عشق در بعدازظهر

آوانتی!/ Avanti
کارگردان: بیلی وایلدرنویسنده فیلم نامه: آی.ای.ال دایموند، بیلی وایلدر
بازیگران: جک لمون، جولیت میلز، کلایو رویل
ژانر: کمدی/ رومانس
محصول: آمریکا- ایتالیا، 1972وندل آمبروستر (جک لمون) به سرعت خودش را به پرواز نیویورک- رم میرساند تا جنازه پدرش را که در جزیره چشمنواز ایسکیا و در حین تعطیلات در ایتالیا و توی یک تصادف مرده، تحویل بگیرد. طی این مسیر با پاملا پیگوت (جولیت میلز) آشنا میشود که زنی است انگلیسی، شیرین و البته کمی حراف که ضمنا به قول خودش مشکل وزن دارد و مثلا نمیتواند هیچکدام از 16 نوع پاستای ایتالیایی را بچشد و به همینخاطر خیلی ناراحت است. پاملا توی حرفهایش با وندل نسبتا عصبانی، میگوید که سادهترین عبارتها و درخواستها به زبان ایتالیایی، حسی شبیه به شنیدن موسیقی و اپرا را القا میکند، درست وسط همین حرفها است که میفهمیم «آوانتی!» به چه معنی است؛ در هتلهای ایتالیا، پیشخدمتهای هتل وقتی میخواهند اجازه ورود بگیرند، بلند میگویند؛ «پِرمِسو؟/ اجازه هست؟» و اگر اجازه ورود بگیرند، باید بشنوند؛ «آوانتی!/ بفرمایید!». لابد به همینخاطر است که در کتاب گفتوگوی کمرون کرو با وایلدر، به محض این که کرو راجع به «آوانتی!» میپرسد، استاد با همان لحن متفرعن قابل پیشبینی و آشنایش، ابتدا به کرو میفهماند که زیاد از این اثرش راضی نیست! (حالا به چه دلیل، خدا میداند!) اما ابتدای حرفهایش توی جملههای بعدی، دائما و عمدی هی تکرار میکند؛ «آوانتی، آوانتی...»! چون میداند شخص مصاحبهکننده با او انقدر آدم خوشذوق و نکتهسنجی هست که این را در گفتوگویش ثبت کند؛ در این مصاحبه کرو تأکید کرده که پیرمرد شوخطبع و بامزه سینما از تکرار اسم این فیلمش لذت میبرد.
وندل، همچنان که از ظاهرش کاملا پیدا است، آدم پرمشغله و کمحوصلهای است که فقط به این جزیره رؤیاگون آمده تا جنازه پدرش را تحویل بگیرد و عرض 3-2 روز به نیویورک و روزمرگیاش برگردد، غافل از اینکه به قول مدیر هتل، کارلو کارلوچی (با بازی بی نظیر کلایو رویل)؛ «توی ایتالیا نمیشود همینطوری یک جنازه رو تحویل گرفت و گفت این جنازه پدرمه و رفت»! در ایتالیا هر کاری آیینی دارد، از ناهار خوردنشان که به قول کارلوچی از ساعت 1 تا 4 طول میکشد و در واقع با آن عشقبازی میکنند بگیر و بیا تا بروکراسی مخصوص به خودشان برای تأیید پزشک قانونی یک جسد، هر کاری مناسک خاصی دارد، که به نظر نمیآید هیچیک از آنها با مرام آمریکاییهای هول و دستپاچه، ذرهای جور از آب دربیاید. در ایسکیا درست برخلاف نیویورک شلوغ، تا دلتان بخواهد وقت هست برای سرخوشی و شنیدن موسیقی و...، حتی شیر سرد و گرم دستشویی هم در این جزیره برعکس به نظر میرسد! وندل آمریکایی خیال میکند شیرآبی که رویش حرف C نوشته شده قاعدتا سرد است، غافل از این که این اولین حرف کلمه «Caldo» است که در ایتالیایی به معنی داغ است! حالا فکرش را بکنید که توی این گیرودار وندل میفهمد که پدرش موقع تصادف و توی ماشین تنها نبوده و اگر راستش را بخواهید اصلا توی اتاقش در آن هتل هم تنها نبوده و مادر پاملا (همان خانم حراف همراه او در سفر) همیشه در کنارش بوده؛ پدر وندل سر پیری شیفته مادر پاملا شده (لابد در سفری مشابه) و هر سال از 15 آگوست تا 15 سپتامبر را توی این جزیره و در همین هتل، با هم میگذراندهاند!
«آوانتی!»، برخلاف جواب گمراهکننده خود استاد به کرو، عاشقانهای است پر حرارت که بسیار «بوی ایتالیا میدهد». نورپردازی لویجی کوویلی (مدیر فیلمبرداریای که وایلدر را تنها در این یکی همراهی کرد) بخصوص بعدازظهرهای ایسکیا را شاعرانهتر جلوه میدهد، گویی لنزهای مورد استفاده او هم مثل دوربین برونو- پیشخدمت هتل که عشق آمریکا رفتن در سر دارد- آنقدر شفاف هست که نور سپیدهدم را کنار ساحل زیبای جزیره، همانطور که هست ثبت کند، هر چند نظر خود وایلدر راجع به کار کوویلی تنها این جمله به کرو است؛ «آره، کیفیت خوبی داشت، چون میدونی، هوا خیلی خوب بود»!
کمرون کرو، شاگرد خلف وایلدر، درست 33 سال بعد از «آوانتی!»، فیلمی ساخته با عنوان «الیزابت تاون» (2005) که خط داستانیاش با ظرافتی که فقط از کرو بر میآید تا اندازهای برگرفته از همین «آوانتی!» است؛ آدم پرمشغلهای که به تازگی پدرش را (دور از خانه) از دست داده و طی سفر به آن مکان، با دختر شیرین و حرافی آشنا میشود که مسیر زندگیاش را تغییر میدهد و او را به یک انسان سرخوش مبدل میسازد. کرو طی این الگوبرداری ظریف، از سر و ظاهر بازیگر نقش پاملا پیگوت- جولیت میلز- هم غافل نبوده و به نظرم کریستن دانست احیاگر ارزشمند همان شمایل پاملا است، به همان اندازه غمگین و توأمان پر شر و شور.
نکات جذاب: به نظرتان میشود در هریک از فیلمهای وایلدر، فقط لحظههایی را برگزید؟
انتخاب ویژه: درآوردن نور بعدازظهر جزیره ایسکیا، همانگونه که هست (به گفته استاد) توسط کوویلی، توی سکانس دلربای سردخانه که بسیار به نرگسهای زردرنگ توی دست پاملا میآید.
فیلمهای مشابه: از تازهها بخواهیم مثال بزنیم، به غیر از «الیزابت تاون» کمرون کرو، میشود به «یک سال خوب» فیلم سرحال و سرخوشانه ریدلی اسکات اشاره کرد.