ارنست لوبیچِ طناز (که بزرگ‌ترین طنزِ استاد این است که در برلین به‌دنیا آمده از والدینی روسی) ابتدایِ بودن یا نبودن‌اش، شوخیِ درجه‌ یکی دارد که فقط‌وفقط به‌دردِ توصیفِ تیمِ فعلی (تقریبا) ملی فوتبالِ آلمان می‌خورد؛ صدایِ راوی روی تصاویری از سردرِ مغازه‌ها می‌آید که نام آن‌ها را یکی‌یکی می‌خواند؛ «لوبینسکی، کوبینسکی، لومینسکی، رُزانسکی و پُزنانسکی، ما الان در ورشو، پایتختِ لهستان به‌سر می‌بریم» در ادامه راویِ فیلم توضیح می‌دهد که 1939 است و اروپا در صلح به‌سر می‌برد. اما ناگهان، آن میان سروکله‌ی مردی با سبیل کوتاه آشکار می‌شود و...
حالا اما، موقعِ گزارش‌های گزراش‌گرانِ بازی‌های آلمانِ این دوره و روزگار، می‌شنويم که مدام می‌گویند؛ «پودولسکی، تروزُفسکی و...» و تازه خجالت‌آورتر از آن؛ «بوآتنگ، سامی خضیره- که مزدک برای خیلی ضایع نبودن لابد تلفظ‌اش می‌کرد «خدیرا» وگرنه که حتی تو ویکی‌پدیا هم نوشته- مسعود اُزیل، گومز و...» اما این‌جایی که گزارش‌گران از آن گزارش تهیه می‌کنند سازمانِ ملل متحد نیست، بلکه زمین فوتبالِ آلمان‌هایی‌ست که روزگاری نه‌چندان دور، دغدغه‌ی نژادی داشتند، حتی مایکل (حالا آلمانی‌ها بخوانند میشائیل!) بالاکی که دارد کنار زمین خوش‌حالی می‌کند برای برد آلمان، هویت و تباری چکی- لهستانی دارد. فکرش را بکنید، تن آن مرد سبیل‌کوتاه که عمری برای خالص نگه‌داشتن نژادش جان‌کند، الان دارد توی گور می‌لرزد.
بله، درست است، من و همه‌ی منزجران از این جماعت نیز با طرف‌دارانِ دوآتشه‌ی این تیمِ منفور و بی‌افتخار هم‌راه و موافقیم که با آلمانِ همیشه و هرسال و هر دوره متفاوت است (طنز اصلی ماجرا درست همین‌جاست، به‌قول دوست و هم‌کارم، علی مصلحِ ایتالیایی/ آرژانتینی که می‌گوید؛ «جالبه که خود طرف‌دارای آلمان هم می‌گن، تیم این‌دوره دوست‌داشتنیه! یعنی پس تا الان چی‌رو دوس داشتن؟!») تفاوتِ آلمانِ این‌دوره اما تاحدی‌ست که هیچ نشانی از قوم و ملتِ آلمان ندارد. آن‌ها همان‌گونه که روزگاری مردی کوتاه (از هر لحاظ) را رهبر صدا می‌زدند که به‌قولِ تصویرِ لوبیچ، بدش نمی‌آمد به‌خودش نیز سلام نظامی بدهد؛ "Heil myself"، و مثلا کسب افتخار کند، حالا هم در تیم (تقریبا) ملی‌شان، کلوزه‌ی گل‌دزد را انداخته‌اند جلو تا جلوی همه‌گان از هویتِ نمانده‌شان دفاع کند و هی به‌خودش سلام بدهد.