پایِ راستِ ديويد بکهام!

هميشه از آلمانها نفرت داشتهام، نهتنها در فوتبال که هرجاشده انزجارم را از اين جماعت نشان دادهام. تصور میکنم اين مورد ريشه در فيلمهای پارتيزانی/ فرار از زندان- جنگِ دومِ جهانی- داشته باشد که بازارش برای ما در تلويزيونِ دههی 1360 داغِ داغ بود؛ قلعهی عقابها/ جایی که عقابها جرات میکنند، فرارِ بزرگ، فرار بهسوی پيروزی، هنگِ جانبازان/ قهرمانانِ کِلی که بيشترشان هم ساختهی جان استرجس يا برايان جی. هاتن است. شايد بههمين دليلِ عزيز در جام جهانی 1990 ايتاليا- اولين جام جهانیای که همه چيزش درست و رنگی يادم مانده- وقتی آرژانتين، تيمِ محبوبِ آنموقعام (توی آن سن مفتونِ ادا و اطوارهای مارادونای کوتاهقد شده بودم) در فينال آن دوره، مقابلِ آلمانِ بکن باوئر، رودی فولر و لوتار ماتيوس باخت، بهمدت 2 شبانهروز گريه میکردم و لب به غذا هم نزدم. درست مثل موقعیکه در انتهای فصل اول سريالِ شرلوک هولمز (با بازی حيرتانگيز و تکرارنشدنی جرمی برت) بعد از نبردِ سخت و تلخ هولمز با پروفسور موريارتی، ديديم که هولمزِ شکستناپذير از بالای آن آبشار بلند افتاد و خيال کرديم قهرمانمان بههمين سادگی مرد، آنموقع هم تا مدتی اعتصاب غذا کردم. يادم میآيد همان موقعها هم بود که در حاشيهی مسابقات جام جهانی، ما (من به همراه مهدی و علی و...) ليگِ «عکسبازی» خودمان را بهراه داشتيم؛ همان بازیای که با عکسِ فوتبالیِ آدامسها انجام میداديم، يک کپه عکس را برعکس روی زمين میگذاشتيم و با يک حرکتِ کفِ دست (يک نوع ديگرش با کفِ دودست بود، جان هرکسی دوستش داريد اگر اصطلاحات اين بازی يادتان است، بياييد بگوييد) و با مهارتی خاص، بايد همه را برمیگردانديم، آنوقت همهی آن عکسهایِ دوستداشتنی مال خود خودمان میشد و اينجوری کلکسيونِ عکسهای فوتبالیمان تکميلتر. يادم میآيد که برای بهچنگ آوردن عکس فانباستن و گوليت چهقدر جرزنی و کتککاری کردم و... . حالا سالهاست از آن روزگار گذشته و عکس فوتبالیهای ما (اگر همچنان نگهشان داشتهايم حتی) ديگر بوی خوب آدامس نمیدهند. اول ديدارها، جدول بازیها را تهيه میکنيم و دور آنهایی که مشتاقيم ببينيم خط میکشيم و همين. شده حکايت چند دورهی اخير جشنواره فجر. انجام میدهيم چون يکجوری انگار عادتمان شده، اما مدتهاست که ديگر آنطوری که بايد شارژمان نمیکند. نمیدانم اين ماييم که تغيير کردهايم يا اين زمانه و واقعهها هستند که ديگر اسطورهای ندارند. درست بهمانندِ همين دورهی جام جهانی که نمیدانم چرا تا الان هيچ رغبتی نداشتهام بنشينم و فقط يک بازی آنرا کامل و درستودرمان تماشا کنم، حتی اولين حضور تيم محبوبام، ايتاليایِ ليپی را مقابلِ پاراگوئه. انزجار و تنفرم اما از ژرمنهای بیاحساس، همچنان در وجودم باقی مانده. يُبسی و تلخی را توی آن سن، فقط در چهرهی لوتار ماتيوس يافته بودم و دوسه سال بعدش در چهرهی باب پاتريک (رباتِ T-1000) ترميناتور 2، بههمين خاطر هروقت ماتيوس (و اين اوخر بالاک) طیِ بازی زمين میخورد، احساس میکردم مثل رباتِ بدمنِ ترميناتور، اعضای جيوهای بدنش دوباره بههم میپيوندد و همچنان فولانرژی توی زمين فوتبال رستاخيز میيابد. رستاخيزِ بدمنها.
دوست داشتم روزی میتوانستم همچون کوئنتين تارانتينو در حرومزادههای بیشرف، انزجارم از اين قوم و ملت را بهخوبی برای همهگان بهتصوير درآورم. نفرت آغشته به وحشتی که همچون ما از لابهلای نگاتيوها و تصاوير فيلمها سربرآورده، پس بايد در همانجا نيز فروکش کند و درمان شود.
نمیدانم در بازیِ آلمان- استراليا دقت کرديد وقتی موريسلاو کلوزه- يکی از همين ژرمنهای بیافتخار- گل زد، با دستش، شمارهی 3 را با زبان اشارهی اصيل آلمانی نمايش داد (که يعنی اين سومين جام جهانیایست که برای اين تيمِ منفور گل میزند) لابد يادتان مانده در حرومزادههای بیشرفِ تارانتينو که مايکل فاسبندر در نقش آن ستوان آمريکایی- هيکاکس- چهطور روی همين نمايش عدد سه (وقتی میخواست توی آن کافه، جلوی آن همه افسر نازی برای سه نفر مشروب سفارش بدهد) گاف و سوتیای بیبديل داد و لو داد که ذاتا آمريکاییست، نه بیافتخار. داورِ آخرين بازیِ ژرمنها تا الان- در مقابل صربها- حساب کلوزه را حسابی کف دستش گذاشت. راست گفتهاند؛ انتقام غذاییست که سرد سرو میشود.پايرت ريديو يا همان کشتیای که لرزاند (کاش میشد ترجمهاش کرد؛ کشتیای که راکآلود شد) را ببينيد. هرکس گوشهای از سليقهاش به دورهای از بريتيش راکِ دههی 1970 گير کرده باشد، با اين کمدی/ موزيکال اشکِ شوق خواهد ريخت و بارها طی تماشای فيلم خدا را شکر خواهد کرد که اولا از طرفداران پروپاقرصِ راکاندرول است و ديگر اينکه اين گونهی موسيقی همچنان زنده است و شور میآفريند. حسمان موقع ديدن پايرت ريديو، يادآورِ اشکهای شوقیست که پيشتر حين تماشایِ تقريبا مشهور و اليزابتتاون زندگی کردهايم. ستونِ هفتگیام در روزنامهی شرق (چهارشنبه) را به اين ساختهی ريچارد کورتيس اختصاص دادهام. يادتان میآيد آن شوخی درجه يکِ هيو گرانت در نقش نخست وزير بريتانيا در Love Actually را که (برای روکمکنی فقط!) توی کنفرانس مطبوعاتیاش با رئيس جمهور آمريکا گفت؛ «...بريتانيا پای راست ديويد بکهام رو داره، که البته شامل پای چپ اون هم میشه...».

درحال تماشای سريال کاليفرنيکيشنام، به پيشنهادِ علی باذل (که میدانم بعد از اين پست ضد آلمانی هرگز مرا نمیبخشد). پای اين سريال انتظار هيجانهایی از نوعِ لاست و 24 يا قصههای قرصومحکم و دارای چفتوبستِ صکص اند دِ سيتی و دسپرت هاوس وايوز را نداشته باشيد، اما خيالتان تخت که لذتی مبسوط خواهيد برد. اين سريال، شخصيتی بینظير به اسم هنک مودی (ديويد داچوونی) دارد که نويسندهایست شديدا زنباره؛ او بهقول کَرِن (ناتاشا مکالهون، زن ايدهآل زندگیاش که از او يک دختر دارد اما با هم زندگی نمیکنند) فقط دو کار توی زندگی بلد است؛ نوشتن و زنبارگی. هنک بهشدت کلبیمسلک است و بیخيال نسبت به وقايع اطرافاش، او رمانی نوشته (با عنوان خداوند از همهی ما متنفر است) که مشخص است دوستاش دارد اما به پيشنهاد مدير برنامهاش، فيلمی سخيف از روی آن ساخته شده با عنوان چيز بیارزش و احمقانهای به اسم عشق (!) بنابراين تا اطلاع ثانوی بیخيال نوشتن رمان شده و توی مجلهای پاورقیهای سخيف و عامهپسند مینويسد. فقط يکی از جملههای هنک- اين پير خرابات- را اينجا میگذارم تا بشناسيدش؛ هنک به اصرار ميا- دختر بيل که حالا با کرن زندگی میکند- میآيد تا توی دبيرستانشان راجع به نويسندگی حرف بزند و او در انتهای آن جلسه فقط میگويد؛ «هيچوقت نويسنده نشيد بچهها، چون اونوقت تا آخر عمرتون انگاری تکليف شب دارين».

حکایتِ این فیلم نیز مثل ادای ارادتِ هرتسوگ به نوسفراتوی ویلهلم مورنا میشد با این تفاوتِ عمده که دو ستوانِ مخلوقِ کایتل و کیج، هیچ ربطی به شباهتِ کُنت دراکولای کینسکی به کُنت اورلاکِ مکس شرک ندارد؛ ستوان مکدانای کیج (که قوزیست و حراف و مثل اغلبِ کاراکترهایِ مخلوقِ هرتسوگ بهطرز دیوانهواری میخندد) باوجود همهی جاهطلبیاش، درست بهمانند شخصیت کاسپر در معمای کاسپر هاوزر (1974) اگر از دنیای شخصی و رؤیاهایش جدا بماند، کارش به جنون میکشد، هاروی کایتل اما در نسخهی فرارا بیرحمتر از این حرفهاست، او درست بالای سر اجساد، بهفکر هرزهنگاری و شرطبندیست. ستوانِ کایتل در ضمیر ناخودآگاهش توی آن شهرِ گناه، در جستوجوی رستگاریِ نهایی و ترحم و عفو کاتولیکیست، او برای رسیدن به تمام اینها تا اوج فروپاشیِ اخلاقی میرود و بلکه از آنهم رد میشود. نکتهای که اثرِ قابلِ اشارهی هرتسوگ و تولد دوبارهی کیج در قالبِ مجنونِ ترسناکی دیگر (بهمانندِ شخصیتاش در وحشی در دلِ لینچ) را به پِلِیبَک/ بازنواختی رها و همگام با توهمهایِ ضدقهرمانِ ماجرا در مقابلِ ساختهی کلاسیک کالتِ ماندگارِ فرارا قرار میدهد. مقایسهی این دو اثر، آدم را بهیادِ مقایسهی چرخشِ کامل (1997) نئونوآرِ شلوغ و پرافادهی الیور استون و رد راک وست (1992) نئونوآرِ حالا کلاسیکشده و شستهورفتهی جان دال میاندازد، وقتی نسخهی دال را بین این دو انتخاب میکنی، همه چپچپ و یکوری نگاهت میکنند.








