خُب رفقا، سرانجام وصلتِ 2 ساله‌ی بيگلو و کمرون (فقط از 1989 تا 1991) جواب داد؛ طی اين 2 دهه- و جالب اين‌که اين زوج به‌طرز عجيبی فقط در ابتدا و انتهای دهه‌ها فيلم ساخته‌اند، مثل يک ترس غريب از پايان دنيا که در قصه‌های‌شان هم جاری‌ست- جسته و گريخته بارقه‌هایی از تفکر آن‌ها را ديده‌ايم، مثلا در روزهای عجيبِ کاترين بيگلو (با داستان و فيلم‌نامه‌ی کمرون در 1995) که نئونوآری‌ست پايان دنيایی و قصه‌ی اَوِتار با اجازه‌تان اصلا از همان‌جا می‌آيد؛ جایی از روزهای عجيب، رَف فاينس که توليد‌کننده‌ی تصويرهای پلی‌بک/ بازنواخت است يکی از همين دنياهای مجازی‌اش را به يکی از رفقای فلج و روی ويلچرش تقديم می‌کند، تصوير پلی‌بکی که آن دوست فلج قرار است حس‌اش کند، فردی‌ست که دارد کنار ساحل می‌دود و از نعمت پاهای خود (به‌صورت مجازی البته) لذت می‌برد.
آن ايده‌ی 15 سال قبل، ثمره‌اش را حالا به چشم خود می‌بيند؛ در عذابِ اليم (ترجمه‌ی کاملا شخصی‌ام از The Hurt Locker) با يک مامور ويژه‌ی خنثی‌کننده‌ی بمب طرفيم که به اين دنيای پراز رنج خود عادت کرده و به‌اش لذتی مازوخيستی می‌دهد، همان‌گونه که رَف فاينس در روزهای عجيب از بازنوازیِ خاطراتش با معشوقه‌ی سابق خود، لذتی توصيف‌ناپذير می‌چشيد و از اين طرف در اَوِتار، سم ورثينگتن (جالب اين‌که او امسال جای‌گزين مخلوق ديگر کمرون هم در رستگاری ترميناتور بود) سربازی‌ست که از نعمت داشتن پا محروم است و در دنيای رؤياگونِ پاندورا (دنيای ساختگیِ کمرون) صاحبِ پا می‌شود، آن‌هم پایی به بلندی و غريبیِ بوميانِ پاندورا (مگر نه اين‌که حتی در تايتانيکِ جيمز کمرون، رُز با ديدن گردن‌بند- تنها خاطره‌ی به‌جا مانده از قصه‌ی قديمی‌اش- مدام به دنيا و فضای ديگر مجازی شده‌ی کشتی تايتانيک پرتاب می‌شد و دست آخر هم به همان فضا پيوست).
پس می‌بينيم که عملا نوع نگرشِ بيگلو و کمرون، درهم تنيده شده و جدایی‌ناپذير است و تنها تفاوتِ آن نوعِ جهان‌بينی و روی‌کردِ سياهِ بيگلو به ماجراها و از آن‌سو تفکرِ هاليوودی و هم‌راه با هپی اندينگ/ پايانِ خوشِ غالبِ کمرون است که عملا تفکر اين زوجِ ديرآشنا (که من را بسيار ياد زوجِ شان پن و کاترين مک‌کورمک در وزنِ آبِ بيگلو (2000) می‌اندازند) را از يکديگر سوا می‌کند. درواقع می‌شود گفت که تفکر و جهان‌بينی اين زوجِ عجيب، دو روی يک سکه است. نکته‌ای که برای زوج‌ها ثابت شده زير يک سقف دافعه ايجاد می‌کند!
مراسم اسکار شب گذشته، رويه‌ی سياه و اتفاقا غير رؤياپردازانه‌ی اين زوج را برگزيد.

پی‌نوشت: عکسی که تازه به يادداشت الصاق کرده‌ام، شاهد اين ادعاست. مهتاب جُست‌اش. من هم تو هوا قاپيدم.