خون مثل ليموناد

ديگر اينکه؛ The Ghost Writer/ نويسندهی درسايه، تازهترين ساختهی رومن پولانسکی بزرگ را ديدم؛ بازگشتِ شکوهمندِ استاد به تريلرهای اريجينال و خوشساختاش. فيلمنامه شديدا ديوانهوارِ استاد را يادآوری میکند و فضا و حالوهوا چيزی ميان ماه تلخ و مرگودوشيزه است. اينها را داشته باشيد بهعلاوهی تمام مهر و امضاهایِ پولانسکی و صدالبته يک اوليويا ويليامزِ ستايشآميز (پستچی، حس ششم) که اجرای غريبی از خود بهجا گذاشته است. برای شمارهی سوم/ شهريور ماهنامهی رونا، درحال تدارکِ پروندهای برای اين بازگشتِ چشمنواز و افسونکنندهايم به دنيایِ مهيبِ قصههایش، دنيایی که پولانسکی مدتی (با پيانيست و اليور توييست) از آن فاصله گرفته بود.
راستی بهگمانم شمارهی دوم رونا همين روزها روی کيوسکهاست، آنرا شديدا پيشنهاد میکنم. دست کم در صفحههای متعلق به خودم (سينما و موسيقی جهان) میدانم دوسه گزارش اختصاصی داريم که يکیاش را جواد رهبر وقتی برای تماشای کنسرت باب ديلن بزرگ به استانبول رفته برایمان تدارک ديد و ديگری تجربهی بردياست از کنسرت سونيسفر (تور گروههای متال ازجمله متاليکا) در ترکيه. در صفحههای سينمایی هم به پيشوازِ فيلم تازهی کريستوفر نولان- Inception/ سرآغاز- رفتهايم، ضمن آنکه پروندهای هم برای تقابلِ پيکسار/ داستان اسباببازی و دريم ورکز/ شرک (با کمک صوفيا نصرالهی) درآوردهايم. خلاصه که فکر نمیکنم با تهيهی اين ماهنامه (با قيمت مناسب 2000 تومان) ضرر کنيد.
و سرانجام اينکه؛ آلبوم تازه منتشرشدهی مورچيبا/ Morcheeba را با عنوانِ خون مثل ليموناد/ Blood Like Lemonade از دست ندهيد. خبر خوش اينکه وکالِ خوشصدای اين گروهِ بريتانيایی- اسکای- دوباره با اين گروه تريپ هاپ همکاری میکند و خاطرهی خوشِ روزهایِ اوج اين گروه را با آلبومِ خاموشیِ بزرگ/ Big Calm زنده خواهد کرد. جالب اينکه خون مثل ليمونادِ مورچيبا، توامان صدای اسکای را دارد و سبک ريتم اند بلوزی که اين گروه در آلبوم خوبِ پادزهر/ The Antidote (اولين آلبومِ مورچيبا بدون صدای اسکای) در 2005 ارائه کرده. از آهنگهای دوم/ Even Though، سوم/ Blood Like Lemonade و پايانی/ Beat of the Drum غافل نشويد.
پینوشت: مطلبم دربارهی دلِ شوريده/ Crazy Heart در بخش فيلمهای روزِ اين شمارهی ماهنامهی فيلم، با عنوان همچون سنگی غلتان، چاپ شده. وقتی ديدم هوشنگ گلمکانی ترجمهام (دلِ شوريده) از عنوان Crazy Heart را (برخلاف رويهی معمول مجله، تا جایی که میدانم) نگهداشته و آنرا درکنار ترجمهی «دل ديوانه» آورده بسيار خوشحال شدم. برای اين مطلب بسيار زحمت کشيدم و آنرا خيلی دوست دارم. نظرتان را بنويسيد خوشحالم میکنيد. ستونِ هفتگیام در شرق، دربارهی آکواريوم/ Fish Tank آندره آرنولد بود که گذاشتهامش اينجا بخوانيد، شرق که نه وبسايتی دارد و نه برنامهی درستودرمانی.
آکواریوم بغض و حسرتِ یکدور اجرای کاملِ ترانه رویای کالیفرنیاییست، روی آسمانِ گرفته و همواره ابریِ اسیکسِ واقع در شرق انگلیس. آهنگ جاودانهای که تمام گروههای کاربلد موسیقی دهه 1970 به این طرف، برای رستگاری، آن را کاور کردهاند، که پر از حس رهایی و توامان حسرت دورماندن از خانه است. ترانه پاپ- راک سادهای که سکانسها و لحظههای سینمایی فراوانی را توی ذهنمان حک کرده؛ از بازگشت به خانههای تام هنکس در فارست گامپ (زمهکیس، 1994) بگیر و بیا تا چانکینگ اکسپرس کار- وای در همان سال و حتی موجزترین توصیفکننده حال و روز هنک مودی نویسنده (دیوید دوکوونی) در سریِ تلویزیونی کالیفرنیکیشن. میای آکواریوم اما خیال دارد برعکسِ شخصیتهایی که میشناسیم، خانه و دلبستگیهایش را رها کند و بگذارد برود جایی دیگر؛ «تمام برگها (از سرما) سوخته/ و آسمان خاکستریست/ برای قدمزدن بیرون رفته بودم/ توی یک روز زمستانی/ گرم و نرم بودم/ اگر الان در اِل.اِی (خانه) بودم/ رویای کالیفرنیایی (دارم)/ توی همچه روز سرد زمستانی...».
آکواریوم با نفسنفس زدنها و بلافاصله نفس عمیق میا (کیتی یَرویس) وسط یک آپارتمانِ متروکه و نیمهتاریک که پنجرههای مستطیلشکل و دریچهدار آن تنها راه ارتباطی با روشنایی روز است آغاز میشود. با پیغامی که همان موقع میا برای دوستی بهنام کیلی (سارا بِیز) میگذارد:«...چی شده کیلی؟ من که گفتم ببخشید...» میای 15 ساله با مادرش، جوآن (ورینگ) و خواهر کوچکترش، تایلر (گریفیث) توی یکی از آپارتمانهای خفه و کوچک یکی از شهرکهای فقیرنشین اسیکس زندگی میکنند. با دیدن قاب عکسی از میا و کیلی توی اتاقِ میا، خیلی سریع میفهمیم که آنها دوستانی صمیمی بودهاند و حالا کیلی با او بههم زده و میا برای همین بههم ریخته است. تا همینجای ماجرا فورا سیزده (کاترین هاردویک، 2003) برایمان تداعی میشود، در ادامه نشانههای بیشتری از قرابت خط داستانی این دو فیلم نیز میتوان یافت. اینکه مادران این فیلمها، طی بحرانی که دخترانشان از سر میگذرانند، در پی تثبیت رابطهای تازهاند. انگاری خانم آرنولدِ بریتانیاییتبار- که در کارنامهاش فیلم تحسینشده و کوتاه وسپ (2003) را هم دارد- فقط خواسته از شخصیتها و جزئیات داستانیِِ اولین ساخته هاردویکِ آمریکایی (سازنده اولین گرگومیش) «هالیوودیزدایی» کند؛ مادر میا نمونه یک مادر جوان بریتانیاییست، سرد و بیروح، درست برخلاف هالی هانتر سیزده که مادریست آنقدر آمریکایی و دارای احساسات اغراقآمیز، بهرغم اینکه معلوم است بهشدت بهوجود میا و تایلر نیازمند است. و سرانجام اینکه درست برخلاف چیزی که انتظار داریم، میا نهتنها با رابطه تازه مادرش، مخالفتی ندارد، رفتهرفته با کانر (با بازی ستایشآمیز مایکل فاسبندر) رابطهای عاطفی و عمیق برقرار میکند. آرنولد برای اجرای نقش میا، هوشمندانه و البته عامدانه از بازیگرِ حرفهای استفاده نکرده، او یرویس را بعد از تماشای دعوای جانانهای که با دوستش در ایستگاه تیلبریتاون بهراه انداخته، برگزیده! پرسههای ابریِ میا، گریزهای نمناک و تخسبازیهایش طی فیلم، بیشتر جلوهای پسرانه دارد تا دخترانه؛ او (برعکس تریسیِ سیزده) به دنیای مُد هیچ علاقهای ندارد، پوششاش پسرانه است و موقع راهرفتن قوز میکند. با اجراهای ظریفِ دخترانه مشکل دارد و بهقول کانر مثل سیاهها تمرین میکند. میا از جلوههای ظاهرِی جنسیتیِ خود، آشکارا و تمام و کمال گذشته طوریکه حتی مویاش را دُم اسبی میبندد و در این میان تنها کسی که او را بههمین صورت پذیرفته و تشویق میکند، کانر، دوستِ تازهوارد به خانهشان است.
محیط اطراف میا پر است از گونه موسیقی آراندبی و پاپ مدشده این روزگار. کیلی و گروه رفقای تازهاش آراندبی میگذارند و مادر میا مدام سبک رگه گوش میدهد، اما میا از همان ابتدا بهدنبال سبک و روش نابتریست. میا در آکواریوم، لابهلای سبک و گونههای سول و پاپ سطحی مد روز، بهدنبال یک دیپسول ناب و خالص است و سرانجام با رسیدن به سبک فانکِ دهه 1970- قطعهی رویای کالیفرنیایی بابی وومک- آرام میگیرد، درست مانند حسوحالی که نسبت به آن اسب پیر دارد، بيلی در انتها میگويد که آن اسب ضعيف درست همسن مياست: «...ديگه وقتش بود بهاش شليک کنيم، اون 16 سالش بود».
میا درمیان روزمرگی کسلکنندهاش، طالب اصالتی ذاتیست که ظاهرا کانر در اختیار دارد و در نوع موسیقیهایی که دارد بروز و ظهور پیدا میکند؛ کانر در پیکنیکی که با هم رفتهاند برای میا قطعهای فانک از جیمز براون- Get Up Offa That Thing- میگذارد و هم اوست که میا را با قطعه ماندگار رویای کالیفرنیایی (اثر گروه فولکِ ماماز اند پاپاز) آشنا میکند، قطعهای که تا الان بیش از انگشتان دو دست کاور/ بازخوانی شده، اما اجرای بابی وومک آن (بهجز سولوخواندن وکالیست که به روحیه و ذات میا بیشتر میآید) افسونکننده ازآب درآمده.
رقص خداحافظی کاملا غافلگیرکننده و تلخ میا با مادرش و تایلر، همراه با قطعهی رپ اصیلی از نس/ Nas که مادرش از میان سیدیهای میا برگزیده، درعین اینکه میتواند ادای دینی به سنتهای تثبیتشده و کلاسیک زیرژانر دنس در هالیوود باشد و روی همان مسیر گام بردارد (مثلا از نوع غافلگیری فصل پایانی رقص پایانیات رو نگهدار ساخته توماس کارتر) بهنوعی ساختارشکنی این سنت آمریکایی/ هالیوودی نیز هست. بههرحال همانطور که گروه بریتانیایی پینک فلوید با کلام واترز در پایان قطعهی مشهور زمانشان تاکید میکنند؛ «معلقماندن در یأسی خاموش، راه و رسمی انگلیسیست». میای این قصه نمیدانست که توی این زمانه اصولا سول/ فانکِ اصیل دهه 1970 از مد افتاده.