانی چون کاپرا و هاکس در دهه‌ی 1930 پاگرفت که مردم سخت با بحران اقتصادی مواجه بودند؛ روایتِ طنزِ همان دوران، تلخی را از یادشان می‌برد. گویا تاریخ دارد به‌گونه‌ای تکرار می‌شود.


حس و حساسيت


شور و هياهو
عنوانِ دهمين و تازه‌ترين آلبومِ استوديویی جف بکِ بزرگ- گيتاريستِ ستايش‌شده‌ی انگليسی‌- است و درست به‌تناسبِ نامی که برای اين آلبوم خود برگزيده، ترکيبِ حسرت‌باری‌ست از احساس و آشوب. اين گيتاريستِ تکنيکی و ماهر که در ليستِ صد گيتاريستِ برتر مجله‌ی رولينگ استون رنکِ چهاردهم را دارد و هم‌راه اريک کلپتن و جيمی پيج (لِد زِپِلين) زمانی عضو گروهِ بريتانيایی ياردبردز بوده‌اند، از ترکيبِ لحنِ بريتيش جزِ کی‌بورد/ پيانوی جيسن رِبِلو (که برای هنرمندانی چون استينگ و چاکا خان نواخته) و بيس اصالتا سول و فانکِ پينو پالادينوی ولزی‌ و تبارِ ايتاليایی (او هم با بزرگانی چون ديويد گيلمور و پيتر گابريل نواخته)، به جَزفيوژن و گاهی اسموت‌جَزِ دل‌خواهِ هميشه‌اش رسيده است. بک توی اين آلبومش دقيقا يک «شور» دارد و يک «هياهو» که آن‌ها را يکی‌درميان در اين آلبوم گنجانده؛ مثلا کاورِ قطعه‌ی اثر بنجامين بريتن- کارپوس کريستی کرول- يک اسموت‌جزِ آرام است و قطعه‌ی بعد از آن- هامرهِد- ساخته‌ی بک و ربلو، سراسر غوغاست.
برگِ برنده‌ی تازه‌ترين آلبوم جف بک اما، هم‌کاری جوز استونِ حالا بزرگ (صدای او توی‌اين آلبوم مشخصا قدکشيده) 23 ساله، خواننده‌ی سول و آر اند بی‌ست؛ استون که در دو قطعه‌ی 5 و 9 آلبوم، با صدایِ سراسر آشوب و رام‌نشدنی، بداهه‌های هنجار و ساختارشکنِ بک با گيتار الکتريک را هم‌راهی می‌کند، به‌خوبی نشان می‌دهد که اگر وُکاليستِ خوب در جای خودش مورد استفاده قرار بگيرد (و نه فقط در آلبوم‌های پاپ و سطحی روز خود) چه‌قدر قد می‌کشد و می‌درخشد. استون هم‌راه بک قطعه‌ی بلوز/ سولِ قديمیِ طلسمت می‌کنم/ I Put a Spell on You را عرضه کرده که رسما لحنِ خواننده رنگ‌وبوی توحش و يک‌دندگی به‌خود گرفته و شنيدنی‌ست، از آن‌سو قطعه‌ی There’s No Other Me را داريم که يک شورشِ خالصِ سبکِ سول و راک‌اندرول است؛ می‌توان ادعا کرد که توی اين قطعه، استون با صدایِ خش‌دار و رام‌نشدنی خود با بداهه‌های ساختارشکنِ گيتارِ بک دوئت، يا يک پله فراتر از آن دوئل می‌کنند. تجربه‌ی شنيدن اين آلبومِ غريب و هول‌ناک را ازدست ندهيد.


برای نويسنده‌ی در سايه، فيلم بالينی اين روزهايم، تازه‌ترين ساخته‌ی رومن پولانسکی، پرونده‌ی جمع‌وجوری در ماه‌نامه‌ی رونا (با کمکِ خسرو نقيبی عزيز) درآورده‌ام که در شماره‌ی شهريورِ اين ماه‌نامه خواهيد خواند. نقدی برای اين فيلمِ سرد (نه به معنای منفی و سکونِ آن) و حسرت‌برانگيز نوشته‌ام که نتيجه‌ی به‌موازات خواندنِ کتاب خوبِ رومن به‌روايت پولانسکی (ترجمه‌ی آزاده اخلاقی، نشر چشمه) نيز هست، کتابی که پيشنهاد می‌کنم برای بيش‌تر شناختن اين فيلم‌سازِ جنجالی و عريان‌شدنِ روحيه و درونش ازدست ندهيد. ضمن آن‌که دوست و هم‌کارم، محسن آزرمِ عزيز آن‌را ويراستاری کرده که حتما به خوش‌خوانی متن و ترجمه‌اش کمک کرده است. بخش پايانی نقدم (در رونا) را می‌گذارم اين‌جا به‌عنوانِ آنونس و اين حرف‌ها؛ «... اگر جزیره‌ی شاتر اسکورسیزی، ادای دینی باشد به تمام ژانرهای سینمای آمریکا (از تریلرهای کارآگاهی و نوآر بگیر تا استفاده از تجربه‌های بصری هیچکاک و همین پولانسکی) هم‌چنان که عنوانِ کتابِ مشهورش، گشت‌وگذاری با مارتین اسکورسیزی در سینمای آمریکا، هم‌چه مفهومی را در بر دارد، نویسنده‌ی در سایه، گشت‌وگذارِ پولانسکی‌ست در سینمایی با مهر و امضای خودش؛ گشت‌وگذاری که مشخص است از دلِ فیلم‌سازی صاحبِ‌ تجربه و پخته‌ بیرون می‌آید و جالب این‌که عنوانِ اتوبیوگرافیِ اخیر او؛ رومن به‌روایتِ پولانسکی نیز برازنده‌ی تازه‌ترین ساخته‌اش است.»

ديگر عادت کرده‌ايم پيش از تماشایِ سری گرگ‌وميش‌ها آلبوم‌های ساندترکِ شديدا خوب آن‌را ببلعيم و حتما دوسه قطعه‌ی ناب توی آن پيدا کنيم. حالا آلبوم ساندترکِ سومين گرگ‌وميش: کسوف هم برگ برنده‌ای دارد؛ قطعه‌ی Heavy in Your Arms گروهِ (بازهم) انگليسیِ فلورنس و ماشين/ Florence and the Machine که سبکِ موسيقی‌اش ايندی پاپ/ پاپِ باروک است. اين ترانه را می‌شنويد و به خلسه می‌رويد و کرخ می‌شويد، همين.

ستون هفته‌گی‌ام در شرقِ مربوط به هفته‌ی پیش را این‌جا بخوانید:

درباره‌ی اکشن‌کامیکِ «بازنده‌ها»
هنگِ جانبازان

جایی از اواسطِ اين اکشنِ خوش‌ساخت و خوش‌ بر و رو، ساخته‌‌ی سيلوِن وايتِ تازه‌وارد به عرصه‌ی جهانیِ سينما که سه چهار هفته‌ای هم (در آوريل و مِی) جزو پرفروش‌های اکرانِ آمريکای شمالی بود، وردستِ شرورِ ماجرا- وِيد (هالت مک‌کَلَنی)- از مکسِ خبيث (جيسن پَتريک) سؤالی راجع به تکنولوژی و جزئياتِ سلاحِ هسته‌ایِ به‌خصوصی که به‌اش اِسنوک می‌گويند، می‌پرسد و مَکس با خونسردی جواب می‌دهد: «چی راجع به تاکيون‌ها می‌دونی؟» و وِيد که ظاهرا توی زندگی‌اش فقط زده و کشته، می‌گويد: «هيچی»، مکس: «و تئوری زنجيره‌ی ذرات بنيادی؟»، وِید: «هيچی»، مکس: «تکينِگی در فيزيک؟»، وِيدِ بی‌نوا: «تو بگو يه کلمه!» و سرانجام مکس می‌گويد: «پس گمونم بايد بی‌خيالش بشيم». و اين استراتژی‌ای‌‌ست که وايتِ فيلم‌ساز در سراسرِ پلات (دارد اصلا؟!) و روايتِ اکشن/ تريلرِ بازنده‌ها به‌دست گرفته؛ اين‌که هرجا ديد توضيح اضافه راجع به جزئيات و مصالحِ قصه‌اش، مخاطبی را که هدف گرفته می‌پراند، سريع از کنار آن رد می‌شود، ضمن آن‌که اين شوخیِ هوشمندانه‌، بستری مناسب برای هجو سايرِ قصه‌های علمی/ تخيلیِ متاخر سينما فراهم می‌کند. وايت که پدرش بسکت‌باليستِ آمريکاییِ حرفه‌ای‌ست و در پاريس به‌دنيا آمده و تحصيل کرده و به‌مانندِ اسپايک جونز و ميشل گوندری از دنيای موزيک‌ويدئو می‌آيد (وايت هم‌کار اين دو فيلم‌ساز هم بوده) قاعده‌ی بازی را خوبس بلد است و می‌داند برای جماعتِ کم‌حوصله و مصرف‌گرای آمريکایی، چه پکيجِ خوش‌هضمی بايد مهيا کند.
بازنده‌ها روی تصويری از پرچمِ آمريکا شروع می‌شود، هم‌راه با مونولوگ‌هایی که به‌شدت فصل‌هایی از سریِ 24 و کلماتِ آشنایِ موردِ استفاده‌ی جک بائر (کی‌فر ساترلند) در اين مجموعه را برای‌مان تداعی می‌کند؛ «هرگز خيانت نمی‌کنم... اين کشور به‌ام همه چی‌داده...» اما بلافاصله اين تصورِ ما، با شوخیِ بسيار سخيفی ازسوی کاراکترِ جِنسن (کريس اوَنس) مخدوش خواهد شد و به‌سرعت به فضایِ کامیکِ اثر پرتاب می‌شويم. جالب اين‌که وايت به اين ترتيب از مونولوگ‌های پُراحساس (و معمولا با صدای خش‌دارِ بازيگر اصلی) روی فصل‌های ابتدایی، که يکی از مؤلفه‌های حالا ديگر آشنای اقتباس‌های سينمایی داستان‌های مصور است، آشنایی‌زدایی می‌کند. دارودسته‌ی بازنده- کاراکترهای اصلیِ قصه- خصيصه‌ها و تخصص‌شان، خلاصه‌شده و موجز، توی همان فصل ابتدایی مشخص می‌شود، موقعی که اسامی و مهارت‌شان هم‌راه با تصاوير اصلی در کاميک‌بوک، روی تصوير بسته‌شان در فيلم سوپرايم‌پوز می‌شود؛ جيک جِنسن که درواقع هَکرِ تيم است، عينک می‌زند و ريش پروفسوریِ کم‌پشتی دارد و علاقه‌ی زيادی به پوشيدن تی‌شرت‌های رنگی با عکس‌های غريب دارد، هيچ‌چيز به اندازه‌ی برد تيم فوتبال برادرزاده‌اش برای او اهميت ندارد و بسيار حراف است، درست برخلاف کوگرِ تک‌تيرانداز (اسکار جينادا) که فقط يک‌بار طی ماجرا حرف می‌زند، آن‌هم به‌زبان مکزيکی رو به بچه‌ها، او با کلاهِ کابویی‌اش قابل شناسایی‌ست. پوچِ راننده (کلمبوس شورت) که عيال‌وار است و منتظر به‌دنيا آمدن اولين فرزندش که درگير اين ماموريتِ پردردسر در بوليوی شده. پوچ بسيار به تيمش وفادار است و سگِ اسباب‌بازیش به اسم موهيتو، توی هروسيله‌ی نقليه‌ای با اوست. کاپيتان روگِ درشت‌اندام (اِدريس اِلبا) که با زخمِ بزرگِ روی صورت‌اش شناخته می‌شود و در کار با چاقو مهارت دارد. روگ بعد از کلنل کِلِی، نفر دوم تيم به‌حساب می‌آيد. و سرانجام سرهنگ کِلِی (جفری دين مورگان) که رهبر اين تيمِ پنج‌نفره است. کلی هميشه کت‌وشلوارِ ساده‌ی مشکی می‌پوشد، کمی شلخته است، صورت‌اش را اصلاح نمی‌کند و عادت به کراوات‌زدن ندارد. اين تيم ويژه‌ی نيروی نظامی آمريکا که برای کشتنِ فردی به‌نام ال- فدهيل به بوليوی فرستاده شده‌اند، از جانبِ فرد قدرتمندی به‌نام مکس- که در سی‌آی‌اِی صاحب قدرت است- حسابی رودست می‌خورند و ماموريت‌شان شکست می‌خورد، طوری‌که در رسانه‌های آمريکایی اعلام می‌شود مرده‌اند. تيمِ بازنده‌های سرخوش، حالا در بوليوی ماندگار شده‌اند ونمی‌توانند به خانه‌هاشان برگردند تا دختری به اسم عايشه (زو سالدانا) به آن‌ها می‌پيوندد، عايشه قولِ بازگشت به خانه را به‌ آن‌ها می‌دهد و به‌ازای آن نابودی مکس را از کلنل کلی می‌خواهد.
بازنده‌ها اقتباسی‌ست از سری کامیکِ جنگی‌ای به همین نام که طی سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۶ در ۳۲ شماره توسط دی‌سی کامیکس و با نشان وِرتیگو، منتشر شده. قصه‌ی فیلم ترکیبی‌ست از دو داستان اول این سری با نام‌های Ante Up  و Double Down. اندی دیگل- نویسنده‌ی اثر- هم‌راهِ جاک- طراح- ایده را از سری کامیکی جنگی با همین عنوان (و بازهم متعلق به دی‌سی) که در دهه‌ی ۱۹۷۰ منتشرشده، گرفته‌اند و اقتباسی رها و آزاد براساس آن انجام داده‌اند. دیگل جایی گفته که چه‌طور بی‌خیالِ قصه‌ی نسخه‌ی اصلی شده و فقط عنوانِ بازنده‌ها را از آن گرفته. فصلِ مشترکِ سریِ تازه با نسخه‌ی قدیمی، تیمِ سربازانی‌ست که طی ماموریتی اعلام می‌شود مرده‌اند؛ اما بعدها مشخص می‌شود این‌گونه نیست. برای درآوردن شخصیت‌ها و فضای اثر، دیگل نیم‌نگاهی به سه پادشاه (دیوید اُ. راسل، 1999) و قهرمانانِ کِلی/ در ایران: هنگِ جانبازان (برایان جی. هاتن، ۱۹۷۰) دارد، نکته‌ای که اتفاقا وایتِ کارگردان به‌ آن توجهی ویژه داشته و تا حد ممکن، فضایِ جنگیِ اسپاگتی (اگر بتوان هم‌چه زیرژانری را در سینما تعریف کرد) فیلمِ خوبِ هاتن را حفظ کرده است. موسیقیِ مینی‌مال اما برانگیزاننده‌ی جان آتمَن (مظنونینِ همیشگی و والکِری) و بازی‌های خوب، کنترل‌شده و اغلب طنازانه‌ی بازیگران، به‌ویژه اِوَنس و شورت، در همین راستا به اثر کمک می‌کنند. شیمیِ زوجِ سالدانا (اواتار و استارترک) و مورگان (واچ‌من) هم ازآب درآمده. فقط باید منتظر ماند و دید که تیمِ سازندگان (و البته تماشاگران) موقعِ عرضه‌ی قسمت بعدی نیز همین‌قدر راضی‌اند؟ چون همه‌‌ی شرایط، از نحوه‌ی پایان‌بندیِ فیلم بگیر تا سرنوشتِ کاراکترها و اصلا ذاتِ این‌گونه روایت‌های کامیک، از ساختِ دنباله‌های بعدی خبر می‌دهد.

خون مثل ليموناد

اول اين‌که؛ به‌زودی از اين‌جا اسباب‌کشی خواهم کرد. مطالبِ اين‌جا (بارفلای/ کافه‌گرد) به‌هم‌راهِ مطالبم در روزنوشت‌های وب‌سايت سينمای ما (آسياب‌بادی‌های ذهنت) را يک‌جا درون وب‌سايتِ شخصی‌ام خواهم گذاشت و از همان‌جا باهم ادامه خواهيم داد. بی‌شک، آن‌جا ديگر نه خبری از خرابیِ مديريتِ بلاگفاست (مثل چند روز اخير) و نه بيم از تعطيلی آن. اگر می‌بينيد اين‌روزها کم‌تر به اين‌جا می‌رسم، يکی‌از دلايل‌اش شوق‌وذوقِ طراحی و رسيدن به جزئياتِ وب‌سايت تازه‌ای‌ست که دوست و هم‌کار عزيزم، آرمين برومند (او در تيمِ هم‌کارانِ ما حکمِ شخصيتِ کلویی را در سری 24 دارد)، به‌عنوانِ هديه‌ی تولدم روی‌اش وقت گذاشته و زحمت‌ راه‌اندازی‌اش را کشيده است.

ديگر اين‌که؛ The Ghost Writer/ نويسنده‌ی درسايه، تازه‌ترين ساخته‌ی رومن پولانسکی بزرگ را ديدم؛ بازگشتِ شکوه‌مندِ استاد به تريلرهای اريجينال و خوش‌ساخت‌اش. فيلم‌نامه شديدا ديوانه‌وارِ استاد را يادآوری می‌کند و فضا و حال‌وهوا چيزی ميان ماه تلخ و مرگ‌ودوشيزه است. اين‌ها را داشته باشيد به‌علاوه‌ی تمام مهر و امضاهایِ پولانسکی و صدالبته يک اوليويا ويليامزِ ستايش‌آميز (پست‌چی، حس ششم) که اجرای غريبی از خود به‌جا گذاشته است. برای شماره‌ی سوم/ شهريور ماه‌نامه‌ی رونا، درحال تدارکِ پرونده‌ای برای اين بازگشتِ چشم‌نواز و افسون‌کننده‌ايم به دنيایِ مهيبِ قصه‌هایش، دنيایی که پولانسکی مدتی (با پيانيست و اليور توييست) از آن فاصله گرفته بود.
راستی به‌گمانم شماره‌ی دوم رونا همين روزها روی کيوسک‌هاست، آن‌را شديدا پيشنهاد می‌کنم. دست کم در صفحه‌های متعلق به خودم (سينما و موسيقی جهان) می‌دانم دوسه گزارش اختصاصی داريم که يکی‌اش را جواد رهبر وقتی برای تماشای کنسرت باب ديلن بزرگ به استانبول رفته برای‌مان تدارک ديد و ديگری تجربه‌ی بردياست از کنسرت سونيسفر (تور گروه‌های متال ازجمله متاليکا) در ترکيه. در صفحه‌های سينمایی هم به پيش‌وازِ فيلم تازه‌ی کريستوفر نولان- Inception/ سرآغاز- رفته‌ايم، ضمن آن‌که پرونده‌ای هم برای تقابلِ پيکسار/ داستان اسباب‌بازی و دريم ورکز/ شرک (با کمک صوفيا نصرالهی) درآورده‌ايم. خلاصه که فکر نمی‌کنم با تهيه‌ی اين ماه‌نامه (با قيمت مناسب 2000 تومان) ضرر کنيد.
و سرانجام اين‌که؛ آلبوم تازه منتشرشده‌ی مورچيبا/ Morcheeba را با عنوانِ خون مثل ليموناد/ Blood Like Lemonade از دست ندهيد. خبر خوش اين‌که وکالِ خوش‌صدای اين گروهِ بريتانيایی- اسکای- دوباره با اين گروه تريپ هاپ هم‌کاری می‌کند و خاطره‌ی خوشِ روزهایِ اوج اين گروه را با آلبومِ خاموشیِ بزرگ/ Big Calm زنده خواهد کرد. جالب اين‌که خون مثل ليمونادِ مورچيبا، توامان صدای اسکای را دارد و سبک ريتم اند بلوزی که اين گروه در آلبوم خوبِ پادزهر/ The Antidote (اولين آلبومِ مورچيبا بدون صدای اسکای) در 2005 ارائه کرده. از آهنگ‌های دوم/ Even Though، سوم/ Blood Like Lemonade و پايانی/ Beat of the Drum غافل نشويد.

پی‌نوشت: مطلبم درباره‌ی دلِ شوريده/ Crazy Heart در بخش فيلم‌های روزِ اين شماره‌ی ماه‌نامه‌ی فيلم، با عنوان هم‌چون سنگی غلتان، چاپ شده. وقتی ديدم هوشنگ گلمکانی ترجمه‌ام (دلِ شوريده) از عنوان Crazy Heart را (برخلاف رويه‌ی معمول مجله، تا جایی که می‌دانم) نگه‌داشته و آن‌را درکنار ترجمه‌ی «دل ديوانه» آورده بسيار خوش‌حال شدم. برای اين مطلب بسيار زحمت کشيدم و آن‌را خيلی دوست دارم. نظرتان را بنويسيد خوش‌حالم می‌کنيد. ستونِ هفتگی‌ام در شرق، درباره‌ی آکواريوم/ Fish Tank آندره آرنولد بود که گذاشته‌امش اين‌جا بخوانيد، شرق که نه وب‌سايتی دارد و نه برنامه‌ی درست‌ودرمانی.

آسمان خاکستری

آکواریوم بغض و حسرتِ یک‌دور اجرای کاملِ ترانه‌ رویای کالیفرنیایی‌ست، روی آسمانِ گرفته و همواره ابریِ اسیکسِ واقع در شرق انگلیس. آهنگ جاودانه‌ای که تمام گروه‌های کاربلد موسیقی دهه‌ 1970 به این‌ طرف، برای رستگاری، آن را کاور کرده‌اند، که پر از حس رهایی و توامان حسرت دورماندن از خانه است. ترانه‌ پاپ- راک ساده‌ای که سکانس‌ها و لحظه‌های سینمایی فراوانی را توی ذهن‌مان حک کرده؛ از بازگشت به خانه‌های تام هنکس در فارست گامپ (زمه‌کیس، 1994) بگیر و بیا تا چانکینگ اکسپرس کار- وای در همان سال و حتی موجزترین توصیف‌کننده‌ حال و روز هنک مودی نویسنده (دیوید دوکوونی) در سریِ تلویزیونی کالیفرنیکیشن. میای آکواریوم اما خیال دارد برعکسِ شخصیت‌هایی که می‌شناسیم، خانه و دل‌بستگی‌هایش را رها کند و بگذارد برود جایی دیگر؛ «تمام برگ‌ها (از سرما) سوخته/ و آسمان خاکستری‌ست/ برای قدم‌زدن بیرون رفته بودم/ توی یک روز زمستانی/ گرم‌ و نرم بودم/ اگر الان در اِل.اِی (خانه) بودم/ رویای کالیفرنیایی (دارم)/ توی هم‌چه روز سرد زمستانی...».
آکواریوم با نفس‌نفس‌ زدن‌ها و بلافاصله نفس عمیق میا (کیتی یَرویس) وسط یک آپارتمانِ متروکه و نیمه‌تاریک که پنجره‌های مستطیل‌شکل و دریچه‌دار آن تنها راه ارتباطی با روشنایی روز است آغاز می‌شود. با پیغامی که همان موقع میا برای دوستی به‌نام کیلی (سارا بِیز) می‌گذارد:«...چی شده کیلی؟ من که گفتم ببخشید...» میای 15 ساله با مادرش، جوآن (ورینگ) و خواهر کوچک‌ترش، تایلر (گریفیث) توی یکی از آپارتمان‌های خفه و کوچک یکی از شهرک‌های فقیرنشین اسیکس زندگی می‌کنند. با دیدن قاب عکسی از میا و کیلی توی اتاقِ میا، خیلی سریع می‌فهمیم که آن‌ها دوستانی صمیمی‌ بوده‌اند و حالا کیلی با او به‌هم زده و میا برای همین به‌هم ریخته است. تا همین‌جای ماجرا فورا سیزده (کاترین هاردویک، 2003) برایمان تداعی می‌شود، در ادامه نشانه‌های بیش‌تری از قرابت خط داستانی این دو فیلم نیز می‌توان یافت. این‌که مادران این فیلم‌ها، طی بحرانی که دختران‌شان از سر می‌گذرانند، در پی تثبیت رابطه‌ای تازه‌اند. انگاری خانم آرنولدِ بریتانیایی‌تبار- که در کارنامه‌اش فیلم تحسین‌شده و کوتاه وسپ (2003) را هم دارد- فقط خواسته از شخصیت‌ها و جزئیات داستانیِِ اولین ساخته هاردویکِ آمریکایی (سازنده اولین گرگ‌ومیش) «هالیوودی‌زدایی» کند؛ مادر میا نمونه‌ یک مادر جوان بریتانیایی‌ست، سرد و بی‌روح، درست برخلاف هالی هانتر سیزده که مادری‌ست آن‌قدر آمریکایی و دارای احساسات اغراق‌آمیز، به‌رغم این‌که معلوم است به‌شدت به‌وجود میا و تایلر نیازمند است. و سرانجام این‌که درست برخلاف چیزی که انتظار داریم، میا نه‌‌تنها با رابطه‌ تازه‌ مادرش، مخالفتی ندارد، رفته‌رفته با کانر (با بازی ستایش‌آمیز مایکل فاسبندر) رابطه‌ای عاطفی و عمیق برقرار می‌کند. آرنولد برای اجرای نقش میا، هوشمندانه و البته عامدانه از بازیگرِ حرفه‌ای استفاده نکرده، او یرویس را بعد از تماشای دعوای جانانه‌ای که با دوستش در ایستگاه تیلبری‌تاون به‌راه انداخته، برگزیده! پرسه‌های ابریِ میا، گریزهای نم‌ناک و تخس‌بازی‌هایش طی فیلم، بیش‌تر جلوه‌ای پسرانه دارد تا دخترانه؛ او (برعکس تریسیِ سیزده) به دنیای مُد هیچ علاقه‌ای ندارد، پوشش‌اش پسرانه است و موقع راه‌رفتن قوز می‌کند. با اجراهای ظریفِ دخترانه مشکل دارد و به‌قول کانر مثل سیاه‌ها تمرین می‌کند. میا از جلوه‌های ظاهرِی جنسیتیِ خود، آشکارا و تمام و کمال گذشته طوری‌که حتی موی‌اش را دُم اسبی می‌بندد و در این میان تنها کسی که او را به‌همین صورت پذیرفته و تشویق می‌کند، کانر، دوستِ تازه‌وارد به خانه‌شان است.
محیط اطراف میا پر است از گونه‌ موسیقی آر‌اند‌بی و پاپ مدشده‌ این روزگار. کیلی و گروه رفقای تازه‌اش آر‌اند‌بی می‌گذارند و مادر میا مدام سبک رگه گوش می‌دهد، اما میا از همان ابتدا به‌دنبال سبک و روش ناب‌تری‌ست. میا در آکواریوم، لابه‌لای سبک و گونه‌های سول و پاپ سطحی مد روز، به‌دنبال یک دیپ‌سول ناب و خالص است و سرانجام با رسیدن به سبک فانکِ دهه‌ 1970- قطعه‌ی رویای کالیفرنیایی بابی وومک- آرام می‌گیرد، درست مانند حس‌وحالی که نسبت به آن اسب پیر دارد، بيلی در انتها می‌گويد که آن اسب ضعيف درست هم‌سن مياست: «...ديگه وقتش بود به‌اش شليک کنيم، اون 16 سالش بود».
میا درمیان روزمرگی کسل‌کننده‌اش، طالب اصالتی‌ ذاتی‌ست که ظاهرا کانر در اختیار دارد و در نوع موسیقی‌هایی که دارد بروز و ظهور پیدا می‌کند؛ کانر در پیک‌نیکی که با هم رفته‌اند برای میا قطعه‌ای فانک از جیمز براون- Get Up Offa That Thing- می‌گذارد و هم اوست که میا را با قطعه‌ ماندگار رویای کالیفرنیایی (اثر گروه فولکِ ماماز اند پاپاز) آشنا می‌کند، قطعه‌ای که تا الان بیش از انگشتان دو دست کاور/ بازخوانی شده، اما اجرای بابی وومک آن (به‌جز سولوخواندن وکالیست که به روحیه و ذات میا بیشتر می‌آید) افسون‌کننده از‌آب درآمده.
رقص خداحافظی کاملا غافل‌گیرکننده‌ و تلخ میا با مادرش و تایلر، هم‌راه با قطعه‌ی رپ اصیلی از نس/ Nas که مادرش از میان سی‌دی‌های میا برگزیده، درعین این‌که می‌تواند ادای دینی به سنت‌های تثبیت‌شده و کلاسیک زیرژانر دنس در هالیوود باشد و روی همان مسیر گام بردارد (مثلا از نوع غافل‌گیری فصل پایانی رقص پایانی‌ات رو نگه‌دار ساخته‌ توماس کارتر) به‌نوعی ساختارشکنی این سنت آمریکایی/ هالیوودی نیز هست. به‌هرحال همان‌طور که گروه بریتانیایی پینک فلوید با کلام واترز در پایان قطعه‌ی مشهور زمان‌شان تاکید می‌کنند؛ «معلق‌ماندن در یأسی خاموش، راه‌ و رسمی انگلیسی‌ست». میای این قصه نمی‌دانست که توی این زمانه اصولا سول/ فانکِ اصیل دهه 1970 از مد افتاده.

رویای کالیفرنیایی

آهنگِ رویای کالیفرنیاییِ گروهِ ماماز اند پاپاز را دیوانه‌وار دوست دارم. برایم خاطره‌انگیز و پراز حس بازگشت به خانه است. شاید خاطراتِ اولین‌بار تماشایِ فارست گامپ باشد، نمی‌دانم، گرم و پراز شور می‌شوم وقتی چندباره گوش‌اش می‌دهم؛ «...رویای کالیفرنیایی/ توی هم‌چه روزِ زمستانی...». به‌هرحال این قطعه‌ی پاپ راک بعدها انقدر مشهور و محبوب شد که اصلا خودش بشود مصداق یک خرده‌فرهنگِ پاپِ آمریکایی و اصلا هرکس «رویاهای بی‌پایان» داشته باشد، فورا این عنوان دوست‌داشتنی را به‌اش نسبت خواهند داد. گفتم که موزیسین‌ها و گروه‌های راک و حتی سایکدلیک بسیاری این ترانه را کاور کرده‌اند، من اما شیفته‌ی اجرایِ سول/ فانکِ بابی وومَک‌ام، همان وومَکی که ترانه‌ی Across 110th Street (که تارانتینو روی تیتراژ جکی براون گذاشته‌اش) هم از آن اوست. موزیسینِ کاردرستی‌ست. موسیقی گونه‌ی سول‌اش فراوان اصالت دارد. آهنگ‌هایش آدم را به‌یاد کارهای لالو شیفرین می‌اندازد؛ خاطرتان هست موسیقی متنِ بولیت را که توی خیابان‌های سن فرانسیسکوی کالیفرنیا. گفتم به‌تان این‌گونه‌ی موسیقی اصیل متعلق به کالیفرنیاست.





این قطعه‌ی محبوب نیز مثل هرقطعه‌ی ماندنی دیگری روی فیلم‌های بسیاری استفاده شده تا هم‌چنان مسحورمان کند. موردِ استفاده‌ی خانم آندره آرنولد بریتانیایی اما در آکواریوم/ Fish Tank (درامِ مهجور و دیده‌نشده‌ی سال گذشته) از این قطعه، زمین تا آسمان با بقیه متفاوت است. اول این‌که آرنولد، آگاهانه و عامدانه از کاورِ بابی وومَک استفاده کرده که دلایلِ بسیار و غیرقابلِ شرحی دارد؛ تنها و تنها یکی از آن‌ها این است که بابی این ترانه را به‌صورتِ سولو اجرا کرده و اغلبِ کاورها (مثل اجرای اصلی ماماز اند پاپاز) گروهی‌ست، و خُب آرنولدِ این‌کاره به حس اجرای سولوی ترانه، برای شخصیت‌پردازیِ بی‌نظیر و کم‌تر دیده‌شده‌ی میا (کیتی یَرویس) که تین‌ایجری‌ست که دقیقا مشخص نیست چه مرگ‌اش است و نمونه‌اش را پیش‌تر در پارانوید پارکِ ون‌سنت هم دیده‌ایم، آن‌را لازم دارد و نکته‌ی قابل اشاره‌ی دیگر این‌که، رویای کالیفرنیایی معمولا برای تفسیر حس بازگشت به وطن و خانه توی داستان‌هایی که می‌شناسیم مورد استفاده قرار گرفته، در آکواریوم اما، برعکس، پراز حس رهایی‌ست، رهایی از هرگونه تعلق خاطر. (درست به‌خاطر همین حس، هم‌واره حسرت خورده‌ام که چرا شهبازی از این ترانه در نفس عمیق استفاده نکرد و مطلبی هم برای آن نوشته‌ام که به‌زودی خواهيد خواند.
یَرویس نابازیگری‌ست (آرنولد او را موقعی که داشته توی ایستگاه با دوست پسرش دعوا می‌کرده برای اجرای این نقش برگزیده) که دقیقا به اندازه‌ی نوعِ رقص آماتوری‌اش با اجرای این شخصیت (با همان اجرای آماتوری) مجذوب و مفتون‌مان می‌کند.
این درامِ تین‌ایجریِ مستقل و بریتانيایی در فستیوالِ کنِ سال گذشته (2009) به هم‌راهِ عاشقانه‌/ خون‌آشامیِ تشنگی، اثرِ جنون‌آمیز و خون‌آلودِ پارک چان- ووک (که این‌یکی هم چندان تحویل گرفته نشده و شاید در ستونِ هفتگی‌ام در شرق رفتم سراغ‌اش) به‌صورت مشترک، جایزه‌ی ویژه‌ی هیات داورانِ این فستیوال را گرفته‌اند.

پی‌نوشت: راستی رویای کالیفرنیایی (فکر کنم با اجرای بیچ‌بویز) در انتهای آخرین اپیزودِ فصل دومِ سریِ کالیفرنیکیشن هم استفاده‌ی به‌جایی ازش شده. آن‌موقع تازه با هَنک هم‌دلی می‌کنیم که چرا از لوس‌آنجلس نمی‌کند؛ «...گرم‌ونرم بودم/ اگر الان در اِل‌اِی بودم...». حال و روزِ این روزهایم بسیار شبیه هنک مودی‌ست به‌جز اُوردوزِ س.ک.س‌اش البته؛ هزار کار نکرده‌ی مجله ریخته روی سرم اما حس‌وحال نوشتن و انجام‌دادن نیست. راستی اولین شماره‌ی ماه‌نامه‌ی رونا را دیدید؟ پیشنهادش می‌کنم، بابتش زحمت می‌کشند بسیار همه‌ی بچه‌ها، همان رویشِ سابق‌مان است، فقط عنوانش متاسفانه تغییر کرده و آدم را به‌یادِ عشق‌های آتشینِ دورانِ بلوغ‌اش می‌اندازد؛ رومینا یا رُزیتا مثلا.

عکسی که ابتدای این پست، از بابی وومَک گذاشته‌ام، عکس روی جلد آلبومِ The Best of Bobby Womack است که کانر (فاسبندر) در آکواریوم، آهنگ رویای کالیفرنیایی را از این‌ آلبوم بابی انتخاب می‌کند و توی ماشین‌اش می‌گذارد. شماره‌ی این آهنگ توی این آلبوم 17 است. در انتهای فیلم می‌بینیم که میا به دی‌جیِ محلِ تست رقص می‌گوید که آهنگ شماره‌ی 17 را بگذارد.

يک توضيحِ کوتاه: ستونِ رويوی فيلمِ هفتگی‌ام در روزنامه‌ی شرق را دوباره خواهم داشت. مدتی کوتاه برنامه‌هايم به‌هم ريخت و به‌خاطر عوض‌شدن روزهای صفحه‌ی «سينما جهان» اين روزنامه (از روزهای زوج به فرد) تصميم گرفتيم کمی صبر کنيم تا صفحه‌ها تثبيت شوند. خلاصه که از هفته‌ی آينده می‌توانيد ستون‌ام با همان عنوانِ قبلیِ ماه‌زده را در صفحه‌ی سينما جهانِ روزهای يک‌شنبه‌ی شرق دنبال کنيد.

بودن یا نبودن، باور کنید مسأله این‌هم نیست!



ارنست لوبیچِ طناز (که بزرگ‌ترین طنزِ استاد این است که در برلین به‌دنیا آمده از والدینی روسی) ابتدایِ بودن یا نبودن‌اش، شوخیِ درجه‌ یکی دارد که فقط‌وفقط به‌دردِ توصیفِ تیمِ فعلی (تقریبا) ملی فوتبالِ آلمان می‌خورد؛ صدایِ راوی روی تصاویری از سردرِ مغازه‌ها می‌آید که نام آن‌ها را یکی‌یکی می‌خواند؛ «لوبینسکی، کوبینسکی، لومینسکی، رُزانسکی و پُزنانسکی، ما الان در ورشو، پایتختِ لهستان به‌سر می‌بریم» در ادامه راویِ فیلم توضیح می‌دهد که 1939 است و اروپا در صلح به‌سر می‌برد. اما ناگهان، آن میان سروکله‌ی مردی با سبیل کوتاه آشکار می‌شود و...
حالا اما، موقعِ گزارش‌های گزراش‌گرانِ بازی‌های آلمانِ این دوره و روزگار، می‌شنويم که مدام می‌گویند؛ «پودولسکی، تروزُفسکی و...» و تازه خجالت‌آورتر از آن؛ «بوآتنگ، سامی خضیره- که مزدک برای خیلی ضایع نبودن لابد تلفظ‌اش می‌کرد «خدیرا» وگرنه که حتی تو ویکی‌پدیا هم نوشته- مسعود اُزیل، گومز و...» اما این‌جایی که گزارش‌گران از آن گزارش تهیه می‌کنند سازمانِ ملل متحد نیست، بلکه زمین فوتبالِ آلمان‌هایی‌ست که روزگاری نه‌چندان دور، دغدغه‌ی نژادی داشتند، حتی مایکل (حالا آلمانی‌ها بخوانند میشائیل!) بالاکی که دارد کنار زمین خوش‌حالی می‌کند برای برد آلمان، هویت و تباری چکی- لهستانی دارد. فکرش را بکنید، تن آن مرد سبیل‌کوتاه که عمری برای خالص نگه‌داشتن نژادش جان‌کند، الان دارد توی گور می‌لرزد.
بله، درست است، من و همه‌ی منزجران از این جماعت نیز با طرف‌دارانِ دوآتشه‌ی این تیمِ منفور و بی‌افتخار هم‌راه و موافقیم که با آلمانِ همیشه و هرسال و هر دوره متفاوت است (طنز اصلی ماجرا درست همین‌جاست، به‌قول دوست و هم‌کارم، علی مصلحِ ایتالیایی/ آرژانتینی که می‌گوید؛ «جالبه که خود طرف‌دارای آلمان هم می‌گن، تیم این‌دوره دوست‌داشتنیه! یعنی پس تا الان چی‌رو دوس داشتن؟!») تفاوتِ آلمانِ این‌دوره اما تاحدی‌ست که هیچ نشانی از قوم و ملتِ آلمان ندارد. آن‌ها همان‌گونه که روزگاری مردی کوتاه (از هر لحاظ) را رهبر صدا می‌زدند که به‌قولِ تصویرِ لوبیچ، بدش نمی‌آمد به‌خودش نیز سلام نظامی بدهد؛ "Heil myself"، و مثلا کسب افتخار کند، حالا هم در تیم (تقریبا) ملی‌شان، کلوزه‌ی گل‌دزد را انداخته‌اند جلو تا جلوی همه‌گان از هویتِ نمانده‌شان دفاع کند و هی به‌خودش سلام بدهد.

این مردانِ سیندرلایی

این همان مطلبی‌ست که در پست قبلی به آن اشاره کردم که به سفارش این شماره‌ی ایده‌آل (ویژه‌ی روز پدر) البته به اشتباه نوشتم. دیگر هرگز هم‌چه اشتباه‌هایی را مرتکب نخواهم شد. تیتر مطلب از عنوانی که برای این پست می‌بینید به «این مردان آن‌سوی آب‌ها» (ابلهانه‌تر از این تیتر هم می‌شد؟!) تغییر یافت و شمایل احمقانه‌ی روبرتو بنینی در زندگی زیباست (ساده‌انگارتر از این فیلم هم موجود است؟!) جای شمایل دنیس هاپرِ عزیز را در رومانس واقعی گرفت. حالا این پست و به‌خصوص بخشِ دنیس هاپر در رومانسِ واقعی‌اش (به‌خصوص لحظه‌ی خداحافظی از کلارنس و آلاباما که عروس‌اش را به آن شیوه می‌بوسد) را تقدیم می‌کنم به باباجانِ بزرگوارم که مهم‌ترین چیز در زندگی را از او آموخته‌ام؛ این‌که هم‌واره باید در لحظه زندگی کرد، امید به آینده و حسرتِ گذشته، فقط به‌دردِ قبل و بعد از «رِد لیبل» می‌خورد. به‌خاطر تمام «توبورگ»‌ها و «رِد لیبل»‌هایی که با هم تجربه کردیم، قصه‌هایی که شنیدیم و برای‌مان تعریف کردی، آن بانی ام‌ها و آباهای نوارکاست دوست‌داشتنیِ دوره‌ی دانش‌جویی‌ات که مارا هم مبتلا کرد، تمام شکست‌های دو تیم استقلال و حالا هم که ایتالیا و... البته «تصادف»های‌مان!

جایی از ماهیِ بزرگ، این اثر دریغ‌انگیزِ تیم برتن، ویلیام بلوم (بیلی کروداپ) رو به پدرِ رویابافِ خود می‌گوید: «می‌دونی کوه یخ چیه بابا؟» و پدر (آلبرت فینی) تا می‌خواهد دوباره یکی از داستان‌های عجیب‌اش را برای فرزند تعریف کند، پسر می‌پرد توی حرفش که؛ «نه پدر! این فقط یه استعاره بود... تو مثه یه کوه یخ می‌مونی. فقط 10 درصدت رو می‌بینم، 90 درصدت توی آبه و من نمی‌بینم...» و این حکایتِ همه‌ی ماست با پدران‌مان؛ مردانی از نسل‌ِ پیش که خصیصه‌های آشنایی برای‌مان دارند، نزدیک‌اند به‌مان اما گویی نمی‌شناسیم‌شان. گاهی خیال می‌کنیم باید اولین قهرمان‌مان باشند که نیستند و سرخورده می‌شویم و گاهی دیگر این سبیلوهای دوست‌داشتنی شگفت‌زده‌مان می‌کنند. خلاصه که آن 90 درصد توی آب، هم‌واره حائلی میان ما و پدران‌مان ایجاد کرده که دست آخر دریغ‌هایی هم با خود خواهد داشت. سینما هم‌واره به این‌گونه دریغ واکنش نشان داده و کوشیده آن 90 درصدِ پنهانِ پدران را مقابل‌مان عریان کند، به‌همین خاطر شمایلِ سینمایی پدران، این مردانِ سیندرلایی را انقدر دوست داریم. در ادامه‌‌ی این مطلب، 10 چهره را از میان کاراکترهای پدرانِ متاخر سینمایی (دهه‌ی 1990 به بعد) برگزیده‌ام که درباره‌شان خواهید خواند.

راسل کرو در مردِ سیندرلایی/ Cinderella Man (ران هوارد، 2005)
کرو در نقشِ جیمز جی. براداک- بوکسورِ سنگین‌وزنِ ایرلندی/ آمریکایی‌تبار- بی‌رحم توی رینگ و از سویی دیگر پدری دل‌سوز و متعهد است. او نانِ سفره‌‌اش را در اوجِ دورانِ رکودِ اقتصادیِ آمریکا در دهه‌ی 1930 از مشت‌هایی که توی رینگ می‌خورد به‌دست می‌آورد چون به‌قول خودش آن‌جا لااقل می‌داند با کی طرف حساب است. فقط به این جوابش به روزنامه‌نگاران توی یک کنفرانس مطبوعاتی نگاه کنید تا بفهمید چقدر مردِ خانواده است؛ «به بچه‌هام گفتم امروز باید «عنوانِ قهرمانی/ تایتِل» رو برگردونم، اونا فکر کردن می‌خوام «لاک‌پشت/ تِرتِل» واسشون ببرم خونه»!

جیمز کان، به‌جایِ تیموتی لاک‌وود در ابری با احتمالِ بارشِ کوفته‌ قِل‌قِلی/ Cloudy With a Chance of Meatballs (فیل لورد، 2009)
تیم لاک‌وود، پدرِ فلینتِ نابغه در این انیمیشن، یکی از آن پدرانِ سبیلویِ اخمو اما مهربان است که تمام دارایی‌اش پسرِ اوست اما نه می‌فهمدش و نه این‌که بلد است چه‌طوری به او بگوید که دوستش دارد. نقطه‌ی اوجِ این تضاد جایی‌ در انتهای قصه است که تیم بعد از عمری فقط ساردین فروختن، حالا مجبور است برای نجاتِ دنیا برای اولین‌بار وارد آزمایشگاه فلینت بشود و یک فایلِ حیاتی را به گوشیِ موبایل پسرش ای‌میل کند. فکرش را بکنید، با همان سبیل‌‌اش!

جف بریجز در دلِ شوریده/ Crazy Heart (اسکات کوپر، 2009)
بد بلیک (بریجز در نقش یک خواننده‌ی کانتری فراموش‌شده) در فصلی از دلِ شوریده، خیلی بداهه، مثل تمامِ لحظه‌های زندگی‌اش، تلفن را برمی‌دارد تا بعد از مدت‌ها با پسرش، پسری که او را در 4 سالگی رها کرده حرف بزند، اما فرزند گوشی را روی او قطع می‌کند. دقیقا به‌همین خاطر، بلیک به بودن با جین (مگی جیلنهال) و بادی- پسر 4 ساله‌ی جین- محتاج است. پدربودن برای بلیک به حسرتی تمام‌عیار بدل‌شده که طی قصه سرانجام به‌صورت قطعه‌ای کانتری احیا می‌شود، آهنگی که برای تامی سوئیت (کالین فارل) می‌نویسد، ستاره‌ی کانتریِ مشهوری که می‌تواند جای پسرش باشد.

جی. کی. سیمونز در جونو/ Juno (جیسن ریت‌من، 2007)
شخصا رابطه‌ی پدر و دختری دیگری در سینما سراغ ندارم که قد رابطه‌ی جونو با پدرش، مَک (سیمونز) صمیمی، دل‌چسب و در عین حال واقع‌گرایانه از آب درآمده باشد، قدری خون‌سردی از نوع آمریکایی‌اش در رفتار او هست اما در واقع به دختری که بزرگ کرده اعتقادِ کامل دارد. مَک در جایی از فیلم رو به جونو که ناخواسته باردار شده می‌گوید؛ «ورژنِ پف‌کرده‌ی جونوی خودم».

هومر سیمسون در سیمسون‌ها/ The Simpsons Movie (دیوید سیلورمن، 2007)
هومرِ بزرگ در جایی گفته؛ «این‌که برام اهمیت نداره دلیل نمی‌شه که نمی‌فهمم» اما بارها دیده‌ایم که وقتی همسرش، مارج دارد درباره‌ی اندازه‌ی درک‌ و هضم او می‌گوید، محتویاتِ فکریِ هومر در حدواندازه‌ی زال‌زالک نمایش داده می‌شود. درجه‌ی «دارک‌ساید» او بسیار بالاست و با تنها پسرش، بارت، شوخی‌شهرستانی‌های غریبی انجام می‌دهد. با تمام این حرف‌ها، هومر پدری‌ست که حسابی با او خوش می‌گذرد.

آلبرت فینی در ماهیِ بزرگ/ Big Fish (تیم برتن، 2003)
این یکی ادواردِ تیم برتن (فینی) انقدر خیال‌پرداز و داستان‌گوی خوبی‌ست که دست آخر به یکی از قصه‌هایش مبدل و ابدی می‌شود. ویلیام که پدرش را نمی‌فهمد و قصه‌های او را دروغین می‌پندارد و دست آخر هم اوست که پدر را به‌ آروزیش می‌رساند، درباره‌ی رابطه‌‌ی پدر و پسری‌شان می‌گوید: «حقیقت اینه که من چیز زیادی از خصوصیاتم تو پدرم نمی‌دیدم و همین‌طور پدرم در من، ما مثه غریبه‌هایی بودیم که خوب هم‌دیگه رو می‌شناختن».

لیام نیسن در ربوده‌شده/ Taken (پی‌یِر مورِل، 2008)
این اکشن/ تریلرِ خوش‌ساختِ فرانسوی، نوشته و تهیه‌شده به‌دست لوک بسون آدم را فورا یاد لئون بسون می‌اندازد، اما تا پیش از آن‌که سریال 24 و رابطه‌ی میان جک باوئر (کی‌فر ساترلند) و دخترش، کیم را ندیده باشی. جالب این‌که اسم دخترِ این مامور ویژه‌ی سی‌آی‌ای- برایان میلز- در ربوده‌شده نیز کیم (با بازی مگی گریس، از بازیگران لاست) است.

توبی مگ‌وائر در دو برادر/ Brothers (جیم شریدان، 2009)
حیف است از شمایلِ پدران در سینما گفت و به جیم شریدان، فیلم‌سازِ ایرلندیِ خالق عنوانِ به‌نامِ پدر (1993) اشاره نکرد. رابطه‌ی پدر و فرزندی هم‌واره مورد توجه شریدان و تیم نویسندگانش بوده و تازه‌ترین ساخته‌ی او هم از این قاعده مستثنی نیست. تامی کاهیل (مگ‌وائر) که پدر (برای دو دخترش) و همسری قهرمان است و پدر او- با بازی سم شپارد- و برادرِ خلاف‌کارش، سم (جکی جیلنهال) دائم زندگی تامی را به‌رخ سم می‌کشد، بعد از شرکت در جنگ افغانستان به‌فردی مجنون از جنگ استحاله پیدا می‌کند. حالا برادر دیگر، برای دو دختر تامی، قهرمانی واقعی شده.

هیو گرانت در درباره‌ی یک پسر/ About a Boy (برادران ویتز، 2002)
ویل فری‌من (گرانت)- همان‌طوری که از نامش پیداست- ذاتا آدمی مجرد است که هیچ‌جوری نمی‌تواند به کسی متعهد باشد. او که حتی از گرفتنِ بچه‌ی تازه‌ به‌دنیا آمده‌ی خواهرش، توی بغلش هم عاجز است، توی طالع و سرنوشتش، انگار پدرشدن حک شده. ویل که تمام عمرش بی‌کار بوده (چون پدرش آهنگ پاپی ساخته که گرفته و ویل هم‌چنان از فروش آن ارتزاق می‌کند) و در آپارتمان شیک‌اش جزیره‌ای اختصاصی برای خود ترتیب داده و همه‌اش در فکر خوش‌پوشی و خوش‌گذرانی‌ست، حالا باید تمام این لذت‌ها را با پسری به‌نام مارکوس (هولت) تقسیم کند. ویل ذاتا پدری مجرد یا برعکس است.

دنیس هاپر در رومانسِ واقعی/ True Romance (تونی اسکات، 1993)
شاید این بازیِ کوتاهِ هاپر در نقشِ پدرِ کلارنس (کریستین اسلیتر) توی این اکشنِ جذاب، در کارنامه‌ی او زیاد به چشم نیاید اما یکی دو سکانسِ دل‌چسبِ اسکاتی/ تارانتینویی به‌مان هدیه داده. فصل مواجه‌شدن او با پسرش که بعد از 3 سال تازه او را دیده و می‌فهمد که با آلاباما (پاتریشیا آرکت) ازدواج کرده، یک‌طرف، از آن‌سو فصلِ روبه‌رویی‌اش با آن گنگسترهایِ سیسیلی، که مافوق‌شان کریستوفر واکن است و با شکنجه‌اش می‌خواهند جای کلارنس و آلاباما را لو بدهد، طرفی دیگر. روایتِ هاپر، در این فصل بی‌نظیر اکشن، از ذاتا سیاه‌پوست بودنِ ایل و تبارِ سیسیلی‌ها نزد واکن، هم‌راه با موسیقیِ این‌جا ترسناکِ «دوئتِ فلاور» حیرت‌انگیز  ازآب درآمده.


بی‌نظمیِ اصولی*

ستون هفته‌ام در شرقِ امروز را اين‌جا گذاشته‌ام که نگاهی‌ست به کمدی/ موزيکالِ پايرِت ريديو تازه‌ترين ساخته‌ی ريچارد کرتيس که دوسه سطر آخرش متاسفانه سانسور شد و مفهوم عبارت پايانی‌ام کاملا از بين رفت و ديگر اين‌که نمی‌دانم چرا ويراستار روزنامه وقتی بی‌سواد است، چه اصراری‌ست دست توی مطلب‌ها ببرد؛ عبارت «عيش‌شان منقص بشود» که بنده با املای درست نوشته‌ام و تحويل داده‌ام، مبدل‌شده به «عيش‌شان منغص بشود»! کور شوم اگر دروغ بگويم. اين‌جور ايرادها در جرايد اين روزگار که ديگر بايد برای‌مان تکراری شده باشد، نمونه‌ی ديگرش مطلبی‌ست که به مناسبت روز پدر برای دوهفته‌نامه‌ی ايده‌آل نوشته‌ام- انتخاب 10 شمايل پدر در فيلم‌هایی که دوست داريم- اولا که يکی از انتخاب‌های بسيار عزيزم را حذف کرده‌اند و نمی‌دانم چرا (؟) جايش روبرتو بنينیِ مسخره در زندگی زيباست را گذاشته‌اند (شايد برای عذاب‌دادن روحی من و امثال من) و بعد اين‌که تيترِ دوست‌داشتنی مطلب را هم تغيير داده‌اند. تيتر زده بودم؛ «اين مردانِ سيندرلایی» (يکی از انتخاب‌هايم، شمايلِ راسل کرو بود در مردِ سيندرلایی) که تغييرش داده‌اند به؛ «اين مردان آن‌سوی آب‌ها» (!) بازهم کور بشوم اگر دروغ بگويم. شايد نفهميده‌اند که سيندرلا به معنای فراموش‌شده است؟ نمی‌دانم، به‌هرحال نوشتن در جريده‌های اين روزها به عملی مازوخيستی می‌ماند. به‌زودی و به‌مناسبت اين روز عزيز، کامل آن مطلب را هم می‌گذارم اين‌جا. شمايل پدری که خيلی دوست‌اش دارم و بنينیِ مسخره جای‌گزينش شد دنيس هاپر بود در نقش پدر کريستين اسليتر در رومانس واقعیِ تونی اسکات.



جایی از راستش عشق- که تنها تجربه‌ی کارگردانیِ ريچارد کرتيسِ فيلم‌نامه‌نويس، پيش از همين پايرِت ريديو/ راديوی دزدِ دريایی١ است- بيلی مَک (بيل نایی)، خواننده‌ی پابه‌سن‌گذاشته‌ای که خيال دارد با کاورِ يک قطعه‌ی قديمی پاپ به عرصه‌ی موسيقی برگردد، در يک شوی تلويزيونیِ نظيف و روتين با عنوانِ «سه هفته تا کريسمس» ظاهر می‌شود، مجری‌های خائف و پاکيزه‌ی اين برنامه‌ی زنده مدام حواس‌شان هست بيلی چيزی نگويد، يا يکهو کاری غيراخلاقی و خارج از عرف جلوی دوربين انجام ندهد، اما بيلی درکمال آرامش فقط نوجوانان را نصيحت می‌کند؛ «مواد مخدر نخريد»! بيلی که باعث شده همه نفس راحتی بکشند، دوباره سکوت را می‌شکند؛ «ستاره‌ی پاپ بشين که اين مواد رو مجانی در اختيارتون بذارن». حالا اين شوخیِ کوچک و هوشمندانه‌ی کرتيس در اولين ساخته‌اش، به موضوعِ اصلیِ پايرِت ريديو مبدل شده. عباراتی که هم‌راه با موسيقیِ پرضرب و کوبنده‌ی راک‌ اند رول در عنوان‌بندیِ فيلم نقش می‌بندد، فضای ماجرا را به‌خوبی نمايان می‌کند؛ «1966 آغازِ دورانِ طلاییِ بريتيش راک است، اما راديو بی‌بی‌سی کم‌تر از 45 دقيقه در روز را به پخش موسيقی پاپ و راک اختصاص می‌دهد، خوش‌بختانه پايرِت ريديو در دريای شمال لنگرانداخته و 24 ساعته موسيقی پاپ و راک پخش می‌کند و 25 ميليون نفر، حدود نصف جمعيت بريتانيا، مخاطب آن هستند». همين کثرت مخاطب را يکی از وزرای کابينه‌ی دولتِ وقتِ انگليس، سِر آليستر دورماندی (با بازیِ طنازانه‌ی برانا)، تاب نمی‌آورد و عزم‌اش را جزم می‌کند تا آن‌ها را که سوداگرانِ بی‌اخلاقی می‌خواند تعطيل و توقيف کند. آقای وزير رو به يکی از کارکنانش که معتقد است بروبچه‌های پايرت ريديو فعلا کاری خلاف قانون انجام نمی‌دهند که توقيف‌شان کنيم، می‌گويد؛ «يه چيزی رو درمورد دولت می‌دونی؟ وقتی از چيزی خوشت نمياد، بلافاصله راجع به‌اش قانونی می‌سازی و بعد غيرقانونی اعلامش می‌کنی».
پايرِت ريديوی کرتيس، مَشِ روزگارِ ماست؛ جمع کوچکی در دلِ نظامی قانون‌مند، می‌خواهند مدام به ارزش‌ها و معيارهای اخلاقی‌ای که احاطه‌شان کرده پشت پا بزنند، به‌همين‌خاطر سرنوشتِ جمع‌شان محکوم به فناست و مثل هرجمع با هم‌چه هدفی، بايد جایی عيش‌شان منقص بشود؛ يکی از عبارت‌های تبليغاتی پايرت ريديو اين است: «آن‌ها لرزاندند، چرخاندند (اشاره به رقص راک اند رول) و بعد غرق شدند»! صرف نظر از تعدد شخصيت‌های ماجرا، سبکِ بداهه‌پردازانه و داستان‌های کوتاهِ هرکدام از کاراکترها که کرتيس درست مثل مرشدش، آلتمن، آگاهانه و عمدا روی هيچ‌کدام‌شان تاکيدی نمی‌کند، همان‌گونه که پيش‌تر گفتم، تمِ اصلی هردو داستان يکی‌ست، به‌جز آن‌که توی آن اثرِ کالت و موفق آلتمن، بلندگوی واحدِ بيمارستان سيار ارتش مرتب موسيقیِ ژاپنی پخش می‌کرد و حالا اين‌جا در کشتی پايرِت ريديو، رفقا عشق موسيقی راک‌‌اند، هفت هشت دی‌جیِ حرفه‌ای راديوییِ راک و پاپ سرخوش که تفسيرِ آن‌چنانی‌ای هم از زندگی ندارند، يک‌سری ابلهِ معصوم که لايف‌استايل‌شان تفاوت چندانی با مثلا جان لنونِ ساده‌انگار ندارد (روايت‌شده که لنون طرز استفاده از تلفن و کلا وسايل مدرن آن موقع را چندان بلد نبود) بزرگ‌سالانِ کودک‌صفتی که تفاوتِ ميانِ شمايل حضرت عيسی (ع) تا جيمی هندريکس برای‌شان تارِ مویی‌ست (شوخی‌ای که رهایی‌اش را می‌شود هم‌سنگِ فصلِ برگزاریِ «شامِ آخر» طنازانه‌ و پرکنايه‌ی افسران برای آن دندان‌پزشک در مشِ آلتمن دانست)، اين دی‌جی‌های کشتیِ پايرت ريديو، درست به‌مانندِ يک گيتاريستِ راک، بداهه اجرا می‌کنند (می‌نوازند؟)، به‌ياد بياوريد آن فصلی را که گوين کاوانا (ريس اِوَنس)، دی‌جیِ افسانه‌ای وقتی بعد از مدت‌ها دوباره پا به کشتیِ پايرت ريديو می‌گذارد، فورا می‌گويد؛ «يه ميکروفون بدين، نياز به اجرا دارم»، صفحه‌های 33 دور و کاست‌ها برای‌شان به مثابه ساز، گاهی حين اجرا اين اهدافِ غایی زندگی‌شان را (برابرِ مخاطبان) قربانی می‌کنند و آن‌ها را می‌شکانند و لذت می‌برند و می‌رسانند، درست مثل کنسرت‌های هندريکس که دست آخر گيتارش را مقابل همه‌گان آتش می‌زد. آن‌ها مبلغانِ تغيير برای نوجوانانی‌اند که خيال ندارند به‌طور کامل از سبکِ زندگی و جهان‌بينی پدر و مادرشان پيروی کنند؛ نگاه کنيد به فصلِ مقايسه‌ی شبِ عيد کشتی و خانواده‌ی جناب وزير که حتی ذره‌ای هيجان را برای اهل خانه‌اش مضر می‌داند، چه‌قدر ديوار پينک فلويد برای‌تان تداعی شد؟
ازسویی ديگر، کمدیِ پايرت ريديو بسيار کمرون کرویی از‌آب درآمده؛ جعبه‌ی صفحه‌های موسيقی باب (پدرِ کارل جوان که شمايلِ کت استيونس را دارد) که هم‌راه با آهنگِ «پدر و پسر» استيونس توی کشتی درحال غرق‌شدنِ پايرت ريديو، پخش‌وپلا می‌شود، همان‌قدر احساساتی‌مان می‌کند که کيفِ صفحه‌هایی که خواهر ويليام (فيوجيت) در تقريبا مشهور برايش به‌يادگار می‌گذارد، بگذريم از مادرشان (مک‌دورماند) که درواقع همان مجری قانون است، از طرف ديگر دی‌جی‌ها و قطعه‌های انتخابی‌شان برای شنوندگان، حکم راهنمای سفرِ موزيکالِ کلر (دانست) برای درو (بلوم) را در فصل انتهایی اليزابت‌تاون دارد.
... روی پوسترِ تازه منتشر‌شده‌ی سوشال نت‌وُرک- آخرين اثر ديويد فينچر- آمده؛ «500 ميليون دوست به‌دست نمی‌آوريد مگر اين‌که چند دشمن برای خود بتراشيد»، پايرت ريديو پيش‌درآمد بسيار مناسبی برایِ تماشای تازه‌ترين فيلم فينچر است، مگر نه اين‌که شبکه‌های راديویی‌ای هم‌چون ريديو راک، پدربزرگِ شبکه‌های اجتماعی اينترنتی‌ای مثل فيس‌بوک و يا گودر به‌شمار می‌آيند. پايرت‌ها لرزاندند و چرخاندند و بعد غرق شدند، درست مثل مثلا گودری‌ها که «شير» می‌کنند و «لايک» می‌دهند و گاهی هم فيلتر می‌شوند.

پی‌نوشت:
1- «پايرت/ Pirate» علاوه‌بر «دزد دريایی» به معنی «سارقِ ادبی» نيز هست و با اين نکته که ريديو راک نيز اساسا غيرقانونی و زيرزمينی‌ست جور درمی‌آيد. اين فيلم در بريتانيا با عنوان کشتی‌ای که لرزاند به‌نمايش درآمد.

راديویِ دزدِ دريایی/ نويسنده و کارگردان: ريچارد کرتيس/ بازيگران: فيليپ سيمور هافمن، کنت برانا، بيل نایی، اما تامسون/ محصول 2009 انگليس، آمريکا، فرانسه و آلمان

* عنوانِ آلبومی از دريم تی‌اتر

پایِ راستِ ديويد بکهام!



هميشه از آلمان‌ها نفرت داشته‌ام، نه‌تنها در فوتبال که هرجاشده انزجارم را از اين جماعت نشان داده‌ام. تصور می‌کنم اين مورد ريشه در فيلم‌های پارتيزانی‌/ فرار از زندان- جنگ‌ِ دومِ جهانی- داشته باشد که بازارش برای ما در تلويزيونِ دهه‌ی 1360 داغِ داغ بود؛ قلعه‌ی عقاب‌ها/ جایی که عقاب‌ها جرات می‌کنند، فرارِ بزرگ، فرار به‌سوی پيروزی، هنگِ جانبازان/ قهرمانانِ کِلی که بيش‌ترشان هم ساخته‌ی جان استرجس يا برايان جی. هاتن است. شايد به‌همين دليلِ عزيز در جام جهانی 1990 ايتاليا- اولين جام جهانی‌ای که همه چيزش درست و رنگی يادم مانده- وقتی آرژانتين، تيمِ محبوبِ آن‌موقع‌ام (توی آن سن مفتونِ ادا و اطوارهای مارادونای کوتاه‌قد شده بودم) در فينال آن دوره، مقابلِ آلمانِ بکن باوئر، رودی فولر و لوتار ماتيوس باخت، به‌مدت 2 شبانه‌روز گريه می‌کردم و لب به غذا هم نزدم. درست مثل موقعی‌که در انتهای فصل اول سريالِ شرلوک هولمز (با بازی حيرت‌انگيز و تکرارنشدنی جرمی برت) بعد از نبردِ سخت و تلخ هولمز با پروفسور موريارتی، ديديم که هولمزِ شکست‌ناپذير از بالای آن آبشار بلند افتاد و خيال کرديم قهرمان‌مان به‌همين سادگی مرد، آن‌موقع هم تا مدتی اعتصاب غذا کردم. يادم می‌آيد همان موقع‌ها هم بود که در حاشيه‌ی مسابقات جام جهانی، ما (من به هم‌راه مهدی و علی و...) ليگِ «عکس‌بازی» خودمان را به‌راه داشتيم؛ همان بازی‌ای که با عکسِ فوتبالیِ آدامس‌ها انجام می‌داديم، يک کپه عکس را برعکس روی زمين می‌گذاشتيم و با يک حرکتِ کفِ دست (يک نوع ديگرش با کفِ دودست بود، جان هرکسی دوستش داريد اگر اصطلاحات اين بازی يادتان است، بياييد بگوييد) و با مهارتی خاص، بايد همه را برمی‌گردانديم، آن‌وقت همه‌ی آن عکس‌هایِ دوست‌داشتنی مال خود خودمان می‌شد و اين‌جوری کلکسيونِ عکس‌های فوتبالی‌مان تکميل‌تر. يادم می‌آيد که برای به‌چنگ آوردن عکس فان‌باستن و گوليت چه‌‌قدر جرزنی و کتک‌کاری کردم و... . حالا سال‌هاست از آن روزگار گذشته و عکس‌ فوتبالی‌های ما (اگر هم‌چنان نگه‌شان داشته‌ايم حتی) ديگر بوی خوب آدامس نمی‌دهند. اول ديدارها، جدول بازی‌ها را تهيه می‌کنيم و دور آن‌هایی که مشتاقيم ببينيم خط می‌کشيم و همين. شده حکايت چند دوره‌ی اخير جشنواره فجر. انجام می‌دهيم چون يک‌جوری انگار عادت‌مان شده، اما مدت‌هاست که ديگر آن‌طوری که بايد شارژمان نمی‌کند. نمی‌دانم اين ماييم که تغيير کرده‌ايم يا اين زمانه و واقعه‌ها هستند که ديگر اسطوره‌ای ندارند. درست به‌مانندِ همين دوره‌ی جام جهانی که نمی‌دانم چرا تا الان هيچ رغبتی نداشته‌ام بنشينم و فقط يک بازی آن‌را کامل و درست‌ودرمان تماشا کنم، حتی اولين حضور تيم محبوب‌ام، ايتاليایِ ليپی را مقابلِ پاراگوئه. انزجار و تنفرم اما از ژرمن‌های بی‌احساس، هم‌چنان در وجودم باقی مانده. يُبسی و تلخی‌ را توی آن سن، فقط در چهره‌ی لوتار ماتيوس يافته بودم و دوسه سال بعدش در چهره‌ی باب پاتريک (رباتِ T-1000) ترميناتور 2، به‌همين خاطر هروقت ماتيوس (و اين اوخر بالاک) طیِ بازی زمين می‌خورد، احساس می‌کردم مثل رباتِ بدمنِ ترميناتور، اعضای جيوه‌ای بدنش دوباره به‌هم می‌پيوندد و هم‌چنان فول‌انرژی توی زمين فوتبال رستاخيز می‌يابد. رستاخيزِ بدمن‌ها.
دوست داشتم روزی می‌توانستم هم‌چون کوئنتين تارانتينو در حرومزاده‌های بی‌شرف، انزجارم از اين قوم و ملت را به‌خوبی برای همه‌گان به‌تصوير درآورم. نفرت آغشته به وحشتی که هم‌چون ما از لابه‌لای نگاتيوها و تصاوير فيلم‌ها سربرآورده، پس بايد در همان‌جا نيز فروکش کند و درمان شود.
نمی‌دانم در بازیِ آلمان- استراليا دقت کرديد وقتی موريسلاو کلوزه- يکی از همين ژرمن‌های بی‌افتخار- گل زد، با دستش، شماره‌ی 3 را با زبان اشاره‌ی اصيل آلمانی نمايش داد (که يعنی اين سومين جام جهانی‌ای‌ست که برای اين تيمِ منفور گل می‌زند) لابد يادتان مانده در حرومزاده‌های بی‌شرفِ تارانتينو که مايکل فاسبندر در نقش آن ستوان آمريکایی- هيکاکس- چه‌طور روی همين نمايش عدد سه (وقتی می‌خواست توی آن کافه، جلوی آن همه افسر نازی برای سه نفر مشروب سفارش بدهد) گاف و سوتی‌ای بی‌بديل داد و لو داد که ذاتا آمريکایی‌ست، نه بی‌افتخار. داورِ آخرين بازیِ ژرمن‌ها تا الان- در مقابل صرب‌ها- حساب کلوزه را حسابی کف دستش گذاشت. راست گفته‌اند؛ انتقام غذایی‌ست که سرد سرو می‌شود.

پايرت ريديو يا همان کشتی‌ای که لرزاند (کاش می‌شد ترجمه‌اش کرد؛ کشتی‌ای که راک‌آلود شد) را ببينيد. هرکس گوشه‌ای از سليقه‌اش به دوره‌ای از بريتيش راکِ دهه‌ی 1970 گير کرده باشد، با اين کمدی/ موزيکال اشکِ شوق خواهد ريخت و بارها طی تماشای فيلم خدا را شکر خواهد کرد که اولا از طرفداران پروپاقرصِ راک‌اندرول است و ديگر اين‌که اين گونه‌ی موسيقی هم‌چنان زنده است و شور می‌آفريند. حس‌مان موقع ديدن پايرت ريديو، يادآورِ اشک‌های شوقی‌ست که پيش‌تر حين تماشایِ تقريبا مشهور و اليزابت‌تاون زندگی کرده‌ايم. ستونِ هفتگی‌ام در روزنامه‌ی شرق (چهارشنبه) را به اين ساخته‌ی ريچارد کورتيس اختصاص داده‌ام. يادتان می‌آيد آن شوخی درجه يکِ هيو گرانت در نقش نخست وزير بريتانيا در Love Actually را که (برای روکم‌کنی فقط!) توی کنفرانس مطبوعاتی‌اش با رئيس جمهور آمريکا گفت؛ «...بريتانيا پای راست ديويد بکهام رو داره، که البته شامل پای چپ اون هم می‌شه...».




درحال تماشای سريال کاليفرنيکيشن‌ام، به پيشنهادِ علی باذل (که می‌دانم بعد از اين پست ضد آلمانی هرگز مرا نمی‌بخشد). پای اين سريال انتظار هيجان‌هایی از نوعِ لاست و 24 يا قصه‌‌های قرص‌ومحکم و دارای چفت‌وبستِ صکص‌ اند دِ سيتی و دسپرت‌ هاوس‌ وايوز را نداشته باشيد، اما خيال‌تان تخت که لذتی مبسوط خواهيد برد. اين سريال، شخصيتی بی‌نظير به اسم هنک مودی (ديويد داچوونی) دارد که نويسنده‌ای‌ست شديدا زن‌باره؛ او به‌قول کَرِن (ناتاشا مک‌الهون، زن ايده‌آل زندگی‌اش که از او يک دختر دارد اما با هم زندگی نمی‌کنند) فقط دو کار توی زندگی بلد است؛ نوشتن و زن‌بارگی. هنک به‌شدت کلبی‌مسلک است و بی‌خيال نسبت به وقايع اطراف‌اش، او رمانی نوشته (با عنوان خداوند از همه‌ی ما متنفر است) که مشخص است دوست‌اش دارد اما به پيشنهاد مدير برنامه‌اش، فيلمی سخيف از روی آن ساخته شده با عنوان چيز بی‌ارزش و احمقانه‌ای به اسم عشق (!) بنابراين تا اطلاع ثانوی بی‌خيال نوشتن رمان شده و توی مجله‌ای پاورقی‌های سخيف و عامه‌پسند می‌نويسد. فقط يکی از جمله‌های هنک- اين پير خرابات- را اين‌جا می‌گذارم تا بشناسيدش؛ هنک به اصرار ميا- دختر بيل که حالا با کرن زندگی می‌کند- می‌آيد تا توی دبيرستان‌شان راجع به نويسندگی حرف بزند و او در انتهای آن جلسه فقط می‌گويد؛ «هيچ‌وقت نويسنده نشيد بچه‌ها، چون اون‌وقت تا آخر عمرتون انگاری تکليف شب دارين».

وحشی در دِل



ستونِ هفتگی‌ام در روزنامه‌ی شرق (چهارشنبه، هم‌راه با ویژه‌نامه‌ی جام جهانی فوتبال 2010) که  مقایسه‌ی کوتاهی‌ست از دو نسخه‌ی ستوانِ خبیثِ وِرنر هرتسوگ و اِیبِل فِرارا


ماجرا از جایی شروع شد که خبرِ بازسازیِ ستوانِ خبیث- کالتِ درجه‌ی یک جنایی/ اخلاقی ساخته‌ی اِیبِل فرارا، فیلم‌سازِ نامتعارف در 1992- توسط وِرنِر هرتسوگِ آلمانی‌تبار، روی خبرگزاری‌ها قرار گرفت و فرارای اهلِ محله‌ی برانکسِ نیویورک (بچه‌محلِ اسکورسیزی و دِنیرو که از اتفاق مارتی هم «ستوانِ خبیث»‌اش را جزو 10 عنوان برترِ دهه‌ی 1990 قرارداده) را بسیار عصبانی کرد، تا جایی که او (با لهجه‌ی ایرلندی/ ایتالیایی‌اش لابد) به رسانه‌ها گفت؛ «تا زمانی‌که این‌گونه بازسازی‌ها ادامه دارد، از خدا می‌خواهم این افراد در آتش جهنم بسوزند». اِیبِل فرارا با آن تعصب و کله‌خَریِ ویژه‌ی ایرلندی‌ها (و ضدقهرمان‌های فیلم‌هایش البته) انزجارش را از ساخته‌شدنِ این فیلم، این‌گونه به عموم نشان می‌دهد؛ «امیدوارم تمام آن‌ها توی یک تراموا باهم منفجر و همه‌شان به درک واصل شوند»! از سویی دیگر وِرنِر هِرتسوگ، با خُشکی و تعصبِ خاصِ آلمانی‌ها، علاوه‌ بر آن‌که تمامِ احتمالات مبنی‌بر این‌که فیلمِ تازه‌اش بازسازی یا دنباله‌ی فیلمِ دیگری‌ست را رد می‌کند، در کنفرانسِ مطبوعاتیِ فستیوالِ ونیزِ 2009- جایی‌که برای اولین‌بار ستوانِ خبیث: محل خدمت نیواورلئان به‌نمایش درمی‌آید- در جوابِ خبرنگاران می‌گوید؛ «حتی یک فیلم هم از او (اِیبِل فرارا) ندیده‌ام، اصلا نمی‌دانم کیست».
سرتقی و عدم توافقِ عواملِ سازنده‌ی دو اثر، درست از تفاوتِ عنوان‌ها خودش را نشان می‌دهد، از همین عبارتِ طنازانه‌ی «محل خدمت نیواورلئان» که معلوم است برای چه، به‌ عنوانِ پیشین ضمیمه شده، و کیست که نداند همه‌ی این اختلاف‌ها از یکی‌ بودنِ نامِ تهیه‌کننده- ادوارد آر. پِرِس‌مَن- در هر دو نسخه ناشی می‌شود، برنده‌ی اصلیِ غائله و جنجال هم البته اوست که توانسته در دو دهه‌ی پیاپی، از یک عنوان و بِرندِ معتبر، دوبار پولی به‌دست بیاورد. می‌شود به‌سادگی هضم کرد که بخشی از نگرانیِ فرارا به‌خاطرِ «هرتسوگ»ی ازآب‌ درآمدنِ نسخه‌ی تازه و هم‌چنین، نوعِ خباثتِ اریجینالِ ستوان (این‌بار اجراشده توسط نیکلاس کیجی که بارها در این‌گونه نقش‌ها درخشیده) نسبت به اجرایِ انصافا غریب و منحصربه‌فردِ هاروی کایتل در نقشِ ستوانِ بد، در آن نسخه‌ی قدیمی‌ست. حالا ستوانِ خبیث: محلِ خدمت نیواورلئان دو خصیصه‌ای که پیش‌تر گفتم فرارا از آن بیم داشت را توأمان دارد.
می‌گویند روزی هرتسوگ، سرِ صحنه‌ی آگیره، خشمِ خداوند (1972) وقتی داشته راجع به شخصیتِ فاتحی جاه‌طلب و خُل‌وضع که کلاوس کینسکی بازی‌اش می‌کند، برایش می‌گوید، کینسکی به هرتسوگ می‌گوید: «تو دیوانه‌ای» و هرتسوگ جوابش می‌دهد: «پس شدیم دوتا». توجه دارید که داریم از کینسکی‌ای حرف می‌زنیم که از شدت رفتارِ غریبش، هیچ کارگردانی به‌جز هرتسوگ راضی به هم‌کاری با او نبوده، تازه مشهور است که رابطه‌ی آن دو نیز یک رابطه‌ی سراسر پرخاش‌جویانه و عشق و نفرتی بوده، نکته‌ای که حالا در انتهای محلِ خدمت نیواورلئان کاملا درآمده؛ ستوان مک‌دانایِ خبیث بعد از رستگاریِ مُضحک و بی‌تناسبش، جلوی یک آکواریوم بزرگ، کنارِ شخصی نشسته که یکی از معدود کسانی‌ست، موردِ لطف و مرحمت‌اش قرار گرفته، ستوان مک‌دانا به‌خاطر نجات‌دادن همین زندانی بعد از طوفانِ شدیدِ کاتریناست که قوزی و دچارِ دردِ شدید کمر می‌شود، طوری‌که از شدتِ درد، از مسکن‌های قوی به مصرفِ زیاد کوکائین رومی‌آورد، رفته‌رفته البته متوجه خواهیم شد که مک‌دانا (که کیج کاراکترش را انصافا غریب و تاحدی ترسناک درآورده) به‌رغمِ تمام جاه‌طلبی‌های جنون‌آمیز و بی‌هدفش، قلبی از طلا و رویاهایی نیز در سر دارد، ببینید عبارتی که بچه‌ی آن خانواده‌ی سِنِگالیِ قتلِ عام‌ شده روی کاغذ نوشته؛ «ماهی‌ها هم خواب می‌بینند؟» چه‌گونه سُتوانِ پراز تناقضِ اخلاقیِ هم‌چه داستانی را، سرانجام به مقابل آن آکواریوم می‌کشاند؟ پوزخندِ نهاییِ نیکلاس کیج (هم‌سنگِ چهره‌ی آن سوسمارها که انگاری همیشه خندانند)، به‌شدت خنده‌ی گروتسک و استهزا‌آمیزِ هلموت دورینگ به آن شتر در حتی کوتوله‌ها هم سرکش شدند (1970) را تداعی می‌کند.
با لایف‌استایلی که هرتسوگ برای کاراکترِ سُتوان برگزیده (مثل آن‌ فصلی‌که به گنگسترها می‌گوید به فردی که کشته‌اند بازهم شلیک کنند، چون روح‌اش دارد هم‌چنان بِرِک‌دنس می‌زند!) اگر به محل خدمت نیواورلئان نگاه کنیم، متوجه خواهیم شد که هرتسوگ درنهایتِ غرورِ آلمانی‌ خود، به فرارا بی‌ارادتی کرده؛ نسخه‌ی تازه‌ی سُتوانِ خبیث به‌رغمِ نیش و کنایه‌های ابتدای این مطلب، اقتباسی‌ست رها، جنون‌آمیز، گروتسک‌وار و البته متملقانه از ستوانِ خبیثِ اِیبِل فرارا. شدیدا معتقدم اگر فرارا، ایرلندی و یک‌دنده نبود و آن حرف‌ها را نمی‌زد، حکایتِ این فیلم نیز مثل ادای ارادتِ هرتسوگ به نوسفراتوی ویلهلم مورنا می‌شد با این تفاوتِ عمده که دو ستوانِ مخلوقِ کایتل و کیج، هیچ ربطی به شباهتِ کُنت دراکولای کینسکی به کُنت اورلاکِ مکس شرک ندارد؛ ستوان مک‌دانای کیج (که قوزی‌ست و حراف و مثل اغلبِ کاراکترهایِ مخلوقِ هرتسوگ به‌طرز دیوانه‌واری می‌خندد) باوجود همه‌ی جاه‌طلبی‌اش، درست به‌مانند شخصیت کاسپر در معمای کاسپر هاوزر (1974) اگر از دنیای شخصی و رؤیاهایش جدا بماند، کارش به جنون می‌کشد، هاروی کایتل اما در نسخه‌ی فرارا بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست، او درست بالای سر اجساد، به‌فکر هرزه‌نگاری و شرط‌بندی‌ست. ستوانِ کایتل در ضمیر ناخودآگاهش توی آن شهرِ گناه، در جست‌وجوی رستگاریِ نهایی و ترحم و عفو کاتولیکی‌ست، او برای رسیدن به تمام این‌ها تا اوج فروپاشیِ اخلاقی می‌رود و بلکه از آن‌هم رد می‌شود. نکته‌ای که اثرِ قابلِ اشاره‌ی هرتسوگ و تولد دوباره‌ی کیج در قالبِ مجنونِ ترسناکی دیگر (به‌مانندِ شخصیت‌اش در وحشی در دلِ لینچ) را به پِلِی‌بَک/ بازنواختی رها و هم‌گام با توهم‌هایِ ضدقهرمانِ ماجرا در مقابلِ ساخته‌ی کلاسیک کالتِ ماندگارِ فرارا قرار می‌دهد. مقایسه‌ی این دو اثر، آدم را به‌یادِ مقایسه‌ی چرخشِ کامل (1997) نئونوآرِ شلوغ و پرافاده‌ی الیور استون و رد راک وست (1992) نئونوآرِ حالا کلاسیک‌شده و شسته‌ورفته‌ی جان دال می‌اندازد، وقتی نسخه‌ی دال را بین این دو انتخاب می‌کنی، همه چپ‌چپ و یک‌وری نگاهت می‌کنند.

کودکِ رُمانتیکِ سینما



این یادداشت را خرداد 1387 به‌مناسبت تولد جانی دپ (که 9 ژوئن برابر با 19 خرداد است) به‌سفارش هفته‌نامه‌ی همشهری جوان نوشتم و مطلبِ بعدی با عنوانِ غریبِ «ترکیبِ رنگِ کت‌وشلوار با دسته‌ی مسلسل!» را برای شماره‌ی بهمن پارسال ماه‌نامه‌ی رویش؛ هدف معرفی یک‌سری ستِ لباسِ زمستانی بود با استفاده از شمایل‌های سینمایی‌ای که می‌شناسیم، بعدا بقیه‌ی مطلب را هم برای‌تان خواهم گذاشت، فعلا اما بخشِ جانی دپ‌اش را توی دشمنان مردم برای‌تان گذاشته‌ام چون تولد این بیبی‌فیسِ سینماست، 19 خرداد. این دو مطلب- به‌مناسبت تولد دپ و خودم البته ;) - تقدیم به همه‌ی کسانی که بیبی‌فیس‌اند و حالا‌ حالا هم خیال دارند بیبی‌فیس باقی بمانند، مثل استاد.


می‌گویند الیور استون موقع ساختنِ جوخه (1986) جانی دپ را برای بازی در نقش اول فیلم‌اش به چارلی شین ترجیح داده و این پیشنهاد را خیلی جدی میانِ تهیه‌كنندگان هم مطرح كرده است؛ اما عواملِ استودیو، جانی دپ را برای آن نقش بیش از حد جوان تشخیص داده‌اند و برای همین دپ در جوخه نقشِ سربازی معصوم و كم‌سن‌و‌سال‌تر را بازی كرده است. فقط هنوز مشخص نیست كه استون و عوامل‌اش آن موقع می‌دانستند كه جانی دپ 2 سال از چارلی شین بزرگ‌تر است؟ اما درست 4 سال بعد، تیم برتون قدر این چهره‌ی كودكانه را می‌داند و از آن برای به‌تصویر درآوردن اولین و ماندگارترین شخصیت «ادوارد»‌اش- ادواردِ دست‌قیچی- به بهترین شكل ممكن بهره می‌گیرد؛ مخلوقی پینوكیو/ فرانكنستاین‌وار كه خالق/ پدرش تمام چیزهایی كه یك انسان باید داشته باشد (و قبل از هرچیز قلب) را به او داده، اما همین كه می‌خواهد دست‌های قیچی‌مانند ادوارد را تكمیل كند می‌میرد! به‌همین خاطر از این به بعد ادوارد می‌ماند تنها، با یك قلبِ گنده وسط سینه‌اش و جامعه‌ای كه به‌خاطرِ ظاهر متفاوتِ او (یا همان قلبِ گنده؟!) نمی‌توانند قبول‌اش كنند. این‌طوری‌ست كه چنین شمایلی، به‌رغم این كه زیاد هم به مذاقِ هالیوودی‌ها نمی‌چسبد، انگِ چهره‌ی سینمایی جانی دپ می‌شود. پسربچه‌ای كه گویا تا همین اواخر، دل‌اش نمی‌خواست قد بكشد و بزرگ‌تر شود؛ وقتی هم كه ازش سؤال می‌شود رمانتیكی یا نه؟ با خنده می‌گوید: «رمانتیكم؟ آره فیلم بلندی‌های بادگیر (1939) رو ده باری دیدم، من رمانتیكم». البته این جوابِ سرخوشانه‌ی دپ را نباید زیاد جدی گرفت؛ دزِ رمانتیك‌بودنِ او آن‌قدر بالاست كه حتی روی زندگی شخصی‌اش هم سایه انداخته است. همین كه تحمل زندگی دائمی در هالیوود و آمریكا را ندارد (دپ در فرانسه زندگی می‌كند) و همیشه توی مصاحبه‌هایش اعلام می‌كند كه چقدر از شهرت بی‌زار است. این كه او شیفته‌ی دخترش، لیلی رُز، است و توی حرف‌هایش می‌گوید كه تولد او به زندگی‌اش مفهوم داده است. تازه همه‌ی این‌ها را كناری بگذارید، همین كه بدانیم جانی دپ از 13 سالگی مفتونِ موسیقی راك بوده و اصلا قبل از گرایش‌اش به بازیگری، خیال داشته ستاره‌ی راك بشود و در گروه‌های زیادی (اولین گروه راك او نامش كیدز بوده به معنی بچه‌ها!) هم گیتار الكتریك و بیس زده، تكلیفِ همه چیز مشخص می‌شود.
حالا این پسربچه‌ی خوش‌قلب و كم‌روی سینما، در فیلم تازه‌ی تیم برتن- سویینی تاد- آن‌قدر بزرگ‌شده كه بخواهد به خون‌خواهی همه‌ی آن شخصیت‌های شكننده و معصومِ سال‌های پیش، علیه جامعه‌ی طردكننده، قیام كند. دپ در جایی از سویینی تاد، وقتی جعبه‌ی تیغ‌های سلمانی‌اش (و به‌قول خود او «دوستان»اش) را دوباره می‌یابد، یكی از آن‌ها را طوری در دست می‌گیرد كه فورا یاد ادوارد دست‌قیچی می‌افتیم. او با پوزخندی ترسناك می‌گوید: «دوباره كامل شدم».




ترکیبِ رنگِ کت‌وشلوار با دسته‌ی مسلسل!

پیش‌زمینه: جانی دیلینجر (جانی دپ)- گنگستر مشهور و محبوب دهه‌ی 1930 آمریکا- در دشمنان مردم رو به معشوقه‌اش- بیلی فِرِشه (ماریون کوتیارد)- می‌گوید: «من شیفته‌ی بیس‌بال، سینما، لباس‌های خوب، ماشین‌های خوب و سریع، ویسکی و...و تو ‌ام، چیز دیگه هم می‌خوای راجع به‌ام بدونی؟»، دیلینجرِ خوش‌سلیقه هم مثل خیلی از گنگسترهای دیگری که می‌شناسیم مغلوب همین پاشنه‌آشیل‌هایی که خودش بر آن‌ها آگاه است می‌شود؛ درست مثل جف کاستلو (آلن دلون) در سامورایی ژان- پیر ملویل که هم‌واره تنهاست و شبح‌وار عمل می‌کند، او موقعی که از خانه‌اش برای انجام ماموریت‌هایش بیرون می‌زند، چنان بارانی کرم‌رنگ او به تن‌اش نشسته و دستی به لبه‌ی کلاه دودی‌رنگ‌اش می‌کشد که انگار مدت‌هاست این لباس‌ها جزوی از تن او به حساب می‌آیند، دست آخر هم از روی همین شمایلِ شبح‌وار بارانی و کلاه و سایه‌ای که روی صورت‌اش انداخته، توسط پلیس شناسایی می‌شود. حالا هم جانی در دشمنان مردم از روی پالتویی که پیش یکی از گروگان‌هایش جا‌مانده توسط پلیس فدرال شیکاگو شناسایی می‌شود؛ پلیس فهمیده که پالتوی جانی توسط کمپانی Shragge Quality در سنت لوییس ساخته شده، 32 اونس پشم دارد و در برابر باد خیلی مقاوم است و 35 دلار هم قیمت‌اش است، بنابراین او جایی در آریزوناست که توی آن فصل سال هوایی سرد دارد، آن‌ها تمام فروشگاه‌ها را می‌گردند تا به فروشگاهی که کنارش یک نمایشگاه اتوموبیل مدل‌های تندرو «دی‌سوتو» است می‌رسند؛ بنابراین قطعا ماشین جانی هم‌اکنون آخرین مدل «دی‌سوتو»‌ست که با سلیقه‌اش هم جور است، جانی دیلینجر این‌گونه توسط پلیس شناسایی و دیده می‌شود.

چرا دوست‌اش داریم: نیمه‌ی اول قصه که به نمایش سرقت‌های جانی در حوالی شیکاگوی شرقی می‌گذرد، جانی هم‌واره با یک پالتوی چهارخانه درشت و یقه تیزِ انگلیسی، چهاردکمه، آستین دوبل و تک‌جیب دیده می‌شود که با کلاه قهوه‌ای سوخته و نوار جگری‌رنگ آن ترکیب زیبایی ایجاد کرده و با توجه به فرم و رنگ مشکی جلیقه‌‌ی زیر کت و دست‌کش‌های چرمی‌ای که جانی با آن‌ها ست کرده، متوجه خواهیم شد که چه‌قدر ستِ لباس او به رنگ مشکی مسلسل توی دست‌اش و دسته‌ی قهوه‌ای رنگ آن می‌آید. البته این از برکات حضور خانم کالین آت‌وود- طراح لباس مشهور تیم برتونِ فیلم‌ساز- در این فیلم مایکل مان نیز هست که به‌خاطر پروژه‌هایی مثل ادوارد دست‌قیچی، اسلیپی هالو و سویینی تاد، با فرم بدن و چهره‌ی جانی دپ آشنایی کامل دارد و می‌داند چه‌جوری باید چهره‌ی «بیبی‌فیس» و هم‌واره معصوم دپ را تا اندازه‌ای خشن و سرد نمایش دهد. مامور ملوین پرویس (کریستین بیل) اما تا دل‌تان بخواهد طی ماجرا صورت‌سنگی از آب درآمده و به همین دلیل هم خانم طراح یک دست کت‌و‌شلوار یقه انگلیسی خاکستری‌رنگ به هم‌راه کلاه دودی با نوار مشکی برای او ست کرده، پالتوی او هم بلند، کاملا ساده و جیب‌دار است تا پرویس را هرچه بیش‌تر به فرشته‌ی سرد و صورت‌سنگیِ مرگِ دیلینجر مبدل کند، او دقیقا یک «شکارچیِ انسان» تمام‌عیار، طی قصه است.



ویژگی‌های این انتخاب:
جانی دپ همیشه و در هر فیلم بیبی‌فیس است اما در دشمنان مردم به‌خاطر فرم و مدل اصلاح موها و بالابردن خط شقیقه‌اش، گونه‌های او کمی برجسته‌تر به‌نظر می‌آیند و صورت او خشن‌تر از پیش به‌نظر می‌رسد. حال اگر شما هم خیلی بیبی‌فیس‌اید و از این حالت خسته شده‌اید و دوست دارید کمی دور‌وبری‌ها و رفقا ازتان حساب ببرند، کافی‌ست مدل اصلاح سر و صورت‌تان را شبیه جانی دپ توی این فیلم کنید، پالتوی یقه تیز انگلیسی با چهارخانه‌های درشت، بدون شک شما را یک جنتلمنِ خوش‌پوش و خوش‌گذران نمایش خواهد داد، فقط خواهشا بی‌خیال مسلسلِ اتوماتیکِ توی دست استاد بشوید، چون حدس می‌زنیم مسلسلی با این رنگِ دسته پیدا نخواهید کرد! کت‌وشلوار با راه‌راه‌های درشت هم که امروزه دوباره مد روز شده، بنابراین نگران دمده‌بودن این ستِ لباس جانی دپ در تازه‌ترین فیلم‌اش هم نباشید.

سکوتِ بُزها



اين‌هم يادداشت‌ِ هفتگی‌ام برای شرق که ای‌کاش به اين‌ترتيبِ صفحه، هيچ‌گاه قول مطلبی به‌شان نداده بودم و چاپ نمی‌شد. اسم ستون که «ماهزاد» (!) شده، جای «ماه‌زده»، اول‌اش که ديدم کمی به خودم شک کردم، بعد يادم افتاد که راستی ما از آن‌ها توی ايران نداريم... و بدتر اين‌که حدود يک پاراگراف 50 کلمه‌ای (کليدی البته) از داخل مطلب حذف شده که آن تکه‌ی مطلب را رسما بی‌معنی کرده است. بايد برای نوشتن مطالبِ آينده با مسئول صفحه حتما صحبتی داشته باشم. آن قسمت از مطلب را که بولد کرده‌ام، بخش حذف شده است.


مردانی که به بُزها خیره می‌شوند

کارگردان: گرنت هِسلوو
فیلم‌نامه: پیتر استراون (اقتباسی آزاد از نوولِ جان رانسن)
بازیگران: جرج کلونی، جف بریجز، ایوان مک‌گرگور، کوین اسپیسی
ژانر: کمدی، جنگی
محصول آمریکا و انگلستان، 2009

سینمای آمریکا، این اواخر دو نسخه‌ از جنگ ارائه داد، دو سبکِ زندگیِ متفاوت برای کسانی که روح‌شان را له‌شده، جایی در کارزار جاگذاشته‌اند؛ یکی‌اش همانی‌ست که سال گذشته از سوی منتقدان بسیار ستایش شد و توامان دلِ اعضای هیات آکادمی را هم به‌دست آورد؛ کاترین بیگلو در هِرت‌لاکِر/ عذابِ اَلیم‌، برای کاراکترِ اصلی‌اش، تجربه‌ای مخدرگونه از فضا و حال‌وهوایِ جنگ ارائه داده. تمی که گونه‌ی احساسات‌گرایانه، خانواده‌پسند و اشک‌انگیز آن‌را در ساخته‌ی تازه‌ی جیم شریدان- دو برادر- نیز دیدیم. نسخه‌ی دیگر اما تجربه‌ای‌ست سرخوشانه و پر از موقعیتِ جَفنگ، مهیا‌شده توسط دارودسته‌ی جرج کلونی و رفقا- گِرنت هِسلوو، نویسنده‌ی هم‌راهِ کلونی در شب‌به‌خیر و موفق باشید- که این‌بار، بازیگران بزرگ و حالا صاحب‌سبکی هم‌چون کوین اسپیسی، جف بریجز و ایوان مک‌گرگور نیز هم‌راهی‌اش می‌کنند. نسخه‌ای که در سایه‌ی هیاهوی فیلم‌های اسکاری سال گذشته، دیده نشد.
ماجرا در مردانی که به بُزها خیره می‌شوند از آن‌جایی آغاز می‌شود که فرمانده بیل جِنگو (جف بریجزِ بزرگ) خیلی اتفاقی در ویتنام متوجه می‌شود، فقط 15 تا 20 درصدِ سربازانش به‌‌قصدِ کشتن، به‌هدف شلیک می‌کنند و باقی چون وجدانی و ذاتی نمی‌خواهند فردی را بکشند، به‌هدف نمی‌زنند. بیل بودجه‌ی لازم برای تحقیق در این‌مورد را از پنتاگون می‌گیرد و برای فراگیری ره‌سپارِ سفرهایی ازجمله حمام داغِ دسته‌جمعی در سانتا رُزِ کالیفرنیا، پیوستن به جنبشِ بی‌قاعدگی و هیپی‌گری در استاکتن یا انجامِ اصولِ فلسفه‌های شرقی و... می‌شود. بیل 6 سال تمام (با بودجه‌ی پنتاگون البته) مثلِ اعضای جنبشِ عصرِ نو و جادوگران زندگی می‌کند تا مُلهم از آن‌گونه لایف‌استایل، سرانجام بتواند نیروی زمینی نوین را در دلِ ارتش آمریکا راه‌اندازی کند؛ نیرویی که خصیصه‌ی اعضایش ملغمه‌ای‌ست حیرت‌آور و شیرین‌عقل‌وار از شجاعت و نجابتِ جنگ‌جو، هم‌راه با حس معنویت‌خواهی‌اش، سربازانی که حالا «مبارزانِ جِدای» (یادآورِ جنگ‌های ستاره‌ای) لقب گرفته‌اند و فرمانده‌شان، در دلِ جنگ، به‌جای پاچسباندن و اطاعت‌کردن از مافوق، از آن‌ها می‌خواهد که احساساتِ سرکوب‌شده‌شان را رهاکنند و مثلا یک دل سیر برقصند. اعضای جِدای که به یُمنِ تعالیمِ بیل، از دنباله‌روانِ نسلِ بیت- موسوم به beatnik- و هم‌چنین عقایدِ شرقی‌اند (در تعالیم بیل آمده که باید ردپای اسطوره‌های قدیمی ازجمله لائوسه‌تونگ و والت دیزنی (!) را دنبال کنند) بعد از استادشدن می‌توانند با تکنیکِ «جاسوسی از راه دور» در روحِ دشمن نفوذ کنند. جایی از مردانی که... لین کسیدی (کلونیِ دیدنی در این هیات) که از شاگردانِ بااستعدادِ بیل است، به باب (ایوان مک‌گرگور) روزنامه‌نگاری که برای فرار از روزمرگی به عراق آمده و اتفاقی با لین هم‌مسیرشده و این داستانِ عجیبِ جدای‌ها به تورش خورده، می‌گوید: «ما (جِدای‌ها) از جنبه‌ی زیبایی‌شناختی برای نفوذ تو ذهن و کالبدِ دشمنامون استفاده می‌کنیم و مانع حمله‌شون می‌شیم» و صدالبته چهره‌ی باب که توی تنها یکی از لحظه‌های بی‌نظیرِ این‌چنینی فیلم، دیدنی از آب درآمده.
باب (که راویِ ماجرا نیز هست) در فصلی از فیلم که لین (با آن سبیل و سروشکلِ استثناییِ کلونی) دارد راجع به تکنیکِ «خیره‌شدن» و استفاده از قدرتِ ماورایی آن مقابلِ حریف، درحین رانندگی حرف می‌زند، به این نتیجه می‌رسد که چه غلطی کرده و توی بیابان‌های عراق دنبالِ لین راه‌اُفتاده؛ «...می‌خواستم برگردم، اما این‌ دیگه من نبودم، دیوانگی بود که هم‌راه لین می‌رفت»، از جایی به بعد، تماشایِ مردانی که... برای ما، حکمِ همین دیالوگِ باب را پیدا می‌کند، دیگر ما نیستیم که پیِ مهمل‌بافی‌های انصافا جذابِ (با آن بازی‌های بی‌نظیر) شخصیت‌هاییم، جنونِ مطلق است که به آن‌سو هدایت‌مان می‌کند. شخصیت‌هایی که با شمایل و نام‌هایی که برای‌شان انتخاب شده، مدام افراد و روزگاری را به‌یادمان می‌آورد؛ از اسم گاس لیسیِ ابتدای ماجرا که باب به‌خاطر نیروی سفرِ درون ذهنی‌اش با او مصاحبه می‌کند گرفته که یادآورِ کِن کیسی‌ست تا نامِ لین کسیدی که نیل کسیدی (از شمایل‌های مشهورِ جنبشِ سایکدلیک در دهه‌ی 1950 و از اعضای گروهِ مِری پِرَنکسترز) را فورا در ذهن تداعی می‌کند و بیل جِنگو که شاید هیاتِ ترکیبی و طنازانه‌ای از آلن گینزبرگ و کِیسی باشد، خلاصه که تمامِ تخمِ مرغ گندیده‌های جنبشِ سایکدلیک و نسلِ بیت و هیپی‌گری، یک‌جا جمع‌اند. عنوانِ پروژه‌ی ام‌کی اولترای سی‌آی‌اِی هم که اصلا طی داستان آورده می‌شود (تجربه‌ای که کِن کیسی خودش را داوطلب آن اعلام می‌کند و پرواز بر فرازِ آشیانه‌ی فاخته را مُلهم از آن می‌نویسد)، همان روش‌های استفاده از داروهای روان‌گردان که طی ماجرا، «دارک‌ ساید» را برای لری هوپر (کوین اسپیسی‌ای که درخشیده در نقش منفی‌اش) به ارمغان آورده است. استاد جِنگو هم که دست آخر روح دکتر تیموتی لری را می‌بیند و می‌افتد و از دکتر الهام می‌گیرد که برای انجام ماموریتش، باید غذای کل دسته را به اسید/ ال‌اس‌دی آغشته کند، همان‌جاست که باب با دیالوگِ «تیموتی لری مرده» ما را به‌يادِ ابتدای ترانه‌ی افسانه‌ی یک ذهن اثر گروهِ سایکدلیکِ مودی‌بلوز می‌اندازد؛ «تیموتی لری مرده/ نه، نه، نه/ اون بیرونه/ نگاش کن...».
...گروهبان ویلیام جیمز (جرمی رِنر) در هرت‌لاکر، فورانِ آدرنالین و هیجان‌های موقع خنثی‌کردن بمب را تنها دست‌آویزش برای ادامه‌ قرارداده و دسته‌ی نیروی زمینی نوین در مردانی که... به قدرتِ بی‌پایان ذهن معتقدند و هم‌چنان ادامه می‌دهند. باب، روزنامه‌نگارِ ناامید از ادامه‌ی زندگی هم در جایی از فیلم درجهت تحسینِ اعتقادِ راسخِ لین می‌گوید: «این چیزیه که من مدت‌هاست دنبالشم، چیزی که به‌اش معتقد باشم و به زندگیم معنی بده، به‌همین دلیلِ که داستان احمقانه‌‌اش (لین) رو تا این بیابون دنبال کردم»، ما هم به‌ دلایلی در همین مایه‌ها تا انتها به تماشای هم‌چه فیلمی می‌نشینیم. به‌قول باب؛ جهان در این روزگار بیش‌تر از هر موقعی به «جِدای» احتیاج دارد.

کی گفته تیموتی لری مرده؟



بارِ اول مردانی که به بُزها خیره می‌شوند (دیده‌اید چه عنوانِ «قهقرا»یی‌ای دارد؟) را دم عید دیدم، همین‌جا اعتراف می‌کنم نگرفتم نکته‌اش را، دمِ عید بود و مثل همیشه کارها زیاد و تازه اسباب‌کشی هم داشتم، توی مودش نبودم خُب. در دیدار دوباره اما نکته‌ها پیدا شد. تماشای این ملغمه‌ی شیزو، به‌سبکِ روحیه‌ی کاراکتر بیل جِنگو (جف بریجز) توی این فیلم، به یک‌جور آرامشِ خاطر و رسیدن به درجه‌ی مرشدی محتاج است، باید مثل بیل انقدر زندگی و سفر کرده باشی تا به چاکرای آجنا (مثل کمربندِ مشکی در کاراته) یا همان سامان و آرامش برسی. مردانی که به بُزها خیره می‌شوند، ترکیبِ موقعیت‌های جَفنگ، غریب و البته خوش‌هضمِ جنگِ عراق (هم‌چون سه پادشاهِ دیوید اُ. راسل)، تعالیمِ شرقیِ «هفت‌بدن، هفت‌چاکرا»ی اوشوی هندی‌تبار و والت‌دیزنی‌ (بنا به تعالیمِ شخصِ بیل جِنگوی استاد) است که در سایه‌ی هیاهوی فیلم‌های اسکاری و بیش‌تر ذکر‌شده‌ی سال پیش، گُم و دیده نشد. ستونِ این‌هفته‌‌‌ی رویوی فیلم‌ام در روزنامه‌ی شرق (فردا) یادداشتِ کوتاهی‌ست درباره‌ی این فیلم، ذکر چند نکته‌ی کوتاه است فقط که نکته‌های فراوان دارد این فیلمِ تازه‌ی دارودسته‌ی جرج کلونی و رفقا.



عنوانِ این پست اشاره دارد به یکی از دیالوگ‌های انتهایی بریجز و مک‌گرگور (دو جوینت‌بازِ بزرگ در فیلم‌هایی که دیده‌ایم) در
مردانی که به بُزها خیره می‌شوند که در حین انجام عملیات آمادگی برای بروز و ظهور نیروی ذهنی‌اش بعد از مدت‌ها، می‌اُفتد زمین و به مک‌گرگور می‌گوید؛ «تیموتی لری رو دیدم» (که به‌اش ایده‌ی ال‌اس‌دی پایان فیلم را می‌دهد) و مک‌گرگور جواب می‌دهد؛ «تیموتی لری مرده»، و این خط ابتدایی ترانه‌‌ای‌ست از گروهِ سایکدلیک راکِ مودی‌بلوز. تیموتی لری هم که معرف حضورتان هست؟ پیر و مرشدِ تمام جوینت‌بازانِ دو عالم که یکی از شمایل‌های مشهورِ جنبشِ بیت‌ها و سایکدلیک‌ها (از دوستان آلن گینزبرگ و رفقا، شخصیت‌های مخلوقِ کِن کیسی هم بسیار مُلهم از کاراکتر اوست) در دهه‌ی 1960 بود و زحمت‌های فراوانی در جهت چِت‌نمودنِ بروبکس در این روزگار کشیده.

اين‌جاییم چون اين‌جاییم

اولین بَدمنی که دوست‌اش داشتیم



در نقشِ لایل از دالاس در
رد راک وست بود که جذب و شیفته‌اش شدم، اولین فیلمی که خیلی جدی برایش نقد نوشتم. از همان موقع، دنیس هاپر با اجرای خیره‌کننده‌اش توی این نئونوآرِ جمع‌وجورِ جان دال، معنیِ بَدمَن/ Villain را به‌ام فهماند، شخصی که کاراکترِ ترسناکِ فرانک بوث در مخملِ آبی لینچ را بعدها از او دیدم و شناختم. هاپر البته جورهایی دیگری هم برای‌مان دوست‌داشتنی شد، مثل آن اجرای بی‌نظیرش مقابل کریستوفر واکن در رومانسِ واقعی تونی اسکات که نقش پدرِ مشتیِ کلارنس (کریستین اسلیتر) را بازی می‌کرد و لعنتی آن‌قدر راحت می‌مرد، یا مثل بازی حیرت‌آورش در دونده‌ی سرخ‌پوستِ شان پن. با این‌که همه‌گان این نقشِ دوی هم‌واره یک را با نقش‌هایش در ایزی‌رایدر یا اینک آخرالزمان به‌یاد می‌آورند، من اما او را با این نقش‌هایش می‌ستایم. او حتی در نقشِ بدمنِ ویکتور دریزنِ سریالِ 24 هم می‌درخشد لامصب. دنیس هاپر (برای من دستِ کم) همان جانوری‌ست که توی مخملِ آبی فریاد می‌زند؛ هر جُنبنده‌ای را {...}. تو خودِ شیطان بودی رفیقِ آدم‌کش از دالاس، کارمان با تو هنوز تمام نشده برادر.


هفته‌ای که گذشت کم‌تر رسيدم به کافه‌مان سربزنم، برای اين‌که دوسه کار هم‌زمان پيش‌آمد، ما هم که مدتی‌ست تعطيل و لغو امتياز و {...} شده بوديم و {...} بنابراين مدتی وقت می‌خواست تا خودمان را هم‌زمان با کار پيش ببريم. حالا خبر خوش اين‌که ماه‌نامه‌ی خوبِ رويش از اين ماه دوباره منتشر خواهد شد، اولين شماره‌اش هم که پرونده‌ی جام جهانی‌ست، اگر همه‌چيز خوب پيش برود، نيمه‌ی خرداد روی کيوسک‌هاست، و از شماره‌ی مرداد، اول هر ماه درمی‌آيد اگر خدا بخواهد. بخشِ فرهنگِ (سينما، موسيقی و...) جهان‌اش دستم است و به‌شدت مشغولش هستم. فکر کنم خوراکِ لذيذی زين پس تهيه خواهيم کرد با رفقایی هم‌چون جواد رهبر که هميشه باهميم و اين‌جا نيز و برديا برجسته‌نژاد که يکی از خوره‌های آلبوم‌های تازه‌ی موسيقیِ جهان و تور و کنسرت‌هاست و البته مهم‌تر از آن اين‌که فکر کنم تا اندازه‌ای هم‌سليقه‌ايم، او هم تا اين‌جا نشان‌داده پروگرسيوبازِ خفنی‌ست و...جالب اين‌که او هم آلبوم تازه‌‌منتشرشده‌ی (يا بهتر است بگوييم تازه‌لو رفته، چون تاريخ اصلی انتشار آن 31 می است! بله آن‌جا هم حتی) آناتما را دوست دارد. يک صفحه از صفحه‌های موسيقی اين شماره‌ی رويش راجع به همين آلبوم آناتماست:


... و اما خانم‌ها و آقايان، هشتمين آلبوم استوديوییِ آناتما که حالا بعد از هفت سال از آلبوم قبلی‌شان- يک فاجعه‌ی طبيعی/ a Natural Disaster- منتشر شده، يک غافل‌گيری تمام‌عيار برای طرف‌دارانِ پروپاقرصِ اين گروه بريتانيایی‌ست، گروهی که تقريبا با انتشار هرکدام از آثارش از اوايلِ دهه‌ی 1990  به بعد که اصلا سبک موسيقی‌شان به دووم و دِت متال پهلو می‌زند، چيزی برای روکردن دارند. اين آلبوم با عنوانِ طنازانه‌ی اين‌جاييم چون اين‌جاييم/ We’re Here Because We’re Here بی‌شک از بحث‌برانگيزترين آلبوم‌های آن‌هاست، طرف‌داران از همين الان که متاسفانه آلبوم پيش از انتشار در اينترنت لو رفته و شنيده‌ شده، در مقابل آلبوم گارد گرفته‌اند، چرا؟ چون تا اندازه‌ای سبکِ گوتيک راکِ آن‌ها دگرگون شده و بيش‌تر طعمِ موسيقی آلترنيتيو و پروگرسيو به‌خود گرفته. خُب، اين‌که چيز جديدی نيست، ما عادت داريم به تغيير سبک‌های مداومِ موسيقی آناتما، اصلا ذاتِ آثارشان چنين است، دست کم از ابتدای دهه‌ی 1990، چهاربار سبک عوض کرده‌اند.
از من اما می‌پرسيد، مشکلِ طرف‌داران با اين آلبومِ جديد از جای ديگری ناشی می‌شود وگرنه که به‌نظرم آناتما تغييراتِ اساسی در سبکِ موسيقی‌اش از سايکدليک و گوتيک به پروگرسيو و آلترنيتيو را پيش‌تر و از همان آلبوم يک فاجعه‌ی طبيعی آغاز کرده بود. طرف‌داران به احتمال زياد با گونه‌ی موسيقی امبی‌ينت که توسط استيون ويلسونِ بزرگ – مغز متفکرِ گروهِ پروگرسيوِ بريتانياییِ پارکوپين‌تری- به طعم پروگرسيوِ موسيقی آناتما افزوده شده مشکل دارند، گونه‌ای که ردش را می‌شود در آثار مثلا برايان اِنو يا آلبوم تازه‌ی U2 و آثار Moby يافت. البته اين‌جا پای استيون ويلسونی در ميان است که متخصص صداست و برای گروه‌های بزرگی چون Opeth و King crimson کار تخصصی ميکس و صدا انجام داده و کارهای خودش را هم که در پارکوپين‌تری و بلک‌فيلد شنيده‌ايم؛ ويلسن ترکيبی‌ست از نبوغِ راجر واترز، حس زيباشناسانه‌ی ديويد گيلمور و دانشِ آلن پارسونز. اين اسم‌ها را مثال زدم چون به‌نظرم ويلسن، همان‌طور که خودش هم بارها به پينک فلويد ادای دين کرده، وارثِ اصيل و خلفِ موسيقی اساتيد است.
به‌هرحال همان‌طور که می‌بينيم وينسنت و دَنيل کاوانا به ويلسن اعتماد کرده‌اند و کار ميکسِ اين آلبوم را به او سپرده‌اند و حالا هم که نتيجه‌اش را ديده‌اند؛ آلبوم ترکيبِ غريبی از استيون ويلسن و برادرانِ کاواناست، طعمی که چشيدنش خالی از لطف نيست. مخالفم با اين نظريه که بگوييم اين آلبوم کاملا تحت تاثيرِ ويلسن ازآب درآمده، که در مقابلِ قطعه‌های غريبی چون Presence و A Simple Mistake يا حتی Angels Walk Among Us چه داريم بگوييم؟ ای‌بسا که آناتما همين دو قطعه‌ی آخری را که اسم بردم، پيش‌تر به‌صورت سينگل منتشر ساخته‌، اما حالا با طعمِ ويلسنش را توی اين آلبوم گنجانده تا لابد تفاوت‌ها برای‌مان آشکارتر شود. آلبوم برای آن‌دسته از طرف‌دارانِ آناتما که به‌خاطرِ دل‌بستگی‌شان به پينک فلويد جذبش شده بودند، تجربه‌ای شنيدنی‌ست. به‌هرحال آن‌ها با توجه به عنوان آلبوم‌شان لابد حدس زده‌اند که بسياری از مخاطبان‌شان را از دست خواهند داد؛ اين‌جاييم چون اين‌جاييم.

دومين ستونِ هفتگی‌ام در روزنامه‌ی شرق، رويوی هارورِ ديوانه‌گان/ The Crazies بازسازی تازه‌ی فيلم جرج رومرو بود در آستانه‌ی اکرانِ بقایِ مردگان/ Survival of the Dead، فيلم تازه‌ی رومرو. روزنامه هنوز ديده نمی‌شود و صفحه‌ها و ستون‌ها پخش و پلاست، اما به‌زودی سروسامان خواهد گرفت. گمانم از هفته‌ی آينده، اين آشفتگی درست شود و من ستونِ چهارشنبه‌ها را داشته باشم.



پی‌نوشت:
اين‌روزها دارم 30 سالگی را پشتِ سر می‌گذارم، اين روزها که تمام زندگی‌ام دلِ شوريده/ Crazy Heart، جف بريجز و کل آلبوم ساندترکِ دلِ شوريده (به‌خصوص ترانه‌های Brand New Angel و The Weary Kind آن) شده، کمک‌ام کنيد رفقا!

او سرانجام رنگین‌کمان را با دستانش گرفت



رونی جیمز دیو، وُکالیستِ افسانه‌ای گروه‌های هاردراک و کلاسیک‌متالی هم‌چون Rainbow و Black Sabbath که صدایش را روی آهنگ‌هایِ هاردراک (و حالا دیگر کلاسیک‌راک) جاودانه‌ای هم‌چون The Temple Of the King و Catch The Rainbow در اولین و بهترین آلبوم گروه Rainbow برای‌مان به‌جا گذاشته، سرانجام بعد از 6 ماه نبرد با سرطان، صبح امروز (16 می 2010) درگذشت؛ او همان‌گونه که در آهنگِ ستایش‌شده‌ی Catch The Rainbow می‌سرود؛ «سوار بر باد رهسپار خورشید» شد...

We believed we'd catch the rainbow
Ride the wind to the sun
Sail away on ships of wonder
But life's not a wheel
With chains made of steel
So bless me come the dawn
Come the dawn

پی‌نوشت: به‌یاد شهزاد رحمتیِ عزيز، (زنده و سرِحال!) که این ترانه را بارها توی اتاقش در مجله‌ی فیلم گوش دادیم.

راستِش رو می‌خوای يا يه چيز قشنگ؟

پالوما فيث؛ اين اسمی‌ست که از سال گذشته (برای من البته) جا مانده و خيلی اتفاقی با او و اثرش آشنا شدم. مدت‌ها، هم‌راه با شنيدن يک قطعه‌ی پاپيولار (به‌حدی که اين روزها زياد از شبکه‌ی ام‌تی‌وی ويديويش پخش می‌شود) دلم، تنم نلرزيده بود و يکهو با شنيدن لحن و صدای به‌شدت بلوآيد/ بريتيش سولِ پالوما در ويديوی «وارونه/ Upside Down»‌اش – ويديویی که خيلی به‌فرمِ تکه‌های موزيکالِ فيلم‌های دهه‌ی 1950 و 1960 ساخته شده، تکنی‌کالر- مسحورش شدم، به‌سرعت آلبوم او را با عنوان عجيبی که تيترش کرده‌ام برای اين پست- Do You Want the Truth or Something Beautiful – دانلود کردم و همان اولين قطعه‌اش ضربه‌ی کاری را به‌ام وارد کرد، در مقابلِ موسيقی و لحنِ وحشی و البته سول- پاپِ پالوما، دافی، جوز استون و ايمی واين‌هاوس (اسم شارون جونز و دپ- کينگز را نمی‌آورم چون احترام‌شان واجب است، برای اجرای ترانه‌ی تيتراژِ ابتدای توی آسمان که توی پست قبلی هم گفتم) بايد بروند کار ديگری پيشه کنند. راستش با قطعه‌ی اول آلبوم – Stone Cold Sober- يادِ شوروحالِ ترانه‌ی بابی وومَک-  Across 110th Street – روی تيتراژِ ابتدایی جکی براون افتادم و باورم شد که کوئنتين تارانتينو هم‌چنان می‌تواند به آثار جديدِ پاپيولار نيز (برای استفاده‌کردن در فيلم‌های احتمالی آينده‌اش) اميدوار باشد. اولين قطعه‌ی آلبوم خانم پالوما (که از اتفاق اسمش هم بسيار تارانتينو/ رودريگزی‌ست) را می‌شود ريخت روی آی‌پادی، موبايلی چيزی و درست مثل پم گرير توی تيتراژِ ابتدای جکی براون ابتدا با قدم‌های آهسته شروع کرد به راه‌رفتن و بعدهم يکهو دويدن را آغاز کرد، يا می‌شود آهنگ دوم – دود و آينه‌ها (عنوانِ ترانه را داريد که)- و البته همان وارونه و هم‌چنين قطعه‌ی 7 که ترانه‌ای‌ست اصالتا سول با عنوان نيويورک را گلچين کرد روی يک سی‌دی و گذاشت تا ابد توی ماشينت بماند که گاهی در اوج روزمرگی برای رسيدن به شور و شوق لازم است در دسترس باشند اين لعنتی‌ها. مدتی‌ست صبح‌های زود می‌روم و توی پارکی اطراف خانه‌مان می‌دوم، درست هم‌زمان با کشف اين اکسير و فروکردن‌اش توی مغزم با هدفون، انگاری که دوپينگ می‌کنم، مثل آن فصل خدای کرنک که جيسن استاتم يکهو وسط خيابان... هيچی ولش کن! ياد فصلِ انتقام‌های سرد و شيرينِ شخصيت‌های تارانتينو می‌اندازدم لامصب. مدت‌ها بود اين‌طوری با يک قطعه‌ی پاپيولار دلم نلرزيده بود...

...اين‌روزها کارهای وب‌سايت هزارکتاب، ويژه‌ی نمايشگاه کتاب زياد فرصت تمرکز به‌ام نمی‌دهد اما تقريبا کتابِ فوتبال عليه دشمنِ کوپر با ترجمه‌ی خوبِ عادل فردوسی‌پورِ دوست‌داشتنی را دارم قورت می‌دهم. اين غذایِ لذيذِ روان‌کاویِ تعصب، جنگ و البته برادری در بازی فوتبال بسيار خوش‌خوان ازآب درآمده. همان‌طوری که فردوسی‌پور توی مقدمه‌اش اشاره می‌کند، هوشنگ گلمکانی عزيز بازخوانی و ويرايشِ نهایی کتاب را انجام داده، پس اين خوش‌خوانی زياد دور از انتظار نيست. از همه‌ی اين‌ها که بگذريم متن جذاب و مسحورکننده‌ی سايمن کوپر است که برای خواننده موقع خواندن هم‌چون «چشم‌چرانی»کردن عمل می‌کند. اغلب فصل‌های کتاب شاه‌کار و خواندنی‌ست، ازجمله آن‌جایی که نويسنده دارد توی مقدمه، از زبان رايکاردِ هلندی فصل روبه‌روشدن‌شان با برلوسکونی – رييس جمهور وقت و البته رييس باشگاه ميلان- را در ضيافت شامی تعريف می‌کند که رود گوليت و فان‌باستن (بازيکن‌های هلندی و بزرگ آن‌موقع ميلان) حتی از شام‌خوردن‌شان دست هم نکشيدند و از جای‌شان بلند نشدند... سطرهای فوتبال عليه دشمن هم‌چون روان‌کاوی فرهنگ عامه‌‌ی ريچاردز (ترجمه‌ی حسين پاينده) درست به‌مانند جذابيتِ سوژه‌هایی که برگزيده- روان‌کاوی جذابيتِ کالاهای عامه‌پسند- جذابيت دارد و مسحورکننده است.

اين هری براون، تريلرِ جنایی ساخته‌ی فيلم‌اولی‌ای به اسم دنيل باربر، با بازی مايکل کين چرا انقدر ازسوی منتقدانِ خارجی تحويل گرفته شده؟! ترکيبِ خسته‌کننده‌ای از گرن تورينوی ايست‌وود، راننده تاکسی اسکورسيزی و دِت ويشِ مايکل وينر (با بازی دريغ‌انگيز چارلز برانسن) است، آخر چرا ما بايد کين دوست‌داشتنی را توی اين سن که چروکيده شده، با آن لهجه‌ی غليظ بريتانيایی‌اش، درحالِ تقليد و کپی‌کاری نقش‌های پيش‌تر کارشده و درآمده ببينيم؟

ماه‌زده و ماه‌زدگی!

اول اين‌که؛ با شروع به‌کار بيست‌و‌سومين نمايشگاه کتاب تهران، وب‌سايت هزارکتاب ما هم ويژه‌ی نمايشگاه کتاب شده و بخش‌های مختلف اين وب‌سايت منطبق با کاری که به‌صورت روتين و روزانه انجام می‌دهد، اختصاصی اين‌دوره از نمايشگاه شده است؛ بخش خبر و گزارش ما هرروز اخبار اختصاصی نمايشگاه دارد، بخش تازه‌های کتاب هر روز تعدادی کتاب تازه منتشر شده در اين دوره معرفی خواهد کرد، برای کتاب‌های تازه منتشرشده نقد و نظر داريم و گفت‌وگوهای‌مان طبعا با مديران انتشارات پرکار صورت خواهد گرفت. خلاصه تمام سعی و تلاشِ ما در مجموعه‌ی هزارپنجره (هم بچه‌های تحريريه و هم فنی) اين است که راهنمای خوب و پروپيمانی برای شما رفقای کتاب‌بازِ عزيز باشيم، هدفی که البته در روزهای عادی و هميشه‌ی هزارکتاب نيز مصرانه برای آن می‌کوشيم.

دوم اين‌که؛ زين پس اگر اتفاق خاصی نيفتد، زمين به آسمان نرسد، کلنگی چيزی از آن بالا نيفتد (!) ستونِ ثابتی در صفحه‌ی سينما جهانِ روزنامه‌ی تازه‌ی شرق (يادش به‌خير آن‌موقع که بالای سر آن محمد قوچانی بود) هم‌راه با حسين ذوقی، رفيقِ خوش‌ذوقِ روزهای سختِ فرهنگ و آشتی، برداشته‌ام با عنوانی که هم خودش و هم فيلم‌اش را بسيار هستم؛ ماه‌زده. و به يمنِ انتخابِ اين عنوانِ مبارک که کمدی رُمانتيکِ دهه‌ی هشتادیِ مهجورِ محبوبِ هميشه‌ام (ساخته‌ی نورمن جويسن، 1987) است، خيال دارم بيش‌تر بروم سراغ رويوی فيلم‌های جمع‌وجور، مهجور و اگر پا بدهد کمدی/ رُمانس‌ها. اولين رويو و اولين فيلم هم شد کمدی رُمانتيکِ تازه‌ی سالِ کبيسه/ Leap Year ساخته‌ی آنند تاکِرِ هندی‌تبار (با فيلم‌نامه‌ی سايمن بيوفوی) که هم منتقدان حسابی به‌اش توپيده‌اند (فقط راجر ايبرتِ کمدی رمانتيک‌باز نکته‌‌اش را گرفته و به‌ آن 3 ستاره داده است) و هم تماشاگران انگاری حوصله‌شان سررفته است. اجرای گرم‌و‌شيرينِ ايمی آدامس هم‌راه با زوجِ ناجورش متيو گودی را توی اين کمدی رمانسِ (با چاشنی آب‌وهوای ايرلندی) شيرين از دست ندهيد. برعکس اين يکی البته می‌شود ساخته‌ی تازه‌ی نانسی مه‌يرز- it’s Complicated- که حسابی توی ذوق‌ام زد و برعکس کمدی‌های خوب قبلی خانم مه‌يرز، اين‌يکی حسابی لوس و نچسب ازآب درآمده است؛ گرما و حرارتِ رابطه‌ها (چه استريپ با آلک بالدوين و چه استريپ با مارتين) برعکسِ شيمیِ گرمِ زوجِ ناجور و غريبِ سالِ کبيسه که آدم را يادِ مک‌داول/ دپارديو در گرين‌کارت می‌اندازد، اصلا درنيامده، شوخی‌های اصطلاحا رخت‌خوابی و سکسی ديگر برای بالدوين/ مارتين/ استريپ اصلا جواب نمی‌دهد، درست برعکس شوخی‌های جذابی که نمونه‌اش را پيش‌تر در Something’s gotta give با زوجِ دوست‌داشتنی کيتن/ نيکلسن ديده‌ايم (استاد نيکلسن که رسما پارودی شخصيت خودش را اجرا کرد، او اخيرا در سرشماری‌ای که برای شخصيت‌های مشهورِ مذکری که بيش‌ترين هم‌خوابگی را با زنان داشته‌اند با رقم 2000 زن، رتبه‌ی پنجم را بعد از فيدل کاسترو (با 35000 زن مقام اول!) و وارن بيتی و چارلی شين و ويت چمبرلينِ بسکت‌باليست، به‌خود اختصاص داده است)

در انتها اين‌که؛ لبه‌ی تاريکیِ مارتين کمپل، با بازیِ گيبسن در نقشِ کريون و ری‌ وينستن در نقشِ جدبرگ، اسامی به‌جامانده از دورانِ نوجوانی‌مان (و البته موسيقی کلپتون/ مايکل کيمن، بازيگر زنِ نقش اما توی خاطراتِ رونالد کريون، دوبله‌ی خوب با صداهای جلال مقامی و حسين عرفانی به‌جای داريوس جدبرگ و هزارويک چيز ديگر)‌ را ديدم، راستش اصلا ارضا نشدم. واقعيت اين است که بازسازی کمپل از اين مينی‌سریِ شاهکارِ شبکه‌ی بی‌بی‌سی فقط در حدواندازه‌ی يک تريلرِ خوش سروشکل (نوشته‌ی بيلی موناهان و موسيقی هوارد شور که تم آن هيچ ربطی به موسيقی قبلی ندارد) باقی می‌ماند؛ جالب اين‌که از آن روايتِ تودرتو و پی‌رنگِ شاه‌کار (با طعمِ فيلم‌های نوآر و رمزآميز) فقط خط اصلی داستان، چند نما و اسم‌های آشنا باقی مانده و ديگر هيچ. حتی محل وقوع داستان و شرکتِ اتمی نورث‌مور از انگليس به بوستونِ آمريکا (برای مقاصد سياسی لابد) نقل مکان کرده. داريوس جدبرگ (به‌رغم بازیِ خوبِ وينستن) شخصيتی بسيار منفعل به‌نظر می‌آيد. می‌ماند بعضی از فصل‌های اکشن که خوب ازآب درآمده، که اگر نبود ديگر بايد به مارتين کمپل اين‌کاره يا عقل خودمان شک می‌کرديم.

پی‌نوشت:
اين عکس‌ها را همين‌جوری و بدونِ ترتيب، شرح و مناسبت می‌گذارم اين‌جا تا حال‌تان حسابی خوب شود (روی عکس‌ها کليک کنيد). راستی ترانه‌ی "This Land is Your Land" متعلق به اريجينال ساندترکِ توی آسمان، اجرای شارون جونز و دپ- کينگز را امتحان کنيد (که نسخه‌ی اصلی‌اش متعلق به وودی گاتری اسطوره‌ی موسيقیِ فولکِ اعتراضی‌ست) حسابی توی اين روزها جواب می‌دهد.



مخلوقاتِ آسمانی




اگر دنيای فانتزی و تخيلِ کاراکترهای مخلوقاتِ آسمانی/ Heavenly Creatures پيتر جکسن- پولين پارکر (ملانی لينسکی؛ با آن شکل دوران بلوغش البته، الان که مثلا در توی آسمان/ Up In the Air اصلا شکل ديگری‌ست) و جوليت هولم (کيت وينسلت)- منتج به قتلی فجيع و غيرمنتظره می‌شد، حالا بعد از 15 سال در The Lovely Bones (که عمدی عنوانش را به فارسی ننوشته‌ام) اين جنايتی بی‌رحمانه و هولناک است که باعثِ رويشِ دنيایِ تخيل و فانتزی می‌شود. اصلا خصيصه‌ی مخلوقاتِ آسمانی (اين شاهکارِ جمع‌وجور و قدرنديده‌ی جکسن در آمريکا و مطبوعاتِ داخلی که محصول نيوزلند در 1994 است و شيرِ نقره‌ای فستيوال همان سال را هم ربود) اين است که با فيلم‌نامه‌ی استخوان‌دار و قرص‌ومحکمِ نوشته‌ی خودش و فرن والش (که در نوشتن لاولی بونز هم مشارکت داشته) و کمک‌گرفتن از يک سری ايده‌های بصریِ کم‌خرج مثل انيميشنِ عروسک‌های سفالی و پيوندزدن آن با گونه‌ی سينمایی ترسناکِ اسپلاتر (جنونِ پنهانِ جکسن!) مرز ميان تخيل و دنيای واقعی بدون اغراق به تار مویی می‌رسد. حالا خبر خوش اين‌که جکسن بعد از غرق‌شدن در دنيای فانتزی عروسک‌های (اين‌بار البته گران‌قيمت) کامپيوتریِ سریِ ارباب حلقه‌ها و کينگ کونگ، دوباره به همان فضای برزخ‌گونه (اين‌بار خود عالم برزخ!) که پولين و جوليتِ خيال‌بازِ داستان نام آن‌را «دنيای چهارم» گذاشتند، بازگشته و اين‌بار البته بعد از کوله‌باری تجربه کسب کردن از دنياهای تماما روياگونِ کارهای قبلی، در لاولی بونز دنيای چهارم را کاملا برای‌مان به‌نمايش گذاشته و مرز آن با دنيایِ روزمره و واقعيت را به همان شيوه‌ی مخلوقاتِ آسمانی (دقيق و تکنيکی‌تر فقط، اما به خلاقيت فيلم‌نامه‌ی قبلی حتی نزديک هم نمی‌شود) دوباره نشان‌مان می‌دهد. موسيقیِ امبی‌ينت و اسپيسِ برايان اِنو در سرتاسر اين اثرِ غم‌گنانه و محزونِ تازه‌ی جکسن، به يکی از نقاط قوت آن مبدل شده است.

پی‌نوشت:
عنوانِ The Lovely Bones از خطوطِ انتهاییِ نوولِ آليس سی‌بولد برداشت شده، آن‌جا که با پيداشدن گاوصندوقِ حاویِ جسد دخترک، نريشن او را می‌شنويم که تمام اين رابطه‌ها و دل‌نکندن‌ها از دنيا و خانواده‌اش (و بالعکس) را به همين باقی مانده‌ی استخوان‌هايش مرتبط می‌کند، عقيده‌ای که برای ما ايرانی‌جماعت نيز چندان دور از ذهن نيست؛ اين‌که تا وقتی مرده خاک نشده، نگرانی و تشويش (برای همه‌گان) وجود دارد، در پايان اين داستان نيز با دفن‌شدنِ آن صندوق‌چه است که سوزی از برزخ‌اش سرانجام کنده می‌شود. بنابراين ترجمه‌ی استخوان‌های دوست‌داشتنی برای اين عبارت به‌نظرم کمی دور از معنی مورد نظر نويسنده‌ی اثر است و به‌همين دليل همان عبارت انگليسی را به‌کار برده‌ام.

آسيبِ مغزی


آيا می‌توان جزيره‌ی شاتر/ Shutter Island مارتیِ بزرگ را سرگيجه‌ی نسلِ تازه‌ی سينما دانست؟ جان؟! تا سرحد مرگ ذوق‌زده شده‌ام؟ اصلا ماجرا و داستان را نگرفته‌ام؟ شايد! شايد هم‌چون تدی دنيلز (حالا ديگر لئوی بزرگ و تاثيرگذار) در دنيای ذهنی‌ام گرفتار شده‌ام. خيلی زود قضاوت کرده‌ام و اسم از اثيری غريبی چون سرگيجه‌ی هيچکاک آورده‌ام؟ مگر زمانی با بازی و فايت‌کلابِ فينچر به‌ياد همچه شاه‌کارهایی نيفتاديم؟
جزيره‌ی شاترِ مارتیِ بزرگ در مقابل اين پرسش که؛ آيا عنوانِ گشت‌وگذاری با مارتين اسکورسيزی در سينمای آمريکا، برای مستندی به‌ کارگردانی خود او (و البته کتابی با همين عنوان که مازيار اسلامی ترجمه‌اش کرده) تنها برازنده‌ی کدام کارگردانِ حال حاضر آمريکاست اين‌گونه پاسخ می‌دهد که؛ قطعا و بدون تامل خودِ مارتی، به قول وودی آلن، ديگر فيلم‌سازِ اهل نيويورک؛ «از هر دو فيلمی که امروزه می‌بينيم يکی‌شان تحت تاثير اسکورسيزی ساخته شده.» (برگرفته از يادداشت مترجمِ کتابی که پيش‌تر ذکرش رفت) بنابراين به همين دليل و به هزارويک دليل ديگر جزيره‌ی شاتر از هرگوشه‌ای از تاريخ سينمای آمريکا نکته‌ای گرفته و در خود به‌درستی جای داده تا يک معمایی/ جناییِ رمزآميز خلق کند. ردپایی از چندلر و دشيل همت توی فيلم هست تا هاکس و هيچکاکِ فيلم‌ساز و کافکا (به‌ويژه مسخ‌اش) و حتی استفن کينگ از ميان نويسندگان.
جزيره‌ی شاترِ مارتیِ دوست‌داشتنی در مقابل اين پرسش که؛ آيا می‌توان هم‌چنان اسکورسيزی را يکی از تاثيرگذارترين کارگردانان تاريخ سينما دانست اين‌گونه پاسخ می‌دهد که؛ بله، قطعا، او هم‌چنان دارد تجربه می‌کند، حتی بعد از جايزه‌ی اسکار بهترين فيلم و کارگردانی‌ای که دوسه سال پيش از دست فيلم‌سازان هم‌نسل‌اش؛ لوکاس، کاپولا و اسپيلبرگ گرفت و جوايز يک عمر فعاليتِ هنری‌ای که اخيرا گرفته و يک‌جوری دارند فاتحه‌اش را می‌خوانند. جالب اين‌که مارتی اين کار را هم به متواضعانه‌ترين حالت ممکن‌اش انجام می‌دهد؛ «فيلم‌سازی که هيچ‌گاه نکوشيده مراد کسی باشد اما بسياران خواستند که او مرادشان باشد...» (نقل از يادداشت مترجم همان کتاب)
 و سرانجام جزيره‌ی شاترِ مارتیِ کبير در مقابل اين پرسش که؛ آيا «شخصی (توی داستان) گم‌شده»؟ (مطابق با عبارت تبليغاتیِ فيلم) اين‌گونه پاسخ می‌دهد که؛ بله و او کسی نيست جز خودِ ما (تماشاگر/ مخاطب) که در دنيایِ ذهنیِ مؤلف گرفتار شده‌ايم و هيچ راهی برای فرار نخواهيم داشت. فضا و حال‌وهوای آن جزيره برای ما نيز (درست به‌مانندِ مارشال دنيلز) همانندِ دارو و مخدرهایی‌ست که طی ماجرا ازسوی گردانندگانِ آن تيمارستان (با آن اسم معنادار و کنايه‌آميزش؛ اش‌کليف) به انواع مختلف به تدی خورانده می‌شود. درست مثل فيليپ مارلوی خداحافظ محبوبِ من (ديک ريچاردز، 1975) با بازی رابرت ميچِم که وسط داستان به‌اش مخدر تزريق می‌کنند تا سررشته‌ی کلام جوری از دست‌اش رها شود يا مثل تمام مارلوهای قصه‌های‌مان که با تکميل هر معما انگار قطعه‌ای به پازلِ ناقصِ زندگیِ شخصی‌‌اش می‌افزايد (می‌کاهد؟!)
جزيره‌ی شاترِ مارتیِ بزرگ نشان‌مان می‌دهد که چرا و چه‌گونه فيليپ مارلوی نوآرها تا عمقِ ماجرا پيش می‌روند و خود به جزئی از پازلِ داستان مبدل می‌شوند.

پی‌نوشت: کتابی که چندبار به‌اش توی اين پست اشاره کردم- گشت‌وگذاری با مارتين اسکورسيزی در سينمای آمريکا، نوشته‌ی مارتين اسکورسيزی و مايکل هنری ويلسن، ترجمه‌ی مازيار اسلامی، نشر اختران- با اين نقلِ مارتی از قولِ فرانک کاپرا آغاز می‌شود؛ «سينما يک‌جور مرض است، وقتی جريان خون‌تان را آلوده می‌کند مثل هورمون شماره‌ی يک عمل می‌کند؛ به آنزيم‌ها فرمان می‌دهد، غده‌ی صنوبری را هدايت و نقش ياگو را برای روان شما بازی می‌کند. هم‌چون هرویین، تنها درمان بيماری فيلم، بيش‌تر فيلم ديدن است.» يادم می‌آيد با همين جمله شيفته‌ و مفتون کتاب شدم و خريدم‌اش.

برای کاتيا؛ يک قطعه‌ی کوتاه

آهنگِ اين روزهايم شده اولين قطعه‌ی آخرين آلبومِ کت پاوِر- قطعه‌ی نيويورک از آلبومِ Jukebox- که در واقع کاوری مستقل و خوش‌ساخت است از قطعه‌ی مشهورِ نيويورک، نيويورکِ ليزا مینه‌لی در فيلمِ اسکورسيزی. قطعه‌ای که فرانک سيناترای بزرگ هم در 1979 يک کاورِ دريغ‌انگيز و به‌يادماندنی از آن اجرا کرده.
پاور (با نام اصلیِ چِن مارشال) با گونه‌ی کاملا مينی‌ماليستیِ موسيقی‌اش از 1992 (از آتلانتای جورجيا) به نيويورک نقل مکان کرد و از همان موقع سبکِ مستقل و اکسپريمنتال خود را در اجراها، اپنينگ‌ِ کنسرت‌ها و بعد در اولين آلبومِ ايندی راک‌اش- Dear Sir- ارائه داد.
شهريورِ 1387، در نقدی که برای شب‌های بلوبری منِ وونگ کاروای نوشتم و در روزنامه‌ی اعتماد چاپ شد (با تيتری که خيلی دوست‌اش دارم؛ بلوارِ دل‌های شکسته) آوردم که حضورِ نورا جونز (اليزابت) و کت پاور (کاتيا) توی نيويورکِ اين اثر، مفهوم و نشانه‌ای فرامتنی نيز هست؛ نورا جونز با گونه‌ی موسيقی جز و گاهی حتی آرت‌راکِ خود، کاراکتری بی‌پروا و اميدوار است که رفته‌رفته جای خاطره‌ی دور و صدالبته محزون برای جرمی (جود لاو) کاتيا را می‌گيرد؛ کاتيا با آن حضورِ کوتاه و البته گرمش، با آن گونه‌ی مينی‌ماليستی، غم‌گنانه‌ و البته گريزپای ترانه‌ی بزرگ‌ترين/ The Greatest‌اش (متنِ کاملِ مطلبم درباره‌ی شب‌هایِ بلوبریِ من را اين‌جا بخوانيد)
حالا دوباره کاتيا، خاطره‌ی کهنه اما مسحورکننده، برايم بازگشته، اين‌بار با قطعه‌‌ی پاپِ بومی‌ای که برای نيويورک خوانده. هرروز صبح موقع رفتن به محل کار، توی دلِ جنگلی از ماشين و فلز، مفتونِ آن قسمتی از آهنگ می‌شوم که می‌گويد؛ «می‌خوام تو شهری از خواب پاشم که هيچ‌وقت نمی‌خوابه...». زمانی سمبل و شمايلِ نيويورک، ميان ستارگان سينما و موسيقی مثلا مارتی بزرگ بود يا وودی آلن، دنيرو يا فرانک سيناترا (و حتی نانسی) الان به‌نظرم درميان شمايل‌های تازه، نورا جونز و همين کت پاور جزو اولين‌ها هستند که متاسفانه نشانه‌ای از هيچ‌کدام‌شان در اثرِ اپيزوديک و گروهیِ تازه- نيويورک، دوستت دارم- نيست، سوژه‌ی جذابی که متاسفانه اين‌گونه هدر رفته است.

پی‌نوشت: کلا آلبومِ Jukebox پاور را پيشنهاد می‌کنم، بيش‌تر قطعات‌اش مسحورتان می‌کند، به‌خصوص آهنگ شماره‌ی دهم آلبوم با عنوان Don't Explain ساخته‌ی بيلی هاليدی که ويران‌تان می‌کند.

لباسِ حاضری

اين مطلب تجربه‌ای‌ست که به نظرم برای مطبوعات ايران تا اندازه‌ای نو و تازه است. هم‌راه مطالبِ سينمایی و موسيقی ديگرم توی ويژه‌نامه‌ی نوروزی ماه‌نامه‌ی رويش چاپ شد و آن‌را بسيار دوست دارم. اين‌جا می‌گذارمش برای خواندن تا به‌فرم و با عکس‌هایی که دوست دارم، بار ديگر منتشر شود.

جایی از شیطان پرادا می‌پوشد که اندی/ امیلیِ جدید (آن هاتاوی) تازه کارش را در دفتر میراندا پریسلی (مریل استریپ)، سردبیرِ مجله‌ی مُد ران‌اِوِی شروع کرده، روی یکی از جلسه‌های انتخاب طرحِ لباس توسط میراندا و دقتش در انتخاب 2 کمربند هم‌رنگ، پقی می‌زند زیر خنده که؛ «معذرت می‌خوام، به‌نظرم اینا کاملا شبیه هستن، آخه من تازه دارم با این‌ چیز میزا آشنا می‌شم»، اندی سودای منتقد شدن دارد و تنها چیزی که برایش اهمیت ندارد لباس‌هایش و نحوه‌ی سِت کردن آن‌هاست، و حالا «چیزمیز» خواندنِ یک‌سری طرح لباس ازسوی او که برای میراندا خیلی گران تمام شده، باعث می‌شود که میراندا بلافاصله پولیور ضخیمِ آبی و از مدافتاده‌ی اندی را نشانه بگیرد و بعد از کلی نطق و فلسفه‌بافی راجع به خاستگاه رنگِ آبی آن پولیور، با کنایه به اندی بگوید: «تو این پولیور رو همین‌جوری از کمدت کشیدی بیرون که ثابت کنی با بقیه فرق داری، اما همین رنگ آبی واسه ما میلیون‌ها دلار سود داشته و کلی فرصت شغلی ایجاد کرده، تازه مسخره‌تر اینه که فکر می‌کنی این رنگ رو خودت انتخاب کردی و دنباله‌روی مد هم نبودی، اما واقعیت اینه که زمانی افراد همین اتاق این رنگ رو واسه تو انتخاب کردن، اونم به قول تو از لابه‌لای یه مشت چیزمیز». همین‌جا به احترام حرفِ حساب خانم پریسلی، کلاه از سر برمی‌داریم و برای تمام رنگ‌ها و طرح‌ِ لباس‌های فروشگاه‌های مارک‌ها و برندهای معتبر (که البته نمایندگی‌های رسمی‌شان توی ایران نوپاست) ارزش قائلیم. طرح‌هایی که خوش‌مان بیاید یا نیاید منتخبِ چند نوع نگاه و سلیقه‌ی خاص است، نگاه‌هایی که مسئول جهت‌دهی به سلایق و علایق ما نیز در انتخابِ پوشش‌مان هستند و خواهند بود.
بعد از راه‌یابیِ بازار همچه فروشگاه‌های معتبری به بازارِ رسمی‌مان، دیگر خیال‌مان راحت است که با انتخاب و خرید لباس نیز هم‌چون یکی از لذت‌ها و زیبایی‌های دنیا مواجه می‌شویم و صرف نظر از عنوانی که برای این مطلب انتخاب کرده‌ام- لباسِ حاضری/ Ready-to- Wear که کمدیِ سیاهی‌ست ساخته‌ی رابرت آلتمن درباره‌ی عرصه‌ی حرفه‌ای مُد- آگاهیم که دست آخر و موقع بازگشت از خرید (مشابه طرحِ بسیار مینی‌مال و بسیار غریبِ «لو» در انتهای همین فیلم) بی‌لباس و عریان از این مراسم احترام‌برانگیزِ برگزیدنِ لباس برنمی‌گردیم، مراسمی که مطمئنا متاثر از 2 نوعِ نگاه است؛ یکی تصاویر موجود در آرشیو ذهنی‌مان (عکس‌ها، مدل‌ها و شمایل‌هایی که دیده‌ایم و دوست‌شان داریم) و دیگری انتخاب‌ها و سلایقِ طراحان لباس. این مطلب کوشیده آزمون و خطایی باشد برای رساندن این 2 نوع دیدگاه به یکدیگر.


جیمز گوردون- لِویت و زویی دِشانل در 500 روزِ سامر (مارک وِب، 2009)
رویایِ اجرای قطعه‌ای موزیکال تا محل کار!

آن‌طوری که این کمدی رُمانتیکِ جدید و تا اندازه‌ای غمگنانه‌ی وِب می‌گوید؛ هم‌واره سعی می‌کنیم تا از کسانی که دوست‌شان داریم، لحظه‌ها و تصویرهایی دل‌خواه و دوست‌داشتنی در ذهن ثبت کنیم، به‌همین خاطر دل‌کندن همیشگی از این‌جور خاطرات، همیشه کار ساده‌ای نیست. حالا تیپ و ظاهر زوجِ گوردون- لویت و دِشانل در 500 روزِ سامر همچه خصیصه‌ای برای‌ ما تماشاگران دارد؛ مقاطعی رَندوم از 500 روز رابطه‌ی تام (لِویت) و سامِر (دِشانل) را می‌بینیم، طوری که دست آخر فقط پولیور یقه‌هفتِ کوتاه و ساده‌ی تن تام که آن‌را با یک پیراهن ساده و سفید، ست کرده و آستین‌هایش را هم بالا زده و شلوارِ کتانیِ ساده‌ی او و هم‌چنین شومیز و شلوارهای ساده‌ی دِشانل به‌خاطر می‌آوریم. لباس‌های نیمه‌رسمی این 2 شخصیت که هردو توی یک شرکت کار می‌کنند، از مناسب‌ترین انتخاب‌ها برای پوشش ظاهر سرکار (به‌ویژه شغل‌هایی که هنری‌اند) است؛ پولیورهای یقه هفت کوتاه و بلند (که در حاشیه‌ی جلو و سرآستین آن کش‌باف باریک است)، با بافت‌های ریز و سبک و با رنگ‌بندی‌های متنوعِ تام که آن‌ها را با یک پیراهن ساده (Regular) و کراوات‌های طرح‌دار ست می‌کند، همگی در فروشگاه‌های بنتون و در مجموعه‌کارهای پاییزی و زمستانی‌شان موجود است. هم‌چنین کتِ مخمل و اسپرت تام برای شما که عادت به پوشیدن کت در محل کارتان دارید از فروشگاهِ سیسلی/ Sisley (برند مشهور به دخترِ بنتون) قابل تهیه است. با این انتخاب ستِ لباس‌های تام، هرروز صبح که می‌خواهید به محل کارتان بروید، توی شیشه‌ی ماشین‌های پارک‌شده‌ی اطراف خیابان خودتان را هریسون فورد احساس می‌کنید، ضمن این‌که درعین حال می‌توانید با یک آهنگِ پاپ- راکِ پرضرب دهه هشتادی (مشابه همین قطعه‌ی گروهِ هال اند اوتیس توی فیلم) تا خود محل کار، با هم‌راهی افراد توی خیابان، برقصید و احتمالا قطعاتی به سبک و سیاق فیلم‌های موزیکال اجرا کنید. هم‌چنان شمایل دِشانل را از تقریبا مشهور (کرو، 2000) در نقش خواهر راک‌بازِ ویلیام (پتریک فیوجیت) به‌یاد می‌آوریم، دِشانل در نقش سامر، اغلب شومیزهایی دکمه‌دار و ساده را با شلوار پارچه‌ای (توی آن راه‌های باریک و عمودی دیده می‌شود) که کمر پهنی دارد هماهنگ می‌کند، این ستِ لباسِ ساده و نیمه‌رسمی و ذاتا دخترانه‌، در مجموعه‌ی بهاره و پاییزی بنتون قابل تهیه است.

هیو گرانت و نیکولاس هولت در درباره‌ی یک پسر (کریس و پل ویتز، 2002)
ویژه‌ی آقایانی که جزیره‌اند

اگر بخت و اقبال‌تان چیزی درمایه‌های ویل (هیو گرانت) در این کمدیِ انگلیسیِ شاهکارِ برادران ویتز است که مثلا پدرتان یک آهنگِ بسیار بد و سخیف، سال‌ها پیش ساخته و همان قطعه یکهو گرفته و آهنگ مشهوری شده و از فروش‌اش نه تنها شما که تا چند نسل بعد از شما نیز تامین‌اند، هم‌واره می‌توانید از نعمت بی‌مانندِ بی‌کاری برخوردار باشید و طول روز و ساعت‌های آن‌را به واحدهای مختص خودتان تبدیل کنید و دائم به زیبایی، ظاهر و کارهای شخصی‌تان برسید، سبک زندگی‌ِ رویاگونی که آرزوی هرکسی‌ست. ویل هم‌چنین از مخالفان سرسخت این گفته‌ی مشهور جان بون جووی- خواننده و موزیسین راک- است که «هیچ مردی یه جزیره نیست»، چون با تفکر و روش زندگی او، از وقتی انواع لوازم سرگرم‌کننده و خانگی به کمک انسان آمده‌اند، هرشخصی می‌تواند توی خانه‌اش یک جزیره‌ی پنج‌ستاره‌ی اختصاصی به‌وجود بیاورد. این‌طوری‌ست که رفتن به حمام، سلمانیِ گران‌قیمت و خرید جزو واحدها و کارهای اصلی ویل، طی روز می‌شوند و او با انواع تی‌شرت‌های خوشگل و متنوع، کاپشن‌ها، بادگیرها و کتانی‌هایش طی فیلم، درست به‌مانند عنوان آهنگ قدیمی‌ای که هم‌راه مارکوس (هولت) روی سن مدرسه و با آن وضع فلاکت‌بار اجرا می‌کنند- آهنگ مرا به‌نرمی می‌کشی اثر روبرتا فلَک- ما را از پا درمی‌آورد. بیش‌تر نمونه تی‌شرت‌های سبک، آزاد یقه‌گرد و ساده‌ی گرانت طی فیلم در فروشگاه‌های نایک و آدیداس پیدا می‌شوند، ضمن این‌که مشابه انواع کاپشن و بادگیرهای او نیز توی همین مارک‌ها به‌چشم می‌خورد. مشکل ویل اما این است که زیادی می‌خواهد خلاف جهت گفته‌ی بون جووی رفتار کند و دیگر خیلی جزیره است؛ او که تا اندازه‌ای به مارکوس و خانواده‌اش عادت کرده جایی از ماجرا رو به مارکوس می‌گوید: «شاید بتونم به‌ات یه کفش خوشگل یا آهنگ خوب معرفی کنم اما کار مهم‌تر هرگز»، مشابه نمونه‌کتانی‌ای که ویل برای مارکوس می‌خرد و یا کتانی پای خود استاد (که چندجا دوربین عامدانه نشانش می‌دهد) در نمایندگی‌های نایک/ Nike به‌سادگی تهیه می‌شود، ضمن این‌که کلاه نقاب‌دار مارکوس هم مارک نایک است. هم‌نشینی مارکوس با ویل، این مردِ جزیره‌ای، باعث می‌شود تا ظاهر او از یک تین‌ایجِ هیپی ساکنِ لیورپول دهه‌ی 1960 (مشخصا شبیه ظاهرِ جوانی پیت تانزهند گیتاریست The Who) به یک نوجوانِ امروزی تغییر پیدا کند. ویل هم به‌جای آن‌که به‌دنبال باشگاهِ «زوج‌های تنها» باشد- او توی این فصل از ماجرا کاپشنی شبیه به مدل‌های بوسینی، سرمه‌ای، سرشانه بندک‌دار و یقه ایستاده پوشیده- رفقا را به جزیره‌اش دعوت می‌کند.

اِلِن پیج و جیسن بِیتمن در جونو (جیسن ریتمن، 2006)
ویارِ تماشای یک جالویِ چندش‌آور!

جونو (پیج) اواسطِ ماجراست که خیال‌اش از سپردن مسئولیتِ نگهداری بچه‌اش به زوج ظاهرا خوش‌بخت لورینگ- مارک و ونسا- تقریبا راحت می‌شود و مدام به بهانه‌های مختلف مثل نشان‌دادن تصاویر سونوگرافی بچه‌ی توی شکمش، به خانه‌ی آن‌ها می‌آید، دنیای جونو با حال و هوای مارک (جیسن بیتمن) جور است؛ آن‌ها سر موسیقیِ گونه‌ی راک دهه‌ی 1990 و 1970 کل می‌اندازند و جالب این‌که جونو از پانک- راک 1977 حمایت می‌کند، جونو با گیتار لس‌پاولِ مارک می‌زند و باهم دوئت می‌نوازند، مارک به جونو یک ابرقهرمانِ زنِ کمیک‌بوک‌های دهه‌ی 1960 (که البته این ابرقهرمان تخیل دایابلو کودی، نویسنده‌ی فیلم‌نامه است) را معرفی می‌کند، آن‌ها حتی راجع به این‌که چه کسی استاد فیلم‌های گونه‌ی اسلشرِ ترسناک است؛ گوردون لوییس یا آرجنتو، کل‌کل می‌کنند. جونو درست لابه‌لای چشیدنِ طعمِ همین لذت‌های هم‌نشینی با مارک- پدرخوانده‌ی احتمالی فرزندش- است که متوجه می‌شود، مارک نیز مثل خودش هنوز آن‌قدر بزرگ نشده که بتواند مسئولیت نگهداری از یک بچه را قبول کند، به‌قول ونسا (جنیفر گارنر) مارک هنوز تی‌شرت‌هایی با مارک و چاپ‌های بزرگ به‌تن می‌کند و عشقِ «کرت کوبین»‌شدن دارد، مدل تی‌شرتِ آستین بلندِ دوتکه‌ و دورنگی که انگار تی‌شرت آستین کوتاهی را روی تی‌شرتی آستین‌بلند و با رنگ روشن‌تر پوشیده و نمونه‌ی آن در نمایندگی‌های سیسلی/ Sisley پیدا خواهد شد. اوضاع و احوال شخصِ جونو هم دست کمی از مارک ندارد، جونو توی این شرایط صورتش را با سیلی سرخ نگه می‌دارد و جوری رفتار می‌کند که انگار کلی آدم‌ بزرگ شده، درصورتی‌که جونو طی دوران حاملگی‌اش، از پوشیدنِ شلوارِ جینِ لوله‌تفنگی، تی‌شرت‌ها و سویی‌شرت‌های کلاه‌دارش دست برنمی‌دارد تا نامادریِ مهربان او، برندا (آلیسن جنی) سرانجام کمر یکی از جین‌های جونو را کش‌باف می‌کند تا مناسبِ وضعیتِ جونو شود، جالب این‌که درست مدل همین شلوارِ دور کمر کش‌باف، در مجموعه‌شلوارهای مَنگو/ Mango (شعبه‌ی هایپِراستار) وجود دارد، با این تفاوت که جنس آن کتانیِ مدلِ لوله‌تفنگی‌ست. سویی‌شرت‌های متنوع و رنگارنگی طی داستان تنِ جونوست، اما یک عکس از او در ذهن ما مانده؛ همان‌که روی مبلی راحتی جلوی خانه‌ی بلیکِر (مایکل سِرا) نشسته و دارد پیپ می‌کشد، نمونه‌ی مشابه این سویی‌شرتِ مدل‌دارِ تک‌رنگ را می‌توانید از فروشگاه زارا/ Zara واقع در بازارچه گلستان شهرک غرب تهیه کنید.  


اورلاندو بلوم و کریستن دانست در الیزابت تاون (کمرون کرو، 2005)
پرنده‌ی رها

در الیزابت تاون، این اثرِ انرژی‌زا و گرمابخشِ ساخته‌ی کمرون کرو، 2بار کلاهِ بافتنی و قرمزرنگِ کریستن دانست گل درشتِ ماجرا می‌شود و هم‌پای کلاهِ گرتا گاربو در نینوچکای ارنست لوبیچ دوست‌داشتنی و به‌یادماندنی قرار می‌گيرد؛
یکی آن‌جایی که درو (بلوم) و کلِر (دانست) شب تا موقع طلوع آفتاب با همدیگر تلفنی حرف می‌زنند و دست آخر هم قرار رودررو می گذارند، درو بعد از دیدن ماشین کلِر در هوای گرگ‌ومیشِ دمِ صبح ابتدا کلاه خوش‌رنگِ کلر را تشخیص می‌دهد، آن‌ها به پیشنهادِ کلِر هم‌چنین تا طلوع خورشید به تماشای دریاچه‌ای در اطراف لوی‌ویل می‌نشینند و به این ترتیب عکس‌ِ زیبایی نیز برای‌مان به‌جا می‌گذارند؛ ستِ پیراهن اسپرت رنگ تیره و شلوار کتانیِ بلوم از فروشگاه‌های سیسلی/ Sisley قابل تهیه است. تصویر دیگر کلاه کلر که در ذهن‌‌ می‌ماند انتهای قصه است که درو مجبور است بعد از عملی کردن پلانِ جاده‌ای/ موزیکال و البته سرخوشانه‌ی کلِر، او را با نشانه‌ی همان کلاهش در میان جمعی از دخترانِ کلاهِ قرمز به‌سرگذاشته تشخیص بدهد. حالا نمونه‌ی کمی بلندترِ همین مدل کلاه را (البته در رنگ‌بندی‌های مختلف) می‌توانید از شعبه‌های مختلف بنتون/ Benetton تهیه کنید. هم‌چنین بارانی کرم‌رنگِ چهاردکمه با برش‌ها و ساسون‌های کوتاه روی کمر و سرشانه‌ی تنِ کلر موقع رفتنش از هتل درو (که رنگ دکمه‌های آن با رنگ کیفش بدجوری هماهنگ است) را می‌توان از اسپریت/ Esprit تهیه کرد. ویژگیِ این نمونه بارانی‌های اسپریت آن است که در عین سادگی، رنگ متفاوت دکمه‌ها و سگک کمربند آن دل‌رباتر نمایش‌اش می‌دهد. 
طیِ مسیرِ خودشناسیِ درو اما به‌همین سادگی انجام نمی‌گیرد، او که به قول خودش در ابتدای ماجرا «بی‌آبرویی» به‌راه انداخته و پایش را یک قدم حتی از شکست و سقوط هم آن‌ورتر گذاشته (آلک بالدوین در این فصل که دارد شکست مفتضحانه‌ی طرحِ درو را به‌ سبک خودش به‌سر درو می‌کوباند یک کت مخمل اسپرت تنش است که نمونه‌ی آن در سیسلی وجود دارد)، باید کیلومترها و مایل‌ها سفر کند تا به خودشناسی‌ای تمام و کمال برسد، به‌همین خاطر کلر برای درو، نقشه‌ی سفری جاده‌ای ترتیب می دهد که هم‌راه انواع موسیقی‌ست، موسیقی‌هایی که البته خودش برگزیده و هرکدام دلیلی دارد. درو طیِ این سفر (و هم‌چنین به‌هنگام آمدنش به الیزابت تاون کنتاکی) همیشه تی‌شرت‌هایی کاملا آزاد و بلند (ویژه‌ی پسرانِ قدبلند) با چاپ‌های بزرگ و درشت به تن دارد، نمونه تی شرت‌هایی که انگار فقط مخصوص پسرانِ ساکن پورتلند اورگون است. این‌گونه تی‌شرت‌ها را می‌شود از شعبه‌های مختلف آدیداس/ adidas تهیه کرد، تی‌شرت‌های آدیداس نیز مانند تی‌شرت‌های سیسلی چاپ‌هایی درشت دارد، با این تفاوت که قواره‌ی آن‌ها مقداری بزرگ‌تر است.

ساندرا بولاک و رایان رینولدز در پیشنهاد (آن فلچر، 2009)
پیشنهادِ شیطان

تلاش‌های اندرو پکستون (رینولدز) در پیشنهاد برای رساندن به‌موقع قهوه‌ی استارباکس، سر میز رییسش، مارگرت تیت (بولاک) را می‌بینیم و فورا به‌یاد تلاش‌های اندی در شیطان پرادا می‌پوشد برای نگه‌داشتنِ شغلش می‌افتیم و از سویی دیگر خط داستانی‌ای که یک‌نفر برای دی‌پورت نشدن از آمریکا مجبور است تن به ازدواجی فوری- فوتی و البته اجباری بدهد (و آن‌ یکی هم لابد به‌دلیلی اجباری این‌گونه ازدواج را می‌پذیرد) ما را با سرعت نور به پروسه‌ی آشنایی فوری و فشرده‌ی ژرار دپاردیو (ژرژ) و اندی مک‌داول (برونته) در کمدی رُمانتیکِ حالا خاطره‌انگیزِ پیتر ویر، گرین‌کارت (1990) پرتاب می‌کند، آن‌ها هم برای آن‌که اداره‌ی مهاجرت دست از سرشان بردارد باید با سلایق و علایق یکدیگر و هرآن‌چه یک زوج باید درباره‌ی جزئیات هم بدانند، به‌صورت فشرده آشنا می‌شدند و همین‌ها خودش برای دونفر خاطره‌ای می‌شد و تا ابد باقی می‌ماند. حالا پیشنهاد آن فلچر، با کم کردن دوزِ رُمانتیکِ قصه و افزایش میزان کمدیِ آن (و البته نه به جذابیتِ گرین‌کارت) انتقام سفت و سختی از کارکنان اداره‌ی مهاجرت می‌گیرد. مارگرت، ویراستار اجراییِ شیطان‌صفت و شدیدا عبوس یک کمپانی انتشار کتاب است که اهل کاناداست و یکهو مشکل اقامت در آمریکا پیدا می‌کند، مشکل به‌قدری جدی‌ست که حاضر می‌شود با کت و شلوار زنانه و رسمیِ محلِ کار، برای ازدواج، جلوی دستیارش اندرو زانو بزند. حالا شما هم اگر به‌دنبال همچه کت و شلوار رسمی و زنانه‌ای هستید، صرف نظر از زانوزدن برای ازدواج، می‌توانید به یکی از فروشگاه‌های زارا/ Zara برای تهیه‌ی آن مراجعه کنید، درمیان مدل لباس‌های این برندِ معتبر (که متاسفانه هنوز نمایندگی رسمی‌ای از آن در ایران نیست) انواع کت و شلوارهای زنانه و مردانه‌ی رسمی و نیمه‌رسمی موجود است و به‌نحوی می‌تواند کم‌بود سایر برندها را از این نظر جبران کند. مارگرتِ در این تصویر از پیشنهاد کتِ کوتاهی یقه انگلیسیِ باریک و بلند به‌تن دارد که آن را با یک تاپِ دوبنده‌ای که رنگش متضاد رنگ کت و شلوار است سِت کرده، این مدلِ کت به‌خاطر برش‌هایی خاصی که روی سینه و کمرش خورده، گودیِ کمر را می‌گیرد و کاملا فرم بدن به‌خود می‌گیرد. جالب این‌که مشابه مدل کیف بزرگِ توی دست بولاک در این تصویر نیز درمیان اجناس زارا موجود است. ستِ لباس‌های اسپرتِ اندرو اما موقعی که به خانه‌شان در سیتکای آلاسکا می‌رسد و دیگر تحت فرامینِ مارگرت نیست، در یک تصویر مشابه مدل‌ تی‌شرت‌های آستین‌دارِ سیسلی به‌تن دارد (نمونه‌ی مشابهِ تنِ جیسن بیتمن در جونو) و در تصویر دیگر اُورکتِ یقه ایستاده با چهارجیبِ مدل پاکتی تن‌اش است که نمونه‌ی مشابه آن‌را در رنگ‌های مختلف می‌شود در شعبه‌های مختلف بوسینی/ Bossini یافت.

گِیب نوینز در پارانوید پارک (گاس ون‌سنت، 2007)
Smells Like Teen Spirit

سال گذشته در تحلیل و برداشتی کاملا شخصی از همین پارانوید پارک (در روزنامه اعتماد) و مقایسه‌اش با جنسِ موسیقیِ سنتیِ واشنگتن و سی‌اتل- گرانژ/ آلترنیتیو راک، با توجه به آخرین روزها اثر قبلی ون‌سنت که به آخرین لحظه‌های زندگی کوبین می‌پردازد- تا اورِگون که ماجرای پارانوید پارک توی آن می‌گذرد، نوشتم؛ «قطعه‌ی گرانژ مينی‌ماليستی و مستقل ديگری از گاس ون‌سنت كه اين‌بار از دل پورتلند ايالت اورِگون سربرآورده اما به جای لحن سنتی و كاملاً سی‌اتلی گيتار الكتريك، نغمه‌هايی كلاسيك و حتی گاهی كرال، آلترنیتيو آن به‌حساب می‌آیند». آخرین روزها نیز که قاعدتا در دل سی‌اتل (منزل کرت کوبین) می‌گذرد جوری پراز آرامش جنون‌آمیز است که می‌شود با هذیان‌ها و غرولندهایِ بلیک/ کوبین (مایکل پیت) موسیقی ساخت، همان‌گونه که کامبیز کاهه‌ در مدخلی که درباره‌ی آن در راهنمای فیلم بهزاد رحیمیان نوشته آورده؛ «تجربه‌يی در بازسازی و پژواك‌دادن به صداهای طبيعی و محيطی و تبديل آن به موسيقی‌ست». همه‌ی این‌ها را نوشتم که بگویم الکس (نوینز) تین‌ایجی بی‌تفاوت مثل همه‌ی نوجوان‌های روزگار ما و به‌شدت درون‌گراست که تصمیم دارد با تقویت قوه‌ی تخیل و تصور خود، انتقام سفت و سختی (به سیاق نوجوان‌ها) از این‌ همه آرامش اطرافش بگیرد. راستش برای همین تیتر این پاراگراف را عنوان آهنگ نیروانا انتخاب کردم؛ عبارتی غیرقابل ترجمه به فارسی که همه‌ی این مفاهیم را در خود دارد. الکس اما برای این‌گونه انتقامِ خود احتیاج به ردا (که این‌جا همان سویی‌شرت‌های الکس است) و پوششی مناسب و برازنده‌ دارد، هم‌چون یک سامورایی که بدون پوشش شایسته‌ی خود نمی‌تواند و روا نیست مناسکِ مرتبط با شورش‌های درونی و برونی‌اش را به‌جا بیاورد. الکس طیِ اسکیت‌بوردسواری‌های دائمی خود در پارانوید پارک و ثبت خاطراتش روی کاغذ، تی‌شرت‌هایی کاملا آزاد و کمی بلند، با چاپ‌های درشت رویش به‌تن دارد که مدل مشابه آن‌ها را می‌شود در فروشگاه‌های اسپریت یا آدیداس یافت (تی‌شرت‌های بوسینی چاپ‌های درشت دارد اما به آزادی آن 2 برند دیگر نیست) الکس سویی‌شرت‌های مختلفی می‌پوشد، یکی از آن‌ها طوسیِ کلاه‌دار و ساده‌ای‌ست که مشابه‌اش را می‌شود در بنتون دید و درجایی دیگر سویی‌شرت قهوه‌ای کلاه داری پوشیده که حاشیه‌ای کرم‌رنگ دور کلاهش دارد و نمونه‌ی آن در اسپریت موجود است. الکس جین‌های مدل گشاد و کاملا کلاسیک می‌پوشد که نمونه‌ی آن در فروشگاه‌های تامی/ Tommy Hilfiger (که متاسفانه نمایندگی رسمی توی ایران ندارد) وجود دارد. الکس با همین نوع پوشش که «بوی نوجوانی می‌دهد» و با نوشته‌های پراکنده و ذهنی خود انتقامِ سردی از محیط اطرافش می‌گیرد.

کیت وینسلت و جیم کری در درخشش ابدی یک ذهن پاک (میشل گوندری، 2004)
آشفتگیِ‌ ابدیِ یک ذهن رنگی

خروارها ستایش نثار همه‌ی رنگ‌هایِ غریبی که بانو وینسلت (در نقش کِلِمنتین) طِی این آسیبِ مغزیِ جدی برای جوئل (جیم کری) و البته ما، از آن‌ها به‌ هر طریقی استفاده می‌کند؛ سویی‌شرتِ نارنجی، تی‌شرتِ آبیِ بسیار کم‌رنگ با حاشیه‌های نارنجی دور یقه و مارک Love is… آن، دست‌کش‌های بافتنیِ بدون انگشتِ هماهنگ با رنگِ تی‌شرت و راه‌های باریکِ قهوه‌ای توی آن، حلقه‌های فیروزه‌ای روی دستان او، موهای آبی (Blue Rain)، قرمز (Red Menace)، سبز (Green Revolution)، کش موهای آبی و دست‌بند صورتی و...تمام 50 رنگ احتمالی یا بیش‌تری که آن کارخانه‌ی تولید رنگ مو دارد و جوئل رو به کِلِم توی قطار می‌گوید.
فکر کنید باوجود این همه رنگِ مرده یا زنده، فاسد یا تازه، گرم و سرد و... می‌شود به دستگاه‌های شرکتِ خاطره پاک‌کنیِ «لِکونا» یا هر نام دیگری که دارد اطمینان کرد؟ فکر کنید پاک فراموش کنیم سویی‌شرت نارنجیِ کِلِم را طیِ باقی عمرمان. کسی را می‌شناسم که حاضر است کلی خرج کند تا فقط چند لحظه بیفتد توی همان لوپِ تکرارشونده‌ از خاطراتِ (گیریم بد اصلا) پر از رنگِ جوئل و کِلِم. حالا برای این‌که بخواهیم دنیا و فضایی ملون، هم‌پای ذهنِ آشفته‌ و معیوبِ جوئل بسازیم باید یک‌راست و بدون تامل برویم سراغ «الوانِ متحده‌ی بنتون»/ United Colors of Benetton. جالب این‌که از خصیصه‌های اجناسِ این برند معتبر آن است که برای همه‌ی سنین، طرح‌ها و رنگ‌هایی برای سحر و جادو کردن این افراد دارد، یعنی به‌طور مشخص کارکرد لباس‌های بنتون درست ضد عمل‌کرد شرکتِ خاطره پاک‌کنی لِکوناست؛ به این می‌ماند که بخواهی روی صفحه‌ی سفیدِ ذهنت، خاطره‌ای دور بپاشی.
لباس‌های کیت وینسلت طی ماجرا، از سویی‌شرت نارنجی‌اش بگیر و بیا تا کیفِ کولیِ آبی‌نفتی با راه‌های صورتی‌اش، تا کاپشنِ چرم زیپ‌دار، چهارجیب و آستین رِگلانش (کش‌باف) که دور یقه‌ی آن خزدار است، نمونه‌های مشابهی در بنتون دارد. جالب این‌که جوئل نیز گاهی طی ماجرا در هماهنگ کردن رنگ لباس‌هایش هم‌پای کِلِم پیش می‌رود، مثل آن فصلی که کِلِم را توی ذهنش برداشته برده توی يک جنگلِ غريبِ‌آشنا، جایی که دست عوامل شرکت خاطره پاک‌کنی به‌شان نرسد.

آن هاتاوی و مريل استريپ در شيطان پرادا می‌پوشد (ديويد فرانکل، 2006)
جهنم روی پاشنه‌ها

اندی (آن هاتاوی) درست از جایی که تصميم می‌گيرد شغل‌اش را حفظ کند و دستيارِ ميراندا پريسلی در مجله‌ی مُد ران‌اِوِی باقی بماند، روح‌اش را (درست به سبک و سياقی که در عبارت تبليغاتی اين فيلم آمده و تيترش کرده‌ام) به شيطان می‌فروشد، او سراغ نايژل (استنلی توچی) می‌رود و می‌گويد که فکری هم به‌حال ظاهر و تيپ او کند. جالب اين‌که اندی از تفکری کاملا متفاوت به اين نقطه تصميم‌گيری در اين مقطع زندگی‌اش رسيده. اندی مدتی پيش از آن هم با نايژل دراين‌باره گفت‌وگویی مبسوط کرده؛ روزی در رستوران مجله و بازهم به‌خاطر همان پوليور ضخيم آبی‌اش، نايژل از سبک انتخاب غذای اندی ايراد می‌گيرد و با زبان طعنه و کنايه به‌اش می‌گويد که با اين طرز غذا خوردن سايزش از 6 به 14 افزايش می‌يابد، وسط همين بحث‌هاست که ناگهان مقداری سوپ موقع خوردن آن روی پوليور اندی می‌ريزد و نايژل به‌اش طعنه می‌زند: «اصلا فکرشم نکن، فکر کنم کلی از اين‌جور لباسا تو کمدت پيدا می‌شه»، اندی جواب می‌دهد: «تا آخر عمرم که نمی‌خوام تو کار مُد باشم، پس نيازی نمی‌بينم که ظاهرم رو اساسی تغيير بدم» و درست اين‌جاست که نايژل ضربه‌ی نهایی‌اش را به اندی می‌زند: «شرکت مولتی بيليون دلاری ما هم داره تقلا می‌کنه که همين طرز فکر رو تغيير بده؛ زيباییِ درونیِ که مهمه». اندی دقيقا به‌همين خاطر وقتی نياز به يک تغيير اساسی پيدا می‌کند، مستقيم می‌رود سراغ نايژل (مدير هنری ران‌اِوِی). اندی از يک تيپ کاملا کلاسيک و معمولی دخترانه؛ دامنِ نيم‌کلوش با پارچه‌ی طرح‌دار و کمر پهن، يک پالتوی کرم‌رنگِ ساده با يقه انگليسی و کيف و کفشی کاملا معمولی، هم‌راه همان پوليورِ ضخيم و حالا مشهور آبی‌رنگ، به آن پالتوی سبزرنگِ رسمیِ سرآستين و دور يقه طرح‌دار می‌رسد که از کمر برش اريب خورده و مدل‌دار است، پالتویی که نمونه‌ی مشابه آن‌را می‌شود در بنتون يافت اما مارک اصلی بيش‌تر لباس‌های هاتاوی در اين فيلم کار شانِل/ Chanel است که درکنار آن دولچه اند گابانا/ Dolce & Gabbana و هم‌چنين کالوين کلاين/ Calvin Klein نيز هم‌کاری کرده‌اند.
جالب اين‌که تنها 40 درصد از کفش‌های پای ميراندا (استريپ)- که درواقع شمايلی‌ست از آنا وينتور، سردبيرِ مجله‌ی مشهورِ ووگ/ Vogue- پراداست و مارک والنتينو بيش‌تر لباس‌هایی که طی ماجرا به‌تن او می‌بينيم را طراحی کرده اما می‌شود بعضی از ستِ لباس‌های او را در بنتون جست‌وجو و شبيه‌سازی کرد، مثل آن پالتوی يقه دوتکه و پهن انگليسی‌اش که آن‌را روی يک دست کت‌وشلوار رسمی تيره پوشيده و آن‌را با يک شوميزِ دکمه‌دار هم‌رنگ با پالتويش (که می شود از سيسلی آن‌را تهيه کرد) هماهنگ کرده و سرانجام از کمربندی پهن و با رنگ متضاد اين سِت همه‌ی اين‌ها را هماهنگ کرده است.

 
با تشکر از ندا حسینی که در گردآوریِ مدل لباس‌ها، بی‌دریغ ياری‌ام رساند.

تقسيمِ شادی

عجيب نيست کسی که صبح زود، موقع رفتن سر روزمرگی هميشه‌اش، پشتِ کت‌اش عبارت تنفر/ Hate را نوشته باشد و آن‌وقت اسم بندِ موسيقی‌اش را بگذارد تقسيمِ لذت يا تقسيمِ شادی/ Joy Division؟
آخرين روزهای سال پيش (1388) بود که يک شب وسط اسباب‌کشی‌ و بدبختی، به‌خاطر نبودن هيچ‌گونه وسيله‌ی سمعی و بصری (چون همه‌چيز را بسته بودم) و البته به‌ياد دو سال پيش که هم‌راه جواد رهبر عزيز برای صفحه‌ی سينمای جهان اعتماد می‌نوشتيم و قرار بود يک صفحه‌ی پروپيمان برای هرفيلمی که دوست داريم دربياوريم (و طبيعتا بيش‌ترشان فيلم‌هایی درباره‌ی موسيقی راک می‌شد!)؛ نشستم پای لپ‌تاپ‌ام و نسخه‌‌ی Divx کنترلِ انتون کوربين را که داشتم دوباره ديدم و دوباره شيفته‌ی نگاه‌های مغموم و حزن‌آلودِ يان کرتيس (با بازی و شباهت حيرت‌انگيز سم رايلی به کرتيس)، اين شاعرِ معاصر و به‌ناچار راک‌باز شدم. يکی از شهيدان متاخر گونه‌ی راک (1980) که به سياقِ زيرژانرِ موسيقی‌اش، Post- Punk ماجرای فيدشدن و زوال او با ساير اسطوره‌های فقيد راک تفاوتی اساسی دارد؛ اگر درهای ادراک برای جيم موريسون همان‌طور که ايمان قلبی به‌اش داشت، بی‌انتها، گشوده شده بود يا دنيای واقعی برای سيد برت خيلی فراخ‌تر از فضای روی استيج و نواختنِ کودکانه‌هايش بود يا لنون که شيفته‌ی مدينه‌ی فاضله‌ی توی تصوراتش شده بود و بيرون نمی‌آمد يا مثلا ماجرای کرت کوبين (از هرنظر نزديک‌تر به کرتيس) که مخلوطی از همه‌ی اين‌هاست، يان کرتيسِ 24 ساله، به‌خاطرِ ترس از گرفتارشدن در روزمرگی و فرار از آن از قفس پريد. کرتيس در 19 سالگی ازدواج کرد، با دبرای 18 ساله (که زندگی‌نامه‌ی يان- Touching from a Distance- را هم او نوشت تا همين کنترل براساس آن کتاب باشد) کسی چه می‌داند، شايد به‌خاطر رُمانتيک‌بودن و شاعرمسلکی‌اش، يا برای ترس از تنهایی با دبرایِ شيرين اما سنتی (و از هم‌محله‌ای‌هايش در هاردزفيلدِ مک‌کلسفيلد) ازدواج کرد، پيش از تشکيل بندِ راک دادن با رفقايش برنارد سامنر و پيتر هوک و شهرت و اين حرف‌ها. کلا استاد عجله داشت برای همه‌چيز. می‌دانست که خواهد ترسيد و دوام نخواهد آورد؛ او «کنترلش را از دست داد» و مديريت زندگی از کف‌اش رفت، به‌همين سادگی. می‌ترسيد و به‌همين خاطر با خودش عهد بست (و بعدها به خصيصه و عادتش موقع اجرا مبدل شد) که دست‌هايش را آن‌طور موقع اجرا حرکت بدهد، بازهم کسی چه می‌داند، شايد به‌خاطرِ چشيدنِ طعم لذت و سرخوشی اجرای راک در فرم و حالت نهایی‌اش و يا اين‌که می‌خواست اين سرور و شادی را به تماشاگران سِحر و افسون‌شده‌اش منتقل و تقسيم کند.

پی‌نوشت:به نمایی از کنترل که گذاشته‌ام خوب نگاه کنيد؛ گویی کرتيس دارد وسط محله‌ی قديمی خود، لای شاخصه‌ها و مؤلفه‌های تکراری هميشه و هرروز خفه می‌شود.

علمِ خواب

بعد از مدت‌ها سرانجام دوباره خواب ديدم. اصلا انگار خواب‌دانم پاره شده يا بند آمده بود پيش از اين. باعثِ اين جوشش دوباره‌ی رؤيا هم کتابی بود که برای سپيده‌ی قندوعسل عيدی گرفته بودم؛ غولِ بزرگِ مهربان/ The BFG اثر رولد دال با ترجمه‌ی بسيار خوبِ محبوبه نجف‌خانی (نشر افق).
اين‌بار هم، موقع سفر به ديار‌مان- کوه‌پايه‌های جنوبی زاگرس- که جای‌تان خالی خيلی سرسبز و خوش‌آب‌وهوا شده بود، عمدی، هيچ نشانه‌ای از زندگی مدرن و شهری و تکنولوژی، هم‌راه نبردم- به‌همين دليل نمی‌توانستم اين‌جا سربزنم- بنابراين هم‌دمم توی تمام اين‌روزهای بی‌خبری و سکوت شد همان چند کتابی که برای سپيده‌ی آب‌نبات خريده بودم. فکرش را بکنيد که يک غولِ دراز و دوست‌داشتنی، حرفه‌اش دميدن «خواب/ رؤيا» با شيپور بلندش توی اتاقِ خوابِ آدمی‌زاد باشد (به‌ياد ترانه‌های سيد برت هم‌دوره‌ و هم‌وطن همين رولد دالِ بريتانيایی). روزها برود توی يک سرزمينِ عجيب و با تور، خواب‌های جورواجور (از خواب‌های شيرين گرفته تا کابوس‌های ترسناک) شکار کند و حتی از آن‌ها کلکسيون درست کند (فکر کنيد!) و بعد اين‌طوری شب‌ها بشود رؤياسازِ ما. وای، خدایِ آب‌نبات‌ها، آن قسمتِ داستان که سوفی کوچولو فکری به‌ذهنش می‌رسد که برای ملکه، يک خواب/ روايت از ميان مجموعه‌خواب‌هایِ غ.ب.م/ The BFG بسازند/ تدوين کنند، چقدر به‌يادِ آلفردوی سينما پاراديزو افتادم، به‌راستی مگر حرفه‌ی آلفردو غير از اين بود؟
تمام اين مدتِ دوری از مدنيت و نزديکی به بدويت، در ميان تنگه‌ها و کوه‌پايه‌های انتهایی زاگرس، کنارِ آتش، دائم به‌فکر اين غولِ ديلاغِ رؤياجمع‌کن و رؤياساز بودم و نمی‌دانم انواع خواب‌هایی که توی اين شب‌ها، با وضوح و شفافيت زياد می‌ديدم به‌خاطر او بود يا بدويتِ آرامش‌بخشِ طبيعت. به‌راستی مگر اين دو تفاوتی هم دارند؟

شليک به پسِ سر



اول اين‌که
ويژه‌نامه‌ی نوروزی ماه‌نامه‌ی خوب رويش منتشر شد، به‌شدت پيشنهادش می‌کنم، که اولين‌بار است طیِ اين‌مدت روزنامه‌نگاری حرفه‌ايم، انقدر از همه‌ی مطالبی که برای شماره‌ای از يک مجله نوشته‌ام راضی‌ام و دوست‌شان دارم، اولين‌بار است که احساس می‌کنم، عواملی از يک مطبوعه يافته‌ام (عواملی نظير مدير مسئول و سردبير) که قدر سوژه‌های خوب و مطالب خوب را می‌دانند و به‌جای آن‌که ذوق نويسنده را در نطفه خفه کنند و مطالبش را تکه و پاره، از همان اول، هم نويسنده‌ی هر مطلب را درست پيدا می‌کنند و هم سوژه را (باتوجه به شناختی که از مديا و مطبوعه‌شان دارند) درست به او منتقل می‌کنند و دست آخر هم فقط می‌ماند سليقه برای يک صفحه‌آرایی حرفه‌ای و خوب که اتفاقا ماه‌نامه‌ی رويش اين‌ها را هم دارد؛ توی اين شماره، با آثار پاپيولار عکاسی به اسم محمد اسماعيلی طرفيم که من اگر ببينمش بی‌شک تشکری ويژه از او خواهم کرد. کار کردن با علی (باذل) و خسرو (نقيبی) تجربه‌‌ای حرفه‌ای و شيرين بود که اميدوارم در سال آينده نيز تکرار شود.
توی اين شماره از ماه‌نامه‌ی رويش يک نقدِ فيلم برای فيلمِ ستايش‌شده‌ی کاترين بيگِلو- عذابِ اليم/ The Hurt Locker- نوشته‌ام که به‌شدت دوستش دارم؛ توی اين مطلب کوشيده‌ام مؤلفه‌ها و شاخصه‌های سينمای بيگلو را به‌عنوان يک سينماگر مؤلف مشخص کنم و آن‌را در قالب يک يادداشت پاپ ارائه کنم با تايتلی که هم خودش و هم فيلمش را بسيار دوست دارم؛ نقطه‌ی گسست. مطلب ديگری دارم راجع به بازی بانو مريل استريپ در جولی و جوليا‌ی نورا افران با عنوانِ يک آمريکایی در پاريس. هم‌چنين تجربه‌های جديدی هم توی صفحه‌های راهنمای اين ويژه‌نامه انجام داده‌ام که بسيار دوست‌شان دارم؛ يک راهنما برای 10 آلبومِ دوست‌داشتنیِ موسيقی سال 2009 که کارهای رجينا اسپکتور و بانو نورا جونز هم ميان آن‌هاست!
می‌ماند يک پرونده‌ی شيزو که بسيار برايش زحمت کشيدم و راستش را بخواهيد موقع تهيه‌اش حالی اساسی برده‌ام؛ ست‌کردن لباس‌های بازيگران و شمايل‌های سينمایی که می‌شناسيم و دوست‌شان داريم با توجه به برندهایی که حالا ديگر نمايندگی‌های‌شان توی همين تهران خودمان موجود است. عاشقِ اصطلاحا «ماولينگ» و «شاپينگ»‌ام البته در بازارهای درست‌ودرمان که حالا به بهانه‌ی درآوردن اين پرونده‌ی فراوان شيزو، دلی از عزا درآوردم. توی اين پرونده سعيده‌ی شيرين (همسرم) و ندا (دخترخاله‌ی سعيده) بسيار ياری‌ام رساندند و خلاصه حالی برديم و نتيجه‌اش مطلبی شده با عنوانِ لباسِ حاضری. البته همان‌طور که توی ليدِ اين مطلب هم تاکيد کرده‌ام مطمئن باشيد در گشت‌وگذار توی اين مطلب به سياقِ اين فيلم استاد آلتمن، سرِآخر لخت‌و‌عريان نخواهيد ماند.

ديگر اين‌که اين‌روزهای آخر سال و هم‌راه با سال تحويل، درگيرِ اسباب‌کشی‌ام؛ اصلا عمدا قراردادمان را از همان پارسال جوری تنظيم کرديم که اگر قرار به نوکردنی باشد، اين‌کار را درست ساعاتی پيش از سالِ تحويل انجام دهيم. اين‌طوری با خيالِ آسوده از شر اسباب و وسيله‌هایی که ازشان خاطره‌ی بد دارم راحت خواهم شد، اصلا فقط يک‌چيزِ اسباب‌کشی و نقلِ مکان را شديدا دوست دارم؛ دورريختن يک‌سری خنزر‌پنزر که بی‌خود دور خودت جمع‌کرده‌ای و اين‌کاری‌ست که از لحاظ روانی برای من آشغال‌جمع‌کن بسيار لازم است. يادم می‌آيد توی سريال دوست‌داشتنی خانه‌ی سبز بود که خسرو شکيبایی به‌شدت از اين عملِ ريسايکل‌بين‌وار حمايت می‌کرد و حقيقتش به‌خاطر همين شيفته‌ی اين سريال شدم. خلاصه اين‌که اگر ديديد طی روزهای پيشِ رو کم به اين‌جا سرمی‌زنم بدانيد که وضعيتم مثل فصل اثاث‌کشی هامون است؛ «اَه...اَه...».

درانتها اما اين‌که طاقت نياوردم و بالاخره همين نسخه‌ی موجود از A Serious Man را ديدم؛ اثری شديدا اخلاقی با مضمونِ جبرواختيار در مذهب که کوئن‌ها ساختارشکنی به‌سياق خودشان را در آن به ته رسانده‌اند، برداشتی رها و سرخوشانه و البته کاملا کوئنی از سگ‌های پوشالیِ پکين‌پا. واقعا نمی‌دانم چرا اعضای آکادمی اسکار، بازیِ ظريف و شايسته‌ی مايکل استولبرگ (در نقش پروفسور لری گاپنيک) را حتی لايق نامزدی اسکار هم ندانستند. برادران کوئن، در اين ‌يکی تمام شاخصه‌های گروتسک‌واری که توی بارتون فينک، جلوی خلاقيتِ بارتون را می‌گرفت (مثل گرمای لعنتی آن هتل و يا بلندشدن همين‌جوری و بی‌خودی چسبِ کاغذديواری اتاق بارتون) حالا به مسائلِ شديدا روزمره‌ی لری گاپنيک تبدیل کرده‌اند، شاخصه‌هایی که جلوی اعتماد به‌نفس و تصميم‌گيری نهایی‌اش ايستاده. يک مردِ جدی روايتِ پايان دنيایی برادران کوئن است صدالبته به سبک‌وسياق خودشان.

پی‌نوشت:
جف بريجزِ قلبِ شوريده را شديدا دريابيد که به‌تان احتياج دارد، همان لبوفسکی خودمان که حالا کمی هم ريقو شده. درست از همان ابتدا که از بليزرش پياده می‌شود و ديدم که کمربند و دکمه‌های شلوارش را موقع رانندگی باز گذاشته شيفته‌اش شدم. استاد بريجز توی اين «گل‌های پژمرده»‌ی کانتری و شديدا غم‌ناک مصداق اين روايتِ خودمان است؛ وقتی يه مرد غم داره، انگاری يه کوه درد داره.

قلب‌هایِ شوریده



خیلی می‌ترسیدم، درست از همان روزی‌که شنیدم کنسرتِ سیروانِ خسرویِ دوست‌داشتنی قطعی شده، می‌ترسیدم. از موقعی به این‌ور، تصمیم جدی گرفته‌ام که با این شرایط فاجعه‌آمیز صدابرداریِ کنسرت‌ها و هم‌چنین موقعیت افتضاح سالن‌ها، قدم در سالن کنسرت‌های پاپ و... نگذارم. آخری‌اش اجرای به‌شدت بد رضا یزدانی توی همین سالن اصلیِ غیرمناسبِ کنسرتِ اریکه‌ی ایرانیان بود که بنا را گذاشتم هیچ‌چیز ننویسم راجع به‌اش، آخر یک چیزهایی واقعا به موزیسین‌ها و نوازندگان هیچ ربطی ندارد، ای‌بسا که اجرای خوب رضا یزدانی عزیز را پیش‌تر در کنسرتِ یونیسف دیده و لذت برده بودم. حالا از وقتی شنیدم سرانجام سیروان هم توی اریکه‌ی ایرانیان کنسرت خواهد داد، از یک‌‌سو خوشحال بودم برایش و ازسوی دیگر ناراحت که اگر کنسرت به‌قدرتی که برازنده‌ی سیروان است اجرا نشد، چه، چه بنویسم برایش؟ ازسویی دیگر گونه‌ی موسیقی سیروان از آن دسته‌ای‌ست که می‌شود به‌سادگی توی اجرا انگ به‌اش چسباند که «سمپلی»‌ست؛ اجرای درست‌ودرمان با ساز نیست. مشابه ایرادی که همین اواخر به اجرای بهروز صفاریان هم‌راه خوانندگی (متاسفانه ضعیف) فریدون وارد کردند و خودمانیم تا اندازه‌ای هم درست بود. غرق همین افکار بودم که تماشایِ قلبِ شوریده/ Crazy Heart- درامِ موزیکال و اصالتا کانتری- بلوزی که امسال بازیِ جف بریجز را به جایزه‌ی اسکار رساند- را نصفه و نیمه رها کردم و آماده شدم تا به سئانسِ اول، دومین شب از اجرایِ سیروان برسم، اجرایی که راستش به‌خاطر طرحِ نامناسبِ بیلبوردِ تبلیغاتی‌اش و هم‌چنین طرح مشابه روی پوسترها و بلیت‌های آن کمی نگران‌ترم کرده بود، اجرایِ دمِ عید آن به‌کنار البته، چون خوش‌بختانه تمام بلیت‌های چهار سئانس به‌سرعت فروخته شد. سیروان خسروی، با شناخت زیادی که از اخلاقش دارم جزو معدود موزیسین‌های پاپی‌ست که به‌رغمِ قاتی‌شدن ناگزیرش با بازار و تجارتِ گونه‌ی پاپ، آن‌هم از نوع بدنه‌ایش (گونه‌پاپِ بدنه‌ای به‌نظرم پاپِ شديدا مصرفی مدشده در این‌روزهاست، موسیقی پاپ عکس روی جلد مجلات و ترانه‌ی عنوان‌بندی سریال‌ها، گونه‌پاپی که مخاطب از او فقط صدا و سیمایی زیبا می‌خواهد، گونه‌ای که متاسفانه به همت ما روزنامه‌نگاران پاگرفته، مخاطب این گونه پاپ فقط دلش می‌خواهد با خواننده ترانه و شعر را زمزمه کند، غافل از اين‌که موسيقی پاپ در هيچ‌کجای دنيا «فقط» اين مؤلفه‌ها نيست)، بسیار روی این‌جور جزئیاتِ کار حرفه‌ای خود وسواس به‌خرج می‌دهد، چه‌بسا تنها ایرادِ اساسی‌ام به کار حرفه‌ای سیروان خسروی، همین قاتی‌شدن با سبک پاپِ بدنه‌ایِ این سال‌ها و کل‌انداختن‌هایِ شیطنت‌آمیز و گاهی حتی بامزه‌اش با‌ این اهالی‌ست، خصیصه‌ای که از دید خیلی‌ها درکل به‌سود سیروان بوده است. او در اولین گفت‌وگویی که بعد از انتشار اولین آلبومش- تو خیال کردی... و برای هفته‌نامه‌ی همشهری جوان شماره‌ی 106- با او انجام دادم (با تیتری که بسیار دوستش دارم و سیامک رحمانی هم نگه‌اش داشت؛ نمی‌خوام که با تو هم‌صدا بشم) مدام تاکید می‌کرد که؛ «گاف نمی‌دهم». حالا تمام شرایط مهیا بود تا سیروان یک سوتیِ نافرم در کارنامه‌اش ثبت کند...
توی همین فکرها بودم که چراغ‌های سالن بد از تاخیر مطابق معمولِ کنسرت‌ها، خاموش شد و گروهِ نوازندگان سیروان پدیدار شدند، گروهی که متاسفانه از فاصله‌ی بسیار دورِ جایی که نشسته بودم قابل تشخیص نبودند، حضور سریعِ شخص سیروان روی سن و آغاز اجرا با آهنگ پرضربِ تو خیال کردی... هم مزید بر علت شد تا هویت نوازندگان گروه، هم‌چنان برایم پوشیده بماند، فقط حضور امید حاجیلی به‌خاطر فرم و نحوه‌ی ترومپت‌نوازی‌اش و هم‌چنین هومن غفاری، به‌خاطر درام‌نوازیِ تمیزش برایم کاملا قطعی شد. اجرای اولین قطعه دلم را بیش از پیش لرزاند؛ آفتِ همیشگیِ صدابرداری، این‌جا هم یقه‌مان را گرفته بود، معلوم بود که در ابتدا سیروان صدایِ خودش را آن‌طور که باید از مانیتورهای روبه‌رویش نمی‌شنید، چون گاهی میکروفون را از جلوی دهانش خیلی دور می‌گرفت و گاهی آن‌قدر نزدیکش می‌کرد که صدا یکهو زیاد می‌شد. مجموعه‌ی این‌ها رفته‌رفته داشت امیدم را کم‌سوتر می‌کرد که لحنِ جَز- بلوزِ آشنای بداهه‌هایِ کی‌بورد رضا تاج‌بخش، گرمایی به‌درونم دمید، رضا از دور شناسایی شد. لحنِ گیتار الکتریکِ سولونوازِ سیروان در قطعه‌ی لحظه‌های بی‌تو بودن، صدالبته طعم سولوهایِ کوتاه و حسیِ کاوه یغمایی را نداشت اما به‌قدری اریژینال بود و اصالت خودش را داشت تا برای دانستن نامِ نوازنده‌اش کنجکاو بشوم و جاهایی له‌له بزنم. دست‌ آخر هم موقع معرفی‌اش توسط سیروان انقدر جمعیت شلوغی کرد که فقط نام کوچکش که مسعود بود به گوشم رسید (در سرچِ بعدی فهمیدم که اسمش مسعود همایونی‌ست)، خبر خوش این‌که زین‌پس یک سولونوازِ دارایِ لحن و لهجه‌ی مستقل به نوازندگانِ حرفه‌ای‌مان اضافه شد.
به‌طور کلی اجرای سیروان در پارتِ دوم سئانس ما، یک سروگردن پرشورتر از پارت اولش شد، جوری‌که سیروان هم با دلی قرص‌تر اوج‌وفرودهای انصافا دشوارِ هنگام خواندنش را ادا می‌کرد؛ حالا دیگر بَندِ ذاتا پاپ- راکی (هی می‌گويم پاپ چون خود سيروان اصرار دارد، وگرنه که بيش‌تر کارهای او به گونه‌ی هاوس و دنس پهلو می‌زند) مقابل‌مان قرار داشت که به‌خاطر لحنِ خط اجراهایِ کی‌بوردِ تاج‌بخش، ریتم‌گیتارهای پاکیزه‌ی نیما رمضان (و ظاهر و مدل موهای آن‌دو البته!) صدای تمیز و اریژینال درام‌ها و سولوهای الکتریکش، بک‌وکال‌های بسیار خوب و بدون باگِ زانیار خسروی (که خیلی هم طرفدار دارد) و رضا تاج‌بخش و صدالبته وکالِ سیروان که حالا در پارت دوم، گویی جانی دوباره یافته بود، با وجود بعضی ایرادهای گریزناپذیرِ صدابرداری (و البته محسوس برای گوش‌های آشنا) می‌شد نمره‌ی قبولی به‌شان داد. سیروان پارت دوم را با آهنگ امروز می‌خوام به‌ات بگم... و به‌شیوه‌ی تک‌نوازی با پیانو (تنها جایی از کنسرت که سیروان پشت ساز نشست) آغاز کرد، اجرایی که به‌نظرم درست از همان لحظه به‌اش قوت قلب بخشید؛ این کنسرتی از سیروان خسروی‌ست که نه‌تنها لیبلِ «سمپلی‌بودن» به‌آن نمی‌چسبد که سازها و نوازندگانش وجهه‌ی خاصی نیز به‌آن بخشیده. گل سرسبدِ اجراهای سیروان در اولین کنسرتش اما قطعه‌ی دل‌ام گرفته با لحنِ نیمه‌آکوستیک سازها بود؛ نیما رمضان و بابک سعیدی (راستی بابک سعیدی هم نوازنده‌ی بیس این اجرا بود) به فرم اجراهای آنپلاگد/ Unplugged روی سن نشستند و ترکیب‌شان با اضافه‌شدن سولوهای مسعود همایونی عالی ازآب درآمد. فقط می‌ماند آره، آره خواستن‌های دائمی جمعیت از سیروان و اجرای دوباره‌ی این قطعه‌ی شاد توسط گروه که به‌همان خصیصه‌ی (به زعم من به‌زیان و به‌عقیده‌ی همه‌گان و فکر کنم خودش، به‌سود او) علاقه‌‌ی سیروان به‌ عضوی از موسیقی حال حاضر پاپ‌مان بودن، برمی‌گردد، نکته‌ای که از همان اولین آلبوم سیروان- تو خیال کردی بری...- و با قرار دادن آهنگِ «شش‌و‌هشتی» (و البته انصافا خوش‌ساخت) بهار من به‌عنوان قطعه‌ی آغازینِ آلبوم، یک‌طوری نمود داشت. به‌هرحال اولین کنسرت سیروان در مجموع ختم به‌خیر شد، اجرایی که گمان می‌کنم بسیار آگاهانه و عامدانه برای هر قشری (از مخاطب خاص گرفته تا خیلی عام)، چیز دندان‌گیری داشت. برای من اما که جنس صدای کی‌بورد (و ظاهر و مدل موهای) رضا تاج‌بخش و هم‌چنین لحن ریتم‌گیتار (و هم‌چنین مدل موها و اصلاح صورت) نیما رمضان و تکنیک‌های اساسیِ نوازندگیِ بابک سعیدی کافی بود تا به خاطره‌ی اجراهای دوست‌داشتنیِ پاپ- راک اواخر دهه‌ی 1980 یا اوایل دهه‌ی نود مثلا پرتاب بشوم (مثل اجراهای تمیز برایان آدامس یا مثلا اجرای جرج مایکل در بزرگ‌داشت فردی مرکوری). حالا با خیال و وجدانی آسوده به خانه برمی‌گردم تا بعد از نوشتن این یادداشت، بنشینم پای ادامه‌ی نقش‌آفرینیِ معرکه‌ی جف بریجز (در نقش بد بلیک، خواننده‌ی کانتری افول‌کرده) در قلبِ شوریده. در این قصه هم گویی بد بلیک (لبوفسکیِ بزرگ ما) خواننده‌ و موزیسینِ پیر افسانه‌ای به جرقه‌ای، تلنگری چیزی برای درخشیدن نیاز دارد.

پی‌نوشت:عکس بالا را سيروان تازه برایم فرستاده، خوب به آن نگاه کنيد، همان‌طور که گفتم، علاوه‌ بر گيتارِ فندرِ دست مسعود، تی‌شرت‌اش هم طرحِ آلبومِ Dark Side of The Moon پينک فلويد است. ديگر بعد از عمری سولو شنيدن، اين‌کاره‌ها را توی آش‌ماست هم تشخيص می‌دهم.

زوجِ روزهایِ غريب

خُب رفقا، سرانجام وصلتِ 2 ساله‌ی بيگلو و کمرون (فقط از 1989 تا 1991) جواب داد؛ طی اين 2 دهه- و جالب اين‌که اين زوج به‌طرز عجيبی فقط در ابتدا و انتهای دهه‌ها فيلم ساخته‌اند، مثل يک ترس غريب از پايان دنيا که در قصه‌های‌شان هم جاری‌ست- جسته و گريخته بارقه‌هایی از تفکر آن‌ها را ديده‌ايم، مثلا در روزهای عجيبِ کاترين بيگلو (با داستان و فيلم‌نامه‌ی کمرون در 1995) که نئونوآری‌ست پايان دنيایی و قصه‌ی اَوِتار با اجازه‌تان اصلا از همان‌جا می‌آيد؛ جایی از روزهای عجيب، رَف فاينس که توليد‌کننده‌ی تصويرهای پلی‌بک/ بازنواخت است يکی از همين دنياهای مجازی‌اش را به يکی از رفقای فلج و روی ويلچرش تقديم می‌کند، تصوير پلی‌بکی که آن دوست فلج قرار است حس‌اش کند، فردی‌ست که دارد کنار ساحل می‌دود و از نعمت پاهای خود (به‌صورت مجازی البته) لذت می‌برد.
آن ايده‌ی 15 سال قبل، ثمره‌اش را حالا به چشم خود می‌بيند؛ در عذابِ اليم (ترجمه‌ی کاملا شخصی‌ام از The Hurt Locker) با يک مامور ويژه‌ی خنثی‌کننده‌ی بمب طرفيم که به اين دنيای پراز رنج خود عادت کرده و به‌اش لذتی مازوخيستی می‌دهد، همان‌گونه که رَف فاينس در روزهای عجيب از بازنوازیِ خاطراتش با معشوقه‌ی سابق خود، لذتی توصيف‌ناپذير می‌چشيد و از اين طرف در اَوِتار، سم ورثينگتن (جالب اين‌که او امسال جای‌گزين مخلوق ديگر کمرون هم در رستگاری ترميناتور بود) سربازی‌ست که از نعمت داشتن پا محروم است و در دنيای رؤياگونِ پاندورا (دنيای ساختگیِ کمرون) صاحبِ پا می‌شود، آن‌هم پایی به بلندی و غريبیِ بوميانِ پاندورا (مگر نه اين‌که حتی در تايتانيکِ جيمز کمرون، رُز با ديدن گردن‌بند- تنها خاطره‌ی به‌جا مانده از قصه‌ی قديمی‌اش- مدام به دنيا و فضای ديگر مجازی شده‌ی کشتی تايتانيک پرتاب می‌شد و دست آخر هم به همان فضا پيوست).
پس می‌بينيم که عملا نوع نگرشِ بيگلو و کمرون، درهم تنيده شده و جدایی‌ناپذير است و تنها تفاوتِ آن نوعِ جهان‌بينی و روی‌کردِ سياهِ بيگلو به ماجراها و از آن‌سو تفکرِ هاليوودی و هم‌راه با هپی اندينگ/ پايانِ خوشِ غالبِ کمرون است که عملا تفکر اين زوجِ ديرآشنا (که من را بسيار ياد زوجِ شان پن و کاترين مک‌کورمک در وزنِ آبِ بيگلو (2000) می‌اندازند) را از يکديگر سوا می‌کند. درواقع می‌شود گفت که تفکر و جهان‌بينی اين زوجِ عجيب، دو روی يک سکه است. نکته‌ای که برای زوج‌ها ثابت شده زير يک سقف دافعه ايجاد می‌کند!
مراسم اسکار شب گذشته، رويه‌ی سياه و اتفاقا غير رؤياپردازانه‌ی اين زوج را برگزيد.

پی‌نوشت: عکسی که تازه به يادداشت الصاق کرده‌ام، شاهد اين ادعاست. مهتاب جُست‌اش. من هم تو هوا قاپيدم.