محاکمه در خيابان



دشمنان مردم
/ Public Enemies
کارگردان: مايکل مان
فيلم‌نامه: رونان بِنِت، مايکل مان
بازيگران: جانی دپ، کريستين بيل، ماريون کوتيارد
ژانر: جنایی/ درام/ بيوگرافی
محصول 2009، آمريکا، 140 دقيقه

جایی از دشمنان مردم، جانی ديلينجر (جانی دپ) به هم‌راه رفقای بانک‌زن‌اش؛ رِد هميلتون (جيسن کلارک) و هومر (استفن دارف) و...نشسته‌اند توی سينما و دارند تصميم می‌گيرند که با بروبچه‌های نلسن بيبی‌فيس (استفن گراهام) کار کنند يا نه، که يک‌هو عکسِ بزرگی از چهره‌ی جانی روی پرده‌ی سينما نقش می‌بندد و آنونس‌گوی ابتدای فيلم‌ها با حالت تهديدآميزی اعلام می‌کند که اين چهره‌‌ی دشمن شماره‌ی يک مردم است و اين‌که خوب اين چهره را به‌خاطر بسپاريد، بعد هم چراغ‌های سالن يک‌مرتبه روشن می‌شوند و گوينده از جماعت داخل سالن می‌خواهد که يک‌بار با آرامش و دقت سمت راست خود و بار ديگر سمت چپ‌شان را نگاه کنند که اگر احتمالا ديلينجر را ديدند، او را به ماموران پليس معرفی کنند، غافل از اين‌که جانی بين جماعت داخل سینماست، پنهان در ميان ملت. اگر فرض کنيم جانی هم‌زمان با افراد داخل سالن سينما، کله‌اش را به‌راست و چپ می‌چرخاند (که اين‌طوری اصلا هيچ‌کس صورت بغل دستی‌اش را نخواهد دید و همه پشت کله‌ی هم‌دیگر را می‌بینند) که نچرخاند، بازهم چون محصور در بين افراد و رفقای‌اش بود، هيچ‌وقت ديده نمی‌شد، چه رسد به اين‌که توسط آن‌ها شناسایی شود.

مایکل مان بزرگ و نویسندگان فیلم‌نامه‌اش برای آن‌که روایت زندگی پرفراز و نشیبِ دیلینجر- یکی از تبهکارانِ مشهور دهه‌ی 1930 آمریکا- را سینمایی‌تر کنند، تغییرات عمدی‌ای در ماجراها و جزئیات به‌وجود آورده‌اند، یکی‌اش مثلا این است که جانی دیلینجر در 22 جولای 1934 و پیش از نلسن بیبی‌فیس و فلوید‌خوشگله کشته می‌شود یا این‌که اصلا موقع جان دادن کنار سینما بایوگراف، هیچ کلمه‌ای به‌زبان نمی‌آورد، چه رسد به این‌که بگوید: «از طرف من به بیلی بگو؛ خداحافظ توکای من...».
2 روایتِ فیلم اما در واقعیت هم اتفاق افتاده؛ یکی آن‌جا که بیلی فِرِشه- معشوقه‌ی جانی (کوتیارد)- را می‌گیرند و جانی آن طرف خیابان منتظر بیلی‌ست و حتی از ماشین پیاده می‌شود اما پلیس‌های فدرال او را تشخیص نمی‌دهند، دیگری هم آن‌جایی که اصلا جانی بلند می‌شود می‌آید به ساختمان اصلی پلیس فدرال تا بلکه خبری از بیلی بگیرد و حتی توی ساختمان از سایر پلیس‌ها نتیجه‌ی بازی بیس‌بال در حال پخش از رادیو را هم می‌پرسد! اما انگار که او شبحی‌ست و اصلا دیده نمی‌شود. (درست مثل گوست داگ يا جف کاستلوی سامورایی) مایکل مان، دقیقا از همین 2 روایت استفاده برده و با خصیصه قراردادن و گُلِ درشت کردن آن برای کاراکتر دیلینجر، آن را به تمامی قصه بسط و گسترش می‌دهد. آن جوک را مطمئنا شنیده‌اید که یکی رفیق‌اش را می‌برد تا به‌اش جنگل را نشان دهد و آن‌وقت هرچه انگشت می‌کشد که جنگل این‌جاست، رفیق‌اش می‌گوید: «کجا؟ انقدر درخت این‌جا زیاد است که نمی‌توانم جنگل را ببینم!»، حالا حکایت گُل درشت‌شده‌ی مان در دشمنان مردم نیز به‌همین‌ صورت است؛ جانی برای عقاید مردم ارزش قائل است، به قول خودش او در میان آن‌ها پنهان می‌شود، به‌یاد بیاورید فصلی از ابتدای فیلم را که جانی و رفقایش بعد از سرقت از بانک، هرکدام دو‌سه نفر از جماعت داخل بانک را گروگان می‌گیرند و از آن‌ها برای خود سنگری در مقابل شلیک‌های پلیس فراهم می‌آورند، مردم هم گویی از این هم‌زیستی تا اندازه‌ای مسالمت‌آمیز نسبتا راضی‌اند، بالاخره آمریکای آن دهه درگیر بحران اقتصادی عمیقی‌ست و هم‌واره در تاریخ و در هر جامعه‌ای ثابت شده جماعت در همچه مقطعی از زمان به اندکی هیجان و سرگرمی نیاز دارند، خُب...حالا می‌شود بیش‌تر راجع به نیت مایکل مان، در این تازه‌ترین اثرش حرف زد، این‌که باوجود شباهت‌های شخصیت‌ها و ظاهر روایت‌اش به مخمصه (مان، 1995)، نتایج دیگری در لایه‌های زیرین خود به‌مان می‌دهد، این‌که اصلا روایت درباره‌ی ذات سرگرمی و فرد سرگرم‌کننده است، این‌که جمله‌ی ابتدایی فیلم؛ «سال 1933 است، چهارمین سال از دوران رکود اقتصادی بزرگ آمریکا برای جان دیلینجر، آلوین کاپریس، نلسن بیبی‌فیس و فلوید‌خوشگله، سال‌های طلایی بانک‌زنی به‌حساب می‌آید»، درست مثل این می‌ماند که بگویی؛ این دوران برای جان فورد، هوارد هاکس، آنتونی مان و رابرت آلدریچ بهترین دوره‌ی فیلم‌سازی به‌حساب می‌آید. به‌همین خاطر اصلا عجیب نیست یکی از پلیس‌های ضارب دیلینجر می‌تواند حدس بزند که جانی به تماشای فیلمی با بازی شرلی تمپل نخواهد رفت و بدون شک به تماشای ملودرام منهتن (ون دایک، 1934) که یک فیلم گنگستری با شرکت کلارک گیبل و ویلیام پاول است می‌رود، جانی با تماشای این فیلم درواقع خودش را برروی پرده‌ی سینما خواهد دید، فقط دقیقا معلوم نیست که دیلینجر توی آن روزگار، آن سبیل کم‌پشت و قیتونی را از شمایل کلارک گیبل به عاریه گرفته یا برعکس، هم‌چنين تنها علامتی که جانی را از ساير مردم عادی سوا می‌کند، علامت ضرب‌در نزديک خط گردن‌اش است که از تونی کامونته در صورت‌زخمی (هاکس، 1932) به عاريه گرفته و دست آخر هم به پاشنه‌آشيل‌اش مبدل می‌شود. به همان اندازه که مردم انتظار تماشا و دنباله‌روی قهرمان‌شان را فقط روی پرده‌ی نقره‌ای و جادویی سینماها دارند، انتظار دیدنِ جنس اصل آن را در برابرشان ندارند، توجه کنید که داریم از دوره‌ای یاد می‌کنیم که سینمای گونه‌ی نوآر و گنگستری هالیوود دهه‌ی 1930 و 1940 از دلِ جامعه‌‌ی تیره و تار آن درآمده و خالی‌کردن جیبِ عوامل وابسته به دولت نزد مردم دست کمی از دلاوری‌های رابین هود در جنگل شروود ندارد، جانی در یکی از سکانس‌های سرقت فیلم رو به یکی از مشتری‌ها که حسابی ترسیده و دارد به باقی پول‌های کنار باجه‌ی بانک نیم‌نگاهی می‌اندازد، می‌گوید؛ «برشون دار، اینا پولای بانکه»!
...سرانجام جانی دیلینجر، نزدیک کلاه‌فروشی بغل سینما بایوگراف (جایی که بعد از عبور بیش از 70 سال، هم‌چنان «جشن مردان» برپاست نه مثل سینمای امروز ما- قابل توجه دوست‌دارانِ فيلم غيرقابل ترجمه‌ی مسعود کيميایی- که دیگر تصاویر مردانه‌اش بدلی‌ست و هرگز به‌دل نمی‌نشیند وگرنه این روزها کیست که نداند دیگر مردها کلاه سرشان نمی‌گذارند!) بعداز آن‌که دیالوگِ پایانی گیبل روی پرده را مزه‌مزه می‌کند؛ «بچه‌جون سرت رو بالا نگه‌دار و دماغت رو تمیز کن، در راه هدفی که زندگی کردی بمیر، سعی نکن که فرار کنی، انگار زنده‌بودن هیچ معنایی نداره...» و در تمنای رسیدن به آن‌هاست، از پا درمی‌آید، او اصلا نمی‌خواهد که فرار کند تا «یک‌جور درست‌و‌حسابی کلک‌اش کنده شود».

انتخاب ویژه: جایی که جانی ديگر صبرش سرمی‌آيد و می‌رود که بيلی را با خود هم‌راه کند، بيلی به‌اش می‌گويد: «آخه من هيچ چی راجع به‌ات نمی‌دونم!» و جانی بلافاصله جواب می‌دهد: «من عاشق بيس‌بال، سينما، لباس‌های خوب، نوشيدنی، ماشين‌های سريع و...تو‌ام، ديگه چی‌ می‌خوای بدونی؟».

پی‌نوشت: اين آخرين رويوی فيلم‌ام در ايران‌دخت مدل قديمی‌ست، چون قرار است از هفته‌ی بعد (شماره‌ی 40) فرم مجله به‌کل تغيير کند. خدا رحم کند!

... و حالا بعد از گذشت چهار پنج ماه از توقيفِ هفته‌نامه‌ی البته مدل جديد ايران‌دخت (که من از فرم قديمی‌اش بيش‌تر خوشم می‌آمد) می‌بينم که خدا رحم نکرد.

«نقشی از رويا» نجات‌ام داد

سرانجام وب‌سايت هزارکتاب (www.1000ketab.com) متولد شد. همين الان که دارم راجع به‌اش برای‌تان اين‌جا می‌گويم، حدودا 2 هفته‌ای‌ست از عمرش می‌گذرد، مجله‌ی آن‌لاين کتابی که از ارديبهشت امسال داريم برايش نقشه می‌کشيم، مهتاب (ساوجی) هم خيلی از وقت‌اش را پای اين مجله‌ی اينترنتی گذاشت، تازه به‌جز زحمت‌های بی‌حد و اندازه و برای من يکی ناملموس بچه‌های فنی و نرم‌افزار؛ آرمين (برومند)، مالک (محمودی) و البته خوش‌سليقگی سياوش شاهنده‌. خلاصه که بستری فراهم شده برای پرسه‌زنیِ آن‌لاين در بازار کتاب، می‌توانيم بچرخيم تويش، از تازه‌های کتاب آگاه شويم، پيشنهاد چهره‌های مختلف را ببينيم و بخوانيم، نقدها را مرور کنيم و...حتی چند صفحه‌ای از بعضی کتاب‌ها را ورق بزنيم! خلاصه پاتوقی‌ست مفرح و دل‌چسب برای دوست‌داران کتاب و کتاب‌خوانی.

...حالا چرا اين‌ها را الان دارم می‌گويم؟ هدف‌ام از اين ذوق‌مرگی چيست؟ چون اولين مطلب‌ام را برای يکی از بخش‌های اين سايت نوشته‌ام، با نقشی از رويای هوشنگ گلمکانی هم شروع‌ کرده‌ام، کتابی که خيلی دوست‌اش دارم، کارکرد هربار تورق آن روی روح و روان‌ام، درست همانی‌ست که هربار آوای موسيقی/ اشک‌ها و لبخندها را تماشا می‌کنم و هربارهم همه‌اش را تا ته می‌بلعم، مثل همين حالا که حال‌ام خيلی خوب است. چند شب پيش محاکمه در خيابان مسعود کيميایی حسابی احوالات‌ام را به‌هم ريخت، اين‌که چه ايده‌ی خوبی به‌خاطر لج‌بازی بودن پولاد در نقش اول، خردشده و از هم پاشيده، البته مشکل آن فقط بازی بسيار بد پولاد و فاصله‌ی بسيار زيادش با جوان‌های گيج و بی‌هدف اين روزگار که گاهی بسيار هوشمندانه کاری را تا ته‌اش، اتفاقا درست، انجام می‌دهند، نيست. محاکمه در خيابان مشکلات فراوانی دارد. مهم‌ترين‌اش اين‌که زبان کيميایی گم شده، ديگر زبان‌اش احتياج به ترجمه برای اين روزگار دارد، کسی نمی‌فهمدشان، بازيگر نقش «عَبِد» برای بازی در اين نقش، مناسب نيست؛ «خداحافظ بچه» گفتن‌اش روی اعصاب انسان پاراجُفتک (ياد پاراجانُف افتادم يکهو!) می‌اندازد، اصلا کی ديگر توی اين روزگار به عبدالله می‌گويد عبد، آن‌طور که تازه نيکی کريمی تلفظ‌اش می‌کند!...بگذريم. حال‌ام از اين همه ضدحال گرفته بود که سری زدم دوباره به کتاب‌خانه و نقشی از رويای هوشنگ آمد به دست‌ام، بازش که کردم، تو گویی جعبه‌ی موسيقی گشوده شد، ملودی‌ها و تصاوير روياگون اشک‌ها و لبخندها جلوی چشم‌ام جان گرفت و...رقصيدم، رقصيدم...

لعنتی‌های حرومزاده را هم همان شب ديدم که ديگر حال‌ام خوبِ خوب شد. تارانتينوی ما هم‌واره سرحال است و سرحال می‌آورد، ديگر چه باک و چه غم؟ در پست بعدی مفصل راجع به‌اش می‌گويم و می‌نويسم...از آلبوم تازه‌ی Porcupine Tree هم می‌نويسم که شاه‌کاری‌ست پروگرسيو، حال‌ام حسابی خوب است.

مطلب‌ام درباره‌ی نقشی از رويای هوشنگ گلمکانی را اين‌جا بخوانيد.