پایِ راستِ ديويد بکهام!



هميشه از آلمان‌ها نفرت داشته‌ام، نه‌تنها در فوتبال که هرجاشده انزجارم را از اين جماعت نشان داده‌ام. تصور می‌کنم اين مورد ريشه در فيلم‌های پارتيزانی‌/ فرار از زندان- جنگ‌ِ دومِ جهانی- داشته باشد که بازارش برای ما در تلويزيونِ دهه‌ی 1360 داغِ داغ بود؛ قلعه‌ی عقاب‌ها/ جایی که عقاب‌ها جرات می‌کنند، فرارِ بزرگ، فرار به‌سوی پيروزی، هنگِ جانبازان/ قهرمانانِ کِلی که بيش‌ترشان هم ساخته‌ی جان استرجس يا برايان جی. هاتن است. شايد به‌همين دليلِ عزيز در جام جهانی 1990 ايتاليا- اولين جام جهانی‌ای که همه چيزش درست و رنگی يادم مانده- وقتی آرژانتين، تيمِ محبوبِ آن‌موقع‌ام (توی آن سن مفتونِ ادا و اطوارهای مارادونای کوتاه‌قد شده بودم) در فينال آن دوره، مقابلِ آلمانِ بکن باوئر، رودی فولر و لوتار ماتيوس باخت، به‌مدت 2 شبانه‌روز گريه می‌کردم و لب به غذا هم نزدم. درست مثل موقعی‌که در انتهای فصل اول سريالِ شرلوک هولمز (با بازی حيرت‌انگيز و تکرارنشدنی جرمی برت) بعد از نبردِ سخت و تلخ هولمز با پروفسور موريارتی، ديديم که هولمزِ شکست‌ناپذير از بالای آن آبشار بلند افتاد و خيال کرديم قهرمان‌مان به‌همين سادگی مرد، آن‌موقع هم تا مدتی اعتصاب غذا کردم. يادم می‌آيد همان موقع‌ها هم بود که در حاشيه‌ی مسابقات جام جهانی، ما (من به هم‌راه مهدی و علی و...) ليگِ «عکس‌بازی» خودمان را به‌راه داشتيم؛ همان بازی‌ای که با عکسِ فوتبالیِ آدامس‌ها انجام می‌داديم، يک کپه عکس را برعکس روی زمين می‌گذاشتيم و با يک حرکتِ کفِ دست (يک نوع ديگرش با کفِ دودست بود، جان هرکسی دوستش داريد اگر اصطلاحات اين بازی يادتان است، بياييد بگوييد) و با مهارتی خاص، بايد همه را برمی‌گردانديم، آن‌وقت همه‌ی آن عکس‌هایِ دوست‌داشتنی مال خود خودمان می‌شد و اين‌جوری کلکسيونِ عکس‌های فوتبالی‌مان تکميل‌تر. يادم می‌آيد که برای به‌چنگ آوردن عکس فان‌باستن و گوليت چه‌‌قدر جرزنی و کتک‌کاری کردم و... . حالا سال‌هاست از آن روزگار گذشته و عکس‌ فوتبالی‌های ما (اگر هم‌چنان نگه‌شان داشته‌ايم حتی) ديگر بوی خوب آدامس نمی‌دهند. اول ديدارها، جدول بازی‌ها را تهيه می‌کنيم و دور آن‌هایی که مشتاقيم ببينيم خط می‌کشيم و همين. شده حکايت چند دوره‌ی اخير جشنواره فجر. انجام می‌دهيم چون يک‌جوری انگار عادت‌مان شده، اما مدت‌هاست که ديگر آن‌طوری که بايد شارژمان نمی‌کند. نمی‌دانم اين ماييم که تغيير کرده‌ايم يا اين زمانه و واقعه‌ها هستند که ديگر اسطوره‌ای ندارند. درست به‌مانندِ همين دوره‌ی جام جهانی که نمی‌دانم چرا تا الان هيچ رغبتی نداشته‌ام بنشينم و فقط يک بازی آن‌را کامل و درست‌ودرمان تماشا کنم، حتی اولين حضور تيم محبوب‌ام، ايتاليایِ ليپی را مقابلِ پاراگوئه. انزجار و تنفرم اما از ژرمن‌های بی‌احساس، هم‌چنان در وجودم باقی مانده. يُبسی و تلخی‌ را توی آن سن، فقط در چهره‌ی لوتار ماتيوس يافته بودم و دوسه سال بعدش در چهره‌ی باب پاتريک (رباتِ T-1000) ترميناتور 2، به‌همين خاطر هروقت ماتيوس (و اين اوخر بالاک) طیِ بازی زمين می‌خورد، احساس می‌کردم مثل رباتِ بدمنِ ترميناتور، اعضای جيوه‌ای بدنش دوباره به‌هم می‌پيوندد و هم‌چنان فول‌انرژی توی زمين فوتبال رستاخيز می‌يابد. رستاخيزِ بدمن‌ها.
دوست داشتم روزی می‌توانستم هم‌چون کوئنتين تارانتينو در حرومزاده‌های بی‌شرف، انزجارم از اين قوم و ملت را به‌خوبی برای همه‌گان به‌تصوير درآورم. نفرت آغشته به وحشتی که هم‌چون ما از لابه‌لای نگاتيوها و تصاوير فيلم‌ها سربرآورده، پس بايد در همان‌جا نيز فروکش کند و درمان شود.
نمی‌دانم در بازیِ آلمان- استراليا دقت کرديد وقتی موريسلاو کلوزه- يکی از همين ژرمن‌های بی‌افتخار- گل زد، با دستش، شماره‌ی 3 را با زبان اشاره‌ی اصيل آلمانی نمايش داد (که يعنی اين سومين جام جهانی‌ای‌ست که برای اين تيمِ منفور گل می‌زند) لابد يادتان مانده در حرومزاده‌های بی‌شرفِ تارانتينو که مايکل فاسبندر در نقش آن ستوان آمريکایی- هيکاکس- چه‌طور روی همين نمايش عدد سه (وقتی می‌خواست توی آن کافه، جلوی آن همه افسر نازی برای سه نفر مشروب سفارش بدهد) گاف و سوتی‌ای بی‌بديل داد و لو داد که ذاتا آمريکایی‌ست، نه بی‌افتخار. داورِ آخرين بازیِ ژرمن‌ها تا الان- در مقابل صرب‌ها- حساب کلوزه را حسابی کف دستش گذاشت. راست گفته‌اند؛ انتقام غذایی‌ست که سرد سرو می‌شود.

پايرت ريديو يا همان کشتی‌ای که لرزاند (کاش می‌شد ترجمه‌اش کرد؛ کشتی‌ای که راک‌آلود شد) را ببينيد. هرکس گوشه‌ای از سليقه‌اش به دوره‌ای از بريتيش راکِ دهه‌ی 1970 گير کرده باشد، با اين کمدی/ موزيکال اشکِ شوق خواهد ريخت و بارها طی تماشای فيلم خدا را شکر خواهد کرد که اولا از طرفداران پروپاقرصِ راک‌اندرول است و ديگر اين‌که اين گونه‌ی موسيقی هم‌چنان زنده است و شور می‌آفريند. حس‌مان موقع ديدن پايرت ريديو، يادآورِ اشک‌های شوقی‌ست که پيش‌تر حين تماشایِ تقريبا مشهور و اليزابت‌تاون زندگی کرده‌ايم. ستونِ هفتگی‌ام در روزنامه‌ی شرق (چهارشنبه) را به اين ساخته‌ی ريچارد کورتيس اختصاص داده‌ام. يادتان می‌آيد آن شوخی درجه يکِ هيو گرانت در نقش نخست وزير بريتانيا در Love Actually را که (برای روکم‌کنی فقط!) توی کنفرانس مطبوعاتی‌اش با رئيس جمهور آمريکا گفت؛ «...بريتانيا پای راست ديويد بکهام رو داره، که البته شامل پای چپ اون هم می‌شه...».




درحال تماشای سريال کاليفرنيکيشن‌ام، به پيشنهادِ علی باذل (که می‌دانم بعد از اين پست ضد آلمانی هرگز مرا نمی‌بخشد). پای اين سريال انتظار هيجان‌هایی از نوعِ لاست و 24 يا قصه‌‌های قرص‌ومحکم و دارای چفت‌وبستِ صکص‌ اند دِ سيتی و دسپرت‌ هاوس‌ وايوز را نداشته باشيد، اما خيال‌تان تخت که لذتی مبسوط خواهيد برد. اين سريال، شخصيتی بی‌نظير به اسم هنک مودی (ديويد داچوونی) دارد که نويسنده‌ای‌ست شديدا زن‌باره؛ او به‌قول کَرِن (ناتاشا مک‌الهون، زن ايده‌آل زندگی‌اش که از او يک دختر دارد اما با هم زندگی نمی‌کنند) فقط دو کار توی زندگی بلد است؛ نوشتن و زن‌بارگی. هنک به‌شدت کلبی‌مسلک است و بی‌خيال نسبت به وقايع اطراف‌اش، او رمانی نوشته (با عنوان خداوند از همه‌ی ما متنفر است) که مشخص است دوست‌اش دارد اما به پيشنهاد مدير برنامه‌اش، فيلمی سخيف از روی آن ساخته شده با عنوان چيز بی‌ارزش و احمقانه‌ای به اسم عشق (!) بنابراين تا اطلاع ثانوی بی‌خيال نوشتن رمان شده و توی مجله‌ای پاورقی‌های سخيف و عامه‌پسند می‌نويسد. فقط يکی از جمله‌های هنک- اين پير خرابات- را اين‌جا می‌گذارم تا بشناسيدش؛ هنک به اصرار ميا- دختر بيل که حالا با کرن زندگی می‌کند- می‌آيد تا توی دبيرستان‌شان راجع به نويسندگی حرف بزند و او در انتهای آن جلسه فقط می‌گويد؛ «هيچ‌وقت نويسنده نشيد بچه‌ها، چون اون‌وقت تا آخر عمرتون انگاری تکليف شب دارين».

وحشی در دِل



ستونِ هفتگی‌ام در روزنامه‌ی شرق (چهارشنبه، هم‌راه با ویژه‌نامه‌ی جام جهانی فوتبال 2010) که  مقایسه‌ی کوتاهی‌ست از دو نسخه‌ی ستوانِ خبیثِ وِرنر هرتسوگ و اِیبِل فِرارا


ماجرا از جایی شروع شد که خبرِ بازسازیِ ستوانِ خبیث- کالتِ درجه‌ی یک جنایی/ اخلاقی ساخته‌ی اِیبِل فرارا، فیلم‌سازِ نامتعارف در 1992- توسط وِرنِر هرتسوگِ آلمانی‌تبار، روی خبرگزاری‌ها قرار گرفت و فرارای اهلِ محله‌ی برانکسِ نیویورک (بچه‌محلِ اسکورسیزی و دِنیرو که از اتفاق مارتی هم «ستوانِ خبیث»‌اش را جزو 10 عنوان برترِ دهه‌ی 1990 قرارداده) را بسیار عصبانی کرد، تا جایی که او (با لهجه‌ی ایرلندی/ ایتالیایی‌اش لابد) به رسانه‌ها گفت؛ «تا زمانی‌که این‌گونه بازسازی‌ها ادامه دارد، از خدا می‌خواهم این افراد در آتش جهنم بسوزند». اِیبِل فرارا با آن تعصب و کله‌خَریِ ویژه‌ی ایرلندی‌ها (و ضدقهرمان‌های فیلم‌هایش البته) انزجارش را از ساخته‌شدنِ این فیلم، این‌گونه به عموم نشان می‌دهد؛ «امیدوارم تمام آن‌ها توی یک تراموا باهم منفجر و همه‌شان به درک واصل شوند»! از سویی دیگر وِرنِر هِرتسوگ، با خُشکی و تعصبِ خاصِ آلمانی‌ها، علاوه‌ بر آن‌که تمامِ احتمالات مبنی‌بر این‌که فیلمِ تازه‌اش بازسازی یا دنباله‌ی فیلمِ دیگری‌ست را رد می‌کند، در کنفرانسِ مطبوعاتیِ فستیوالِ ونیزِ 2009- جایی‌که برای اولین‌بار ستوانِ خبیث: محل خدمت نیواورلئان به‌نمایش درمی‌آید- در جوابِ خبرنگاران می‌گوید؛ «حتی یک فیلم هم از او (اِیبِل فرارا) ندیده‌ام، اصلا نمی‌دانم کیست».
سرتقی و عدم توافقِ عواملِ سازنده‌ی دو اثر، درست از تفاوتِ عنوان‌ها خودش را نشان می‌دهد، از همین عبارتِ طنازانه‌ی «محل خدمت نیواورلئان» که معلوم است برای چه، به‌ عنوانِ پیشین ضمیمه شده، و کیست که نداند همه‌ی این اختلاف‌ها از یکی‌ بودنِ نامِ تهیه‌کننده- ادوارد آر. پِرِس‌مَن- در هر دو نسخه ناشی می‌شود، برنده‌ی اصلیِ غائله و جنجال هم البته اوست که توانسته در دو دهه‌ی پیاپی، از یک عنوان و بِرندِ معتبر، دوبار پولی به‌دست بیاورد. می‌شود به‌سادگی هضم کرد که بخشی از نگرانیِ فرارا به‌خاطرِ «هرتسوگ»ی ازآب‌ درآمدنِ نسخه‌ی تازه و هم‌چنین، نوعِ خباثتِ اریجینالِ ستوان (این‌بار اجراشده توسط نیکلاس کیجی که بارها در این‌گونه نقش‌ها درخشیده) نسبت به اجرایِ انصافا غریب و منحصربه‌فردِ هاروی کایتل در نقشِ ستوانِ بد، در آن نسخه‌ی قدیمی‌ست. حالا ستوانِ خبیث: محلِ خدمت نیواورلئان دو خصیصه‌ای که پیش‌تر گفتم فرارا از آن بیم داشت را توأمان دارد.
می‌گویند روزی هرتسوگ، سرِ صحنه‌ی آگیره، خشمِ خداوند (1972) وقتی داشته راجع به شخصیتِ فاتحی جاه‌طلب و خُل‌وضع که کلاوس کینسکی بازی‌اش می‌کند، برایش می‌گوید، کینسکی به هرتسوگ می‌گوید: «تو دیوانه‌ای» و هرتسوگ جوابش می‌دهد: «پس شدیم دوتا». توجه دارید که داریم از کینسکی‌ای حرف می‌زنیم که از شدت رفتارِ غریبش، هیچ کارگردانی به‌جز هرتسوگ راضی به هم‌کاری با او نبوده، تازه مشهور است که رابطه‌ی آن دو نیز یک رابطه‌ی سراسر پرخاش‌جویانه و عشق و نفرتی بوده، نکته‌ای که حالا در انتهای محلِ خدمت نیواورلئان کاملا درآمده؛ ستوان مک‌دانایِ خبیث بعد از رستگاریِ مُضحک و بی‌تناسبش، جلوی یک آکواریوم بزرگ، کنارِ شخصی نشسته که یکی از معدود کسانی‌ست، موردِ لطف و مرحمت‌اش قرار گرفته، ستوان مک‌دانا به‌خاطر نجات‌دادن همین زندانی بعد از طوفانِ شدیدِ کاتریناست که قوزی و دچارِ دردِ شدید کمر می‌شود، طوری‌که از شدتِ درد، از مسکن‌های قوی به مصرفِ زیاد کوکائین رومی‌آورد، رفته‌رفته البته متوجه خواهیم شد که مک‌دانا (که کیج کاراکترش را انصافا غریب و تاحدی ترسناک درآورده) به‌رغمِ تمام جاه‌طلبی‌های جنون‌آمیز و بی‌هدفش، قلبی از طلا و رویاهایی نیز در سر دارد، ببینید عبارتی که بچه‌ی آن خانواده‌ی سِنِگالیِ قتلِ عام‌ شده روی کاغذ نوشته؛ «ماهی‌ها هم خواب می‌بینند؟» چه‌گونه سُتوانِ پراز تناقضِ اخلاقیِ هم‌چه داستانی را، سرانجام به مقابل آن آکواریوم می‌کشاند؟ پوزخندِ نهاییِ نیکلاس کیج (هم‌سنگِ چهره‌ی آن سوسمارها که انگاری همیشه خندانند)، به‌شدت خنده‌ی گروتسک و استهزا‌آمیزِ هلموت دورینگ به آن شتر در حتی کوتوله‌ها هم سرکش شدند (1970) را تداعی می‌کند.
با لایف‌استایلی که هرتسوگ برای کاراکترِ سُتوان برگزیده (مثل آن‌ فصلی‌که به گنگسترها می‌گوید به فردی که کشته‌اند بازهم شلیک کنند، چون روح‌اش دارد هم‌چنان بِرِک‌دنس می‌زند!) اگر به محل خدمت نیواورلئان نگاه کنیم، متوجه خواهیم شد که هرتسوگ درنهایتِ غرورِ آلمانی‌ خود، به فرارا بی‌ارادتی کرده؛ نسخه‌ی تازه‌ی سُتوانِ خبیث به‌رغمِ نیش و کنایه‌های ابتدای این مطلب، اقتباسی‌ست رها، جنون‌آمیز، گروتسک‌وار و البته متملقانه از ستوانِ خبیثِ اِیبِل فرارا. شدیدا معتقدم اگر فرارا، ایرلندی و یک‌دنده نبود و آن حرف‌ها را نمی‌زد، حکایتِ این فیلم نیز مثل ادای ارادتِ هرتسوگ به نوسفراتوی ویلهلم مورنا می‌شد با این تفاوتِ عمده که دو ستوانِ مخلوقِ کایتل و کیج، هیچ ربطی به شباهتِ کُنت دراکولای کینسکی به کُنت اورلاکِ مکس شرک ندارد؛ ستوان مک‌دانای کیج (که قوزی‌ست و حراف و مثل اغلبِ کاراکترهایِ مخلوقِ هرتسوگ به‌طرز دیوانه‌واری می‌خندد) باوجود همه‌ی جاه‌طلبی‌اش، درست به‌مانند شخصیت کاسپر در معمای کاسپر هاوزر (1974) اگر از دنیای شخصی و رؤیاهایش جدا بماند، کارش به جنون می‌کشد، هاروی کایتل اما در نسخه‌ی فرارا بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست، او درست بالای سر اجساد، به‌فکر هرزه‌نگاری و شرط‌بندی‌ست. ستوانِ کایتل در ضمیر ناخودآگاهش توی آن شهرِ گناه، در جست‌وجوی رستگاریِ نهایی و ترحم و عفو کاتولیکی‌ست، او برای رسیدن به تمام این‌ها تا اوج فروپاشیِ اخلاقی می‌رود و بلکه از آن‌هم رد می‌شود. نکته‌ای که اثرِ قابلِ اشاره‌ی هرتسوگ و تولد دوباره‌ی کیج در قالبِ مجنونِ ترسناکی دیگر (به‌مانندِ شخصیت‌اش در وحشی در دلِ لینچ) را به پِلِی‌بَک/ بازنواختی رها و هم‌گام با توهم‌هایِ ضدقهرمانِ ماجرا در مقابلِ ساخته‌ی کلاسیک کالتِ ماندگارِ فرارا قرار می‌دهد. مقایسه‌ی این دو اثر، آدم را به‌یادِ مقایسه‌ی چرخشِ کامل (1997) نئونوآرِ شلوغ و پرافاده‌ی الیور استون و رد راک وست (1992) نئونوآرِ حالا کلاسیک‌شده و شسته‌ورفته‌ی جان دال می‌اندازد، وقتی نسخه‌ی دال را بین این دو انتخاب می‌کنی، همه چپ‌چپ و یک‌وری نگاهت می‌کنند.

کودکِ رُمانتیکِ سینما



این یادداشت را خرداد 1387 به‌مناسبت تولد جانی دپ (که 9 ژوئن برابر با 19 خرداد است) به‌سفارش هفته‌نامه‌ی همشهری جوان نوشتم و مطلبِ بعدی با عنوانِ غریبِ «ترکیبِ رنگِ کت‌وشلوار با دسته‌ی مسلسل!» را برای شماره‌ی بهمن پارسال ماه‌نامه‌ی رویش؛ هدف معرفی یک‌سری ستِ لباسِ زمستانی بود با استفاده از شمایل‌های سینمایی‌ای که می‌شناسیم، بعدا بقیه‌ی مطلب را هم برای‌تان خواهم گذاشت، فعلا اما بخشِ جانی دپ‌اش را توی دشمنان مردم برای‌تان گذاشته‌ام چون تولد این بیبی‌فیسِ سینماست، 19 خرداد. این دو مطلب- به‌مناسبت تولد دپ و خودم البته ;) - تقدیم به همه‌ی کسانی که بیبی‌فیس‌اند و حالا‌ حالا هم خیال دارند بیبی‌فیس باقی بمانند، مثل استاد.


می‌گویند الیور استون موقع ساختنِ جوخه (1986) جانی دپ را برای بازی در نقش اول فیلم‌اش به چارلی شین ترجیح داده و این پیشنهاد را خیلی جدی میانِ تهیه‌كنندگان هم مطرح كرده است؛ اما عواملِ استودیو، جانی دپ را برای آن نقش بیش از حد جوان تشخیص داده‌اند و برای همین دپ در جوخه نقشِ سربازی معصوم و كم‌سن‌و‌سال‌تر را بازی كرده است. فقط هنوز مشخص نیست كه استون و عوامل‌اش آن موقع می‌دانستند كه جانی دپ 2 سال از چارلی شین بزرگ‌تر است؟ اما درست 4 سال بعد، تیم برتون قدر این چهره‌ی كودكانه را می‌داند و از آن برای به‌تصویر درآوردن اولین و ماندگارترین شخصیت «ادوارد»‌اش- ادواردِ دست‌قیچی- به بهترین شكل ممكن بهره می‌گیرد؛ مخلوقی پینوكیو/ فرانكنستاین‌وار كه خالق/ پدرش تمام چیزهایی كه یك انسان باید داشته باشد (و قبل از هرچیز قلب) را به او داده، اما همین كه می‌خواهد دست‌های قیچی‌مانند ادوارد را تكمیل كند می‌میرد! به‌همین خاطر از این به بعد ادوارد می‌ماند تنها، با یك قلبِ گنده وسط سینه‌اش و جامعه‌ای كه به‌خاطرِ ظاهر متفاوتِ او (یا همان قلبِ گنده؟!) نمی‌توانند قبول‌اش كنند. این‌طوری‌ست كه چنین شمایلی، به‌رغم این كه زیاد هم به مذاقِ هالیوودی‌ها نمی‌چسبد، انگِ چهره‌ی سینمایی جانی دپ می‌شود. پسربچه‌ای كه گویا تا همین اواخر، دل‌اش نمی‌خواست قد بكشد و بزرگ‌تر شود؛ وقتی هم كه ازش سؤال می‌شود رمانتیكی یا نه؟ با خنده می‌گوید: «رمانتیكم؟ آره فیلم بلندی‌های بادگیر (1939) رو ده باری دیدم، من رمانتیكم». البته این جوابِ سرخوشانه‌ی دپ را نباید زیاد جدی گرفت؛ دزِ رمانتیك‌بودنِ او آن‌قدر بالاست كه حتی روی زندگی شخصی‌اش هم سایه انداخته است. همین كه تحمل زندگی دائمی در هالیوود و آمریكا را ندارد (دپ در فرانسه زندگی می‌كند) و همیشه توی مصاحبه‌هایش اعلام می‌كند كه چقدر از شهرت بی‌زار است. این كه او شیفته‌ی دخترش، لیلی رُز، است و توی حرف‌هایش می‌گوید كه تولد او به زندگی‌اش مفهوم داده است. تازه همه‌ی این‌ها را كناری بگذارید، همین كه بدانیم جانی دپ از 13 سالگی مفتونِ موسیقی راك بوده و اصلا قبل از گرایش‌اش به بازیگری، خیال داشته ستاره‌ی راك بشود و در گروه‌های زیادی (اولین گروه راك او نامش كیدز بوده به معنی بچه‌ها!) هم گیتار الكتریك و بیس زده، تكلیفِ همه چیز مشخص می‌شود.
حالا این پسربچه‌ی خوش‌قلب و كم‌روی سینما، در فیلم تازه‌ی تیم برتن- سویینی تاد- آن‌قدر بزرگ‌شده كه بخواهد به خون‌خواهی همه‌ی آن شخصیت‌های شكننده و معصومِ سال‌های پیش، علیه جامعه‌ی طردكننده، قیام كند. دپ در جایی از سویینی تاد، وقتی جعبه‌ی تیغ‌های سلمانی‌اش (و به‌قول خود او «دوستان»اش) را دوباره می‌یابد، یكی از آن‌ها را طوری در دست می‌گیرد كه فورا یاد ادوارد دست‌قیچی می‌افتیم. او با پوزخندی ترسناك می‌گوید: «دوباره كامل شدم».




ترکیبِ رنگِ کت‌وشلوار با دسته‌ی مسلسل!

پیش‌زمینه: جانی دیلینجر (جانی دپ)- گنگستر مشهور و محبوب دهه‌ی 1930 آمریکا- در دشمنان مردم رو به معشوقه‌اش- بیلی فِرِشه (ماریون کوتیارد)- می‌گوید: «من شیفته‌ی بیس‌بال، سینما، لباس‌های خوب، ماشین‌های خوب و سریع، ویسکی و...و تو ‌ام، چیز دیگه هم می‌خوای راجع به‌ام بدونی؟»، دیلینجرِ خوش‌سلیقه هم مثل خیلی از گنگسترهای دیگری که می‌شناسیم مغلوب همین پاشنه‌آشیل‌هایی که خودش بر آن‌ها آگاه است می‌شود؛ درست مثل جف کاستلو (آلن دلون) در سامورایی ژان- پیر ملویل که هم‌واره تنهاست و شبح‌وار عمل می‌کند، او موقعی که از خانه‌اش برای انجام ماموریت‌هایش بیرون می‌زند، چنان بارانی کرم‌رنگ او به تن‌اش نشسته و دستی به لبه‌ی کلاه دودی‌رنگ‌اش می‌کشد که انگار مدت‌هاست این لباس‌ها جزوی از تن او به حساب می‌آیند، دست آخر هم از روی همین شمایلِ شبح‌وار بارانی و کلاه و سایه‌ای که روی صورت‌اش انداخته، توسط پلیس شناسایی می‌شود. حالا هم جانی در دشمنان مردم از روی پالتویی که پیش یکی از گروگان‌هایش جا‌مانده توسط پلیس فدرال شیکاگو شناسایی می‌شود؛ پلیس فهمیده که پالتوی جانی توسط کمپانی Shragge Quality در سنت لوییس ساخته شده، 32 اونس پشم دارد و در برابر باد خیلی مقاوم است و 35 دلار هم قیمت‌اش است، بنابراین او جایی در آریزوناست که توی آن فصل سال هوایی سرد دارد، آن‌ها تمام فروشگاه‌ها را می‌گردند تا به فروشگاهی که کنارش یک نمایشگاه اتوموبیل مدل‌های تندرو «دی‌سوتو» است می‌رسند؛ بنابراین قطعا ماشین جانی هم‌اکنون آخرین مدل «دی‌سوتو»‌ست که با سلیقه‌اش هم جور است، جانی دیلینجر این‌گونه توسط پلیس شناسایی و دیده می‌شود.

چرا دوست‌اش داریم: نیمه‌ی اول قصه که به نمایش سرقت‌های جانی در حوالی شیکاگوی شرقی می‌گذرد، جانی هم‌واره با یک پالتوی چهارخانه درشت و یقه تیزِ انگلیسی، چهاردکمه، آستین دوبل و تک‌جیب دیده می‌شود که با کلاه قهوه‌ای سوخته و نوار جگری‌رنگ آن ترکیب زیبایی ایجاد کرده و با توجه به فرم و رنگ مشکی جلیقه‌‌ی زیر کت و دست‌کش‌های چرمی‌ای که جانی با آن‌ها ست کرده، متوجه خواهیم شد که چه‌قدر ستِ لباس او به رنگ مشکی مسلسل توی دست‌اش و دسته‌ی قهوه‌ای رنگ آن می‌آید. البته این از برکات حضور خانم کالین آت‌وود- طراح لباس مشهور تیم برتونِ فیلم‌ساز- در این فیلم مایکل مان نیز هست که به‌خاطر پروژه‌هایی مثل ادوارد دست‌قیچی، اسلیپی هالو و سویینی تاد، با فرم بدن و چهره‌ی جانی دپ آشنایی کامل دارد و می‌داند چه‌جوری باید چهره‌ی «بیبی‌فیس» و هم‌واره معصوم دپ را تا اندازه‌ای خشن و سرد نمایش دهد. مامور ملوین پرویس (کریستین بیل) اما تا دل‌تان بخواهد طی ماجرا صورت‌سنگی از آب درآمده و به همین دلیل هم خانم طراح یک دست کت‌و‌شلوار یقه انگلیسی خاکستری‌رنگ به هم‌راه کلاه دودی با نوار مشکی برای او ست کرده، پالتوی او هم بلند، کاملا ساده و جیب‌دار است تا پرویس را هرچه بیش‌تر به فرشته‌ی سرد و صورت‌سنگیِ مرگِ دیلینجر مبدل کند، او دقیقا یک «شکارچیِ انسان» تمام‌عیار، طی قصه است.



ویژگی‌های این انتخاب:
جانی دپ همیشه و در هر فیلم بیبی‌فیس است اما در دشمنان مردم به‌خاطر فرم و مدل اصلاح موها و بالابردن خط شقیقه‌اش، گونه‌های او کمی برجسته‌تر به‌نظر می‌آیند و صورت او خشن‌تر از پیش به‌نظر می‌رسد. حال اگر شما هم خیلی بیبی‌فیس‌اید و از این حالت خسته شده‌اید و دوست دارید کمی دور‌وبری‌ها و رفقا ازتان حساب ببرند، کافی‌ست مدل اصلاح سر و صورت‌تان را شبیه جانی دپ توی این فیلم کنید، پالتوی یقه تیز انگلیسی با چهارخانه‌های درشت، بدون شک شما را یک جنتلمنِ خوش‌پوش و خوش‌گذران نمایش خواهد داد، فقط خواهشا بی‌خیال مسلسلِ اتوماتیکِ توی دست استاد بشوید، چون حدس می‌زنیم مسلسلی با این رنگِ دسته پیدا نخواهید کرد! کت‌وشلوار با راه‌راه‌های درشت هم که امروزه دوباره مد روز شده، بنابراین نگران دمده‌بودن این ستِ لباس جانی دپ در تازه‌ترین فیلم‌اش هم نباشید.

سکوتِ بُزها



اين‌هم يادداشت‌ِ هفتگی‌ام برای شرق که ای‌کاش به اين‌ترتيبِ صفحه، هيچ‌گاه قول مطلبی به‌شان نداده بودم و چاپ نمی‌شد. اسم ستون که «ماهزاد» (!) شده، جای «ماه‌زده»، اول‌اش که ديدم کمی به خودم شک کردم، بعد يادم افتاد که راستی ما از آن‌ها توی ايران نداريم... و بدتر اين‌که حدود يک پاراگراف 50 کلمه‌ای (کليدی البته) از داخل مطلب حذف شده که آن تکه‌ی مطلب را رسما بی‌معنی کرده است. بايد برای نوشتن مطالبِ آينده با مسئول صفحه حتما صحبتی داشته باشم. آن قسمت از مطلب را که بولد کرده‌ام، بخش حذف شده است.


مردانی که به بُزها خیره می‌شوند

کارگردان: گرنت هِسلوو
فیلم‌نامه: پیتر استراون (اقتباسی آزاد از نوولِ جان رانسن)
بازیگران: جرج کلونی، جف بریجز، ایوان مک‌گرگور، کوین اسپیسی
ژانر: کمدی، جنگی
محصول آمریکا و انگلستان، 2009

سینمای آمریکا، این اواخر دو نسخه‌ از جنگ ارائه داد، دو سبکِ زندگیِ متفاوت برای کسانی که روح‌شان را له‌شده، جایی در کارزار جاگذاشته‌اند؛ یکی‌اش همانی‌ست که سال گذشته از سوی منتقدان بسیار ستایش شد و توامان دلِ اعضای هیات آکادمی را هم به‌دست آورد؛ کاترین بیگلو در هِرت‌لاکِر/ عذابِ اَلیم‌، برای کاراکترِ اصلی‌اش، تجربه‌ای مخدرگونه از فضا و حال‌وهوایِ جنگ ارائه داده. تمی که گونه‌ی احساسات‌گرایانه، خانواده‌پسند و اشک‌انگیز آن‌را در ساخته‌ی تازه‌ی جیم شریدان- دو برادر- نیز دیدیم. نسخه‌ی دیگر اما تجربه‌ای‌ست سرخوشانه و پر از موقعیتِ جَفنگ، مهیا‌شده توسط دارودسته‌ی جرج کلونی و رفقا- گِرنت هِسلوو، نویسنده‌ی هم‌راهِ کلونی در شب‌به‌خیر و موفق باشید- که این‌بار، بازیگران بزرگ و حالا صاحب‌سبکی هم‌چون کوین اسپیسی، جف بریجز و ایوان مک‌گرگور نیز هم‌راهی‌اش می‌کنند. نسخه‌ای که در سایه‌ی هیاهوی فیلم‌های اسکاری سال گذشته، دیده نشد.
ماجرا در مردانی که به بُزها خیره می‌شوند از آن‌جایی آغاز می‌شود که فرمانده بیل جِنگو (جف بریجزِ بزرگ) خیلی اتفاقی در ویتنام متوجه می‌شود، فقط 15 تا 20 درصدِ سربازانش به‌‌قصدِ کشتن، به‌هدف شلیک می‌کنند و باقی چون وجدانی و ذاتی نمی‌خواهند فردی را بکشند، به‌هدف نمی‌زنند. بیل بودجه‌ی لازم برای تحقیق در این‌مورد را از پنتاگون می‌گیرد و برای فراگیری ره‌سپارِ سفرهایی ازجمله حمام داغِ دسته‌جمعی در سانتا رُزِ کالیفرنیا، پیوستن به جنبشِ بی‌قاعدگی و هیپی‌گری در استاکتن یا انجامِ اصولِ فلسفه‌های شرقی و... می‌شود. بیل 6 سال تمام (با بودجه‌ی پنتاگون البته) مثلِ اعضای جنبشِ عصرِ نو و جادوگران زندگی می‌کند تا مُلهم از آن‌گونه لایف‌استایل، سرانجام بتواند نیروی زمینی نوین را در دلِ ارتش آمریکا راه‌اندازی کند؛ نیرویی که خصیصه‌ی اعضایش ملغمه‌ای‌ست حیرت‌آور و شیرین‌عقل‌وار از شجاعت و نجابتِ جنگ‌جو، هم‌راه با حس معنویت‌خواهی‌اش، سربازانی که حالا «مبارزانِ جِدای» (یادآورِ جنگ‌های ستاره‌ای) لقب گرفته‌اند و فرمانده‌شان، در دلِ جنگ، به‌جای پاچسباندن و اطاعت‌کردن از مافوق، از آن‌ها می‌خواهد که احساساتِ سرکوب‌شده‌شان را رهاکنند و مثلا یک دل سیر برقصند. اعضای جِدای که به یُمنِ تعالیمِ بیل، از دنباله‌روانِ نسلِ بیت- موسوم به beatnik- و هم‌چنین عقایدِ شرقی‌اند (در تعالیم بیل آمده که باید ردپای اسطوره‌های قدیمی ازجمله لائوسه‌تونگ و والت دیزنی (!) را دنبال کنند) بعد از استادشدن می‌توانند با تکنیکِ «جاسوسی از راه دور» در روحِ دشمن نفوذ کنند. جایی از مردانی که... لین کسیدی (کلونیِ دیدنی در این هیات) که از شاگردانِ بااستعدادِ بیل است، به باب (ایوان مک‌گرگور) روزنامه‌نگاری که برای فرار از روزمرگی به عراق آمده و اتفاقی با لین هم‌مسیرشده و این داستانِ عجیبِ جدای‌ها به تورش خورده، می‌گوید: «ما (جِدای‌ها) از جنبه‌ی زیبایی‌شناختی برای نفوذ تو ذهن و کالبدِ دشمنامون استفاده می‌کنیم و مانع حمله‌شون می‌شیم» و صدالبته چهره‌ی باب که توی تنها یکی از لحظه‌های بی‌نظیرِ این‌چنینی فیلم، دیدنی از آب درآمده.
باب (که راویِ ماجرا نیز هست) در فصلی از فیلم که لین (با آن سبیل و سروشکلِ استثناییِ کلونی) دارد راجع به تکنیکِ «خیره‌شدن» و استفاده از قدرتِ ماورایی آن مقابلِ حریف، درحین رانندگی حرف می‌زند، به این نتیجه می‌رسد که چه غلطی کرده و توی بیابان‌های عراق دنبالِ لین راه‌اُفتاده؛ «...می‌خواستم برگردم، اما این‌ دیگه من نبودم، دیوانگی بود که هم‌راه لین می‌رفت»، از جایی به بعد، تماشایِ مردانی که... برای ما، حکمِ همین دیالوگِ باب را پیدا می‌کند، دیگر ما نیستیم که پیِ مهمل‌بافی‌های انصافا جذابِ (با آن بازی‌های بی‌نظیر) شخصیت‌هاییم، جنونِ مطلق است که به آن‌سو هدایت‌مان می‌کند. شخصیت‌هایی که با شمایل و نام‌هایی که برای‌شان انتخاب شده، مدام افراد و روزگاری را به‌یادمان می‌آورد؛ از اسم گاس لیسیِ ابتدای ماجرا که باب به‌خاطر نیروی سفرِ درون ذهنی‌اش با او مصاحبه می‌کند گرفته که یادآورِ کِن کیسی‌ست تا نامِ لین کسیدی که نیل کسیدی (از شمایل‌های مشهورِ جنبشِ سایکدلیک در دهه‌ی 1950 و از اعضای گروهِ مِری پِرَنکسترز) را فورا در ذهن تداعی می‌کند و بیل جِنگو که شاید هیاتِ ترکیبی و طنازانه‌ای از آلن گینزبرگ و کِیسی باشد، خلاصه که تمامِ تخمِ مرغ گندیده‌های جنبشِ سایکدلیک و نسلِ بیت و هیپی‌گری، یک‌جا جمع‌اند. عنوانِ پروژه‌ی ام‌کی اولترای سی‌آی‌اِی هم که اصلا طی داستان آورده می‌شود (تجربه‌ای که کِن کیسی خودش را داوطلب آن اعلام می‌کند و پرواز بر فرازِ آشیانه‌ی فاخته را مُلهم از آن می‌نویسد)، همان روش‌های استفاده از داروهای روان‌گردان که طی ماجرا، «دارک‌ ساید» را برای لری هوپر (کوین اسپیسی‌ای که درخشیده در نقش منفی‌اش) به ارمغان آورده است. استاد جِنگو هم که دست آخر روح دکتر تیموتی لری را می‌بیند و می‌افتد و از دکتر الهام می‌گیرد که برای انجام ماموریتش، باید غذای کل دسته را به اسید/ ال‌اس‌دی آغشته کند، همان‌جاست که باب با دیالوگِ «تیموتی لری مرده» ما را به‌يادِ ابتدای ترانه‌ی افسانه‌ی یک ذهن اثر گروهِ سایکدلیکِ مودی‌بلوز می‌اندازد؛ «تیموتی لری مرده/ نه، نه، نه/ اون بیرونه/ نگاش کن...».
...گروهبان ویلیام جیمز (جرمی رِنر) در هرت‌لاکر، فورانِ آدرنالین و هیجان‌های موقع خنثی‌کردن بمب را تنها دست‌آویزش برای ادامه‌ قرارداده و دسته‌ی نیروی زمینی نوین در مردانی که... به قدرتِ بی‌پایان ذهن معتقدند و هم‌چنان ادامه می‌دهند. باب، روزنامه‌نگارِ ناامید از ادامه‌ی زندگی هم در جایی از فیلم درجهت تحسینِ اعتقادِ راسخِ لین می‌گوید: «این چیزیه که من مدت‌هاست دنبالشم، چیزی که به‌اش معتقد باشم و به زندگیم معنی بده، به‌همین دلیلِ که داستان احمقانه‌‌اش (لین) رو تا این بیابون دنبال کردم»، ما هم به‌ دلایلی در همین مایه‌ها تا انتها به تماشای هم‌چه فیلمی می‌نشینیم. به‌قول باب؛ جهان در این روزگار بیش‌تر از هر موقعی به «جِدای» احتیاج دارد.

کی گفته تیموتی لری مرده؟



بارِ اول مردانی که به بُزها خیره می‌شوند (دیده‌اید چه عنوانِ «قهقرا»یی‌ای دارد؟) را دم عید دیدم، همین‌جا اعتراف می‌کنم نگرفتم نکته‌اش را، دمِ عید بود و مثل همیشه کارها زیاد و تازه اسباب‌کشی هم داشتم، توی مودش نبودم خُب. در دیدار دوباره اما نکته‌ها پیدا شد. تماشای این ملغمه‌ی شیزو، به‌سبکِ روحیه‌ی کاراکتر بیل جِنگو (جف بریجز) توی این فیلم، به یک‌جور آرامشِ خاطر و رسیدن به درجه‌ی مرشدی محتاج است، باید مثل بیل انقدر زندگی و سفر کرده باشی تا به چاکرای آجنا (مثل کمربندِ مشکی در کاراته) یا همان سامان و آرامش برسی. مردانی که به بُزها خیره می‌شوند، ترکیبِ موقعیت‌های جَفنگ، غریب و البته خوش‌هضمِ جنگِ عراق (هم‌چون سه پادشاهِ دیوید اُ. راسل)، تعالیمِ شرقیِ «هفت‌بدن، هفت‌چاکرا»ی اوشوی هندی‌تبار و والت‌دیزنی‌ (بنا به تعالیمِ شخصِ بیل جِنگوی استاد) است که در سایه‌ی هیاهوی فیلم‌های اسکاری و بیش‌تر ذکر‌شده‌ی سال پیش، گُم و دیده نشد. ستونِ این‌هفته‌‌‌ی رویوی فیلم‌ام در روزنامه‌ی شرق (فردا) یادداشتِ کوتاهی‌ست درباره‌ی این فیلم، ذکر چند نکته‌ی کوتاه است فقط که نکته‌های فراوان دارد این فیلمِ تازه‌ی دارودسته‌ی جرج کلونی و رفقا.



عنوانِ این پست اشاره دارد به یکی از دیالوگ‌های انتهایی بریجز و مک‌گرگور (دو جوینت‌بازِ بزرگ در فیلم‌هایی که دیده‌ایم) در
مردانی که به بُزها خیره می‌شوند که در حین انجام عملیات آمادگی برای بروز و ظهور نیروی ذهنی‌اش بعد از مدت‌ها، می‌اُفتد زمین و به مک‌گرگور می‌گوید؛ «تیموتی لری رو دیدم» (که به‌اش ایده‌ی ال‌اس‌دی پایان فیلم را می‌دهد) و مک‌گرگور جواب می‌دهد؛ «تیموتی لری مرده»، و این خط ابتدایی ترانه‌‌ای‌ست از گروهِ سایکدلیک راکِ مودی‌بلوز. تیموتی لری هم که معرف حضورتان هست؟ پیر و مرشدِ تمام جوینت‌بازانِ دو عالم که یکی از شمایل‌های مشهورِ جنبشِ بیت‌ها و سایکدلیک‌ها (از دوستان آلن گینزبرگ و رفقا، شخصیت‌های مخلوقِ کِن کیسی هم بسیار مُلهم از کاراکتر اوست) در دهه‌ی 1960 بود و زحمت‌های فراوانی در جهت چِت‌نمودنِ بروبکس در این روزگار کشیده.

اين‌جاییم چون اين‌جاییم

اولین بَدمنی که دوست‌اش داشتیم



در نقشِ لایل از دالاس در
رد راک وست بود که جذب و شیفته‌اش شدم، اولین فیلمی که خیلی جدی برایش نقد نوشتم. از همان موقع، دنیس هاپر با اجرای خیره‌کننده‌اش توی این نئونوآرِ جمع‌وجورِ جان دال، معنیِ بَدمَن/ Villain را به‌ام فهماند، شخصی که کاراکترِ ترسناکِ فرانک بوث در مخملِ آبی لینچ را بعدها از او دیدم و شناختم. هاپر البته جورهایی دیگری هم برای‌مان دوست‌داشتنی شد، مثل آن اجرای بی‌نظیرش مقابل کریستوفر واکن در رومانسِ واقعی تونی اسکات که نقش پدرِ مشتیِ کلارنس (کریستین اسلیتر) را بازی می‌کرد و لعنتی آن‌قدر راحت می‌مرد، یا مثل بازی حیرت‌آورش در دونده‌ی سرخ‌پوستِ شان پن. با این‌که همه‌گان این نقشِ دوی هم‌واره یک را با نقش‌هایش در ایزی‌رایدر یا اینک آخرالزمان به‌یاد می‌آورند، من اما او را با این نقش‌هایش می‌ستایم. او حتی در نقشِ بدمنِ ویکتور دریزنِ سریالِ 24 هم می‌درخشد لامصب. دنیس هاپر (برای من دستِ کم) همان جانوری‌ست که توی مخملِ آبی فریاد می‌زند؛ هر جُنبنده‌ای را {...}. تو خودِ شیطان بودی رفیقِ آدم‌کش از دالاس، کارمان با تو هنوز تمام نشده برادر.


هفته‌ای که گذشت کم‌تر رسيدم به کافه‌مان سربزنم، برای اين‌که دوسه کار هم‌زمان پيش‌آمد، ما هم که مدتی‌ست تعطيل و لغو امتياز و {...} شده بوديم و {...} بنابراين مدتی وقت می‌خواست تا خودمان را هم‌زمان با کار پيش ببريم. حالا خبر خوش اين‌که ماه‌نامه‌ی خوبِ رويش از اين ماه دوباره منتشر خواهد شد، اولين شماره‌اش هم که پرونده‌ی جام جهانی‌ست، اگر همه‌چيز خوب پيش برود، نيمه‌ی خرداد روی کيوسک‌هاست، و از شماره‌ی مرداد، اول هر ماه درمی‌آيد اگر خدا بخواهد. بخشِ فرهنگِ (سينما، موسيقی و...) جهان‌اش دستم است و به‌شدت مشغولش هستم. فکر کنم خوراکِ لذيذی زين پس تهيه خواهيم کرد با رفقایی هم‌چون جواد رهبر که هميشه باهميم و اين‌جا نيز و برديا برجسته‌نژاد که يکی از خوره‌های آلبوم‌های تازه‌ی موسيقیِ جهان و تور و کنسرت‌هاست و البته مهم‌تر از آن اين‌که فکر کنم تا اندازه‌ای هم‌سليقه‌ايم، او هم تا اين‌جا نشان‌داده پروگرسيوبازِ خفنی‌ست و...جالب اين‌که او هم آلبوم تازه‌‌منتشرشده‌ی (يا بهتر است بگوييم تازه‌لو رفته، چون تاريخ اصلی انتشار آن 31 می است! بله آن‌جا هم حتی) آناتما را دوست دارد. يک صفحه از صفحه‌های موسيقی اين شماره‌ی رويش راجع به همين آلبوم آناتماست:


... و اما خانم‌ها و آقايان، هشتمين آلبوم استوديوییِ آناتما که حالا بعد از هفت سال از آلبوم قبلی‌شان- يک فاجعه‌ی طبيعی/ a Natural Disaster- منتشر شده، يک غافل‌گيری تمام‌عيار برای طرف‌دارانِ پروپاقرصِ اين گروه بريتانيایی‌ست، گروهی که تقريبا با انتشار هرکدام از آثارش از اوايلِ دهه‌ی 1990  به بعد که اصلا سبک موسيقی‌شان به دووم و دِت متال پهلو می‌زند، چيزی برای روکردن دارند. اين آلبوم با عنوانِ طنازانه‌ی اين‌جاييم چون اين‌جاييم/ We’re Here Because We’re Here بی‌شک از بحث‌برانگيزترين آلبوم‌های آن‌هاست، طرف‌داران از همين الان که متاسفانه آلبوم پيش از انتشار در اينترنت لو رفته و شنيده‌ شده، در مقابل آلبوم گارد گرفته‌اند، چرا؟ چون تا اندازه‌ای سبکِ گوتيک راکِ آن‌ها دگرگون شده و بيش‌تر طعمِ موسيقی آلترنيتيو و پروگرسيو به‌خود گرفته. خُب، اين‌که چيز جديدی نيست، ما عادت داريم به تغيير سبک‌های مداومِ موسيقی آناتما، اصلا ذاتِ آثارشان چنين است، دست کم از ابتدای دهه‌ی 1990، چهاربار سبک عوض کرده‌اند.
از من اما می‌پرسيد، مشکلِ طرف‌داران با اين آلبومِ جديد از جای ديگری ناشی می‌شود وگرنه که به‌نظرم آناتما تغييراتِ اساسی در سبکِ موسيقی‌اش از سايکدليک و گوتيک به پروگرسيو و آلترنيتيو را پيش‌تر و از همان آلبوم يک فاجعه‌ی طبيعی آغاز کرده بود. طرف‌داران به احتمال زياد با گونه‌ی موسيقی امبی‌ينت که توسط استيون ويلسونِ بزرگ – مغز متفکرِ گروهِ پروگرسيوِ بريتانياییِ پارکوپين‌تری- به طعم پروگرسيوِ موسيقی آناتما افزوده شده مشکل دارند، گونه‌ای که ردش را می‌شود در آثار مثلا برايان اِنو يا آلبوم تازه‌ی U2 و آثار Moby يافت. البته اين‌جا پای استيون ويلسونی در ميان است که متخصص صداست و برای گروه‌های بزرگی چون Opeth و King crimson کار تخصصی ميکس و صدا انجام داده و کارهای خودش را هم که در پارکوپين‌تری و بلک‌فيلد شنيده‌ايم؛ ويلسن ترکيبی‌ست از نبوغِ راجر واترز، حس زيباشناسانه‌ی ديويد گيلمور و دانشِ آلن پارسونز. اين اسم‌ها را مثال زدم چون به‌نظرم ويلسن، همان‌طور که خودش هم بارها به پينک فلويد ادای دين کرده، وارثِ اصيل و خلفِ موسيقی اساتيد است.
به‌هرحال همان‌طور که می‌بينيم وينسنت و دَنيل کاوانا به ويلسن اعتماد کرده‌اند و کار ميکسِ اين آلبوم را به او سپرده‌اند و حالا هم که نتيجه‌اش را ديده‌اند؛ آلبوم ترکيبِ غريبی از استيون ويلسن و برادرانِ کاواناست، طعمی که چشيدنش خالی از لطف نيست. مخالفم با اين نظريه که بگوييم اين آلبوم کاملا تحت تاثيرِ ويلسن ازآب درآمده، که در مقابلِ قطعه‌های غريبی چون Presence و A Simple Mistake يا حتی Angels Walk Among Us چه داريم بگوييم؟ ای‌بسا که آناتما همين دو قطعه‌ی آخری را که اسم بردم، پيش‌تر به‌صورت سينگل منتشر ساخته‌، اما حالا با طعمِ ويلسنش را توی اين آلبوم گنجانده تا لابد تفاوت‌ها برای‌مان آشکارتر شود. آلبوم برای آن‌دسته از طرف‌دارانِ آناتما که به‌خاطرِ دل‌بستگی‌شان به پينک فلويد جذبش شده بودند، تجربه‌ای شنيدنی‌ست. به‌هرحال آن‌ها با توجه به عنوان آلبوم‌شان لابد حدس زده‌اند که بسياری از مخاطبان‌شان را از دست خواهند داد؛ اين‌جاييم چون اين‌جاييم.

دومين ستونِ هفتگی‌ام در روزنامه‌ی شرق، رويوی هارورِ ديوانه‌گان/ The Crazies بازسازی تازه‌ی فيلم جرج رومرو بود در آستانه‌ی اکرانِ بقایِ مردگان/ Survival of the Dead، فيلم تازه‌ی رومرو. روزنامه هنوز ديده نمی‌شود و صفحه‌ها و ستون‌ها پخش و پلاست، اما به‌زودی سروسامان خواهد گرفت. گمانم از هفته‌ی آينده، اين آشفتگی درست شود و من ستونِ چهارشنبه‌ها را داشته باشم.



پی‌نوشت:
اين‌روزها دارم 30 سالگی را پشتِ سر می‌گذارم، اين روزها که تمام زندگی‌ام دلِ شوريده/ Crazy Heart، جف بريجز و کل آلبوم ساندترکِ دلِ شوريده (به‌خصوص ترانه‌های Brand New Angel و The Weary Kind آن) شده، کمک‌ام کنيد رفقا!