اين‌هم يادداشت‌ِ هفتگی‌ام برای شرق که ای‌کاش به اين‌ترتيبِ صفحه، هيچ‌گاه قول مطلبی به‌شان نداده بودم و چاپ نمی‌شد. اسم ستون که «ماهزاد» (!) شده، جای «ماه‌زده»، اول‌اش که ديدم کمی به خودم شک کردم، بعد يادم افتاد که راستی ما از آن‌ها توی ايران نداريم... و بدتر اين‌که حدود يک پاراگراف 50 کلمه‌ای (کليدی البته) از داخل مطلب حذف شده که آن تکه‌ی مطلب را رسما بی‌معنی کرده است. بايد برای نوشتن مطالبِ آينده با مسئول صفحه حتما صحبتی داشته باشم. آن قسمت از مطلب را که بولد کرده‌ام، بخش حذف شده است.


مردانی که به بُزها خیره می‌شوند

کارگردان: گرنت هِسلوو
فیلم‌نامه: پیتر استراون (اقتباسی آزاد از نوولِ جان رانسن)
بازیگران: جرج کلونی، جف بریجز، ایوان مک‌گرگور، کوین اسپیسی
ژانر: کمدی، جنگی
محصول آمریکا و انگلستان، 2009

سینمای آمریکا، این اواخر دو نسخه‌ از جنگ ارائه داد، دو سبکِ زندگیِ متفاوت برای کسانی که روح‌شان را له‌شده، جایی در کارزار جاگذاشته‌اند؛ یکی‌اش همانی‌ست که سال گذشته از سوی منتقدان بسیار ستایش شد و توامان دلِ اعضای هیات آکادمی را هم به‌دست آورد؛ کاترین بیگلو در هِرت‌لاکِر/ عذابِ اَلیم‌، برای کاراکترِ اصلی‌اش، تجربه‌ای مخدرگونه از فضا و حال‌وهوایِ جنگ ارائه داده. تمی که گونه‌ی احساسات‌گرایانه، خانواده‌پسند و اشک‌انگیز آن‌را در ساخته‌ی تازه‌ی جیم شریدان- دو برادر- نیز دیدیم. نسخه‌ی دیگر اما تجربه‌ای‌ست سرخوشانه و پر از موقعیتِ جَفنگ، مهیا‌شده توسط دارودسته‌ی جرج کلونی و رفقا- گِرنت هِسلوو، نویسنده‌ی هم‌راهِ کلونی در شب‌به‌خیر و موفق باشید- که این‌بار، بازیگران بزرگ و حالا صاحب‌سبکی هم‌چون کوین اسپیسی، جف بریجز و ایوان مک‌گرگور نیز هم‌راهی‌اش می‌کنند. نسخه‌ای که در سایه‌ی هیاهوی فیلم‌های اسکاری سال گذشته، دیده نشد.
ماجرا در مردانی که به بُزها خیره می‌شوند از آن‌جایی آغاز می‌شود که فرمانده بیل جِنگو (جف بریجزِ بزرگ) خیلی اتفاقی در ویتنام متوجه می‌شود، فقط 15 تا 20 درصدِ سربازانش به‌‌قصدِ کشتن، به‌هدف شلیک می‌کنند و باقی چون وجدانی و ذاتی نمی‌خواهند فردی را بکشند، به‌هدف نمی‌زنند. بیل بودجه‌ی لازم برای تحقیق در این‌مورد را از پنتاگون می‌گیرد و برای فراگیری ره‌سپارِ سفرهایی ازجمله حمام داغِ دسته‌جمعی در سانتا رُزِ کالیفرنیا، پیوستن به جنبشِ بی‌قاعدگی و هیپی‌گری در استاکتن یا انجامِ اصولِ فلسفه‌های شرقی و... می‌شود. بیل 6 سال تمام (با بودجه‌ی پنتاگون البته) مثلِ اعضای جنبشِ عصرِ نو و جادوگران زندگی می‌کند تا مُلهم از آن‌گونه لایف‌استایل، سرانجام بتواند نیروی زمینی نوین را در دلِ ارتش آمریکا راه‌اندازی کند؛ نیرویی که خصیصه‌ی اعضایش ملغمه‌ای‌ست حیرت‌آور و شیرین‌عقل‌وار از شجاعت و نجابتِ جنگ‌جو، هم‌راه با حس معنویت‌خواهی‌اش، سربازانی که حالا «مبارزانِ جِدای» (یادآورِ جنگ‌های ستاره‌ای) لقب گرفته‌اند و فرمانده‌شان، در دلِ جنگ، به‌جای پاچسباندن و اطاعت‌کردن از مافوق، از آن‌ها می‌خواهد که احساساتِ سرکوب‌شده‌شان را رهاکنند و مثلا یک دل سیر برقصند. اعضای جِدای که به یُمنِ تعالیمِ بیل، از دنباله‌روانِ نسلِ بیت- موسوم به beatnik- و هم‌چنین عقایدِ شرقی‌اند (در تعالیم بیل آمده که باید ردپای اسطوره‌های قدیمی ازجمله لائوسه‌تونگ و والت دیزنی (!) را دنبال کنند) بعد از استادشدن می‌توانند با تکنیکِ «جاسوسی از راه دور» در روحِ دشمن نفوذ کنند. جایی از مردانی که... لین کسیدی (کلونیِ دیدنی در این هیات) که از شاگردانِ بااستعدادِ بیل است، به باب (ایوان مک‌گرگور) روزنامه‌نگاری که برای فرار از روزمرگی به عراق آمده و اتفاقی با لین هم‌مسیرشده و این داستانِ عجیبِ جدای‌ها به تورش خورده، می‌گوید: «ما (جِدای‌ها) از جنبه‌ی زیبایی‌شناختی برای نفوذ تو ذهن و کالبدِ دشمنامون استفاده می‌کنیم و مانع حمله‌شون می‌شیم» و صدالبته چهره‌ی باب که توی تنها یکی از لحظه‌های بی‌نظیرِ این‌چنینی فیلم، دیدنی از آب درآمده.
باب (که راویِ ماجرا نیز هست) در فصلی از فیلم که لین (با آن سبیل و سروشکلِ استثناییِ کلونی) دارد راجع به تکنیکِ «خیره‌شدن» و استفاده از قدرتِ ماورایی آن مقابلِ حریف، درحین رانندگی حرف می‌زند، به این نتیجه می‌رسد که چه غلطی کرده و توی بیابان‌های عراق دنبالِ لین راه‌اُفتاده؛ «...می‌خواستم برگردم، اما این‌ دیگه من نبودم، دیوانگی بود که هم‌راه لین می‌رفت»، از جایی به بعد، تماشایِ مردانی که... برای ما، حکمِ همین دیالوگِ باب را پیدا می‌کند، دیگر ما نیستیم که پیِ مهمل‌بافی‌های انصافا جذابِ (با آن بازی‌های بی‌نظیر) شخصیت‌هاییم، جنونِ مطلق است که به آن‌سو هدایت‌مان می‌کند. شخصیت‌هایی که با شمایل و نام‌هایی که برای‌شان انتخاب شده، مدام افراد و روزگاری را به‌یادمان می‌آورد؛ از اسم گاس لیسیِ ابتدای ماجرا که باب به‌خاطر نیروی سفرِ درون ذهنی‌اش با او مصاحبه می‌کند گرفته که یادآورِ کِن کیسی‌ست تا نامِ لین کسیدی که نیل کسیدی (از شمایل‌های مشهورِ جنبشِ سایکدلیک در دهه‌ی 1950 و از اعضای گروهِ مِری پِرَنکسترز) را فورا در ذهن تداعی می‌کند و بیل جِنگو که شاید هیاتِ ترکیبی و طنازانه‌ای از آلن گینزبرگ و کِیسی باشد، خلاصه که تمامِ تخمِ مرغ گندیده‌های جنبشِ سایکدلیک و نسلِ بیت و هیپی‌گری، یک‌جا جمع‌اند. عنوانِ پروژه‌ی ام‌کی اولترای سی‌آی‌اِی هم که اصلا طی داستان آورده می‌شود (تجربه‌ای که کِن کیسی خودش را داوطلب آن اعلام می‌کند و پرواز بر فرازِ آشیانه‌ی فاخته را مُلهم از آن می‌نویسد)، همان روش‌های استفاده از داروهای روان‌گردان که طی ماجرا، «دارک‌ ساید» را برای لری هوپر (کوین اسپیسی‌ای که درخشیده در نقش منفی‌اش) به ارمغان آورده است. استاد جِنگو هم که دست آخر روح دکتر تیموتی لری را می‌بیند و می‌افتد و از دکتر الهام می‌گیرد که برای انجام ماموریتش، باید غذای کل دسته را به اسید/ ال‌اس‌دی آغشته کند، همان‌جاست که باب با دیالوگِ «تیموتی لری مرده» ما را به‌يادِ ابتدای ترانه‌ی افسانه‌ی یک ذهن اثر گروهِ سایکدلیکِ مودی‌بلوز می‌اندازد؛ «تیموتی لری مرده/ نه، نه، نه/ اون بیرونه/ نگاش کن...».
...گروهبان ویلیام جیمز (جرمی رِنر) در هرت‌لاکر، فورانِ آدرنالین و هیجان‌های موقع خنثی‌کردن بمب را تنها دست‌آویزش برای ادامه‌ قرارداده و دسته‌ی نیروی زمینی نوین در مردانی که... به قدرتِ بی‌پایان ذهن معتقدند و هم‌چنان ادامه می‌دهند. باب، روزنامه‌نگارِ ناامید از ادامه‌ی زندگی هم در جایی از فیلم درجهت تحسینِ اعتقادِ راسخِ لین می‌گوید: «این چیزیه که من مدت‌هاست دنبالشم، چیزی که به‌اش معتقد باشم و به زندگیم معنی بده، به‌همین دلیلِ که داستان احمقانه‌‌اش (لین) رو تا این بیابون دنبال کردم»، ما هم به‌ دلایلی در همین مایه‌ها تا انتها به تماشای هم‌چه فیلمی می‌نشینیم. به‌قول باب؛ جهان در این روزگار بیش‌تر از هر موقعی به «جِدای» احتیاج دارد.