این همان مطلبی‌ست که در پست قبلی به آن اشاره کردم که به سفارش این شماره‌ی ایده‌آل (ویژه‌ی روز پدر) البته به اشتباه نوشتم. دیگر هرگز هم‌چه اشتباه‌هایی را مرتکب نخواهم شد. تیتر مطلب از عنوانی که برای این پست می‌بینید به «این مردان آن‌سوی آب‌ها» (ابلهانه‌تر از این تیتر هم می‌شد؟!) تغییر یافت و شمایل احمقانه‌ی روبرتو بنینی در زندگی زیباست (ساده‌انگارتر از این فیلم هم موجود است؟!) جای شمایل دنیس هاپرِ عزیز را در رومانس واقعی گرفت. حالا این پست و به‌خصوص بخشِ دنیس هاپر در رومانسِ واقعی‌اش (به‌خصوص لحظه‌ی خداحافظی از کلارنس و آلاباما که عروس‌اش را به آن شیوه می‌بوسد) را تقدیم می‌کنم به باباجانِ بزرگوارم که مهم‌ترین چیز در زندگی را از او آموخته‌ام؛ این‌که هم‌واره باید در لحظه زندگی کرد، امید به آینده و حسرتِ گذشته، فقط به‌دردِ قبل و بعد از «رِد لیبل» می‌خورد. به‌خاطر تمام «توبورگ»‌ها و «رِد لیبل»‌هایی که با هم تجربه کردیم، قصه‌هایی که شنیدیم و برای‌مان تعریف کردی، آن بانی ام‌ها و آباهای نوارکاست دوست‌داشتنیِ دوره‌ی دانش‌جویی‌ات که مارا هم مبتلا کرد، تمام شکست‌های دو تیم استقلال و حالا هم که ایتالیا و... البته «تصادف»های‌مان!

جایی از ماهیِ بزرگ، این اثر دریغ‌انگیزِ تیم برتن، ویلیام بلوم (بیلی کروداپ) رو به پدرِ رویابافِ خود می‌گوید: «می‌دونی کوه یخ چیه بابا؟» و پدر (آلبرت فینی) تا می‌خواهد دوباره یکی از داستان‌های عجیب‌اش را برای فرزند تعریف کند، پسر می‌پرد توی حرفش که؛ «نه پدر! این فقط یه استعاره بود... تو مثه یه کوه یخ می‌مونی. فقط 10 درصدت رو می‌بینم، 90 درصدت توی آبه و من نمی‌بینم...» و این حکایتِ همه‌ی ماست با پدران‌مان؛ مردانی از نسل‌ِ پیش که خصیصه‌های آشنایی برای‌مان دارند، نزدیک‌اند به‌مان اما گویی نمی‌شناسیم‌شان. گاهی خیال می‌کنیم باید اولین قهرمان‌مان باشند که نیستند و سرخورده می‌شویم و گاهی دیگر این سبیلوهای دوست‌داشتنی شگفت‌زده‌مان می‌کنند. خلاصه که آن 90 درصد توی آب، هم‌واره حائلی میان ما و پدران‌مان ایجاد کرده که دست آخر دریغ‌هایی هم با خود خواهد داشت. سینما هم‌واره به این‌گونه دریغ واکنش نشان داده و کوشیده آن 90 درصدِ پنهانِ پدران را مقابل‌مان عریان کند، به‌همین خاطر شمایلِ سینمایی پدران، این مردانِ سیندرلایی را انقدر دوست داریم. در ادامه‌‌ی این مطلب، 10 چهره را از میان کاراکترهای پدرانِ متاخر سینمایی (دهه‌ی 1990 به بعد) برگزیده‌ام که درباره‌شان خواهید خواند.

راسل کرو در مردِ سیندرلایی/ Cinderella Man (ران هوارد، 2005)
کرو در نقشِ جیمز جی. براداک- بوکسورِ سنگین‌وزنِ ایرلندی/ آمریکایی‌تبار- بی‌رحم توی رینگ و از سویی دیگر پدری دل‌سوز و متعهد است. او نانِ سفره‌‌اش را در اوجِ دورانِ رکودِ اقتصادیِ آمریکا در دهه‌ی 1930 از مشت‌هایی که توی رینگ می‌خورد به‌دست می‌آورد چون به‌قول خودش آن‌جا لااقل می‌داند با کی طرف حساب است. فقط به این جوابش به روزنامه‌نگاران توی یک کنفرانس مطبوعاتی نگاه کنید تا بفهمید چقدر مردِ خانواده است؛ «به بچه‌هام گفتم امروز باید «عنوانِ قهرمانی/ تایتِل» رو برگردونم، اونا فکر کردن می‌خوام «لاک‌پشت/ تِرتِل» واسشون ببرم خونه»!

جیمز کان، به‌جایِ تیموتی لاک‌وود در ابری با احتمالِ بارشِ کوفته‌ قِل‌قِلی/ Cloudy With a Chance of Meatballs (فیل لورد، 2009)
تیم لاک‌وود، پدرِ فلینتِ نابغه در این انیمیشن، یکی از آن پدرانِ سبیلویِ اخمو اما مهربان است که تمام دارایی‌اش پسرِ اوست اما نه می‌فهمدش و نه این‌که بلد است چه‌طوری به او بگوید که دوستش دارد. نقطه‌ی اوجِ این تضاد جایی‌ در انتهای قصه است که تیم بعد از عمری فقط ساردین فروختن، حالا مجبور است برای نجاتِ دنیا برای اولین‌بار وارد آزمایشگاه فلینت بشود و یک فایلِ حیاتی را به گوشیِ موبایل پسرش ای‌میل کند. فکرش را بکنید، با همان سبیل‌‌اش!

جف بریجز در دلِ شوریده/ Crazy Heart (اسکات کوپر، 2009)
بد بلیک (بریجز در نقش یک خواننده‌ی کانتری فراموش‌شده) در فصلی از دلِ شوریده، خیلی بداهه، مثل تمامِ لحظه‌های زندگی‌اش، تلفن را برمی‌دارد تا بعد از مدت‌ها با پسرش، پسری که او را در 4 سالگی رها کرده حرف بزند، اما فرزند گوشی را روی او قطع می‌کند. دقیقا به‌همین خاطر، بلیک به بودن با جین (مگی جیلنهال) و بادی- پسر 4 ساله‌ی جین- محتاج است. پدربودن برای بلیک به حسرتی تمام‌عیار بدل‌شده که طی قصه سرانجام به‌صورت قطعه‌ای کانتری احیا می‌شود، آهنگی که برای تامی سوئیت (کالین فارل) می‌نویسد، ستاره‌ی کانتریِ مشهوری که می‌تواند جای پسرش باشد.

جی. کی. سیمونز در جونو/ Juno (جیسن ریت‌من، 2007)
شخصا رابطه‌ی پدر و دختری دیگری در سینما سراغ ندارم که قد رابطه‌ی جونو با پدرش، مَک (سیمونز) صمیمی، دل‌چسب و در عین حال واقع‌گرایانه از آب درآمده باشد، قدری خون‌سردی از نوع آمریکایی‌اش در رفتار او هست اما در واقع به دختری که بزرگ کرده اعتقادِ کامل دارد. مَک در جایی از فیلم رو به جونو که ناخواسته باردار شده می‌گوید؛ «ورژنِ پف‌کرده‌ی جونوی خودم».

هومر سیمسون در سیمسون‌ها/ The Simpsons Movie (دیوید سیلورمن، 2007)
هومرِ بزرگ در جایی گفته؛ «این‌که برام اهمیت نداره دلیل نمی‌شه که نمی‌فهمم» اما بارها دیده‌ایم که وقتی همسرش، مارج دارد درباره‌ی اندازه‌ی درک‌ و هضم او می‌گوید، محتویاتِ فکریِ هومر در حدواندازه‌ی زال‌زالک نمایش داده می‌شود. درجه‌ی «دارک‌ساید» او بسیار بالاست و با تنها پسرش، بارت، شوخی‌شهرستانی‌های غریبی انجام می‌دهد. با تمام این حرف‌ها، هومر پدری‌ست که حسابی با او خوش می‌گذرد.

آلبرت فینی در ماهیِ بزرگ/ Big Fish (تیم برتن، 2003)
این یکی ادواردِ تیم برتن (فینی) انقدر خیال‌پرداز و داستان‌گوی خوبی‌ست که دست آخر به یکی از قصه‌هایش مبدل و ابدی می‌شود. ویلیام که پدرش را نمی‌فهمد و قصه‌های او را دروغین می‌پندارد و دست آخر هم اوست که پدر را به‌ آروزیش می‌رساند، درباره‌ی رابطه‌‌ی پدر و پسری‌شان می‌گوید: «حقیقت اینه که من چیز زیادی از خصوصیاتم تو پدرم نمی‌دیدم و همین‌طور پدرم در من، ما مثه غریبه‌هایی بودیم که خوب هم‌دیگه رو می‌شناختن».

لیام نیسن در ربوده‌شده/ Taken (پی‌یِر مورِل، 2008)
این اکشن/ تریلرِ خوش‌ساختِ فرانسوی، نوشته و تهیه‌شده به‌دست لوک بسون آدم را فورا یاد لئون بسون می‌اندازد، اما تا پیش از آن‌که سریال 24 و رابطه‌ی میان جک باوئر (کی‌فر ساترلند) و دخترش، کیم را ندیده باشی. جالب این‌که اسم دخترِ این مامور ویژه‌ی سی‌آی‌ای- برایان میلز- در ربوده‌شده نیز کیم (با بازی مگی گریس، از بازیگران لاست) است.

توبی مگ‌وائر در دو برادر/ Brothers (جیم شریدان، 2009)
حیف است از شمایلِ پدران در سینما گفت و به جیم شریدان، فیلم‌سازِ ایرلندیِ خالق عنوانِ به‌نامِ پدر (1993) اشاره نکرد. رابطه‌ی پدر و فرزندی هم‌واره مورد توجه شریدان و تیم نویسندگانش بوده و تازه‌ترین ساخته‌ی او هم از این قاعده مستثنی نیست. تامی کاهیل (مگ‌وائر) که پدر (برای دو دخترش) و همسری قهرمان است و پدر او- با بازی سم شپارد- و برادرِ خلاف‌کارش، سم (جکی جیلنهال) دائم زندگی تامی را به‌رخ سم می‌کشد، بعد از شرکت در جنگ افغانستان به‌فردی مجنون از جنگ استحاله پیدا می‌کند. حالا برادر دیگر، برای دو دختر تامی، قهرمانی واقعی شده.

هیو گرانت در درباره‌ی یک پسر/ About a Boy (برادران ویتز، 2002)
ویل فری‌من (گرانت)- همان‌طوری که از نامش پیداست- ذاتا آدمی مجرد است که هیچ‌جوری نمی‌تواند به کسی متعهد باشد. او که حتی از گرفتنِ بچه‌ی تازه‌ به‌دنیا آمده‌ی خواهرش، توی بغلش هم عاجز است، توی طالع و سرنوشتش، انگار پدرشدن حک شده. ویل که تمام عمرش بی‌کار بوده (چون پدرش آهنگ پاپی ساخته که گرفته و ویل هم‌چنان از فروش آن ارتزاق می‌کند) و در آپارتمان شیک‌اش جزیره‌ای اختصاصی برای خود ترتیب داده و همه‌اش در فکر خوش‌پوشی و خوش‌گذرانی‌ست، حالا باید تمام این لذت‌ها را با پسری به‌نام مارکوس (هولت) تقسیم کند. ویل ذاتا پدری مجرد یا برعکس است.

دنیس هاپر در رومانسِ واقعی/ True Romance (تونی اسکات، 1993)
شاید این بازیِ کوتاهِ هاپر در نقشِ پدرِ کلارنس (کریستین اسلیتر) توی این اکشنِ جذاب، در کارنامه‌ی او زیاد به چشم نیاید اما یکی دو سکانسِ دل‌چسبِ اسکاتی/ تارانتینویی به‌مان هدیه داده. فصل مواجه‌شدن او با پسرش که بعد از 3 سال تازه او را دیده و می‌فهمد که با آلاباما (پاتریشیا آرکت) ازدواج کرده، یک‌طرف، از آن‌سو فصلِ روبه‌رویی‌اش با آن گنگسترهایِ سیسیلی، که مافوق‌شان کریستوفر واکن است و با شکنجه‌اش می‌خواهند جای کلارنس و آلاباما را لو بدهد، طرفی دیگر. روایتِ هاپر، در این فصل بی‌نظیر اکشن، از ذاتا سیاه‌پوست بودنِ ایل و تبارِ سیسیلی‌ها نزد واکن، هم‌راه با موسیقیِ این‌جا ترسناکِ «دوئتِ فلاور» حیرت‌انگیز  ازآب درآمده.