پرندهی رها
این یادداشت کوتاه را به مثابه گلایهای عاشقانه در نظر بگیرید که گاهی سادیستیک میشود، نامهای که آنقدر از سوی معشوقهاش کممحلی دیده که یاد گرفته حتی پیش از نگاشته شدن در حد و اندازه فقط «چند کلمه پیشنهادی» به بزرگان باشد که گویا همان هم نشد:
این روزها مدام به سکانس پایانی «نفوذی» مایکل مان فکر میکنم، بخصوص آن صحنهای که لاول برگمن (با بازی آل پاچینو) بعد از کلی جنگیدن با عالم و آدم سر سوژه مورد نظرش (وايگند افشاگر با بازی راسل کرو) و کشیدن آن به مقابل دوربین جنجالی برنامه تلویزیونی «60 دقیقه»، یکدفعه زیر همه چیز میزند، مصمم و سربلند و البته «رها»، از در شیشهای سازمانی که مدتها توی آن کار میکرده، سازمانی که تا آن لحظه برگمن اعتقاد قلبی داشته کارش برملا ساختن حقیقت است، جوری بیرون میزند
که انگار آرام از آن عبور کرده، مدام به آن تصویری از پاچینوی بزرگ فکر میکنم که مایکل مان یک اورشولدرِ (نمایی از پشت شانه) خیرهکننده از او و در شیشهای آن ساختمان بلند گرفته و استاد که کمکم به در خروجی نزدیک میشود، تسلط نور بیرون روی صورتاش را حس میکنیم، همچنین وزش نسیم ملایم روی صورت پاچينو که به خاطر اسلوموشنهای مخصوص مایکل مان، اینجا بسیار شاعرانه از آب درآمده. همه این تصاویر را توی ذهنم مرور میکنم و به این فکر میکنم که تصور ما- بر و بچههایی که در حال حاضر دارند به طریقی در رسانهها کار میکنند- از کاری که داریم انجام میدهیم چیست؟ رسالت ما آشکار ساختن حقیقت است یا تعدیل آن؟ اصلا رسالتی داریم؟ هدفمان از کار کردن در بخش فرهنگی یک مطبوعه خاص و اتفاقا پرتیراژ چه میتواند باشد؟ ارتقای سلیقه فرهنگی عمومی یا هم مسیر (شما بخوانید همصدا!) شدن با سلیقه حاکم؟ بدون در نظر گرفتن این مهم که اگر پشت سر فرهنگ بویژه پاپ و عمومی، مدیریت و البته انتقاد و پیشنهادی نباشد، آن ره که فرهنگ میرود، بیشک به ترکستان هم زورکی خواهد رسید...
مرتب و شفاف آن تصاویر زیبا از رهایی پاچینو و غوطه ور شدناش در نور زلال بیرون ساختمان محل کارش را به یاد میآورم و یکمرتبه به یاد رابطه 2 طرفه برگمن و سوژهاش- وايگند- میافتم، عهد و قول مردانهای که انگار یک بخش کنجکاو و حقیقتجوی ذهن، با سوژهای که پیاش افتاده میبندد و تا حقانیت آن را اثبات نکند، ولکن معامله نیست.
از یک سو به همه این ها فکر میکنم- به تعدیل حقیقت!- و از سوی دیگر به این حقیقت اجتنابناپذیر که تا خود ما- بر و بچههای غول بیشاخ و دمی به نام رسانه- به سوژهای پر و بال ندهیم، اصلا عمومی و فراگیر نخواهد شد؛ «زودیاک» دیوید فینچر را که یادتان هست؟ این که دقیقا چی زودیاک- قاتل سریالی دهه 1970 آمریکا که بیش تر مطبوعات محلی مشهورش کردند- را مبدل به «زودیاک» کرد.
عنوان یادداشت اشاره به عنوان ترانهای از گروه راک «لینرد اسکینرد» است، بعد از انتشار این ترانه همه گروه در یک حادثه هوایی در 1977 کشته شدند