پیله و پروانه

رؤیا/ Dream
نویسنده و کارگردان: کیم کی-دوک
بازیگران: جو اوداگیری، لی نا-یونگ
ژانر: عاشقانه فانتزی
محصول: کره شمالی، 2008
«بازم دیشب خواب دیدی؟...آخه کیلومتر شمار ماشینم تغییر کرده...» این دیالوگ، بهقدری عجیب و دور از ذهن و به همان اندازه رمزآلود هست که برازنده تنها یکی از دیالوگهای تازهترین ساخته کی-دوک کرهای باشد؛ فیلمی که برای اولینبار، سپتامبر گذشته در فستیوال سن سباستین به نمایش درآمد و هنوز در سینماهای آمریکای شمالی اکران نشده، اما بهرغم اکران نشدن آن در بسیاری از سینماهای جهان، دسامبر گذشته دیویدی آن منتشر شد و در حال حاضر در دسترس است.
«رؤیا» با تصویری از یک تصادف آغاز میشود، تصادفی شدید در یک چهارراه که جین باعثش شده، تصویری که البته به سرعت متوجه خواهیم شد رؤیای جین (اوداگیری) است توی خواب، اما خود جین که متقاعد نشده خودش را فورا به محل وقوع تصادف میرساند؛ تصادف رخ داده اما دوربینهای مدار بسته تصویر ماشین دیگری بهغیر از ماشین جین را ثبت کردهاند! به همان سرعت متوجه خواهیم شد که آن ماشین دیگر متعلق به دختر جوانی به اسم رَن (نا-یونگ) است که عادت به راه رفتن توی خواب دارد؛ یعنی قصه از این قرار است که جین هر واقعهای توی خواب ببیند، رَن همان را توی خواب انجام میدهد.
پیرنگ «رؤیا» به همان اندازه که خالقاش را مفتون و مسحور خود ساخته، بیننده را اسیر میکند، نکتهای که به نظرم تنها پاشنه آشیل این آخرین ساخته کی-دوک است. شخصیتهای اصلی قصه، بهمانند همه کاراکترهای آشنای کی-دوک، محصور در رؤیاهایی از گذشتهشان، به طرز گریزناپذیری به دنبال بازآفرینی تصویر رمانتیکی از گذشتهاند، تصوری که البته هرچقدر برایشان دستیافتنیتر میشود، بیشتر در مقابلشان رنگ میبازد.
جین آنچنان که میگوید میخواهد که گذشتهاش را دائما مرور کند، او به شدت نیازمند آن تصور رمانتیک از رابطه ناکام قبلیاش است، چیزی که خوابهایش به او خوراک لازم را میدهد، رَن اما ظاهرا از یادآوری رابطه قبلیاش فراری است، به همینخاطر، ناگزیر، خواب یکی در گرو نخوابیدن دیگری است، نکتهای که لازمهاش زندگی کردن اجباری آنها زیر یک سقف و در کنار هم است؛ «رؤیا» از این منظر گاهی به کمدی رمانتیکهای مرسوم پهلو میزند. قصه «رؤیا» از منظر دیگر به آثار و نوشتههای چارلی کافمن بزرگ و بخصوص «درخشش ابدی یک ذهن پاک» (میشل گوندری،2004) شباهت دارد؛ شخصیتهایی که هرکدام مجبورند به نحوی گذشته غمبارشان را بهطور کامل پاک کنند تا بستری برای نمو عشقی تازه (بازآفرینی خاطرات؟!) آماده شود، اما «خاطره»های آنها آگاهانه یا ناخودآگاه، همواره پیش رویشان قرار دارد. رَن و جین بهطرز خودآزارانهای خودشان را محصور در رؤیاهایشان میبینند، بههمین دلیل آرامش خود را در غرق شدن ناگریزشان در «رؤیای ابدی» مییابند.
انتخاب ویژه: موسیقی سحرانگیز پارک جی-وونگ که به گریزپایی تمام رؤیاهای کاراکترهای قصه است.
فیلم های مشابه: «نیویورک، از جزء به کل» (کافمن، 2008) و «درخشش ابدی یک ذهن پاک» هر 2 نوشته چارلی کافمن.
عنوان یادداشت نام فیلمی ساخته جولین اشنابل که در ایران بیشتر ترجمه شده؛ «اتاقک غواصی و پروانه»
منبع: ایراندخت


که انگار آرام از آن عبور کرده، مدام به آن تصویری از پاچینوی بزرگ فکر میکنم که مایکل مان یک اورشولدرِ (نمایی از پشت شانه) خیرهکننده از او و در شیشهای آن ساختمان بلند گرفته و استاد که کمکم به در خروجی نزدیک میشود، تسلط نور بیرون روی صورتاش را حس میکنیم، همچنین وزش نسیم ملایم روی صورت پاچينو که به خاطر اسلوموشنهای مخصوص مایکل مان، اینجا بسیار شاعرانه از آب درآمده. همه این تصاویر را توی ذهنم مرور میکنم و به این فکر میکنم که تصور ما- بر و بچههایی که در حال حاضر دارند به طریقی در رسانهها کار میکنند- از کاری که داریم انجام میدهیم چیست؟ رسالت ما آشکار ساختن حقیقت است یا تعدیل آن؟ اصلا رسالتی داریم؟ هدفمان از کار کردن در بخش فرهنگی یک مطبوعه خاص و اتفاقا پرتیراژ چه میتواند باشد؟ ارتقای سلیقه فرهنگی عمومی یا هم مسیر (شما بخوانید همصدا!) شدن با سلیقه حاکم؟ بدون در نظر گرفتن این مهم که اگر پشت سر فرهنگ بویژه پاپ و عمومی، مدیریت و البته انتقاد و پیشنهادی نباشد، آن ره که فرهنگ میرود، بیشک به ترکستان هم زورکی خواهد رسید...
غافلگيرکننده شروع فيلم که ضدقهرماناش- چاهيت تومروک (با بازی بيرول اونل که به جی کی، خواننده گروه «جميروکوآی» شباهت دارد)- با ماشين محکم به دیوار میکوباند و همچنین در حد و اندازه جسارت شخصيت زن قصهاش- سيبل (با صورت بیروح و بازی خيرهکننده سيبل ککيلی)- و البته به همان میزان و مقدار لجبازانه، از یک درام به شدت طنازانه به سمت و سوی يک تراژدی تلخِ عاشقانه حرکت میکند يا درستترش آن است که بگوييم؛ به آن میکوباند.