او سرانجام رنگین‌کمان را با دستانش گرفت



رونی جیمز دیو، وُکالیستِ افسانه‌ای گروه‌های هاردراک و کلاسیک‌متالی هم‌چون Rainbow و Black Sabbath که صدایش را روی آهنگ‌هایِ هاردراک (و حالا دیگر کلاسیک‌راک) جاودانه‌ای هم‌چون The Temple Of the King و Catch The Rainbow در اولین و بهترین آلبوم گروه Rainbow برای‌مان به‌جا گذاشته، سرانجام بعد از 6 ماه نبرد با سرطان، صبح امروز (16 می 2010) درگذشت؛ او همان‌گونه که در آهنگِ ستایش‌شده‌ی Catch The Rainbow می‌سرود؛ «سوار بر باد رهسپار خورشید» شد...

We believed we'd catch the rainbow
Ride the wind to the sun
Sail away on ships of wonder
But life's not a wheel
With chains made of steel
So bless me come the dawn
Come the dawn

پی‌نوشت: به‌یاد شهزاد رحمتیِ عزيز، (زنده و سرِحال!) که این ترانه را بارها توی اتاقش در مجله‌ی فیلم گوش دادیم.

راستِش رو می‌خوای يا يه چيز قشنگ؟

پالوما فيث؛ اين اسمی‌ست که از سال گذشته (برای من البته) جا مانده و خيلی اتفاقی با او و اثرش آشنا شدم. مدت‌ها، هم‌راه با شنيدن يک قطعه‌ی پاپيولار (به‌حدی که اين روزها زياد از شبکه‌ی ام‌تی‌وی ويديويش پخش می‌شود) دلم، تنم نلرزيده بود و يکهو با شنيدن لحن و صدای به‌شدت بلوآيد/ بريتيش سولِ پالوما در ويديوی «وارونه/ Upside Down»‌اش – ويديویی که خيلی به‌فرمِ تکه‌های موزيکالِ فيلم‌های دهه‌ی 1950 و 1960 ساخته شده، تکنی‌کالر- مسحورش شدم، به‌سرعت آلبوم او را با عنوان عجيبی که تيترش کرده‌ام برای اين پست- Do You Want the Truth or Something Beautiful – دانلود کردم و همان اولين قطعه‌اش ضربه‌ی کاری را به‌ام وارد کرد، در مقابلِ موسيقی و لحنِ وحشی و البته سول- پاپِ پالوما، دافی، جوز استون و ايمی واين‌هاوس (اسم شارون جونز و دپ- کينگز را نمی‌آورم چون احترام‌شان واجب است، برای اجرای ترانه‌ی تيتراژِ ابتدای توی آسمان که توی پست قبلی هم گفتم) بايد بروند کار ديگری پيشه کنند. راستش با قطعه‌ی اول آلبوم – Stone Cold Sober- يادِ شوروحالِ ترانه‌ی بابی وومَک-  Across 110th Street – روی تيتراژِ ابتدایی جکی براون افتادم و باورم شد که کوئنتين تارانتينو هم‌چنان می‌تواند به آثار جديدِ پاپيولار نيز (برای استفاده‌کردن در فيلم‌های احتمالی آينده‌اش) اميدوار باشد. اولين قطعه‌ی آلبوم خانم پالوما (که از اتفاق اسمش هم بسيار تارانتينو/ رودريگزی‌ست) را می‌شود ريخت روی آی‌پادی، موبايلی چيزی و درست مثل پم گرير توی تيتراژِ ابتدای جکی براون ابتدا با قدم‌های آهسته شروع کرد به راه‌رفتن و بعدهم يکهو دويدن را آغاز کرد، يا می‌شود آهنگ دوم – دود و آينه‌ها (عنوانِ ترانه را داريد که)- و البته همان وارونه و هم‌چنين قطعه‌ی 7 که ترانه‌ای‌ست اصالتا سول با عنوان نيويورک را گلچين کرد روی يک سی‌دی و گذاشت تا ابد توی ماشينت بماند که گاهی در اوج روزمرگی برای رسيدن به شور و شوق لازم است در دسترس باشند اين لعنتی‌ها. مدتی‌ست صبح‌های زود می‌روم و توی پارکی اطراف خانه‌مان می‌دوم، درست هم‌زمان با کشف اين اکسير و فروکردن‌اش توی مغزم با هدفون، انگاری که دوپينگ می‌کنم، مثل آن فصل خدای کرنک که جيسن استاتم يکهو وسط خيابان... هيچی ولش کن! ياد فصلِ انتقام‌های سرد و شيرينِ شخصيت‌های تارانتينو می‌اندازدم لامصب. مدت‌ها بود اين‌طوری با يک قطعه‌ی پاپيولار دلم نلرزيده بود...

...اين‌روزها کارهای وب‌سايت هزارکتاب، ويژه‌ی نمايشگاه کتاب زياد فرصت تمرکز به‌ام نمی‌دهد اما تقريبا کتابِ فوتبال عليه دشمنِ کوپر با ترجمه‌ی خوبِ عادل فردوسی‌پورِ دوست‌داشتنی را دارم قورت می‌دهم. اين غذایِ لذيذِ روان‌کاویِ تعصب، جنگ و البته برادری در بازی فوتبال بسيار خوش‌خوان ازآب درآمده. همان‌طوری که فردوسی‌پور توی مقدمه‌اش اشاره می‌کند، هوشنگ گلمکانی عزيز بازخوانی و ويرايشِ نهایی کتاب را انجام داده، پس اين خوش‌خوانی زياد دور از انتظار نيست. از همه‌ی اين‌ها که بگذريم متن جذاب و مسحورکننده‌ی سايمن کوپر است که برای خواننده موقع خواندن هم‌چون «چشم‌چرانی»کردن عمل می‌کند. اغلب فصل‌های کتاب شاه‌کار و خواندنی‌ست، ازجمله آن‌جایی که نويسنده دارد توی مقدمه، از زبان رايکاردِ هلندی فصل روبه‌روشدن‌شان با برلوسکونی – رييس جمهور وقت و البته رييس باشگاه ميلان- را در ضيافت شامی تعريف می‌کند که رود گوليت و فان‌باستن (بازيکن‌های هلندی و بزرگ آن‌موقع ميلان) حتی از شام‌خوردن‌شان دست هم نکشيدند و از جای‌شان بلند نشدند... سطرهای فوتبال عليه دشمن هم‌چون روان‌کاوی فرهنگ عامه‌‌ی ريچاردز (ترجمه‌ی حسين پاينده) درست به‌مانند جذابيتِ سوژه‌هایی که برگزيده- روان‌کاوی جذابيتِ کالاهای عامه‌پسند- جذابيت دارد و مسحورکننده است.

اين هری براون، تريلرِ جنایی ساخته‌ی فيلم‌اولی‌ای به اسم دنيل باربر، با بازی مايکل کين چرا انقدر ازسوی منتقدانِ خارجی تحويل گرفته شده؟! ترکيبِ خسته‌کننده‌ای از گرن تورينوی ايست‌وود، راننده تاکسی اسکورسيزی و دِت ويشِ مايکل وينر (با بازی دريغ‌انگيز چارلز برانسن) است، آخر چرا ما بايد کين دوست‌داشتنی را توی اين سن که چروکيده شده، با آن لهجه‌ی غليظ بريتانيایی‌اش، درحالِ تقليد و کپی‌کاری نقش‌های پيش‌تر کارشده و درآمده ببينيم؟

ماه‌زده و ماه‌زدگی!

اول اين‌که؛ با شروع به‌کار بيست‌و‌سومين نمايشگاه کتاب تهران، وب‌سايت هزارکتاب ما هم ويژه‌ی نمايشگاه کتاب شده و بخش‌های مختلف اين وب‌سايت منطبق با کاری که به‌صورت روتين و روزانه انجام می‌دهد، اختصاصی اين‌دوره از نمايشگاه شده است؛ بخش خبر و گزارش ما هرروز اخبار اختصاصی نمايشگاه دارد، بخش تازه‌های کتاب هر روز تعدادی کتاب تازه منتشر شده در اين دوره معرفی خواهد کرد، برای کتاب‌های تازه منتشرشده نقد و نظر داريم و گفت‌وگوهای‌مان طبعا با مديران انتشارات پرکار صورت خواهد گرفت. خلاصه تمام سعی و تلاشِ ما در مجموعه‌ی هزارپنجره (هم بچه‌های تحريريه و هم فنی) اين است که راهنمای خوب و پروپيمانی برای شما رفقای کتاب‌بازِ عزيز باشيم، هدفی که البته در روزهای عادی و هميشه‌ی هزارکتاب نيز مصرانه برای آن می‌کوشيم.

دوم اين‌که؛ زين پس اگر اتفاق خاصی نيفتد، زمين به آسمان نرسد، کلنگی چيزی از آن بالا نيفتد (!) ستونِ ثابتی در صفحه‌ی سينما جهانِ روزنامه‌ی تازه‌ی شرق (يادش به‌خير آن‌موقع که بالای سر آن محمد قوچانی بود) هم‌راه با حسين ذوقی، رفيقِ خوش‌ذوقِ روزهای سختِ فرهنگ و آشتی، برداشته‌ام با عنوانی که هم خودش و هم فيلم‌اش را بسيار هستم؛ ماه‌زده. و به يمنِ انتخابِ اين عنوانِ مبارک که کمدی رُمانتيکِ دهه‌ی هشتادیِ مهجورِ محبوبِ هميشه‌ام (ساخته‌ی نورمن جويسن، 1987) است، خيال دارم بيش‌تر بروم سراغ رويوی فيلم‌های جمع‌وجور، مهجور و اگر پا بدهد کمدی/ رُمانس‌ها. اولين رويو و اولين فيلم هم شد کمدی رُمانتيکِ تازه‌ی سالِ کبيسه/ Leap Year ساخته‌ی آنند تاکِرِ هندی‌تبار (با فيلم‌نامه‌ی سايمن بيوفوی) که هم منتقدان حسابی به‌اش توپيده‌اند (فقط راجر ايبرتِ کمدی رمانتيک‌باز نکته‌‌اش را گرفته و به‌ آن 3 ستاره داده است) و هم تماشاگران انگاری حوصله‌شان سررفته است. اجرای گرم‌و‌شيرينِ ايمی آدامس هم‌راه با زوجِ ناجورش متيو گودی را توی اين کمدی رمانسِ (با چاشنی آب‌وهوای ايرلندی) شيرين از دست ندهيد. برعکس اين يکی البته می‌شود ساخته‌ی تازه‌ی نانسی مه‌يرز- it’s Complicated- که حسابی توی ذوق‌ام زد و برعکس کمدی‌های خوب قبلی خانم مه‌يرز، اين‌يکی حسابی لوس و نچسب ازآب درآمده است؛ گرما و حرارتِ رابطه‌ها (چه استريپ با آلک بالدوين و چه استريپ با مارتين) برعکسِ شيمیِ گرمِ زوجِ ناجور و غريبِ سالِ کبيسه که آدم را يادِ مک‌داول/ دپارديو در گرين‌کارت می‌اندازد، اصلا درنيامده، شوخی‌های اصطلاحا رخت‌خوابی و سکسی ديگر برای بالدوين/ مارتين/ استريپ اصلا جواب نمی‌دهد، درست برعکس شوخی‌های جذابی که نمونه‌اش را پيش‌تر در Something’s gotta give با زوجِ دوست‌داشتنی کيتن/ نيکلسن ديده‌ايم (استاد نيکلسن که رسما پارودی شخصيت خودش را اجرا کرد، او اخيرا در سرشماری‌ای که برای شخصيت‌های مشهورِ مذکری که بيش‌ترين هم‌خوابگی را با زنان داشته‌اند با رقم 2000 زن، رتبه‌ی پنجم را بعد از فيدل کاسترو (با 35000 زن مقام اول!) و وارن بيتی و چارلی شين و ويت چمبرلينِ بسکت‌باليست، به‌خود اختصاص داده است)

در انتها اين‌که؛ لبه‌ی تاريکیِ مارتين کمپل، با بازیِ گيبسن در نقشِ کريون و ری‌ وينستن در نقشِ جدبرگ، اسامی به‌جامانده از دورانِ نوجوانی‌مان (و البته موسيقی کلپتون/ مايکل کيمن، بازيگر زنِ نقش اما توی خاطراتِ رونالد کريون، دوبله‌ی خوب با صداهای جلال مقامی و حسين عرفانی به‌جای داريوس جدبرگ و هزارويک چيز ديگر)‌ را ديدم، راستش اصلا ارضا نشدم. واقعيت اين است که بازسازی کمپل از اين مينی‌سریِ شاهکارِ شبکه‌ی بی‌بی‌سی فقط در حدواندازه‌ی يک تريلرِ خوش سروشکل (نوشته‌ی بيلی موناهان و موسيقی هوارد شور که تم آن هيچ ربطی به موسيقی قبلی ندارد) باقی می‌ماند؛ جالب اين‌که از آن روايتِ تودرتو و پی‌رنگِ شاه‌کار (با طعمِ فيلم‌های نوآر و رمزآميز) فقط خط اصلی داستان، چند نما و اسم‌های آشنا باقی مانده و ديگر هيچ. حتی محل وقوع داستان و شرکتِ اتمی نورث‌مور از انگليس به بوستونِ آمريکا (برای مقاصد سياسی لابد) نقل مکان کرده. داريوس جدبرگ (به‌رغم بازیِ خوبِ وينستن) شخصيتی بسيار منفعل به‌نظر می‌آيد. می‌ماند بعضی از فصل‌های اکشن که خوب ازآب درآمده، که اگر نبود ديگر بايد به مارتين کمپل اين‌کاره يا عقل خودمان شک می‌کرديم.

پی‌نوشت:
اين عکس‌ها را همين‌جوری و بدونِ ترتيب، شرح و مناسبت می‌گذارم اين‌جا تا حال‌تان حسابی خوب شود (روی عکس‌ها کليک کنيد). راستی ترانه‌ی "This Land is Your Land" متعلق به اريجينال ساندترکِ توی آسمان، اجرای شارون جونز و دپ- کينگز را امتحان کنيد (که نسخه‌ی اصلی‌اش متعلق به وودی گاتری اسطوره‌ی موسيقیِ فولکِ اعتراضی‌ست) حسابی توی اين روزها جواب می‌دهد.



مخلوقاتِ آسمانی




اگر دنيای فانتزی و تخيلِ کاراکترهای مخلوقاتِ آسمانی/ Heavenly Creatures پيتر جکسن- پولين پارکر (ملانی لينسکی؛ با آن شکل دوران بلوغش البته، الان که مثلا در توی آسمان/ Up In the Air اصلا شکل ديگری‌ست) و جوليت هولم (کيت وينسلت)- منتج به قتلی فجيع و غيرمنتظره می‌شد، حالا بعد از 15 سال در The Lovely Bones (که عمدی عنوانش را به فارسی ننوشته‌ام) اين جنايتی بی‌رحمانه و هولناک است که باعثِ رويشِ دنيایِ تخيل و فانتزی می‌شود. اصلا خصيصه‌ی مخلوقاتِ آسمانی (اين شاهکارِ جمع‌وجور و قدرنديده‌ی جکسن در آمريکا و مطبوعاتِ داخلی که محصول نيوزلند در 1994 است و شيرِ نقره‌ای فستيوال همان سال را هم ربود) اين است که با فيلم‌نامه‌ی استخوان‌دار و قرص‌ومحکمِ نوشته‌ی خودش و فرن والش (که در نوشتن لاولی بونز هم مشارکت داشته) و کمک‌گرفتن از يک سری ايده‌های بصریِ کم‌خرج مثل انيميشنِ عروسک‌های سفالی و پيوندزدن آن با گونه‌ی سينمایی ترسناکِ اسپلاتر (جنونِ پنهانِ جکسن!) مرز ميان تخيل و دنيای واقعی بدون اغراق به تار مویی می‌رسد. حالا خبر خوش اين‌که جکسن بعد از غرق‌شدن در دنيای فانتزی عروسک‌های (اين‌بار البته گران‌قيمت) کامپيوتریِ سریِ ارباب حلقه‌ها و کينگ کونگ، دوباره به همان فضای برزخ‌گونه (اين‌بار خود عالم برزخ!) که پولين و جوليتِ خيال‌بازِ داستان نام آن‌را «دنيای چهارم» گذاشتند، بازگشته و اين‌بار البته بعد از کوله‌باری تجربه کسب کردن از دنياهای تماما روياگونِ کارهای قبلی، در لاولی بونز دنيای چهارم را کاملا برای‌مان به‌نمايش گذاشته و مرز آن با دنيایِ روزمره و واقعيت را به همان شيوه‌ی مخلوقاتِ آسمانی (دقيق و تکنيکی‌تر فقط، اما به خلاقيت فيلم‌نامه‌ی قبلی حتی نزديک هم نمی‌شود) دوباره نشان‌مان می‌دهد. موسيقیِ امبی‌ينت و اسپيسِ برايان اِنو در سرتاسر اين اثرِ غم‌گنانه و محزونِ تازه‌ی جکسن، به يکی از نقاط قوت آن مبدل شده است.

پی‌نوشت:
عنوانِ The Lovely Bones از خطوطِ انتهاییِ نوولِ آليس سی‌بولد برداشت شده، آن‌جا که با پيداشدن گاوصندوقِ حاویِ جسد دخترک، نريشن او را می‌شنويم که تمام اين رابطه‌ها و دل‌نکندن‌ها از دنيا و خانواده‌اش (و بالعکس) را به همين باقی مانده‌ی استخوان‌هايش مرتبط می‌کند، عقيده‌ای که برای ما ايرانی‌جماعت نيز چندان دور از ذهن نيست؛ اين‌که تا وقتی مرده خاک نشده، نگرانی و تشويش (برای همه‌گان) وجود دارد، در پايان اين داستان نيز با دفن‌شدنِ آن صندوق‌چه است که سوزی از برزخ‌اش سرانجام کنده می‌شود. بنابراين ترجمه‌ی استخوان‌های دوست‌داشتنی برای اين عبارت به‌نظرم کمی دور از معنی مورد نظر نويسنده‌ی اثر است و به‌همين دليل همان عبارت انگليسی را به‌کار برده‌ام.