پیله و پروانه



رؤیا/ Dream


نویسنده و کارگردان: کیم کی-دوک
بازیگران: جو اوداگیری، لی نا-یونگ
ژانر: عاشقانه فانتزی
محصول: کره شمالی، 2008

«بازم دیشب خواب دیدی؟...آخه کیلومتر شمار ماشینم تغییر کرده...» این دیالوگ، به‌قدری عجیب و دور از ذهن و به همان اندازه رمزآلود هست که برازنده تنها یکی از دیالوگ‌های تازه‌ترین ساخته کی-دوک کره‌ای باشد؛ فیلمی که برای اولین‌بار، سپتامبر گذشته در فستیوال سن سباستین به نمایش درآمد و هنوز در سینماهای آمریکای شمالی اکران نشده، اما به‌رغم اکران نشدن آن در بسیاری از سینماهای جهان، دسامبر گذشته دی‌وی‌دی آن منتشر شد و در حال حاضر در دسترس است.
«رؤیا» با تصویری از یک تصادف آغاز می‌شود، تصادفی شدید در یک چهارراه که جین باعثش شده، تصویری که البته به سرعت متوجه خواهیم شد رؤیای جین (اوداگیری) است توی خواب، اما خود جین که متقاعد نشده خودش را فورا به محل وقوع تصادف می‌رساند؛ تصادف رخ داده اما دوربین‌های مدار بسته تصویر ماشین دیگری به‌غیر از ماشین جین را ثبت کرده‌اند! به همان سرعت متوجه خواهیم شد که آن ماشین دیگر متعلق به دختر جوانی به اسم رَن (نا-یونگ) است که عادت به راه رفتن توی خواب دارد؛ یعنی قصه از این قرار است که جین هر واقعه‌ای توی خواب ببیند، رَن همان را توی خواب انجام می‌دهد.
پیرنگ «رؤیا» به همان اندازه که خالق‌اش را مفتون و مسحور خود ساخته، بیننده را اسیر می‌کند، نکته‌ای که به نظرم تنها پاشنه آشیل این آخرین ساخته کی-دوک است. شخصیت‌های اصلی قصه، به‌مانند همه کاراکترهای آشنای کی-دوک، محصور در رؤیاهایی از گذشته‌شان، به طرز گریزناپذیری به دنبال بازآفرینی تصویر رمانتیکی از گذشته‌اند، تصوری که البته هرچقدر برای‌شان دست‌یافتنی‌تر می‌شود، بیش‌تر در مقابل‌شان رنگ می‌بازد.
جین آنچنان که می‌گوید می‌خواهد که گذشته‌اش را دائما مرور کند، او به شدت نیازمند آن تصور رمانتیک از رابطه ناکام قبلی‌اش است، چیزی که خواب‌هایش به او خوراک لازم را می‌دهد، رَن اما ظاهرا از یادآوری رابطه قبلی‌اش فراری است، به همین‌خاطر، ناگزیر، خواب یکی در گرو نخوابیدن دیگری است، نکته‌ای که لازمه‌اش زندگی کردن اجباری آن‌ها زیر یک سقف و در کنار هم است؛ «رؤیا» از این منظر گاهی به کمدی رمانتیک‌های مرسوم پهلو می‌زند. قصه «رؤیا» از منظر دیگر به آثار و نوشته‌های چارلی کافمن بزرگ و بخصوص «درخشش ابدی یک ذهن پاک» (میشل گوندری،2004) شباهت دارد؛ شخصیت‌هایی که هرکدام مجبورند به نحوی گذشته غم‌بارشان را به‌طور کامل پاک کنند تا بستری برای نمو عشقی تازه (بازآفرینی خاطرات؟!) آماده شود، اما «خاطره»‌های آن‌ها آگاهانه یا ناخودآگاه، همواره پیش روی‌شان قرار دارد. رَن و جین به‌طرز خودآزارانه‌ای خودشان را محصور در رؤیاهای‌شان می‌بینند، به‌همین دلیل آرامش خود را در غرق شدن ناگریزشان در «رؤیای ابدی» می‌یابند.

انتخاب ویژه: موسیقی سحرانگیز پارک جی-وونگ که به گریزپایی تمام رؤیاهای کاراکترهای قصه است.

فیلم های مشابه:
«نیویورک، از جزء به کل» (کافمن، 2008) و «درخشش ابدی یک ذهن پاک» هر 2 نوشته چارلی کافمن.

عنوان یادداشت نام فیلمی ساخته جولین اشنابل که در ایران بیش‌تر ترجمه شده؛ «اتاقک غواصی و پروانه»

منبع: ایران‌دخت

بزن عقب فیلم رو...



نیویورک، از جزء به کل/ Synecdoche, New York


نویسنده و کارگردان: چارلی کافمن
بازیگران: فیلیپ سیمور هافمن، دایان وست، کاترین کینر
ژانر: کمدی، درام
محصول 2008،‌ آمريکا

در گفت‌وگویی با چارلی کافمن، به بهانه همین فیلم تازه‌اش، با عنوان غریب «نیویورک، از جزء به کل» یا «نیویورک، مجاز‌ مرسل» که اولین تجربه کارگردانی او هم هست، مصاحبه‌کننده‌ی باهوش از کافمن پرسیده؛ «مجبور به کنار‌گذاشتن بخش‌هایی از فیلمت شدی که به آن‌ها علاقه داشتی؟» و کافمن توضیح می‌دهد که بله، لحظه‌هایی بود که عاشق‌شان بودم اما با کلیت فیلم جور نبودند و بعدش اضافه می‌کند که از این قضیه حس بدی داشتم. شخص مصاحبه‌کننده که می‌داند به چه نکته کلیدی‌ای گیرسه‌پیچ داده، ادامه می‌دهد؛ «احتمال دارد آن بخش‌ها را به نسخه دی‌وی‌دی فیلم اضافه کنید؟» و این‌بار کافمن بزرگ اعتراف می‌کند؛ «شاید این نظر اشتباه باشد اما شدیدا معتقدم که فیلم من همین است که هست و آن تکه‌ها را هرچند که دوست دارم دیگرجزو فیلم نمی‌دانم...» (چاپ‌شده در مجله فیلم شماره 396) و این درست اعترافات ذهن خلاقی است که می‌تواند توأمان خطرناک و بی‌آلایش باشد، ذهنی که تا همین لحظه هرچه قلم‌زده و حالا هم که ساخته، در تمنای باز‌آفرینی (وصال؟) آن لحظه‌ها و بخش‌هایی از زندگی و روزمرگی است که مفتون و دل‌بسته‌شان هستیم اما چه فایده که با کلیت زندگی‌ جور از‌آب در‌ نمی‌آیند و باید کنارشان گذاشت؛ فدا‌کردن «جزء» در برابر اراده «کل». کافمن اما، این‌بار لج‌بازانه و خل‌وارتر از همیشه‌اش، طرف «جزء» را گرفته و اصلا از ذکر دائمی آن خیال دارد به اراده «کل» برسد؛ مجاز مرسل....این ذکر جزء‌ها اما همواره از‌سوی کافمن به‌شیوه‌ای حسرت‌خوارانه ادا شده؛ از فضای ایستگاه مونتاک یا مدل موی عجیب کلمنتین (کیت وینسلت) در «درخشش ابدی یک ذهن بی‌آلایش» بگیر و بیا تا مثلا سرفه‌های همیشگی آدل (کاترین کینر) موقع حرف‌زدن، توی همین «نیویورک، از جزء به‌ کل»، شیوه‌ای البته غمگنانه که رد آن‌را می‌شود حتی در سایر آثار اسپایک جونز و میشل گوندری- سازنده‌های متن‌های کافمن تا پیش از این- هم دید و دنبال کرد؛ طوری که گوندری در «علم خواب»‌اش (2006) عملا کُلاژی مشنگانه از همان ذکر جزء‌ها ارائه می‌دهد (کاراکتر اصلی توی این قصه، دستگاهی دارد که قادر است 1 ثانیه قبل و 1 ثانیه بعد از زندگی را باز‌آفرینی کند؛ به مثابه تکرار جزء) و این تأثیر تا جایی است که فیلم بعدی او- «لطفا فیلم‌رو بزن عقب» (2008)- هم سراسر باز‌آفرینی خُلانه خاطرات تا رسیدن به کلیتی یک‌پارچه است. کیدن کوتارد (سیمور هافمن) یک کارگردان میان‌سال و موفق تئاتر است که به‌همراه خانواده‌اش در شهر سینکتادی نیویورک (که املای انگلیسی آن بی‌شباهت با عنوان فیلم نیست) ساکن است، هنرمند/خالقی که به تکرار و روزمرگی رسیده و این وسط خانواده‌اش هم ترک‌اش می‌کنند، او که تنها مانده و دغدغه خلق و خرق نیز دارد، تصمیمی غریب از نوع «کافمنی» می‌گیرد؛ کوتارد (کافمن، نام او راهم از «سندروم کوتارد» که بیماری‌ای همراه با توهم مرگ و زوال است گرفته) با پولی که به‌خاطر کسب جایزه‌ مک‌آرتور بدست آورده، خیال دارد نمایشی سادومازوخیستی از همه «جزء»‌های غبارگرفته و کنارگذاشته‌شده زندگی‌اش ارائه دهد، نمایشی مهیب از یک نیویورک کوچک‌شده که کوتارد کارگردانی آن‌را در سوله‌ای بسیار بزرگ به‌عهده گرفته تا مرتب و به هر بهانه‌ای به ذکر جزئیات و بازخوانی خاطرات رنگ‌باخته‌اش بپردازد؛ کوتارد همچنان آلیو، دخترش را، دختری که سال‌هاست ترک‌اش کرده، دختری 4‌ساله می‌پندارد و دائما به پیغام‌های قدیمی ضبط‌ شده توسط همسرش (کاترین کینر) گوش می‌سپارد، کوتارد به‌طرز عجیبی میل به پر‌رنگ کردن یا بهتر بگوییم، جاودانه ساختن بخش‌هایی از زندگی تمام شده‌اش دارد، خاطراتی که او امیدوار است با تکرار و «گذاشتن آینه‌یی در برابر آینه‌شان، از آن‌ها ابدیتی خواهد ساخت».حیرت‌آور است که 2 فیلم باشکوه و قابل تأمل سال گذشته، یعنی «مورد عجیب بنجامین باتن» ساخته فینچر و همین فیلم چارلی کافمن، حکایت‌هایی غریب و غم‌بار‌ند از ردپای زمخت و ظالمانه «زمان» بر بستر روزمرگی و روابط میان آدم‌هایش؛ توی قطعه کلاسیک و غم‌انگیز ساخته و نواخته فینچر که بنجامین باتن (برد پیت)، برخلاف آن چیزی که به نظر می‌رسد، آسیب‌پذیرترین مخلوق قصه در برابر مفهوم خشک و بی‌رحم زمان است؛ بنجامین در تمنای رسیدن به لحظه‌هایی کاملا «عادی» به‌همراه معشوقه‌اش، یک «تلخی بی‌پایان» را به جان خریده و محکوم به طی مسیر شادابی‌ای معکوس و گریزناپذیر، درست مثل کیدن کوتارد در «نیویورک...»، باید شاهد مرگ همه آشناها و اطرافیان‌اش باشد، بنجامین البته آگاهانه در این مسیر معکوس گام برمی‌دارد تا لذت آن اجزاء «یکتا» و تکرارناپذیر زندگی در کنار دیزی (مثل آن فصل فیلم که درکنار او، نظاره‌گر غروبی حسرت‌برانگیزانه‌ است) را ابدی سازد، نکته‌ای که کیدن اما بعنوان یک هنرمندِ خالق، میل به بازآفرینیِ مکرر و آزاردهنده‌شان دارد؛ کیدن، لج‌بازانه، نمی‌خواهد بپذیرد که باید جزئیاتی را از کل زندگی‌اش، ناگزیر، پاک کند، نمی‌تواند به عشقی دیگر (شاید هیزل با بازی سامانتا مورتن) «سوییچ» کند و فقط دائما آن‌ها را با بازیگران متفاوت (استحاله در دیگری) و در میزانسن‌های مختلف، البته با رؤیای جاودانه‌سازی‌شان، «نمایش» می‌دهد...

...جوئل (جیم کری) در «درخشش ابدی یک ذهن بی‌آلایش» وقتی طی قصه، به میزانسنی آشنا و مشکوک می‌رسید که گویی پیش‌تر، جوری آن را زیسته، می‌ترسید که در پروسه بی‌رحم «پاک‌کردن خاطرات» گیرافتاده باشد و مقاومت می‌کرد، حالا اما در این یکی با ذهن خلاق و خطرناکی طرفیم که در ایجاد و اجرای چندین و چندباره و سادومازوخیستی تنها یک موقعیت، بی‌پروا است و تازه بعد از خلق آن جرأت‌اش را دارد بگوید؛ «...عاشق آن لحظه‌ها بودم اما چون با کلیت فیلم (زندگی؟) جور در نمی‌آمدند، کنارشان گذاشتم...».

عشق در بعداز‌ظهر

آوانتی!/ Avanti

کارگردان: بیلی وایلدر

نویسنده فیلم نامه: آی.‌ای.‌ال دایموند، بیلی وایلدر

بازیگران: جک لمون، جولیت میلز، کلایو رویل

ژانر: کمدی/ رومانس

محصول: آمریکا- ایتالیا، 1972


وندل آمبروستر (جک لمون) به سرعت خودش را به پرواز نیویورک- رم می‌رساند تا جنازه پدرش را که در جزیره چشم‌نواز ایسکیا و در حین تعطیلات در ایتالیا و توی یک تصادف مرده، تحویل بگیرد. طی این مسیر با پاملا پیگوت (جولیت میلز) آشنا می‌شود که زنی است انگلیسی، شیرین و البته کمی حراف که ضمنا به قول خودش مشکل وزن دارد و مثلا نمی‌تواند هیچ‌کدام از 16 نوع پاستای ایتالیایی را بچشد و به همین‌خاطر خیلی ناراحت است. پاملا توی حرف‌هایش با وندل نسبتا عصبانی، می‌گوید که ساده‌ترین عبارت‌ها و درخواست‌ها به زبان ایتالیایی، حسی شبیه به شنیدن موسیقی و اپرا را القا می‌کند، درست وسط همین حرف‌ها است که می‌فهمیم «آوانتی!» به چه معنی است؛ در هتل‌های ایتالیا، پیش‌خدمت‌های هتل وقتی می‌خواهند اجازه ورود بگیرند، بلند می‌گویند؛ «پِرمِسو؟/ اجازه هست؟» و اگر اجازه ورود بگیرند، باید بشنوند؛ «آوانتی!/ بفرمایید!». لابد به همین‌خاطر است که در کتاب گفت‌و‌گوی کمرون کرو با وایلدر، به محض این که کرو راجع به «آوانتی!» می‌پرسد، استاد با همان لحن متفرعن قابل پیش‌بینی و آشنایش، ابتدا به کرو می‌فهماند که زیاد از این اثرش راضی نیست! (حالا به چه دلیل، خدا می‌داند!) اما ابتدای حرف‌هایش توی جمله‌های بعدی، دائما و عمدی هی تکرار می‌کند؛ «آوانتی، آوانتی...»! چون می‌داند شخص مصاحبه‌کننده با او انقدر آدم خوش‌ذوق و نکته‌سنجی هست که این را در گفت‌و‌گویش ثبت کند؛ در این مصاحبه کرو تأکید کرده که پیرمرد شوخ‌طبع و بامزه سینما از تکرار اسم این فیلمش لذت می‌برد.

وندل، همچنان که از ظاهرش کاملا پیدا است، آدم پرمشغله و کم‌حوصله‌ای است که فقط به این جزیره رؤیاگون آمده تا جنازه پدرش را تحویل بگیرد و عرض 3-2 روز به نیویورک و روزمرگی‌اش برگردد، غافل از این‌که به قول مدیر هتل، کارلو کارلوچی (با بازی بی نظیر کلایو رویل)؛ «توی ایتالیا نمی‌شود همین‌طوری یک جنازه رو تحویل گرفت و گفت این جنازه پدرمه و رفت»! در ایتالیا هر کاری آیینی دارد، از ناهار خوردن‌شان که به قول کارلوچی از ساعت 1 تا 4 طول می‌کشد و در واقع با آن عشق‌بازی می‌کنند بگیر و بیا تا بروکراسی مخصوص به خودشان برای تأیید پزشک قانونی یک جسد، هر کاری مناسک خاصی دارد، که به نظر نمی‌آید هیچ‌یک از آن‌ها با مرام آمریکایی‌های هول و دست‌پاچه، ذره‌ای جور از آب دربیاید. در ایسکیا درست برخلاف نیویورک شلوغ، تا دل‌تان بخواهد وقت هست برای سرخوشی و شنیدن موسیقی و...، حتی شیر سرد و گرم دستشویی هم در این جزیره برعکس به نظر می‌رسد! وندل آمریکایی خیال می‌کند شیر‌آبی که رویش حرف C نوشته شده قاعدتا سرد است، غافل از این که این اولین حرف کلمه «Caldo» است که در ایتالیایی به معنی داغ است! حالا فکرش را بکنید که توی این گیر‌و‌دار وندل می‌فهمد که پدرش موقع تصادف و توی ماشین تنها نبوده و اگر راستش را بخواهید اصلا توی اتاقش در آن هتل هم تنها نبوده و مادر پاملا (همان خانم حراف همراه او در سفر) همیشه در کنارش بوده؛ پدر وندل سر پیری شیفته مادر پاملا شده (لابد در سفری مشابه) و هر سال از 15 آگوست تا 15 سپتامبر را توی این جزیره و در همین هتل، با هم می‌گذرانده‌اند!

«آوانتی!»، برخلاف جواب گمراه‌کننده خود استاد به کرو، عاشقانه‌ای است پر حرارت که بسیار «بوی ایتالیا می‌دهد». نورپردازی لویجی کوویلی (مدیر فیلمبرداری‌ای که وایلدر را تنها در این یکی همراهی کرد) بخصوص بعدازظهرهای ایسکیا را شاعرانه‌تر جلوه می‌دهد، گویی لنزهای مورد استفاده او هم مثل دوربین برونو- پیشخدمت هتل که عشق آمریکا رفتن در سر دارد- آن‌قدر شفاف هست که نور سپیده‌دم را کنار ساحل زیبای جزیره، همان‌طور که هست ثبت کند، هر چند نظر خود وایلدر راجع به کار کوویلی تنها این جمله به کرو است؛ «آره، کیفیت خوبی داشت، چون می‌دونی، هوا خیلی خوب بود»!

کمرون کرو، شاگرد خلف وایلدر، درست 33 سال بعد از «آوانتی!»، فیلمی ساخته با عنوان «الیزابت تاون» (2005) که خط داستانی‌اش با ظرافتی که فقط از کرو بر می‌آید تا اندازه‌ای برگرفته از همین «آوانتی!» است؛ آدم پرمشغله‌ای که به تازگی پدرش را (دور از خانه) از دست داده و طی سفر به آن مکان، با دختر شیرین و حرافی آشنا می‌شود که مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد و او را به یک انسان سرخوش مبدل می‌سازد. کرو طی این الگوبرداری ظریف، از سر و ظاهر بازیگر نقش پاملا پیگوت- جولیت میلز- هم غافل نبوده و به نظرم کریستن دانست احیاگر ارزشمند همان شمایل پاملا است، به همان اندازه غمگین و توأمان پر شر و شور.

 نکات جذاب: به نظرتان می‌شود در هریک از فیلم‌های وایلدر، فقط لحظه‌هایی را برگزید؟

 انتخاب ویژه: درآوردن نور بعدازظهر جزیره ایسکیا، همان‌گونه که هست (به گفته استاد) توسط کوویلی، توی سکانس دل‌ربای سردخانه که بسیار به نرگس‌های زرد‌رنگ توی دست پاملا می‌آید.

فیلم‌های مشابه: از تازه‌ها بخواهیم مثال بزنیم، به غیر از «الیزابت تاون» کمرون کرو، می‌شود به «یک سال خوب» فیلم سرحال و سرخوشانه ریدلی اسکات اشاره کرد.

پرنده‌ی رها

این یادداشتی است که قرار بود آخرین یادداشت‌ام در هفته‌نامه همشهری‌جوان باشد اما چاپ نشد، هفته‌نامه‌ای که بیش‌تر زندگی مطبوعاتی‌ام تا الان را توی آن گذرانده‌ام، کلی خاطره‌های تلخ و شیرین این عرصه را در همین هفته‌نامه تجربه کرده‌ام، با رفقا راه‌ رفته‌ام، زمین خورده‌ام، خودم را تکانده‌ام و دوباره پاشدم و راه افتاده‌ام کنارشان...حالا اما کار به جایی رسیده که دیگر نمی‌شود راه رفت، زمین خورد، خاکی شد و دوباره برخاست.
این یادداشت کوتاه را به مثابه گلایه‌ای عاشقانه در نظر بگیرید که گاهی سادیستیک می‌شود، نامه‌ای که آن‌قدر از سوی معشوقه‌اش کم‌محلی دیده که یاد گرفته حتی پیش از نگاشته شدن در حد و اندازه فقط «چند کلمه پیشنهادی» به بزرگان باشد که گویا همان هم نشد:


این روزها مدام به سکانس پایانی «نفوذی» مایکل مان فکر می‌کنم، بخصوص آن صحنه‌ای که لاول برگمن (با بازی آل پاچینو) بعد از کلی جنگیدن با عالم و آدم سر سوژه مورد نظرش (وايگند افشاگر با بازی راسل کرو) و کشیدن آن به مقابل دوربین جنجالی برنامه تلویزیونی «60 دقیقه»، یک‌دفعه زیر همه چیز می‌زند، مصمم و سربلند و البته «رها»، از در شیشه‌ای سازمانی که مدت‌ها توی آن کار می‌کرده، سازمانی که تا آن لحظه برگمن اعتقاد قلبی داشته کارش برملا ساختن حقیقت است، جوری بیرون می‌زند که انگار آرام از آن عبور کرده، مدام به آن تصویری از پاچینوی بزرگ فکر می‌کنم که مایکل مان یک اورشولدرِ (نمایی از پشت شانه) خیره‌کننده از او و در شیشه‌ای آن ساختمان بلند گرفته و استاد که کم‌کم به در خروجی نزدیک می‌شود، تسلط نور بیرون روی صورت‌اش را حس می‌کنیم، همچنین وزش نسیم ملایم روی صورت پاچينو که به خاطر اسلوموشن‌های مخصوص مایکل مان، این‌جا بسیار شاعرانه از آب درآمده. همه این تصاویر را توی ذهنم مرور می‌کنم و به این فکر می‌کنم که تصور ما- بر و بچه‌هایی که در حال حاضر دارند به طریقی در رسانه‌ها کار می‌کنند- از کاری که داریم انجام می‌دهیم چیست؟ رسالت ما آشکار ساختن حقیقت است یا تعدیل آن؟ اصلا رسالتی داریم؟ هدف‌مان از کار کردن در بخش فرهنگی یک مطبوعه خاص و اتفاقا پرتیراژ چه می‌تواند باشد؟ ارتقای سلیقه فرهنگی عمومی یا هم مسیر (شما بخوانید هم‌صدا!) شدن با سلیقه حاکم؟ بدون در نظر گرفتن این مهم که اگر پشت سر فرهنگ بویژه پاپ و عمومی، مدیریت و البته انتقاد و پیشنهادی نباشد، آن ره که فرهنگ می‌رود، بی‌شک به ترکستان هم زورکی خواهد رسید...
مرتب و شفاف آن تصاویر زیبا از رهایی پاچینو و غوطه ور شدن‌اش در نور زلال بیرون ساختمان محل کارش را به یاد می‌آورم و یک‌مرتبه به یاد رابطه 2 طرفه برگمن و سوژه‌اش- وايگند- می‌افتم، عهد و قول مردانه‌ای که انگار یک بخش کنجکاو و حقیقت‌جوی ذهن، با سوژه‌ای که پی‌اش افتاده می‌بندد و تا حقانیت آن را اثبات نکند، ول‌کن معامله نیست.
از یک سو به همه این ها فکر می‌کنم- به تعدیل حقیقت!- و از سوی دیگر به این حقیقت اجتناب‌ناپذیر که تا خود ما- بر و بچه‌های غول بی‌شاخ و دمی به نام رسانه- به سوژه‌ای پر و بال ندهیم، اصلا عمومی و فراگیر نخواهد شد؛ «زودیاک» دیوید فینچر را که یادتان هست؟ این که دقیقا چی زودیاک- قاتل سریالی دهه 1970 آمریکا که بیش تر مطبوعات محلی مشهورش کردند- را مبدل به «زودیاک» کرد.

عنوان یادداشت اشاره به عنوان ترانه‌ای از گروه راک «لینرد اسکینرد» است، بعد از انتشار این ترانه همه گروه در یک حادثه هوایی در 1977 کشته شدند


برخورد! بوم! بنگ!

شاخ به شاخ/ Head-on

کارگردان: فاتح آکین

بازیگران: بیرول اونل، سیبل ککیلی

ژانر: درام، عاشقانه

محصول: آلمان- ترکیه، 2004

یک «فيلم‌تُرکی» مسحور‌کننده که رفته‌رفته و البته غافل‌گير‌کننده‌ به يک تراژدی يونانی مبدل می‌شود؛ فقط حيرت‌آور است که نيمه دوم قصه به‌رغم همین ادعای شخصی‌ام و درست برعکس طی مسيری که ذکر شد، «تُرکی»‌تر از نيمه اول آن از آب درآمده! «شاخ‌به‌شاخ» فاتح آکينِ ترک‌تبار (که جايزه خرس طلایی بهترين فيلم فستيوال بين‌المللی فيلم برلین در 2004 را هم ربوده)، درست به‌مانند فصل غافل‌گير‌کننده شروع فيلم که ضد‌قهرمان‌اش- چاهيت تومروک (با بازی بيرول اونل که به جی‌ کی، خواننده گروه «جميروکوآی» شباهت دارد)- با ماشين محکم به دیوار می‌کوباند و هم‌چنین در حد و اندازه جسارت شخصيت زن قصه‌اش- سيبل (با صورت بی‌روح و بازی خيره‌کننده سيبل ککيلی)- و البته به همان میزان و مقدار لج‌بازانه، از یک درام به شدت طنازانه به سمت و سوی يک تراژدی تلخِ عاشقانه حرکت می‌کند يا درست‌ترش آن است که بگوييم؛ به آن می‌کوباند.

چاهیتِ ترک‌تبارِ ساکن آلمان، به‌شدت يادآور کاراکتر هنری چينسکی (میکی رورک) در «کافه‌گرد/Barfly» (باربه شرودر،1987) است، در ابتدا دقيقا معلوم نيست که او چه مرگ‌اش است؟ چاهيت نياز داشته که محکم به دیوار بکوباند، به دکتر روان‌شناس هم می‌گويد که الزاما خيال خودکشی نداشته، اگرچه توی همان اولین برخوردهایش با سيبل توی آسايشگاه متوجه خواهيم شد که او يک خودويرانگر حرفه‌ای و تمام‌عيار است، بخصوص آن‌جا که به سيبل می‌گويد؛ «برای خودکشی هيچ‌وقت رگ‌ات رو از عرض نزن، کار بيهوده‌ايه! از طول بايد بزنی». چاهيت به يک «برخورد» زير‌ و رو‌ کننده محتاج است، چيزی در مايه‌های اولين ديالوگی که بين او و سيبل توی آن آسايشگاه رد و بدل می‌شود؛ «تو تُرکی؟ با من ازدواج می‌کنی؟» این درخواست ابلهانه و به‌همان ميزان معصومانه سيبل، درست همان چیزی است که چاهيت به‌آن نياز دارد.
سيبل و چاهيت آن‌قدر بی‌شباهت با يکديگر هستند که شايستگی زير يک سقف زندگی کردن باهم را داشته باشند و این دقيقا همان نکته‌ای است که سيبل، چاهيت را به سمت و سوی آن سوق می‌دهد. چاهيت، ميان‌سالی است که کلی زندگی کرده و سرش به ديوارهای سنگی زيادی کوبانده شده. بعدها متوجه خواهيم شد که او در واقع همسرش- کاترينا- را که دوست‌اش داشته از دست داده و حالا درست توی برزخی از روزمرگی قرار دارد که بايد از خاطرات و عشق پیشين به دستاویزی تازه سوییچ کند، سيبل برای چاهيت دستاویزی غمگنانه و به‌شدت معصومانه است. در عوض سيبل تازه مرز 20 سالگی را گذرانده و پتانسيل شديدی دارد که سرش محکم به ديوار کوبانده شود (ترجمه عنوان اصلی و آلمانی فيلم هست؛ «سرت رو به ديوار بکوبان»)، البته راه گريزی هم ندارد چون در واقع خيال دارد از خانه و خانواده خشک و متعصب‌اش فرار کند و به زندگی‌ای تازه آویزان شود. سيبل سرشار از شور و حرارت زندگی است، چيزی‌که خلا آن به‌شدت در روزمرگی چاهيت حس می‌شود. اين شور و حرارتی که گفته شد در فصلی از «شاخ‌به‌شاخ» و در هیأت سيبل، موقعی قدرت بروز و ظهور پيدا می‌کند که چاهيت درست در شب عروسی‌شان او را از خانه‌اش بيرون می‌اندازد و سيبل تا خود صبح را بيرون از خانه سر می‌کند، تصویر سحرآمیز و خندان سيبل در لباس عروسی، صبح بعد از همان شب و در حين برگشتن به خانه چاهيت، جلوه‌ای تصویری از يک «زن‌آزادخواهی» بی‌برو و برگرد در گذار ناگزير سيبل، در اين جداافتادگی او و تبارش از فرهنگ اروپایی است.
«شاخ‌به‌شاخ» يک موزيکال تمام‌عيار تلفيقی نيز هست؛ يک «پانک‌راک» مدرن که تمنای رسيدن به طبقه نوازندگان گونه فولکلور را دارد. به‌جز فصل‌هایی از آن که ساندترک‌های منتخب آکين، به بهانه‌های شيرينی که برگزیده، خودنمایی می‌کنند، بخش‌های نوازندگان ترک کنار تنگه استانبول، به‌جز خصيصه نشانه‌گذارانه‌اش برای فصل‌های مختلف ماجرا، روی همين ويژگی اثر تأکيد می‌کند. جالب این‌که شخصيت‌های اصلی داستان، برخلاف آن‌چيزی که به‌نظر می‌رسد و دوری که برای عبور از گذار اروپای سنتی به اروپای مدرن برداشته‌اند، در تمنای رسيدن به اسطوره‌ها و فرهنگ بومی با شتاب حرکت می‌کنند؛ فصل دلربای پخت‌وپز و سفره‌آرایی سيبل در خانه چاهيت، بازگشت سيبل به استانبول و پناه‌ بردن‌اش به خانه سلما (ملتم کمبول)- دختر‌خاله‌ سيبل- و هم‌چنين بازگشت چاهيت به ترکيه و ديارش- مرسين- از مصداق‌های آشکار اين تحول ناخودآگاه کاراکترهای قصه است.
«شاخ‌به‌شاخ» برای مخاطب آغشته به زندگی و روزمرگی، حکم سيبل برای چاهيت را دارد؛ او با شتاب کم‌نظير و ناگزير داستان هم‌مسیر کاراکترها خواهد شد و رفته‌رفته و آرام لحظه‌ها و فصل‌های‌ قصه برايش دلبری خواهند کرد، قصه‌ای که بلافاصله وارد دفترچه خاطرات‌ شخصی‌مان می‌شود.
انتخاب ويژه: فصل زمين خوردن سيبل توی کافه استانبول به‌همراه ساندترک «I Feel You» گروه «Depeche Mode» که درست قرينه فصل ماشين‌کوباندن چاهيت به ديوار، در ابتدای فيلم است.

فيلم‌های مشابه: «کافه‌گرد» شرودر، «ترک لاس‌وگاس» (مايک فيگس،1995) و «سيد و نانسی» (آلکس کاکس،1986)

عنوان مطلب نام آلبوم 1994 گروه پاپ سوئدی «روکست» است.

منبع: هفته‌نامه ايران‌دخت