من يه فکرِ جديد دارم...

اول اين‌که؛ سرانجام هفته‌نامه‌ی ايران‌دخت را بستند، مايه‌ی تعجب بود اگر سال تحويل می‌شد و هنوز اين دختِ ناخلف نفس می‌کشيد. کنارِ روزنامه‌ها و مجله‌های زيادی بوده‌ام که خبر تعطيلی‌شان آمده، اين يکی اما نمی‌دانم چرا کاملا برای‌مان عادی شده بود؛ يک حس کرخیِ کامل. با اين‌که از اولين شماره‌ی اين يکی کنارش بودم و ديدم که اصلا چه‌طور بچه‌های آتليه صورت‌اش (شما بخوانيد وجهه‌اش!) را بزک کردند؛ لوگو آفريدند، طرح جلد زدند، فرم صفحه‌بندی و لی‌اوت (باور کنيد ديگر بيش‌تر دل‌مان به‌حال لوگوها و لی‌اوت‌ها و فرم‌هایی می‌سوزد که دارد می‌سوزد و مورد استفاده‌ی «ديگران» قرار می‌گيرد، حکايت شهروند امروز و مثلث يا پنجره است ديگر) خلق کردند و... خلاصه اسمش را گذاشتند؛ «ايران‌دخت» و محمد قوچانی هم در اولين و آخرين يادداشت سردبيری‌ای که برايش نوشت (به‌شدت اعتقاد دارم که مجله از شماره‌ی 39 ديگر يک مرده به‌حساب می‌آمد) و هم‌چنين زير لوگوی آن آورد که «مجله‌ای برای زندگی». خُب، به‌قول آن خواننده‌ی خوشحال؛ همه‌چيز آرام بود و ما چه‌قدر خوشحال بوديم تا نوبت به شماره‌ی 40 اين دختِ پراز زندگی رسيد. انقدر گفتند و گفتند چرا قوچانی زرد شده و رفته به‌دنبال سبکِ زندگی و اين حرف‌ها که يک‌شبه دختِ ايرانِ ما کلی به سن و سالش افزوده شد! به‌قول دوست عزيزم هادی مقدم‌دوست حالا ديگر عنوانی مثل «ميهن‌بانو» مناسبِ احوالاتش بود، چون به‌نظر می رسيد در حد و اندازه‌ی باستانی پاريزی افزايش سن داشته. خُب خيلی‌ها به اين سبک و سياق نگاه فقط علاقه دارند، چه می‌توان کرد؟ من اما همان دُخت قبلی را دوست داشتم با اين‌که گاهی هم سوتی‌هایی می‌داد و مثلا عکس روی جلدش خيلی‌خيلی ميزامپيل و زرد می‌شد (مثل آن شماره‌ای که تصوير بهنوش بختياری رويش بود) همان روزهایی که در سکوتِ دفتر مجله، من و رضا (دولت‌زاده) و مهدی (صارمی‌فر) صفحه‌هایی برای زندگی می‌ساختيم، مجله‌ای که می‌شد حدس زد از جایی به بعد برای مردگی‌ست نه زندگی.

ديگر اين‌که؛ عيار 14، تازه‌ترين ساخته‌ی پرويز شهبازی را ديدم. ضد اقتباسِ شهبازی از ماجرای نيم‌روز/ نیم‌روز (در ایران صلاة ظهر) فرد زينه‌مان، بسيار به سبک فيلم‌نامه‌های برادران کوئن پهلو می‌زند، با اين‌که فضا برفی‌ست اما بيش‌تر به جایی برای مردان قديمی نيست نزديک است تا فارگو. اوايل قصه درست به‌مانند اين وسترنِ حالا کلاسيک‌شده‌ی زينه‌مان شروع می‌شود، در طلافروشی‌ِ غريبی درست وسط يک شهرِ غريب‌تر که بيش‌تر به کلانتری‌های فيلم‌های وسترن می‌ماند تا مثلا طلافروشی. صلاة ظهر است و کسی به فريد (محمدرضا فروتن) خبر می‌دهد که غريبه‌ای وارد شهر شده، غريبه‌ای که مدتی قبل فريد باعث شده به‌عنوان دزد طلا به زندان بيفتد، حالا آزاد شده و احتمالش هست که سراغ فريد بيايد. صلاة ظهر است، اين‌را هم از اذانی که دارد گفته می‌شود می‌فهميم و هم از زبان يکی از خريدارانِ طلا و دوستان فريد که مدام تخفيف می‌خواهد، اما چنان شهر پوشيده و سپيدجامه از برف است و خبری از داغیِ عذاب‌آوری که وسطِ ظهر يقه‌ی گری کوپر را توی آن شهر لعنتی گرفته نيست که فورا به‌ياد آشنایی‌زدایی‌ای که کوئن‌ها با ژانر نوآر در فارگو انجام دادند می‌افتيم. کوپر وسطِ ظهرِ داغی در ميان شهر گيرافتاده که از نور زيادی همه تنهايش گذاشته‌اند اما اين‌جا بارش مرموزانه‌ و آرام برف ترسِ فريد را افزايش می‌دهد و به‌همين خاطر هم حسابی تنها مانده. بالاخره فيلم‌نامه‌ی اين‌را هم شخصی نوشته که يکی ‌از بهترين فيلم‌های سينمای ايران (فيلم کالت؟)- نفس عميق- را در کارنامه‌اش دارد و توی مصاحبه‌ای که همان موقع با او شد اعلام کرد که چارلی واريکِ دان سيگل را خيلی دوست دارد. نيمه‌ی اول عيار 14 (البته منهای کش‌دادن واقعا زياد فصل طلافروشی‌اش و خريد و فورش طلا) با تمام اين سنت‌شکنی‌ها و آشنایی‌زدایی‌هايش با سبک‌ها و گونه‌های مختلف، بسيار خوش‌ساخت و جذاب ازآب درآمده اما حيف که در نيمه‌ی دوم (با همه‌ی احترام به بازی خوب پوريا پورسرخ و کامبيز ديرباز در هيبت بخشيدن به آن غريبه) به‌نطرم فيلم قربانی کش‌دادن‌های زيادی (مشابه فصل طلافروشی اول ماجرا) شده و مقدار قابل توجهی از صبر و حوصله‌ی تماشاگرِ اين روزگار خارج است.

و در انتها اين‌که؛ بعد از مدت‌ها، هفته‌ی گذشته رفتم دفتر مجله‌ی فيلم که آقای گلمکانی را ببينم و جويای حال‌شان بشوم. با اين‌که موقع بدی بود (و من هم می‌دانستم) و تازه درگير کارهای شماره‌ی نوروز شده بودند، به من بسيار لطف داشتند، طوری که بعد از مدت‌ها حسی کهنه و آشنا به‌ام دست داد، انگار که بعد از مدت‌ها يکی از اساتيد دوران دانشگاه يا معلم‌های دوران مدرسه‌ام را می‌ديدم و حالا ترس و وسواس گذشته، جايش را به يک‌جور آرامش غريب داده، گفت بنشين که نشستم. بعد از حال و احوال‌های معمول و يک‌سری حرف‌ها، موسيقی‌ای برايم گذاشت (و هم‌چنين روی يک سی‌دی برايم کپی‌اش کرد) که به‌قول خودش صدای خواننده‌ی آن- مهسا وحدت- يک جاهایی صدايت می زند، به‌ات قلابش را می‌اندازد و آن‌وقت است که ديگر ول‌کن معامله هم نيست. مهسا وحدت همانی‌ست که هم‌راه خواهرش- مرجان وحدت- توی فصلی از کسی از گربه‌های ايرونی خبر نداره، دارند دف می‌زنند و می‌خوانند. آن آهنگ‌شان را نه من دوست داشتم و نه هوشنگ گلمکانی آن‌طور که می‌گفت، اين کارها اما کاملا چيز ديگری‌ست. تا از دفتر مجله بيرون آمدم و سوار ماشينم شدم، ضبط را آتيش کردم و دل به آن آواهای آسمانی سپردم. حتما گيربياوريد و بشنويد آلبوم او (با عنوان بویِ خوشِ وصل) به هم‌راه مايتی سم مک‌لين سول و بلوز‌خوان را (که البته در جاهایی به موسيقی هندی و به‌خصوص کارهای نزديک به گونه‌ی جَز راوی شانکار شبيه می‌شود) و بنگريد چه وصل و تلفيق خوبی ميان سبک خواندنِ ايرانیِ وحدت و سولِ سم مک‌لين انجام شده است.

عنوانِ اين پست؛ ديالوگِ دائمی پل نيومن رو به رابرت ردفورد در بوچ کسيدی و ساندنس کيد.

لذتِ تماشایِ يک «جالو»ی معرکه

آخرين ساخته‌ی داريو آرجنتو را ديدم؛ جالو را. ملغمه‌ای از اروتيسيزم، عقده‌های فروخورده، خونِ تازه و البته انتقام. به‌نظرم آرجنتوی بزرگ در آستانه‌ی 70 سالگی هم‌چنان سرِپا و سرحال است. چه درست می‌گويد جونو (اِلِن پيج، الهه‌ی باروری، مادر زمين) توی آن فصل از جونو که با مارک (جيسن بيتمن) کل می‌اندازد که آرجنتو استاد همين‌ گونه‌ترسناک‌های چيپ و زردِ مشهور به جالو/ Giallo است، نه هيچ‌کس ديگر. جالب اين‌که آرجنتو توی اين آخرين ساخته‌اش، رسمِ رفاقت را به‌جا آورده و جوری به جونو ارجاع می‌دهد. چهره‌ی امانوئل سينيه (در نقش ليندا خواهرِ طعمه‌!) بسيار شکسته شده اما خيلی برای اين نقش مناسب است، آدرين برودی (در نقش بازرس انزو آوولفی) هم به‌خاطر اين‌که همه‌‌ی ماجرا در ايتاليا می‌گذرد انتخاب مناسبی‌ست. اين فيلمِ «زردِ» آرجنتو را از دست ندهيد، رنگ‌های فيلم، فضای سوسپيريا را تداعی می‌کند.

در حین تدارکِ مطلبِ 10 پيشنهادِ آلبوم موسيقیِ 2009 برای ويژه‌نامه‌ی رويش بودم که آخرين آلبوم گروه پروگرسيو متال Riverside را شنيدم؛ آلبومِ Anno Domini High Definition. گروهی خوش‌قريحه و اصالتا متعلق به ورشوی لهستان که به‌زبان انگليسی کارشان را منتشر کرده‌اند، اثر پروگرسيوِ قابل اشاره‌ای که در بعضی از لحظه‌ها شاهکار به‌نظر می‌آيد، هرچند به‌نظرم در فرم، تکنيک، محتوا و نوازندگی (سولوهای جان پتروچیِ اسطوره را می‌گویم)، دريم تی‌اَتر همه‌ی اين‌راه را يک‌بار تا ته‌اش رفته، جوری که خودش نيز در آخرين ساخته‌هایش، گاهی مؤلفه‌های مخلوق خودش را تکرار می‌کند. آلبوم شامل 5 قطعه است، تجربه‌ی شنيدن قطعه‌ی سوم، Egoist Hedonist که مخلوطی‌ست از تم‌های راک دهه‌ی 1980 و لحن و جنس سولوهای استيو وِی (صدالبته نه به آن تکنيک). صدای وُکاليستِ آن- ماريوژ دُدا (اگر درست تلفظ نام کوچک‌اش را نوشته باشم) در بعضی از لحظه‌ها، يک‌جوری آدم را به‌ياد وينست کاوانا، وکاليستِ افسانه‌ای آناتما می‌اندازد.

و حالا تکميلِ فهرستِ 10 عنوان آهنگِ برترِ 2009، هرچند که شما هم قرار بود منتخب‌هايتان را بنويسيد که هيچ، اصلا چيزی ننوشتيد. کجایی صوفيا نصراللهی، تو که من را متهم به ننوشتن و بی‌حال بودن می‌کردی؟!

10 آهنگ برتر 2009 (ادامه‌ی پست قبلی، بدون ترتيب):

Wither از آلبومِ Black Clouds and Silver Linings
مانده بودم ميان اين آهنگ و آن يکی شاهکارِ ديگرِ آلبوم؛ A Nightmare to Remember، که سرانجام راضی شدم به انتخاب اين يکی. اتفاقی که معمولا برايم در تمام آلبوم‌های دريم تی‌اَتر می‌افتد. در مورد اين قطعه‌ی ذاتا دهه هشتادی پيش‌تر در همين‌جا هم نوشته‌ام؛ اين‌که روایت پتروچی و دریم تی‌اتر عزیز است از پروسه‌ى خلق، همان موقع ترسناک و آشنای مواجهه با کاغذ سفید؛ لحظه‌ى تولد کلمه. قطعه‌ی آشفته‌شدن انتقام همه‌ی ماست از لحظه‌های سخت و غريب زايمان کلمه.

Candy از آلبومِ Sunny Side Up
کلا اين دومين آلبوم پائولو نوتينی- با عنوانِ خوشمزه‌ی تخم مرغ نيمرو/ Sunny Side Up- را همه‌جوره هستم. يک آلبوم فولک راک که با اکسنت‌های تقريبا رِگه‌ی نوتينیِ اسکاتلندی‌تبارِ 22 ساله ادا می‌شود. آهنگِ Candy به‌شدت آدم را به‌ياد آهنگِ Jenny Don’t Be Hasty آلبوم قبلی‌اش می‌اندازد. ضمن اين‌که از ترانه‌ی Worried Man Blues (ترانه‌ی يکی‌مانده به‌آخر آلبوم) نيز غافل نشويد که شما را ياد ترانه‌های حالا کلاسيک‌شده‌ی فرانکی لين (مثلا ترانه‌ی عنوان‌بندی جدال در اوکی‌ کرال) می‌اندازد.

Shot in the Back of the Head از آلبومِ Wait for Me
قطعه‌ای الکترونيک و بسيار مينی‌مال از تازه‌ترين آلبوم Moby. اين آهنگ (و کلا اين آلبوم) را توی ماشين‌تان می‌گذاريد و راه می‌افتيد توی خيابان و همه‌ی قاب‌ها را «مايکل مان»وار خواهيد ديد. ديويد لينچ برای اين قطعه موزيک ويدئو ساخته است.

Amongst the Waves از آلبومِ Backspacer
خبر خوش این‌که توی این آلبوم جدید گروهِ پیش‌کسوتِ گونه‌ی گرانژ/ آلترنیتیو راکِ Pearl Jam با یک ادی وِدِر سرحال، هنوز طرفیم که به اصولِ سبک‌اش هم‌چنان پایدار است. این آهنگِ ذاتا دهه هشتادی (و آهنگِ یکی مانده به آخر آلبوم، Force of Nature) ما را با سرعت نور به دورانِ پاگرفتنِ آلترنیتیو راک در اوایل دهه‌ى 1990 پرتاب می‌کنند.

Blue از آلبومِ Far
اساسا خانم رجینا اسپکتور برای خودش حکایت و ماجرایی‌ست که باید سر فرصت به خودش، گونه‌ی موسیقی‌اش و به‌خصوص این آلبومِ تازه‌اش توی یک پست دیگر بپردازم. فقط همین را داشته باشید که سادگیِ سبکِ او بسیار غریب و پیچیده است! مثل شاهکارهای هنری خیلی ساده‌ی دیگری که می‌شناسیم؛ مثلا شازده کوچولو. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا فقط همین یک آهنگ را از کل این آلبومِ آنتی فولک برگزینم.

و سرانجام مجله‌ی مورد علاقه‌ی من؛ رويش

مدتی قبل به سيامک (رحمانی) پيشنهادی دادم برای کارشدن ايده‌ای و مطلبی در زندگی ايده‌آل، چون فکر می‌کردم آن ايده، مناسب لحن و فرم آن مجله است؛ اين‌که بياييم و از فيلم‌ها و پوشش کاراکترهايش به مُد و طراحی لباس برسيم که فورا گفت؛ فی‌المجلس بيا و برای ويژه‌نامه‌ی زمستانی‌مان همين‌کار را انجام بده. ازخدا خواسته پذيرفتم و رفتم سراغ نوشتن مطلبِ «چند پيشنهاد لباس زمستانی در فيلم‌هایی که دوست داريم». مطلب را نوشتم. همان‌طور که دوست داشتم. اما متاسفانه در ايده‌آل کار نشد. اين‌طور که سيامک گفت به‌شان گير داده بودند، او هم به من لطف داشت و مطلب را برای علی باذل، برای چاپ در مجله‌ی خوش بر و روی رويش فرستاد. مطلب عالی توی اين مجله کار شده، بدون ذره‌ای دست‌بردن توی آن. نه به‌خاطر اين‌که دست نبرده‌اند، چون درک کرده‌اند مطلب چه مخاطبی را نشانه گرفته و اصلا دست‌کاری لازم نداشته است. اگر تا الان اين ماه‌نامه‌ی خوب و دوست‌داشتنی با سردبيری علی باذل و دبيری خسرو نقيبی را نگرفته و نخوانده‌ايد، حتما دست کم يک‌بار تورق کنيد اين مجله‌ی خوش آب و رنگ را که واقعا بچه‌ها برايش زحمت می‌کشند و به نويسنده‌هايشان اطمينان کامل دارند. از بعداز جشنواره درگير نوشتن چند مطلب برای ويژه‌نامه‌ی عيدشان هستم که قرار است با شماره‌ی اسفندماه يکی شود و حدود 10 اسفند گويا بيايد روی کيوسک‌ها، البته در اين‌مورد زياد مطمئن نيستم، اما می‌توانم از همين الان اطمينان خاطر به‌تان بدهم که ويژه‌نامه‌ی پر و پيمانی خواهيم داشت. در اين شماره تا جایی که می‌دانم، مطابق اين‌جور ويژه‌نامه‌ها پرونده‌ها و گفت‌وگوهای مختلفی کار شده که يکی از آن‌ها پرداختن به 10 فيلم منتخب دريافت جايزه‌ی اسکار است. نقدی برای “The Hurt Locker” که بسيار شخصی عذابِ اليم ترجمه‌اش کرده‌ام و توی همين مطلب هم توضيح داده‌ام مبسوط که چرا، نوشته‌ام. و مطلبی برای بازی مريل استريپ در جولی و جوليا که راجع به فيلم هم شده و خلاصه مطالب متنوع ديگری که حتما اگر ببينيدشان و بخوانيد، لذت خواهيد برد. گفتم اين‌ها را بنويسم که هم بدانيد چرا مدتی‌ست غايبم، هم اين‌که شوق و ذوقم برای يافتن مکانی مناسب که سرانجام می‌شود توی آن مطلب‌های دل‌خواه و دل‌چسب نوشت را برای‌تان عريان کنم. و کار ديگری نيز داشتم اين‌جا با شما؛ می‌خواهم طی ماموريتی ويژه، اختصاصی برای کافه‌ی سوت و کورم (و البته انتحاری، چون لای کارهای انجام نشده‌ام است) کارهایی انجام بدهم؛ خيال دارم اين‌جا تاپ‌تن‌های موسيقی و سينمایی‌ام در 2009 را مشخص کنم و خيلی کوتاه برای هرکدامشان دليلی ذکر کنم. خُب، اين رويش به‌ام روحيه داده، چه کنم؟! فعلا در اين پست، 10 عنوان بهترين آهنگ‌های 2009 را داشته باشيد تا پست‌های آينده. ضمن آن‌که هم‌چنان درگير تماشای فيلم‌های سال گذشته‌ام که هنوز دی‌وی‌دی خوبی از آن‌ها نرسيده، پس اين فهرست بماند برای انتهای ماموريتم. شما هم انتخاب‌های‌تان را حتما ذکر کنيد، خوشحالم می‌کنيد.

10 آهنگ برترِ 2009 (بدون ترتيب):
Time Flies از آلبومِ The Incident
قطعه‌ی کم‌يابی از گروه پروگرسيو و بريتانيایی‌تبار Porcupine Tree که آلبوم‌شان به‌شدت شما را به‌ياد آلبوم Animals پینک فلويد می‌اندازد. يک اسپيسِ مدرن البته. ويلسن مثل هميشه شاهکاری خلق کرده.

Stuck in a Rut از آلبومِ Keep Calm and Carry On
اين آهنگ از آلبوم جديد گروه استريوفِنيکس شما را به‌سادگی پرتاب می‌کند به تيتراژ انتهایی فيلم هيگس؛ تصادف/ Crash. خيلی‌ها آلبوم را اصلا قابلِ اين حرف‌ها ندانسته‌اند.

Before Gas and TV از آلبومِ Get Lucky
اين ترانه، صورتِ ديگری از مارک نافلر را برايتان به‌نمايش می‌گذارد؛ آهنگی که فقط شايد همين يک‌بار، توی اين حال و هوا از استاد بشنويد.

United States of Eurasia از آلبوم The Resistance
قطعه‌ی نئوپروگرسيوی در تازه‌ترين آلبومِ ميوز که وقتی به بخش اينسترومنتال آن با عنوانِ Collateral Damages می‌رسد (که براساس قطعه‌ای از شوپن ساخته و نواخته شده)، بند دل آدم يکهو پاره می‌شود. بعضی بخش‌های اين آهنگ بعدها رسما ارزش کلاسيک‌شدن و ماندن دارد، شک نکنيد.

My Body, a Funeral از آلبومِ For Lies I Sire
از اين آلبوم تازه‌ی گروه My Dying Bride فقط اولين آهنگ آن يعنی همين قطعه‌ی گوتيک متالِ غمگنانه را دوست دارم. صدایِ Doom آرون استِينتروپ به‌کنار، کل قطعه اصلا بوی مرگ می‌دهد.

ادامه دارد... 5 عنوان ديگر در پست بعدی :))

کوتاه‌ برای جشنواره‌ی امسال (بخش دوم)

کیفر (حسن فتحی)
تنگنا
بهترینِ جشنواره‌ی امسال، در میان همین چند فیلمی که دیدم و به گواه چند نفر از رفقا که تقریبا همه‌‌ی فیلم‌ها را دیده‌اند، بهترینِ جشنواره. تازه‌ترین اثر فتحی یک ادای دین تمام‌عیار است به سینمای گونه‌ی داستانی و قصه‌گو. یک فیلم‌نوآر و فیلم‌فارسی توامان که برخلاف آن چیزی که به نظر می‌رسد، این تلفیق آزار که نمی‌دهد هیچ، خیلی هم درست با هم جفت‌وجور شده. کیفر یک مریلا زارعی ستودنی دارد که این‌بار زارزدن‌ها و ناله‌هایش مناسب ماجرا از آب درآمده و مصطفی زمانی (یوزارسیفِ سابق) هم با بازی‌اش، تمام نقشه‌های‌مان را در آن شب تماشایِ کیفر، برای یک خنده‌ی اساسی و از تهِ دل توی سینما خنثی کرد، طوری که در انتهایِ ماجرا دوست داشتم به احترام اجرایش کلاه از سر بردارم. کیفر اما بیش‌تر و پیش‌تر از هر نکته‌ی خوب و مثبت، یک فیلم‌نامه‌ی استخوان‌دار و کارشده دارد که این‌روزها نبود آن در سینمای‌مان به‌روشنی احساس می‌شود، فقط ای‌کاش ماجرا آن‌طور پایان نمی‌پذیرفت. به‌نظرم فیلم و فیلم‌نامه هرچه رشته، سرانجام به‌خاطر یک پایان ضعیف، ضربه می‌خورد، تازه بگذریم از این‌که امیر جعفری به‌هیچ‌ عنوان مناسب نقش‌اش نیست و هانیه توسلی هم نمی‌دانم چرا با این گریم- مثل لباس و نحوه‌ی آرایشِ خزِ بهنوش بختیاری در تصویر روی جلد شماره‌ی 33 هفته‌نامه‌ی ایران‌دخت!- در این‌جا ظاهر شده است؟
به‌هرحال کیفر در درآوردن یک داستانِ نوآر با طعم و رنگِ ایرانی، معلوم است که زحمت فراوانی کشیده، شاید بتوان، از این لحاظ البته، آن‌را هم‌ردیف شوکران افخمی قرار داد.

لطفا مزاحم نشوید (محسن عبدالوهاب)
جامعه، ای مجنون‌پرور...
فیلمِ محسن عبدالوهاب، فیلمِ گرم و دل‌پذیری از آب درآمده، فیلم‌نامه سرتاسر (به‌ویژه در اپیزود دوم، مربوط به قصه‌ی آن روحانی) دارای طنزی هوشمندانه است که درآوردن آن توی این فضا و با این خطوط قرمز کار هرکسی نیست. فقط نمی‌دانم مدت زمان فیلم واقعا انقدر کوتاه بود یا طی قصه خیلی به ما خوش گذشت؟ لطفا مزاحم نشوید تِمی مشابه تصادفِ پل هگیس دارد؛ درباره‌ی تراژدیِ انسانی و زبانی‌ای که در یک قوم یا جامعه به‌وجود می‌آید و بنابراین هیچ‌کس نفر دیگر و هم‌چنین نفر بغل دستی او را درک و هضم نخواهد کرد. همه‌ی بازیگران لطفا مزاحم نشوید خوب در نقش‌شان قرارگرفته و خوب جا افتاده‌اند، حامد بهداد هم خوب است، بالاخره او را در نقشی دیدیم که موفق شده خوب آن را کنترل کند. علاوه‌بر همه‌ی این‌هایی که گفتم، لطفا مزاحم نشوید یک پیرمردِ اساسی و بی‌نهایت «شیزو» دارد، پیرمردی البته متفاوت با پیرمردهای دوست‌داشتنی‌ای که روی پرده یا توی تلویزیون‌مان دیده‌ایم، موجودِ غریبی‌ست این پیرمرد؛ عصاره‌ و چکیده‌ی بازنشسته‌ی این جامعه‌ی مجنون‌پرور.

بدرود بغداد (مهدی نادری)
بُمب‌های عاشق
بدرود بغداد را به سفارش هوشنگ گلمکانی و احترام به پیشنهادش دیدم، به‌راستی چه‌قدر همچه فیلمِ خوبِ یک فیلم اولی به چنین سفارشی هم نیاز دارد و هوشنگ گلمکانی چه‌قدر درست و به‌جا این‌کار را انجام داد و باور کنید خیلی‌ها به‌خاطر همین سفارش مکتوب در مجله‌ی فیلم (یا دریافت بازخورد آن) به تماشای بدرود بغداد شتافتند. بگذریم، بدرود بغداد در مجموع فیلمِ قابل قبولی‌ست که مشخص است ایرادهایش به‌خاطر کم‌تجربگی فیلم‌سازش یک‌جوری توی چشم و نخ‌نما شده؛ اغراق در بازی مصطفی زمانی (هم‌چون آل) این‌جا هم گاهی از کنترل فیلم‌ساز خارج می‌شود، آن بازیگران ایرانی در نقش سربازان آمریکایی گاهی به‌شدت اغراق‌آمیز و اصطلاحا «فیلمی» دیالوگ‌های تنظیم‌شده و مکانیکیِ انگلیسی‌شان را با لهجه‌ی خیلی بد ادا می‌کنند. به‌طور کلی نمی‌دانم اصلا چه اجباری بود که کارگردان از بازیگرانِ ایرانی در نقش‌هایی غیر ایرانی استفاده کند و بعد در کمال حیرت، از زیرنویسِ فارسی استفاده کند؟! چرا اصلا از نابازیگرانِ بومی استفاده نشده؟
به‌هرحال بدرود بغداد حاوی لحظه‌هایی ستایش‌آمیزی‌ست که در سینمای ایران تازگی دارد و به این ترتیب، مثل هر فیلم اول خوب‌ساز دیگری باید به امید تماشای کارهای بعدی او نشست.

کوتاه برای جشنواره‌ی امسال (بخش اول)

تمام فيلم‌های اين دوره‌ی جشنواره‌ی فجر را نتوانستم ببينم، چون عمدا اقدام درست‌وحسابی‌ای برای دريافت کارت سينمای مطبوعات انجام ندادم. بنابراين فقط چند فيلم را که از قبل سفارش شده بود و زير نظر داشتم يا اين‌که در ميانه‌ی جشنواره توسط رفقا و هم‌کاران خبر می‌رسيد که فيلم خوبی‌ست، می‌رفتم و توی صف‌های نه‌چندان شلوغ (اما کلی بی‌نظم) سينماها می‌ايستادم. خلاصه مثل هرسال، برای خودش خاطره‌ای شد. مطالبی که اين‌جا می‌خوانيد مروری کلی و بسيار سريع است روی چند فيلمی که به اين‌ترتيب ديده‌ام، تا بعدها فرصتی پيش آيد و مبسوط درباره‌شان حرف بزنيم.

به‌رنگ ارغوان (ابراهيم حاتمی‌کيا)
زندگیِ ديگران
اين تازه‌ترين اثر به‌نمايش درآمده‌ی حاتمی‌کيا که (5 سال پيش ساخته و توقيف شد) عجيب با شرايطِ حالِ حاضر ما يکسان ازآب درآمده، مشخص است هنوز حاتمی‌کيایی دارد که دغدغه‌های خودش را دارد نه اجتماعی و چيزهای ديگر. ناگفته نماند که در همين به‌رنگ ارغوان نيز آن‌جاهایی که خواسته کمی به نسل جوان (اين‌جا آن جمع دانشجوهای رشته‌ی جنگل‌داری) اين روزگار نزديک شود، باز همان ناتوانی‌های نمايش روی‌ اعصاب به‌نام پدر و دعوت خودنمایی می‌کنند؛ در به‌رنگ ارغوان آن‌جمع دانشجو، معلوم نيست به دانشجوهای کدام دهه‌ی بعد از انقلاب شبيه‌اند، طرز پوش‌شان دهه‌ی 1370 است اما نوع برخورد و حرف‌زدن‌شان دهه‌ی 1360 را به ذهن‌مان می‌آورد، در حالی‌که الان دهه‌ی 1380 است. بازی کورش تهامی در نقش يک دانشجوی ناآرام و البته زخم‌خورده از يک دختر هم‌کلاسی‌اش بسيار آزاردهنده ازآب درآمده و به‌هيچ عنوان نمی‌شود با او هم‌ذات‌پنداری کرد. اما قصه تا دلتان بخواهد حاتمی‌کيایی دارد که توامان «قادر»، «کاشف» و «حبيب» است و هم‌چنين حد فاصل اولين صفت به بعدی‌ها رسيدن را به‌سلامت طی کرده. مهم‌ترين خصيصه‌ی اين قصه‌ی عاشقانه‌ی حاتمی‌کيا، ايجاز و مختصرگویی آن است. نکته‌ای که بدون توجه به هوش و ذکاوت مخاطبانِ پی‌گير سينما، در کم‌تر آثار سينمایی‌مان ديده شده و خواهد شد. حميد فرخ‌نژاد، نقش مامور شهاب 8 را هم‌چون هميشه‌اش بازی کرده و خزر معصومی هم با اجرايش دست‌کم آزارمان نمی‌دهد. موسيقی فردين خلعتبری (که امسال رکوردِ آهنگ‌سازی برای فيلم به‌گمانم زده) بسيار دست‌ودل‌بازانه و گاهی با ول‌خرجی زياد روی تصاوير قرار گرفته، نکته‌ای که البته از مؤلفه‌های اصلی کارهای حاتمی‌کيا هم‌واره بوده و هم‌چنان هست.

طهران، تهران (داريوش مهرجویی، مهدی کرم‌پور)
قايق‌سواری در طهران
اپيزود ساخته‌ی مهرجویی- طهران: روزهای آشنایی- ما را به گوش‌سپردن به صداها و تماشای جلوه‌های روزانه‌ی هميشه‌‌ی تهران دعوت می‌کند، درست به‌مانند ماريا (جولی اندروز) آوای موسيقی/ اشک‌ها و لبخندها که بچه‌های خوش‌سروزبان اما توی چارچوبِ مقررات کاپيتان فون‌تراپ (کريستوفر پلامر) گيرافتاده را يک‌روز (با لباس‌هایی دوخته‌شده از پارچه‌ی پرده‌ی اتاقش!) برمی‌دارد و با خود می‌بردشان تا سرتاسر شهر سالزبورگ (هنوز در دامِ ارتش نازی آلمان نيفتاده) را بچرخند و شادی کنند و برقصند و آواز بخوانند، در اين‌جا هم (صرف نظر از اشاره‌ی مستقيم مهرجویی به اين فيلم) آن خانواده‌ی خوش‌بختِ چهارنفره که سر سال تحويل سقف‌شان نم‌ می‌کشد و می‌ريزد، حکم روح تلطيف‌کننده‌ای هم‌چون ماريا را برای آن جمعِ پر سن‌و‌سال (البته با هم‌کاری و دخالت علی عابدينی، آخ علی جون...) دارند. راستی ديده‌ايد چهره و گريمِ پانته‌آ بهرام توی‌اين قصه، با چه شيطنت خاصی، يک‌جوری آدم را به‌ياد ماريای عزيزِ اشک‌ها و لبخندها می‌اندازد. دلم می‌خواهد به اين اپيزود، جوری نگاه کنم که درست برعکس مهمان مامان است؛ توی آن قصه دونفر مهمان خانواده‌ای کم‌درآمد می‌شوند و آن جمع باصفا و با درآمد کم و از قشر ضعيف جامعه‌‌مان سعی دارند با صفای خود برای مهمانی‌شان آبروداری کنند اما در طهران: روزهای آشنایی جمعی متمول تلاش می‌کنند تا شب عيد خانواده‌ای کم‌درآمد را (نه با ترحم البته) با صفای خود رونق ببخشند. همان‌گونه که دست‌آخر و در مهمان مامان آن خانه برای زوجِ تازه ازدواج کرده‌‌ی مهمان‌شان بساط رخت‌خواب عروس و دامادی پهن می‌کنند، اين جمع متمول و البته سن‌دار نيز اين خانواده را به يک آسايشگاه پنج‌ستاره (هتل!) دعوت می‌کنند. خاطرتان هست که مهرجویی چه زيرکانه تصويری از مراسم عروسی ماريا در اشک‌ها و لبخندها را توی اين اپيزود جا داده است.
حکايت در اپيزود ساخته‌ی کرم‌پور، حکايتِ آشنایی‌ست؛ چند موزيسينِ راکِ نسل ما (البته با سرپرستی بيسيستی که گويا کمی سن و تجربه‌اش بيش‌تر از بقيه است) دارند ساندچِک و تمرين می‌کنند تا برای اجرای‌شان آماده شوند که از سوی مسئولان خبر می‌رسد؛ کنسرت لغو شد. به‌نظر می‌رسد مشکل هيات نظارت، گاف و سوتی‌ای‌ست که درامر گروه (محمد باغبانی) پيش‌تر داده و برای ساززدن توی مهمانی‌ای چيزی، برايش پرونده تشکيل داده‌اند. واقعيت‌اش را هم که بخواهيد مشکل اصلی درامزِ ماجراست. همان‌طور که بيسيستِ گروه (برزو ارجمند که به‌نظرم به‌هيچ‌وجه انتخاب مناسبی برای اجرای همچه نقشی نيست و نخواهد بود، آن‌هم با اين گريم!) دير سرِ تمرين می‌آيد و کی‌بورديست (طناز طباطبایی) می‌گويد: «حالا بدون بيس هم می‌شه زد و تمرين کرد» اما نمی‌توان اين عبارت را به‌راحتی درمورد درامز به‌کار برد. آن‌هم سازی که ريتم و بنيانِ يک گروه راک دستش است. سازی که بعد از انقلاب، بيش‌ترين سوءتفاهم مسئولان را نيز با خود به هم‌راه داشته و هيچ‌گاه نيز با دلی خوش آن‌را روی سن قرار نداده‌اند.
اوايل تابستان پارسال بود که برای هفته‌نامه‌ی همشهری جوان، گفت‌وگویی با عين‌الله کيوان‌شکوه (درامرِ قديمی و کاربلد که اتفاقا سرتمرينِ گروه هومن جاويد برای اجرای سال گذشته‌شان بود) انجام دادم، گفت‌وگوی خوب و جذابی شد، گفت‌وگویی که به‌خاطر تصوير درام، از صفحه‌ی مجله بيرون کشيده شد و دست‌آخر توی ماه‌نامه‌ی خوب نسيم چاپ شد. کيوان‌شکوه (که قيافه‌اش خيلی شبيه چارلی واتس، درامرِ گروه رولينگ استونز است) از خاطرات‌اش با خيلی‌ها گفت، از همه‌ی سوءتفاهم‌ها و سوءتعبيرهای مسئولان گفت، اين‌که به‌خاطر عشق به اين ساز چه مکافاتی کشيده و حالا بايد توی اين سن چه‌طور تمرين کند، از اين گفت که همه‌ی طبل‌های سرودهای انقلابی هم‌زمان با پيروزی انقلاب اسلامی را خودش يک‌تنه زده و حالا هيچ‌کس تره هم برايش خُرد نمی‌کند. پدربزرگ و پيش‌کسوتِ درامرهای ايران برايم گفت که چه‌جور با عشق به وطن و ميهن‌اش در ايران مانده و آن‌موقع که همه ترس ازدست دادن جانشان را داشته‌اند، ايستاده و برای پيروزی انقلاب ساززده. همه‌ی اين‌ها را گفتم تا به اين‌جای حرف‌های استاد برسم که می‌گفت: «وقتی در جامعه‌ای ساز درام/ طبل نباشد، آن جامعه از ريتم می‌اُفتد».
حالا و در تهران: سيمِ آخر بازهم مشکل اصلی همين ساز (هيبتِ اين ساز يا هيات درامر آن؟!) است. سازی که از ابتدا اقبالی در ميان مسئولان و دست‌اندرکاران ما نداشته و نمی‌دانيم چرا. سازی که ريتم و اساس يک گروه راک را نگه می‌دارد. سازی که يک جامعه‌ی چهار يا پنج‌نفره را سرپا نگه می‌دارد. خيال ندارم ونمی‌شود اين‌جا، اپيزود تهران: سيم آخر را نقد و تحليل کرد که فرصت مناسب‌تری می‌خواهد، اين‌که به رفقا و هم‌کارانم ايراد بگيرم که چرا ايده‌ی به اين خوبی و درستی را دو دستی نچسبيده‌اند تا آن‌گونه که سوژه شايستگی‌اش را دارد پروبال بگيرد. اين‌که محمد (باغبانی) عزيز، که سولونوازِ خوب و بی‌تفاوتی‌ست و اين‌را توی فيلمِ کوتاه (و متاسفانه نمايش داده نشده) پويان عسگری- پَر- هم اثبات کرده‌ و می‌دانم خوب به بی‌تفاوتیِ بروبچه‌هایی با سبک زندگی و لايف‌استايل اين‌چنينی آشناست، چرا انقدر در هيات درامر اين گروه پنج‌نفره آرام و قرار ندارد؟ چرا نمايش او توی گروه به‌اندازه‌ی خلوت‌هايش خوب ازآب درنيامده؟ اين‌که چرا مهدی کرم‌پور کمی بيش‌تر وقت نگذاشته تا از رضا يزدانی بازی بهتری بگيرد، چنين جسارتی برای انتخاب يزدانی به‌عنوان بازيگر، قاعدتا فرصت‌گذاشتن بيش‌تری را می‌طلبد. اين‌که چرا واقعا رعنا آزادی‌ور به‌عنوان گيتاريست (آکوستيک) يک گروه راک، گيتار را صحيح توی دستش نگرفته! همه‌ی اين گله‌گذاری‌ها بايد بماند برای وقتی ديگر و البته جایی ديگر. چراکه همان‌طوری که درامرِ عشق سرعتِ و به سيمِ آخر زده‌ی اين گروه راک می‌گويد: «توی سرعت (تو بزرگراه‌های تهرون) همه‌چی کش می‌آد و هيچ‌چی به‌نظر نمی‌رسه».

آل (بهرام بهراميان)
خيلی دوست دارم به‌جهنم بکشانمت!
بعد از تجربه‌ی فيلمِ پرزحمت و تلاشِ آل، به‌نظرم همه‌ی تهيه‌کنندگان سينمایی و فيلم‌سازان بايد غلاف‌کنند و ديگر هيچ‌وقت سراغ ساختن هرگونه فيلم ترسناک نروند. به‌نظر می‌آيد همه‌ی عوامل، از علی معلمِ تهيه‌کننده گرفته تا فرشاد محمدی فيلمبردار، تلاش‌شان را برای خوب ازآب درآوردن اثر کرده‌اند، اما چه فايده که نه مخاطب عمومی سينمای ايران اين‌گونه سينما برايش جذاب است و نه اين‌که آل نکته‌ی دندان‌گيری برای بيننده‌ی اين‌کاره و آشنا با گونه و زيرگونه‌های ترسناک دارد.
عمده‌ايرادهای آل به‌نظرم اين‌هاست؛ انتخاب مصطفی زمانی و آنا نعمتی برای اجرای نقش‌های اصلی، هردو با اغراق‌های بيش از حد در بازی‌شان تکليف مشخص نمی‌کنند که بالاخره داريم يک قسمت از سريال‌های آبکی تلويزيون را تماشا می‌کنيم يا فيلمِ گونه‌ترسناکی که معلم تهيه‌اش کرده (با آن بازی بی‌نقصِ استاد در ابتدای ماجرا به نقش دکتر معالجِ سينا) و امير پوريا بازنويسی فيلم‌نامه‌اش را انجام داده. اين دو بازيگر، مدام در ميان اجراهای سريالی به سبک و سياق تلويزيون‌مان و فيلم‌نامه‌ای که به هرکدام از زيرگونه‌های ترسناک ناخنکی زده، دست‌وپا می‌زنند و همين‌طور غوطه‌ورند و همايون ارشادی هميشگی‌ای که دقيقا مشخص نيست وسط اين ماجرا چه نقشی دارد، او آيا يکی از شخصيت‌های مرموزِ ترسناک‌های آرجنتوست؟
فيلم‌برداری و فضاسازیِ آل خوب (و در بعضی فصل‌ها مثل فصل حمام‌کردن هنگامه حميدزاده با آن پيرزنِ عجيب با نام عجيب‌تر «گلِ سرخ» که اشاره به الهه‌ی باروری در اساطير ارمنی دارد) ازآب درآمده و حيف که در ميان اين ايرادهای گل‌درشتِ فيلم قرار دارد. اما اين‌که به گفته‌ی بعضی‌ها، آل نسخه‌ی ايرانيزه‌شده‌ی فيلم‌های گونه‌ی «جالو» (گونه‌ترسناک‌های درجه‌ی ب ايتاليایی) است، هيچ‌جوری توی کَتم نمی‌رود.

ادامه دارد...

پی‌نوشت: وب‌سايتی که با استفاده از آن عکس‌های اين‌جا را آپ‌لود می‌کنم، در اين برهه‌ی زمانی متاسفانه فيلتر شده، به‌همين خاطر عکس نگذاشتم. جالب است! فيلترينگ‌مان هم برهه‌ای و مقطعی شده ديگر.

روزهای خوش سالزبورگ

این یادداشت (در 2 بخش) را درباره‌ی نقش و جای‌گاه موسیقی در طهران‌تهران نوشته‌ام که چون می‌طلبید، از کامنت‌های یکی از کاربران وب‌سایت موسیقی ما استفاده کرده‌ام و یکهو اینی شد که الان قسمت اولش را برای اپیزودِ اول؛ طهران: روزهای آشنایی ساخته‌ی داریوش مهرجویی و با آهنگ‌سازی بهروز صفاریان، این‌جا می‌خوانید و ادامه‌اش را هم برای اپیزود مهدی کرم‌پور حتما خواهم نوشت:

يکی از کاربرانِ مثل هميشه عجولِ سايت ما (موسيقی ما)، توی يکی از کامنت‌های اخيرِ يکی از خبرهای اين‌روزهای بی‌خبریِ‌ موسيقی که توسط الناز علاقه‌بند- يکی‌از هم‌کاران خوب‌مان در وب‌سايت «موسيقی ما»- تنظيم شده و درباره‌ی آهنگ‌سازی بهروز صفاريان برای اپيزود ساخته‌ی داريوش مهرجویی طهران‌تهران است، نوشته: «عجب نویسنده‌ی باسوادی داشته این مطلب! گذر از موسیقی «سنتی!» و ایرانی به موسیقی پاپ، گویی که پاپ مترادف موسیقی مدرن هست و ایرانی یعنی کهنه! ما که نمی‌فهمیم چرا رنگ صدای سنتور کهنه‌ست و مثلا ویلن نو! شیوه‌ی اردوان کامکار هم بعیده که سنتی باشه!...» و خلاصه الی آخِر. اين کامنت نشانه‌ای‌ست از بحث «داوری» و «قضاوت» در اين روزگارِ مملکت ما؛ داوری‌ای هم‌راه با «گارد» و پراز سوء‌تفاهم. ماجرایی که حدود 2 هفته‌ی پيش هم برای يکی از پاسخ‌های من برای يکی از همين کاربران عجول (متاسفانه) پيش‌آمد. در روزگاری پراز سوءبرداشت سير می‌کنيم و متاسفانه تراژدی «زبان» هم داريم. يعنی «کلام منعقد نشده» و حرف و بحث هضم نشده، هم‌راه با پيش‌زمينه‌ی فکری‌مان دست به داوری و قضاوت می‌زنيم، صدالبته داوری‌ای هم‌راه با کلی سوءتفاهم. اين‌ها را گفتم تا به اين‌جا برسم که از اتفاق پاراگراف آخر آن خبر الناز علاقه‌بند را اين حقير (البته با استفاده از حق سردبيری و چند سال نوشتن مطالب سينمایی‌ام توی مطبوعات) به ته ماجرا اضافه کردم. بله، يعنی آن نويسنده‌ی بی‌سوادی که آن کاربر عزيز فرموده‌اند، بنده‌ام نه خانم علاقه‌بند.
بگذريم. حالا هدفم از يادآوری اين مطلب به‌ظاهر بی‌ربط چه بود؟ خُب، پرواضح است که اصلا اين‌دفعه خيال دارم همان پاراگراف کوتاه در آن خبری که ذکرش رفت را اين‌بار بسط و گسترش بدهم، همين‌که؛ «داریوش مهرجویی درهرکدام از آثارش به‌نحوی به موسیقی (حالا یا از طریق مضمون، یا در موسیقی متن فیلم) بها داده و آخرین فیلم او- سنتوری- اصلا در ستایش موسیقی‌ست (مهرجویی در روزگار جوانی، خود سنتور می‌نواخته). فیلم موزیکالی که به‌نحوی استعاری دوران گذار از موسیقی ایرانی و سنتی به موسیقی گونه‌ی مدرن و پاپ و هم‌چنین تقابل این دو سبک را به‌نمایش می‌گذارد. فیلمی که با هم‌کاری موزیسین‌هایی هم‌چون استاد اردوان کامکار در گونه‌ی موسیقی ایرانی و محسن چاوشی، در عرصه‌ی موسیقی پاپ، شکل گرفت و به نسخه‌ای که الان هست مبدل شد.»
نمی‌دانم کجای اين نوشته می‌گويد؛ «موسيقی سنتی بد و کهنه است و موسيقی پاپ (حالا تو دوست عزيز بخوان مدرن!) خوب و نو»؟! آيا قضيه همان تعجيلِ کاربران و به‌طور کلی نسلِ خوانندگانِ اين روزگار نيست؟ اين فقط يک رويوی خيلی کوتاه درباره‌ی «سنتوری» و آن‌هم نظری کاملا شخصی‌ست (که اتفاقا می‌خواهم الان بيش‌تر بشکافمش) آيا اين فقط يک داوری عجولانه ازسوی کاربر عزيز ما نيست که بی‌حوصله درمورد واژه‌ی «سنتی» گارد گرفته و خودش، ناخودآگاه، عقيده‌ی خودش را زير علامت سؤال برده؟ هنوز هم اعتقاد دارم که سنتوری داريوش مهرجویی يک موزيکال انتزاعی‌ست که به نحوی کاملا استعاری دوران گذارِ موسيقیِ پاپيولارِ سرزمين ما را از گونه‌ی ايرانی به مدرن (که حالا توی اين قصه پاپ است و اصلا بحث ما اين‌جا موسيقی پاپيولار است که زمانی با صدای «ايرج» و کاملا ايرانی بود) را بازگو می‌کند. توی قصه‌ی سنتوری، موزيسين و آوازه‌خوانی داريم به اسم علی بلورچی (بهرام رادان) که دوره‌اش (توی اين قصه به‌خاطر اعتياد و البته در پس قصه به‌خاطر ندادن مجوز به آثارش) يک‌جوری به‌آخر رسيده و قصه‌ی جدایی او از هانيه (همسر و معشوق، به مثابه مخاطب و طرفدارِ دوآتشه‌ی او) روی همين امر پافشاری می‌کند. اصلا مهرجویی توی اين حکايت عاشقانه و البته موزيکال، کليدی به‌ات می‌دهد؛ همين‌که رقيبِ عشقی علی توی اين ماجرا، سيامک خواهانی (ويولنيستِ تکنيکی و مشهورِ يکی از پرطرفدارترين و بادوام‌ترين گروه‌های پاپ بعد از انقلاب؛ گروه آريان) است. سيامک خواهانی‌ای که البته با اين نوع گريم و نحوه‌ی نواختن ويولن‌اش، شمايلی از شادمهر عقيلی را هم به ذهن تماشاگر آشنا به موسيقی اين روزگارمان می‌آورد. اصلا ادعا دارم هانيه (گل‌شيفته فراهانی) مخاطبِ آشنا به موسيقی‌ و حرفه‌ای‌ است که آگاهانه ميان دو سبک موسيقی اين روزگارمان دست‌به‌دست (اصلا نمی‌خواهم بگويم سبک ايرانی، نقش مثبتِ ماجرا و سبک «مدرن» آدم‌بده است!) می‌شود و البته با يک دوره‌ی فشرده‌ی بازسازیِ موزيسينِ «ايرانی‌کار»، دوباره موسيقی و خلاقيت‌اش (اين‌بار البته بسيار غم‌گنانه و درحضور چند مخاطب سرگشته) متبلور می‌شود.
اين اما فقط يک نگاه و برداشت شخصی از داستان سنتوری است که البته دغدغه‌ی هميشگی مهرجویی در تمام آثار او بوده و هست؛ جدال و تقابل ميان سنت و مدرنيسم. نمايشِ دوران گذار يک انسان وابسته به ارزش‌ها و سنت به محيط مدرنِ اطرافش که آگاهانه و البته به جبر زمانه انجام می‌شود.

حالا اما مهرجویی در اين تازه‌ترين اثر خود- طهران‌تهران (اپيزود اول؛ طهران: روزهای آشنایی)- بسيار هوشمندانه و البته سرخوشانه، درست به‌مانند موسيقی سرخوشانه‌ی عنوان‌بندی مهمان مامان و جاهای ديگری از همين اثر کمدی/ فانتزی، موسيقیِ گونه‌ی الکترونيک/ پاپِ ساخته‌ی بهروز صفاريان (يادآورِ هم‌کاری‌هایش با شادمهر عقيلی در اولين آلبوم‌های شادمهر) را روی تصاوير خوش‌آب‌ورنگی از تهران امروز جاری ساخته. مهرجویی در اين قصه‌ی کوتاه، مينی‌مال و خوش‌مزه، ابدا با اين «گذار»ها و گذرهای لعنتی روزگارمان، از اين به آن، کاری ندارد. او همه‌ی اين‌ مؤلفه‌ها و خصيصه‌ها را برای تهرانِ امروز يک‌جا پذيرفته و دارد ما را به گوش‌سپردن به صداها و تماشای جلوه‌هايش دعوت می‌کند، همانند يک‌روز از روزمرگی‌های به‌ظاهر معمولی و عبوس ما در معبرهای تهران.
در کتاب سال مجله‌ی فيلم که درباره‌ی جلوه‌ی تهران در سينمای ايران بود و مطلب «تهران در آثار مهرجویی»‌اش را اين حقير نوشتم، آوردم که تهران (مثلا در ليلا) بستری‌ست برای سرگشتگی‌های همان انسان درکش و قوس سنت و مدرنيسم که سوار بر مرکبی فلزی، توی روزمرگی‌هايش دائم آن‌را جارو می‌کند (يادتان می‌آيد آن فصلی را که ليلا حاتمی و علی مصفا نشسته‌اند توی ماشين و روی پل جردن در خيابان ميرداماد می‌رانند و هی به ساختمان‌های اسکان نزديک و نزديک‌تر می‌شوند و نمایی که از پشت شانه‌هايشان داريم، ساختمان‌ها را دائم مهيب‌تر و ترسناک‌تر نشان می‌دهد) اما حالا و در طهران: روزهای آشنایی مهرجویی دائم ما را به تماشای همين ساختمان‌های به‌ظاهر مهيب که «باغ آيينه»های‌مان را هم اتفاقا پوشانده دعوت می‌کند. خُب، مگر نمی‌گوييم که مهرجویی دارد به تماشای جزئياتِ روزمرگی‌مان دعوت‌مان می‌کند، پس بايد توی اين روزمرگی هم از موسيقیِ روز (البته از جنس خوب و سرخوشانه‌ی آن) اين روزگار استفاده ببرد. موسيقیِ الکترونيک/ پاپِ ساخته‌ی صفاريان در اين اپيزودِ طهران‌تهران، از سولوهای گيتارِ آکوستيکِ شادمهروارِ اواسط دهه‌ی 1370 (يا حتی آهنگ آخر قصه آلبوم شبح بهنام صفاريان) استفاده برده و در آن ميان گاهی نواهای ويولن را روی بستر الکترونيکِ موسيقی فيلم، دل‌برانه، رها ساخته.

گفتم طهران: روزهای آشنایی ما را به گوش‌سپردن به صداها و تماشای جلوه‌های روزانه‌ی هميشه‌اش دعوت می‌کند، درست به‌مانند ماريا (جولی اندروز) آوای موسيقی/ اشک‌ها و لبخندها که بچه‌های خوش‌سروزبان اما توی چارچوبِ مقررات کاپيتان فون‌تراپ (کريستوفر پلامر) گيرافتاده را يک‌روز (با لباس‌هایی دوخته‌شده از پارچه‌ی پرده‌ی اتاقش!) برمی‌دارد و با خود می‌بردشان تا سرتاسر شهر سالزبورگ (هنوز در دامِ ارتش نازی آلمان نيفتاده) را بچرخند و شادی کنند و برقصند و آواز بخوانند، در اين‌جا هم (صرف نظر از اشاره‌ی مستقيم مهرجویی به اين فيلم) آن خانواده‌ی خوش‌بختِ چهارنفره که سر سال تحويل سقف‌شان نم‌ می‌کشد و می‌ريزد، حکم روح تلطيف‌کننده‌ای هم‌چون ماريا را برای آن جمعِ پر سن‌و‌سال (البته با هم‌کاری و دخالت علی عابدينی، آخ علی...) دارند. راستی ديده‌ايد چهره و گريمِ پانته‌آ بهرام توی‌اين قصه، با چه شيطنت خاصی، يک‌جوری آدم را به‌ياد ماريای عزيزِ اشک‌ها و لبخندها می‌اندازد. اين‌جا که جايش نيست اما دلم می‌خواهد به اين اپيزود، جوری نگاه کنم که درست برعکس مهمان مامان است؛ توی آن قصه دونفر مهمان خانواده‌ای کم‌درآمد می‌شوند و آن جمع باصفا و با درآمد کم و از قشر ضعيف جامعه‌‌مان سعی دارند با صفای خود برای مهمانی‌شان آبروداری کنند اما در طهران: روزهای آشنایی جمعی متمول تلاش می‌کنند تا شب عيد خانواده‌ای کم‌درآمد را (نه با ترحم البته) با صفای خود رونق ببخشند. همان‌گونه که دست‌آخر و در مهمان مامان آن خانه برای زوجِ تازه ازدواج کرده‌‌ی مهمان‌شان بساط رخت‌خواب عروس و دامادی پهن می‌کنند، اين جمع متمول و البته سن‌دار نيز اين خانواده را به يک آسايشگاه پنج‌ستاره (هتل!) دعوت می‌کنند. خاطرتان هست که مهرجویی چه زيرکانه تصويری از مراسم عروسی ماريا در اشک‌ها و لبخندها را توی اين اپيزود جا داده است.

ادامه دارد...

وعده‌ی ما؛ بولیوی

تولدِ پُل نیومنِ بزرگ (26 ژانویه 1925)

این یادداشت را به مناسبت تولد پل نیومن، برای ایران‌دخت نوشته‌ام، قهرمان/ ضدقهرمان و شمایلی که خیلی چیزها به‌مان داد. بعد از این یادداشت البته، مطلبی را این‌جا گذاشته‌ام که سال پیش به هنگام مرگ‌اش برای مجله‌ی فیلم نوشتم (درباره‌ی خوره‌ی موتور V8 و ماشین‌باز بودن استاد) که سرانجام مشخص شد مناسب احوالات مجله‌ی خوب فیلم نیست و دست‌آخر در ماهنامه‌ی تازه چاپ شد. این 2 مطلب را در سال‌روز تولد پل نیومن، این‌جا بخوانید:

از پارسال که سرانجام آخرین بازمانده‌ی چشم‌آبی دوران کلاسیک سینما هم رفت و حتی سال قبل از آن که در هم‌میهن برایش پرونده‌اى درآوردیم، هرچه مقایسه می‌کنم، بیش‌تر اطمینان حاصل می‌کنم که پل نیومن مناسب‌ترین شمایل و کاراکترِ سینمایی برای مقایسه با نسل ما (موسوم به نسل سومی‌ها) است، حالا از مؤلفه‌ها، آسیب‌شناسی رفتاری و فردگرایی لج‌بازانه‌اش بگیر و بیا تا پوزخندهای سرخوشانه و گاهی طعنه‌آمیزش به این و آن. نیومن، نه به‌مانند یاغی‌ِ بی‌هدف پیش از خود، جیمز دین بود که حتی طاقت تحمل جامه‌ی خود را هم نداشت و همان‌طور که توی عکس‌هایش پیداست، دائما دست‌به‌یقه‌ی خودش نیز می‌شد و نه مثل شمایل‌های بعد از خودش- مثلا آل پاچینو و رابرت دنیرو- آن‌قدر آستانه‌ی فروپاشی پایینی داشت که مرتب پاشنه‌آشیل‌هایش را مقابل همه‌گان فریاد بزند. پل نیومن گذرِ زمان را درست فهمید و آن را بسیار خوب تاب آورد. انگار از همان اوایل دوران بازیگری‌اش می‌دانست كه سرسخت‌ترین دشمن او در این عرصه «زمان» است، این كه بالاخره «پرنده‌ی شیرین جوانی» او نیز روزی پرمی‌كشد، اصلا به همین خاطر آن پوزخند مشهور و سرخوشی همیشگی را چاشنی بازی‌اش می‌كرد. او یک‌جور مرگ‌آگاهی عاقلانه نسبت به زیبایی و جوانی‌اش داشت که نه مثل شمایل‌های قبل از او مهارنشدنی بود و نه مثل بعدی‌ها آن‌ها را فریاد می‌کشید؛ واقعیت‌اش این است که پل نیومن بیش از هر شمایل دیگری در هالیوود، «رؤیای آمریکایی» را به‌تصویر کشید. او با مرگ ناگهانی جیمز دین اسطوره و با گرفتن نقش راکی گرازیانوی او در کسی آن بالا مرا دوست دارد (وایز، 1956) پا به عرصه‌ی سینما گذاشت و از همان ابتدا فهمید که باید دو عنصر فردگرایی و دشت‌های فراخ آمریکا را به هر ترتیب در درآوردن شخصیت‌هایش جدی بگیرد. فردگرایی را لابه‌لای مشت‌هایی که توی رینگِ کسی آن بالا... دریافت کرد و دم نزد جُست و دشت‌های فراخ را یک سال بعد از آن در تابستان گرم و طولانی مارتین ریت و تیرانداز چپ دست پن. توی این یکی که دیگر هردو عنصر را باهم داشت؛ چپ دستی خصیصه‌ی آشکار و راه بی‌انتهای رو به غرب برای یافتن دموکراسی. نیومن طاقتِ مواجهه با عنصر زمان را داشت برای همین بعد از خیانت زنِ زندگی‌اش در گربه روی شیروانی داغ، بعد از عصا به لیوانِ نوشیدنی توی دستش متکی بود و با پوزخندی طعنه‌آمیز به آن نگاه می‌کرد. او به همین ترتیب در هاد اصرار زیادی به از بین بردن ارزش‌های سنتی پدرش نداشت، هم‌چنان که در اومبره/ مرد اصرار چندانی نداشت قهرمان باشد، اما موقع نمایش لجاجت و سرتقی فردگرایی و آزادی‌خواهی که می‌رسید، رودست نداشت؛ به همین خاطر در لوکِ خوش‌دستِ رُزِنبرگ حاضر شد 50 عدد تخم مرغ را یک‌جا و تا سرحد مرگ بخورد و زیر مشت و لگدهای دراگلاین غول‌پیکر بچه‌پرروبازی دربیاورد و خلاصه کارهایی کند که هی به‌خاطرشان، دائم برش دارند و ببرندش توی «قوطی».


برای اسطوره‌ی چشم‌آبی‌ای که به 2 چیز بسیار عشق می‌ورزید؛ همسرش و صدای موتور 8 سیلندر
رستگاری با صدای موتور هشت سیلندر!

عكس و تصویرهای زیادی از پل نیومن، توی میدان‌های مسابقات رسمی اتومبیل‌رانی و در كنارِ انواع ماشین‌های قدرتمند (Muscle Car) مسابقه‌ای، از دوران میان‌سالی تا پیری‌اش موجود است. توی یكی از مشهورترین آن‌ها كه متعلق به سری مسابقات «ترانس- ام» (Trans American) است، او را در حالی می‌بینیم كه دارد به سبك و سیاقِ راننده‌های حرفه‌ای اتومبیل‌رانی، از پنجره سوارِ داتسن‌اش می‌شود، فورا به‌یاد جایی از پیروزی (جیمز گلدستون، 1969) می‌افتیم كه فرانك كاپوا (نیومن) دارد به فرزند خوانده‌اش- چارلی (ریچارد توماس)- یاد می‌دهد كه چه‌طوری باید سوار ماشین‌های غول‌پیكرِ مسابقات بشود؛ «اونا درای ماشین رو جوش می‌دن كه توی سرعت‌های بالا پرت نشی بیرون و برای همین باید از پنجره بری تو ماشین». و باز بی‌درنگ یاد فصل دیگری از فیلم می‌اُفتیم كه الورا (جوان وودوارد) در جواب فرانك كه دارد از روزمرگی ملال‌انگیزش حرف می‌زند؛ «من دائم روی ماشین‌ها كار می‌كنم، می‌خورم، می‌خوابم و پا می‌شم و دوباره رو ماشین‌ها كار می‌كنم»، می‌گوید؛ «خوش به حالت فرانك، می‌شینی تو ماشین، در حالی كه دور و ورت رو دستگاه‌ها و پیچ و مهره‌ها گرفته، به‌قدری چیز اطرافت هست كه نمی‌تونی جم بخوری، آدم اون تو خودش رو در امان حس می‌كنه» (نقل از نسخه دوبله به فارسی، نسخه اصلی را متأسفانه نگارنده ندیده) و درست همین جاست كه فرانك یكی از همان عبارت‌های رها و اصیل نیومنی (و البته درخشان‌ترین جمله سرتاسر فیلم كم‌رمق گلدستون) را به‌زبان می‌آورد؛ «آدم باس به یه چیزی اعتماد بكنه، چه بهتر كه اون جا، جایی كه می‌شینه باشه».
این هم از نكات جالب و بسیار عجیب، از نوع نیومنی است كه بین تمام نقش‌هایی كه بازی كرده و ما با آن‌ها خاطره داریم، آن‌قدر زندگی شخصی و خصوصی‌اش ملهم از شخصیت فرانك كاپوا در فیلم نه چندان موفق و خاطره‌برانگیز پیروزی‌ست. ماجرای راننده‌ای موفق و حرفه‌ای كه همواره نیاز دارد برنده‌ی میدان باشد و خب ما مطابق عادت می‌دانیم كه واژه‌ی «برنده» برای چهره‌ی شكننده و آسیب‌پذیر نیومن بسیار سنگین به‌نظر می‌رسید و دقیقا برای پنهان كردن همین نقطه ضعف‌اش، هیچ‌وقت چشم در چشم طرف مقابل نمی‌دوخت، از یك طرف فرانك دائما خود را برای شركت كردن در مسابقات اتومبیل‌رانی آماده می‌كند و از صبح تا شب صدای موتور هشت سیلندر (V8) به خورد خود می‌دهد، غافل از این كه از سوی دیگر دارد بخش مهمی از زندگی خصوصی‌اش را می‌بازد و لو (رابرت واگنر)- دوست و رقیب اصلی فرانك در مسابقات- به حریم شخصی‌اش دست درازی می‌كند. اما فرانك كه بعد از گشت‌و‌گذار سرخوشانه‌ای با فوردِ تاندِر بِردِ مشكی‌اش (یك بار نیومن به‌عنوان كادوی روز زن، وودوارد را با ماشین‌اش برداشته و دو ساعت متوالی اطراف وست پورت و كانكتیكات گردانده و جاهایی كه وودوارد ندیده را به‌اش نشان داده) به متل محل اقامت‌شان در ایندیانا‌پلیس می‌آید و با خیانت همسر مواجه می‌شود، باز هم مطابق آن‌چه از نیومن انتظار داریم (مشابه بریك در گربه روی شیروانیِ داغ و لوك در لوكِ خوش‌دست) خاموش می‌ماند و اصلا دم نمی‌زند. تازه وقتی وسایل‌اش را از توی آن متل لعنتی جمع می‌كند كه برود، گوشه پیشانی بلندش محكم به سقف همان فورد تاندر برد مشكی می‌خورد تا باز به‌اش یادآوری كند كه در هر حال او یك بازنده‌ی بالفطره است. اما او به میدان مسابقه برمی‌گردد تا هرچه بیش‌تر صدای موتور هشت سیلندر دریافت كند. سرخوشانه‌ترین عیش‌هایش، لحظه‌هایی‌ست كه سوار بر مركب، خیال دارد از مهلكه (كه معمولا زادگاه یا خانه‌اش است) فرار كند. حالا یا مثل بریك در گربه روی شیروانیِ داغ همان ابتدای داستان با فورد قدیمی‌اش به زمین فوتبال می‌رود و آن طور پایش را به شكستن می‌دهد، یا مثل هاد بنون در هاد به هر بهانه‌ای سوار كادیلاك خوشگل‌اش می‌شود تا فقط از مسائل خانه‌ی پدری‌اش دور باشد، و گاهی هم كه مثل چنس وین در پرنده‌ی شیرین جوانی باز هم با كادیلاك عظیم‌الجثه و این‌بار هم‌راه با یك ستاره‌ی افول كرده و دائم‌الخمر (جرالدین پیج) به زادگاه‌اش برمی‌گردد، تاوان‌اش را حسابی پس می‌دهد.

همان‌طور كه می‌دانیم و بارها گفته شده، پل نیومن بعد از تمرین‌ها و آموزش‌های جدی‌اش برای بازی در نقش فرانك كاپوا است كه به‌صورت حرفه‌ای به مسابقات رسمی و معتبر اتومبیل‌رانی (مثل مسابقات معتبر دیتونا و مسابقات حرفه‌ای 24 ساعته‌ی لومان كه اصلا در دوره‌ی 1979، پل نیومن جزو تیم دیك باربر بود و آن‌ها مقام دوم را كسب كردند) روی می‌آورد. نیومن هم درست مثل فرانك (كاش این فیلم نیومن به بدی پیروزی نبود!) در می‌یابد كه بهترین روش برای فرار از روزگارِ عبوس و مدرنِ دهه‌ی 1970، پناه‌بردن و مخفی‌شدن، لابه‌لای پیچ‌و‌مهره‌ها و آهن‌پاره‌هاست. مركبی فلزی و از جنس روزگارِ مدرن كه حتی راه دررویی ندارد و اگر زمانی گیرافتادی باید جانت را از پنجره‌اش برداری و فرار كنی.
عشق پرشور نیومن به سرعت و دنیای آهن‌پاره و موتور پرحجم، حتی از نوع و جنسِ گرایش استیو مك‌كویین (اسطوره‌ی چشم‌آبی دیگر همان سال ها) هم نبود. مك‌كویین (با نهایت احترام) فقط به دنبال نمایش‌دادنِ سرعت بود، نه این كه شور و جنون رانندگی و سرعت نداشته باشد، كه بیش‌تر به جنبه‌ی نمایشی آن عشق می‌ورزید، ماجرای اصرارهای او به پیتر ییتس برای اجرای شخصی و بدون بدل او در فصل ماندگار و خاطره‌برانگیز تعقیب و گریزِ بولیت در خیابان‌های سَن‌فرانسیسكو، دیگر شهره‌ی عام و خاص است. اما به هرحال این گونه جنون، به اندازه‌ی نیومن زندگی خصوصی‌اش را تحت تأثیر قرار نداد. نیومن این نوع زندگی را هم‌چون یك سبك و مكتب (Life Style) برگزید و تا به انتها به آن وفادار ماند. انگار كه مشابه بیش‌تر نقش‌هایش، آن را مأمنی برای ادامه‌دادن یافته بود. هم‌چنان كه وقتی از پل نیومن می‌پرسند چرا ازدواجِ مثال زدنی‌اش با وودوارد انقدر دوام آورده، بلافاصله با تیزهوشی می‌گوید؛ «طرف‌های ما چیزی كه خراب می‌شود را نمی‌اندازند دور، درست‌اش می‌كنند»، فرانك كاپوا، رِیسِر حرفه‌ای نیز می‌داند كه باید طوری با خود و زندگی خصوصی‌اش كنار بیاید، همان‌طوری كه در انتهای ماجرا دوباره پیش النور- همسرش- برمی‌گردد. دقیقا به همین خاطر وقتی می‌بینیم پل نیومن در جایی گفته كه بیش‌تر از هر چیزی در زندگی‌اش صدای موتور هشت سیلندر (V8) را دوست داشته، می‌مانیم كه استاد واقعا مجذوب آن بوده یا درپی پادزهر و راه‌حلی اساسی برای گذراندن روزگاری كه دیگر تاب و توان جذابیت‌های طنازانه و كلاسیك‌اش را ندارد، به این صدای گوش‌نواز رسیده است.




خدایا مطربان را انگبین ده

کسی از گربه‌های ایرونی خبر نداره، آخرین ساخته‌ی بهمن قبادی، راجع به موسیقی زیرزمینی حال حاضر مملکت‌مان و گروه‌های مربوط به آن را دیدم. آدم این‌جور موقع‌ها کاملا آچمز می‌شود؛ فیلم آن‌قدر که باید خوب نیست تا آن‌را تا آن‌جا که باید به چنگ و دندانت بگیری و از طرف دیگر سوژه آن‌قدر منزه و قابل ستایش هست که چیزی جلودارت شود و دل‌ات نیاید به زمین‌اش بزنی. اگر هم که (مثل من) از نزدیک با همچه آدم‌ها و لایف‌استایلی آشنا باشی که دیگر یک‌طوری می‌شود حدیث نفس‌ات، اگر کمی، ذره‌ای بی‌راه بگویی، به این می‌ماند که بخواهی یک فیلم مستند خانوادگی و پر از خاطره را بنشینی و حالا از لحاظ زیبایی‌شناختی مثلا یا هزارویک چیز دیگر، موشکافانه نقد کنی. نمی‌شود خُب، نمی‌توانی.
آخرین ساخته‌ی بهمن قبادی (که من هیچ موضعی نسبت به‌اش ندارم چون نه فیلم‌های دیگرش را دیده‌ام و نه می‌شناسمش)، راجع‌به یک‌سری از گربه‌های ایرانی‌ست که برای کوک کردن و استارت‌زدن سازهای‌شان اگر لازم باشد از روی بام هم می‌پرند اما از اتفاق و برخلاف آن‌چه شایعه شده، هرگز هفت تا جان ندارند. آن‌ها نهایت مثل آن گربه‌ی حامد (که مش دیوید قبل از به‌دام افتادن فرستادش آن‌طرف) پلاتین می‌گذارند توی لگن خود و چون نمی‌توانند (یا نمی‌گذارندشان) بیافرینند و خلق کنند، با نگه‌داری از یک‌سری بچه‌گربه‌ی دیگر (به مثابه کاوِر کردنِ ترانه‌های دیگران) توی پستوهای خانه‌های‌شان، فقط خیال می‌کنند که مفیدند و آبستنِ آهنگِ زندگی. آن‌ها شاید اشرافی باشند و لای پنبه بزرگ شده باشند (آن‌چنان که اشکان و نگارِ این قصه نیز هستند و قبادی چه خوب نمایی همان ابتدا، روی بام خانه و برفراز تهران بزرگ از آن دو گرفته که آدم را سریع به نورانی‌های پاریس انیمیشن گربه‌های اشرافی پرتاب می‌کند) اما قدرِ هم‌سازی‌ها و هم‌نوازی‌ها و خلاصه رفاقت‌های دورانِ زاغه‌ها را نیز می‌دانند؛ آن‌ها درست به‌مانند گربه‌های اشرافی (با این تفاوت که این‌جا حامد بهداد- با تمام اغراق‌ها و شلنگ‌تخته انداختن‌های به‌نظرم کمی لوس‌اش- در نقش موسیو اومالیِ گربه ظاهر شده) خوب می‌دانند که اگر بخواهند جمع‌شان جمع شود و سازشان کوک، باید توی آن مخروبه‌های متروک و آکوستیک (و گاهی حتی توی طویله و گاوداری) تمرین کنند و تازه حساب تمام بلوف‌ها، پرحرفی‌ها و خالی‌بستن‌های رفیق خون‌گرم جنوب‌شهری و زاغه‌نشینِ خود (نادر/ تامس اومالی) را از خوش‌قلبی‌ و خوش‌قولی‌اش سوا کنند. این گربه‌های اشرافی (باوجود انتخاب همین سبکِ کم‌یابِ ایندی راک/ راکِ مستقل برای گونه‌ی موسیقی‌شان) دریافته‌اند که برای جمع‌بودن جمع و گرم بودن محفل دوستانه‌شان، باید هم‌راه با رفقای «مطرب» دوره‌گردشان، انقدر توی آن ساختمان‌های متروک، دورِهمی و لابد هم‌راه با یک صندوق انرژی‌زا همان‌طوری که آرش، درامر گروه The Free Keys می‌گوید (به‌راستی چه‌کسی پیش از این، از وجود همچه گروهی خبر داشت؟) بزنند و بخوانند که مثل اُوردوز اجرایِ سبک جَزِ گربه‌های خیابان‌گرد اما بامرامِ گربه‌های اشرافی، طبقه‌های ساختمان یکی‌یکی، به‌خاطر رقص و پای‌کوبی رفقا خراب شود و فروبریزد و دست‌آخر جمع رفقا، سرمست از یک اجرای پرشور، با سازهایی نابودشده در وسط شب، توی خیابان‌های شهرمان راه بیفتند و هم‌چنان بزنند و بخوانند و...بزنند و بخوانند و...

پی‌نوشت: دیدید؟ فیلم جزو آن‌دسته آثاری‌ست که توی رودربایستی با خودت قرارت می‌دهد. اصولا طی تماشای این‌گونه فیلم‌ها چیزی در درون‌ات به موازات قصه و داستان به‌پیش می‌راندت. کسی از گربه‌های ایرونی خبر نداره‌ی قبادی ایراد کم ندارد؛ فیلم‌نامه هیچ‌گونه چفت و بست درست و درمانی ندارد، فیلم یک بهداد دارد که نمی‌دانم چرا به دید خیلی‌ها شیرین و جذاب آمده اما با نهایت احترام بسیار کنترل‌نشده و روی اعصاب است، از همه مهم‌تر؛ فیلم پر است از دیالوگ‌های لوس، بی‌جان و بی‌مایه و...اما هرچه که نباشد برای موسیقی مهجور و کتک‌خورده‌ی این مرز و بوم است. موسیقی‌ای که هنوز راه مانده تا شنیده‌شدن‌اش. و چه‌قدر احساس غرور می‌کنیم وقتی صدای «آسمانی» رعنا فرحان (در حالی‌که چهره‌ی وکالیست زن معلوم نیست) را روی تصاویر کلیپ‌گونه‌ای از زنان و دختران همیشه و هرروزمان می‌بینیم که به سبک جَز- بلوز می‌خواند:

خدایا مطربان را انگبین ده               برای ضرب دستی آهنین ده
چو دست و پای وقف عشق کردند    توهم‌شان دست و پای راستین ده
چو پرکردند گوش ما ز پیغام             توشان صد چشم بخت شاه‌بین ده
کبوتروار نالانند در عشق                 توشان از لطف خود برج حصین ده
ز مدح و آفرینت هوش‌ها را              چو خوش کردند هم‌شان آفرین ده
جگرها را ز نغمه آب دادند               ز کوثرشان توهم ماء معین ده
خَمُش کردم کریما حاجتت نیست     که گویندت چنان بخش و چنین ده

(دیوان شمس مولوی- حدود 700 سال پیش!)

از تهِ دل

اول اين‌که دوباره کسی آن بالا مرا دوست دارد رابرت وايز را ديدم، اين‌بار همين نسخه‌ی تازه زيرنويس‌شده را. با تماشای اين نسخه‌ی کيفيت خوب تازه می‌شد فهميد که چرا جوزف روتنبرگِ فيلم‌بردار در 1956 به‌خاطرش اسکار گرفته. راجع به بازی پل نيومن اما در نقش راکی گرازيانوی مشت‌زن، با نگاهی دوباره، به اغراق‌های بيش از اندازه‌ی نيومنِ عزيز رسيدم، اين‌که خيلی برای اثبات و نشان دادن رگ‌ و ريشه و تبار ايتاليایی‌اش از بادی لنگوئجِ ويژه‌ی ايتاليایی‌ها استفاده می‌کند، البته به شيوه‌ای ناشيانه و در حد بلاهتِ رفتار برد پيت (آلدو رين) در اراذل بی‌آبروی تارانتينو که خودش را جای يک سينماگر ايتاليایی به اسم گُلامی جلوی هانس لاندا (کريستوف والتز) جا‌می‌زند. فيلم را که می‌بينی اما، هنوز اصالت دست‌نخورده‌ی دوران کلاسيک را در خود دارد، پی‌ير آنجلی در نقش نورما- همسر و تسلی‌دهنده‌ی راکیِ مشت‌زن- می‌درخشد و درست کارکردی برعکسِ کاراکترِ ويکی (کتی موريارتی) برای جيک لاموتا (بابی دنيرو) در گاو خشمگين اسکورسيزی دارد. نيومن که در آخرين تصوير از اين فيلم، رو به نورما می‌گويد؛ «کسی آن بالا مرا دوست دارد» (عبارتی که به نظرم قشنگ‌ترين عنوان فيلم در سرتاسر تاريخ سينما تا به الان است) با خودمان می‌گوييم که چه‌قدر وصف حالِ نيومن تازه به عرصه‌ی سينما معرفی شده نيز هست؛ او که اين نقش را به‌خاطر مرگ ناگهانی جيمز دين به‌دست آورد و انصافا قدر آن‌را خوب دانست.

دوم اين‌که موسيقی اين روزهايم شده قطعه‌ی سول/ جزِ Jezebel از آلبوم حالا ديگر خاطره‌انگيز Promise شادِی اَدو- موزيسينِ نيجريه‌ای/ بريتانيایی دهه‌ی 1980- که همگی با قطعه‌ی No Ordinary Love او برای فيلم پيشنهاد بی‌شرمانه‌ی آدرين لين، بسی خاطره داريم. قطعه‌ی Jezebel با ووکالِ خش‌دار و اصالتا سول/ جَزِ شادِی، روان‌تان را توی اين روزهای شبه کمدی اسکروبال (!) بسيار خوب می‌کند. می‌توانيد روی سيستم صوتی ماشين‌تان بگذاريدش يا موقع راه رفتن توی خيابان با هدفون فروکنيدش توی مغزتان تا ببينيد چه‌قدر معجزه‌آسا، آرپژهای گیتار الکتریک ابتدایی قطعه و هم‌چنین سولوهای جَزِ ساکسوفون آخر اين قطعه (و البته ترکیب آن با کی‌بورد) هوش از سرتان می‌ربايد.

سوم اين‌که فيلم‌هندیِ Dil Se ساخته‌ی مانی رَتنام را بالاخره ديدم و عجيب آن‌که دوستش داشتم! اين فيلم‌هندی را از دوره‌ی ماهواره‌ی آنالوگ و ام‌تی‌وی هند و پخش هر روزه‌ی يک قطعه‌ی خوش‌ساخت با عنوانِ Chaiyya Chaiyya نشان کرده بودم، ترانه‌ای که حالا می‌دانيم ای.آر رحمان خوش‌سليقه آن را ساخته و توی زمان خودش بين 7000 آهنگ از 155 کشور جهان، جزو تاپ تنِ بی‌بی‌سی قرار گرفته و يادمان می‌آيد اسپايک لی هم در تيتراژ Inside Man از آن چه استفاده‌ی به‌جایی کرده است. ترجمه‌ی عنوان اين فيلم، چيزی در مايه‌های از تهِ دل (From The Heart) می‌شود و شروعی دريغ‌انگيز و به‌يادماندنی و پايانی انفجاری دارد، وسط‌اش هم که پر است از کليپ‌هایی با آهنگ‌های خوب و خوش‌ساخت، شاهرخ خان در نقش يک خبرنگار عاشق‌پيشه بسيار شيرين به‌نظر می‌آيد و زوج آن‌ها با مانيشا کوئيرالا هم خيلی به دل می‌نشيند. با تماشای اين فيلم‌هندیِ خوب و خوش‌ساخت و انفجاری/ انتحاری، به‌ياد تمام عشق‌ها و تصاوير ممنوعه‌ی دورانِ بلوغ و نوجوانی‌ام افتادم، زمانی‌که توی دوره‌ی راهنمایی در شهرستان‌مان، با هم‌کلاسی‌ها «عکسِ هندی» جمع می‌کرديم؛ از اميرخان و مادوری (آن موقع می‌گفتيم با دوستان مادهوری) ديکشيت، سلمان خان و پونام و...و البته اين کلکسيون ممنوعه را همان‌طور که از دست آقای ناظم و مدير و معلم‌ها پنهان می‌کردم، توی خانه هم از دست مادرم قايم‌شان می‌کردم، چون تازه فهميده بود که عاشق دختر همسايه‌مان شده‌ بودم (سبزه بود و اسمش پريسا و مادرش با مادرم دوستی صميمی بود) و تشخيص‌اش اين بود که؛ «همين فيلم‌هندی‌ها روی‌ات تاثير گذاشته»! و خلاصه اين‌که فيلم دِل را قايمکی‌اش از دوستم گرفتم و ديدم و خدا می‌داند که چه‌قدر اين تماشای دزدکی (هم‌سنگ تماشای دختر همسايه‌مان توی کوچه، وقتی موقع برگشتن از مدرسه‌ رد می‌شد) به‌ام حال داد. صحنه‌ی (بيش از حد) عاشقانه‌ی پايانی از تهِ دِل، چشم‌های مانيشا و تمام خُل‌خُلی‌های شاهرخ خان، همه‌ی اين‌ها را يادم آورد...

محاکمه در خيابان



دشمنان مردم
/ Public Enemies
کارگردان: مايکل مان
فيلم‌نامه: رونان بِنِت، مايکل مان
بازيگران: جانی دپ، کريستين بيل، ماريون کوتيارد
ژانر: جنایی/ درام/ بيوگرافی
محصول 2009، آمريکا، 140 دقيقه

جایی از دشمنان مردم، جانی ديلينجر (جانی دپ) به هم‌راه رفقای بانک‌زن‌اش؛ رِد هميلتون (جيسن کلارک) و هومر (استفن دارف) و...نشسته‌اند توی سينما و دارند تصميم می‌گيرند که با بروبچه‌های نلسن بيبی‌فيس (استفن گراهام) کار کنند يا نه، که يک‌هو عکسِ بزرگی از چهره‌ی جانی روی پرده‌ی سينما نقش می‌بندد و آنونس‌گوی ابتدای فيلم‌ها با حالت تهديدآميزی اعلام می‌کند که اين چهره‌‌ی دشمن شماره‌ی يک مردم است و اين‌که خوب اين چهره را به‌خاطر بسپاريد، بعد هم چراغ‌های سالن يک‌مرتبه روشن می‌شوند و گوينده از جماعت داخل سالن می‌خواهد که يک‌بار با آرامش و دقت سمت راست خود و بار ديگر سمت چپ‌شان را نگاه کنند که اگر احتمالا ديلينجر را ديدند، او را به ماموران پليس معرفی کنند، غافل از اين‌که جانی بين جماعت داخل سینماست، پنهان در ميان ملت. اگر فرض کنيم جانی هم‌زمان با افراد داخل سالن سينما، کله‌اش را به‌راست و چپ می‌چرخاند (که اين‌طوری اصلا هيچ‌کس صورت بغل دستی‌اش را نخواهد دید و همه پشت کله‌ی هم‌دیگر را می‌بینند) که نچرخاند، بازهم چون محصور در بين افراد و رفقای‌اش بود، هيچ‌وقت ديده نمی‌شد، چه رسد به اين‌که توسط آن‌ها شناسایی شود.

مایکل مان بزرگ و نویسندگان فیلم‌نامه‌اش برای آن‌که روایت زندگی پرفراز و نشیبِ دیلینجر- یکی از تبهکارانِ مشهور دهه‌ی 1930 آمریکا- را سینمایی‌تر کنند، تغییرات عمدی‌ای در ماجراها و جزئیات به‌وجود آورده‌اند، یکی‌اش مثلا این است که جانی دیلینجر در 22 جولای 1934 و پیش از نلسن بیبی‌فیس و فلوید‌خوشگله کشته می‌شود یا این‌که اصلا موقع جان دادن کنار سینما بایوگراف، هیچ کلمه‌ای به‌زبان نمی‌آورد، چه رسد به این‌که بگوید: «از طرف من به بیلی بگو؛ خداحافظ توکای من...».
2 روایتِ فیلم اما در واقعیت هم اتفاق افتاده؛ یکی آن‌جا که بیلی فِرِشه- معشوقه‌ی جانی (کوتیارد)- را می‌گیرند و جانی آن طرف خیابان منتظر بیلی‌ست و حتی از ماشین پیاده می‌شود اما پلیس‌های فدرال او را تشخیص نمی‌دهند، دیگری هم آن‌جایی که اصلا جانی بلند می‌شود می‌آید به ساختمان اصلی پلیس فدرال تا بلکه خبری از بیلی بگیرد و حتی توی ساختمان از سایر پلیس‌ها نتیجه‌ی بازی بیس‌بال در حال پخش از رادیو را هم می‌پرسد! اما انگار که او شبحی‌ست و اصلا دیده نمی‌شود. (درست مثل گوست داگ يا جف کاستلوی سامورایی) مایکل مان، دقیقا از همین 2 روایت استفاده برده و با خصیصه قراردادن و گُلِ درشت کردن آن برای کاراکتر دیلینجر، آن را به تمامی قصه بسط و گسترش می‌دهد. آن جوک را مطمئنا شنیده‌اید که یکی رفیق‌اش را می‌برد تا به‌اش جنگل را نشان دهد و آن‌وقت هرچه انگشت می‌کشد که جنگل این‌جاست، رفیق‌اش می‌گوید: «کجا؟ انقدر درخت این‌جا زیاد است که نمی‌توانم جنگل را ببینم!»، حالا حکایت گُل درشت‌شده‌ی مان در دشمنان مردم نیز به‌همین‌ صورت است؛ جانی برای عقاید مردم ارزش قائل است، به قول خودش او در میان آن‌ها پنهان می‌شود، به‌یاد بیاورید فصلی از ابتدای فیلم را که جانی و رفقایش بعد از سرقت از بانک، هرکدام دو‌سه نفر از جماعت داخل بانک را گروگان می‌گیرند و از آن‌ها برای خود سنگری در مقابل شلیک‌های پلیس فراهم می‌آورند، مردم هم گویی از این هم‌زیستی تا اندازه‌ای مسالمت‌آمیز نسبتا راضی‌اند، بالاخره آمریکای آن دهه درگیر بحران اقتصادی عمیقی‌ست و هم‌واره در تاریخ و در هر جامعه‌ای ثابت شده جماعت در همچه مقطعی از زمان به اندکی هیجان و سرگرمی نیاز دارند، خُب...حالا می‌شود بیش‌تر راجع به نیت مایکل مان، در این تازه‌ترین اثرش حرف زد، این‌که باوجود شباهت‌های شخصیت‌ها و ظاهر روایت‌اش به مخمصه (مان، 1995)، نتایج دیگری در لایه‌های زیرین خود به‌مان می‌دهد، این‌که اصلا روایت درباره‌ی ذات سرگرمی و فرد سرگرم‌کننده است، این‌که جمله‌ی ابتدایی فیلم؛ «سال 1933 است، چهارمین سال از دوران رکود اقتصادی بزرگ آمریکا برای جان دیلینجر، آلوین کاپریس، نلسن بیبی‌فیس و فلوید‌خوشگله، سال‌های طلایی بانک‌زنی به‌حساب می‌آید»، درست مثل این می‌ماند که بگویی؛ این دوران برای جان فورد، هوارد هاکس، آنتونی مان و رابرت آلدریچ بهترین دوره‌ی فیلم‌سازی به‌حساب می‌آید. به‌همین خاطر اصلا عجیب نیست یکی از پلیس‌های ضارب دیلینجر می‌تواند حدس بزند که جانی به تماشای فیلمی با بازی شرلی تمپل نخواهد رفت و بدون شک به تماشای ملودرام منهتن (ون دایک، 1934) که یک فیلم گنگستری با شرکت کلارک گیبل و ویلیام پاول است می‌رود، جانی با تماشای این فیلم درواقع خودش را برروی پرده‌ی سینما خواهد دید، فقط دقیقا معلوم نیست که دیلینجر توی آن روزگار، آن سبیل کم‌پشت و قیتونی را از شمایل کلارک گیبل به عاریه گرفته یا برعکس، هم‌چنين تنها علامتی که جانی را از ساير مردم عادی سوا می‌کند، علامت ضرب‌در نزديک خط گردن‌اش است که از تونی کامونته در صورت‌زخمی (هاکس، 1932) به عاريه گرفته و دست آخر هم به پاشنه‌آشيل‌اش مبدل می‌شود. به همان اندازه که مردم انتظار تماشا و دنباله‌روی قهرمان‌شان را فقط روی پرده‌ی نقره‌ای و جادویی سینماها دارند، انتظار دیدنِ جنس اصل آن را در برابرشان ندارند، توجه کنید که داریم از دوره‌ای یاد می‌کنیم که سینمای گونه‌ی نوآر و گنگستری هالیوود دهه‌ی 1930 و 1940 از دلِ جامعه‌‌ی تیره و تار آن درآمده و خالی‌کردن جیبِ عوامل وابسته به دولت نزد مردم دست کمی از دلاوری‌های رابین هود در جنگل شروود ندارد، جانی در یکی از سکانس‌های سرقت فیلم رو به یکی از مشتری‌ها که حسابی ترسیده و دارد به باقی پول‌های کنار باجه‌ی بانک نیم‌نگاهی می‌اندازد، می‌گوید؛ «برشون دار، اینا پولای بانکه»!
...سرانجام جانی دیلینجر، نزدیک کلاه‌فروشی بغل سینما بایوگراف (جایی که بعد از عبور بیش از 70 سال، هم‌چنان «جشن مردان» برپاست نه مثل سینمای امروز ما- قابل توجه دوست‌دارانِ فيلم غيرقابل ترجمه‌ی مسعود کيميایی- که دیگر تصاویر مردانه‌اش بدلی‌ست و هرگز به‌دل نمی‌نشیند وگرنه این روزها کیست که نداند دیگر مردها کلاه سرشان نمی‌گذارند!) بعداز آن‌که دیالوگِ پایانی گیبل روی پرده را مزه‌مزه می‌کند؛ «بچه‌جون سرت رو بالا نگه‌دار و دماغت رو تمیز کن، در راه هدفی که زندگی کردی بمیر، سعی نکن که فرار کنی، انگار زنده‌بودن هیچ معنایی نداره...» و در تمنای رسیدن به آن‌هاست، از پا درمی‌آید، او اصلا نمی‌خواهد که فرار کند تا «یک‌جور درست‌و‌حسابی کلک‌اش کنده شود».

انتخاب ویژه: جایی که جانی ديگر صبرش سرمی‌آيد و می‌رود که بيلی را با خود هم‌راه کند، بيلی به‌اش می‌گويد: «آخه من هيچ چی راجع به‌ات نمی‌دونم!» و جانی بلافاصله جواب می‌دهد: «من عاشق بيس‌بال، سينما، لباس‌های خوب، نوشيدنی، ماشين‌های سريع و...تو‌ام، ديگه چی‌ می‌خوای بدونی؟».

پی‌نوشت: اين آخرين رويوی فيلم‌ام در ايران‌دخت مدل قديمی‌ست، چون قرار است از هفته‌ی بعد (شماره‌ی 40) فرم مجله به‌کل تغيير کند. خدا رحم کند!

... و حالا بعد از گذشت چهار پنج ماه از توقيفِ هفته‌نامه‌ی البته مدل جديد ايران‌دخت (که من از فرم قديمی‌اش بيش‌تر خوشم می‌آمد) می‌بينم که خدا رحم نکرد.

«نقشی از رويا» نجات‌ام داد

سرانجام وب‌سايت هزارکتاب (www.1000ketab.com) متولد شد. همين الان که دارم راجع به‌اش برای‌تان اين‌جا می‌گويم، حدودا 2 هفته‌ای‌ست از عمرش می‌گذرد، مجله‌ی آن‌لاين کتابی که از ارديبهشت امسال داريم برايش نقشه می‌کشيم، مهتاب (ساوجی) هم خيلی از وقت‌اش را پای اين مجله‌ی اينترنتی گذاشت، تازه به‌جز زحمت‌های بی‌حد و اندازه و برای من يکی ناملموس بچه‌های فنی و نرم‌افزار؛ آرمين (برومند)، مالک (محمودی) و البته خوش‌سليقگی سياوش شاهنده‌. خلاصه که بستری فراهم شده برای پرسه‌زنیِ آن‌لاين در بازار کتاب، می‌توانيم بچرخيم تويش، از تازه‌های کتاب آگاه شويم، پيشنهاد چهره‌های مختلف را ببينيم و بخوانيم، نقدها را مرور کنيم و...حتی چند صفحه‌ای از بعضی کتاب‌ها را ورق بزنيم! خلاصه پاتوقی‌ست مفرح و دل‌چسب برای دوست‌داران کتاب و کتاب‌خوانی.

...حالا چرا اين‌ها را الان دارم می‌گويم؟ هدف‌ام از اين ذوق‌مرگی چيست؟ چون اولين مطلب‌ام را برای يکی از بخش‌های اين سايت نوشته‌ام، با نقشی از رويای هوشنگ گلمکانی هم شروع‌ کرده‌ام، کتابی که خيلی دوست‌اش دارم، کارکرد هربار تورق آن روی روح و روان‌ام، درست همانی‌ست که هربار آوای موسيقی/ اشک‌ها و لبخندها را تماشا می‌کنم و هربارهم همه‌اش را تا ته می‌بلعم، مثل همين حالا که حال‌ام خيلی خوب است. چند شب پيش محاکمه در خيابان مسعود کيميایی حسابی احوالات‌ام را به‌هم ريخت، اين‌که چه ايده‌ی خوبی به‌خاطر لج‌بازی بودن پولاد در نقش اول، خردشده و از هم پاشيده، البته مشکل آن فقط بازی بسيار بد پولاد و فاصله‌ی بسيار زيادش با جوان‌های گيج و بی‌هدف اين روزگار که گاهی بسيار هوشمندانه کاری را تا ته‌اش، اتفاقا درست، انجام می‌دهند، نيست. محاکمه در خيابان مشکلات فراوانی دارد. مهم‌ترين‌اش اين‌که زبان کيميایی گم شده، ديگر زبان‌اش احتياج به ترجمه برای اين روزگار دارد، کسی نمی‌فهمدشان، بازيگر نقش «عَبِد» برای بازی در اين نقش، مناسب نيست؛ «خداحافظ بچه» گفتن‌اش روی اعصاب انسان پاراجُفتک (ياد پاراجانُف افتادم يکهو!) می‌اندازد، اصلا کی ديگر توی اين روزگار به عبدالله می‌گويد عبد، آن‌طور که تازه نيکی کريمی تلفظ‌اش می‌کند!...بگذريم. حال‌ام از اين همه ضدحال گرفته بود که سری زدم دوباره به کتاب‌خانه و نقشی از رويای هوشنگ آمد به دست‌ام، بازش که کردم، تو گویی جعبه‌ی موسيقی گشوده شد، ملودی‌ها و تصاوير روياگون اشک‌ها و لبخندها جلوی چشم‌ام جان گرفت و...رقصيدم، رقصيدم...

لعنتی‌های حرومزاده را هم همان شب ديدم که ديگر حال‌ام خوبِ خوب شد. تارانتينوی ما هم‌واره سرحال است و سرحال می‌آورد، ديگر چه باک و چه غم؟ در پست بعدی مفصل راجع به‌اش می‌گويم و می‌نويسم...از آلبوم تازه‌ی Porcupine Tree هم می‌نويسم که شاه‌کاری‌ست پروگرسيو، حال‌ام حسابی خوب است.

مطلب‌ام درباره‌ی نقشی از رويای هوشنگ گلمکانی را اين‌جا بخوانيد.

2 پيشنهاد برای شب‌ هالووين

شب هالووین را پشت سر گذاشتیم. توی این شب‌ها، تماشای دورِهمی فیلم‌های ترسناک خیلی می‌چسبد. شخصا هیچ اعتقادی به جذابیت‌های مجموعه اره‌ها که هرسال این‌موقع اکران می‌شود نداشته و ندارم، حالا هم که قسمت ششم آن توی گیشه افتضاحی به بار آورده، با وجدان راحت بی‌خیالش می‌شوم و شما را به تماشای دی‌وی‌دی‌های 2 ترسناک دیگر دعوت می‌کنم.

به جهنم بکشانم/ Drag Me To Hell
کارگردان: سَم ریمی
نویسنده‌: سَم و ایوان ریمی
بازیگران: آلیسون لومَن، لورنا رِیوِر
ژانر: هارور/ فانتزی/ کمدی
محصول 2009 آمریکا، 99 دقیقه

دندان‌هایِ مصنوعیِ شرير!
«کريستين براون يک شغل خوب دارد، يک نامزد مناسب و آينده‌ای روشن، اما در عرض 3 روز به درک واصل می‌شود»، اين جمله تبليغاتی «به جهنم بکشانم»، تازه‌ترين ساخته‌ی ريمی، بچه‌ی شريرِ سينمای دهه 1980 است که البته تا «اما»ی آن، بايد با لحنی آرام ادا شود و قسمت «به درک واصل شدن»‌اش با لحن گوينده‌ی آنونس‌های تبليغاتی فيلم‌های داريو آرجنتو! «به جهنم بکشانم» ريمی را می‌بينيد و می‌توانيد تمام شاخصه‌های حالا بارز ساخته‌های قبلی‌اش در همين گونه- «مرده شرير» (1981)، «مرده شرير 2: مرده در سپيده‌دم» (1987) و «سپاه تاريکی» (1992)- را توی اين يکی هم دنبال کنيد؛ خلق فضایی فانتزی ويژه آثار ريمی که هم‌واره و آگاهانه روی مرز ترسناک و کمدی قدم برمی‌دارد، طلسم و جادوهایی ذاتا افسانه‌وار که بايد توسط قربانی ماجرا باطل بشود و نزديکی بصری بعضی از فصل‌های فيلم به انيميشن‌های دهه 1950 به‌ويژه کارهای چاک جونز و تکس ايوری. به‌راستی فصل اولين درگيری کريستين (لومَن) با خانم گانُشِ شرير (با بازی درخشان لورنا رِيوِر) توی پارکينگ، تداعی‌کننده درگيری‌ 2 کاراکتر کايوت و رودرانر نيست؟ به همان اندازه لذت‌بخش، ديوانه‌وار و مفرح، يا آن‌جایی که کريستين دارد توی انبار همه وسايل‌اش را جمع می‌کند تا بفروشد و بدهد به رَم جاس پيش‌گو تا طلسم‌اش را باطل کند و يکهو خانم گانُش به‌اش حمله می‌کند و چنان کريستين وزنه را به مغز پيرزن می‌کوباند که چشم‌اش از حدقه بيرون می‌آيد!
عنصر اصلی ترس در «به جهنم بکشانم» درست مثل «سوسپيريا» (آرجنتو، 1977) يک پيرزن شرير و جادوگر است، بنابراين منابع اصلی ترس ماجرا می‌شود متعلقات پيرزن، يعنی همان‌هایی که توی اولين فصل مواجهه کريستين با خانم گانُش در بانک مرور می‌کنيم؛ ناخن‌های زشت و بلند دستان پيرزن، چشم مصنوعی و آسيب‌ديده‌اش، دستمال‌ و آب دهان چندش‌آور او و صدالبته دندان‌های مصنوعی روی اعصاب آن. همين متعلقات به‌ظاهر معمولی گانُش تا به انتهای داستان لحظه‌های لذت‌بخش و چندش‌زایی را برای‌مان می‌آفرينند.
واژه "Drag" در عنوان فيلم، مابه‌ازای کاربردی مؤلفه‌نيرویی است در علم فيزيک که بسيار هوشمندانه استفاده شده است. اين‌گونه نيرو (که با Fd در فيزيک سيالات نمايش داده می‌شود) نسبت مستقيمی با چگالی سيال و به‌خصوص مجذور سرعت جسم در سيال دارد و از نوع نيروهای مقاومتی است، يعنی هرچه سرعت جسم در سيال بيش‌تر باشد اين نيروها (در اين داستان نيروهای اهريمنی يا همان آلِميا) نيز قوی‌تر خواهند شد، دقيقا به همين‌خاطر، هرموقع تقلاهای دخترک طی داستان برای راندن طلسم از خود بيش‌تر می‌شود، نيروهای شرير قوت بيش‌تری می‌گيرند. غافل‌گيری نقطه‌ی پايانی فيلم هم از جمع‌شدن همين نيروها ناشی می‌شود!
انتخاب ويژه: سرتاسر فصلی که کريستين برای برگرداندن طلسم خانم گانُش به روح مرده او، نبش قبرش می‌کند.

سوسپيريا/ Suspiria
کارگردان: داريو آرجنتو
نويسنده‌: آرجنتو و داريا نيوکولودی
بازيگران: جسيکا هارپر، جون بنت
ژانر: هارور/ فانتزی/ رازآمیز
محصول 1977، ايتاليا، 92 دقيقه

بانویِ سوگ‌های‌مان
به‌رغم پروگرسیوراک بودن سبک موسیقی‌ای که گروه راک ایتالیایی‌تبار «گوبلینز» برای ساندترک مشهور «سوسپیریا» درنظر گرفته، این شاهکار هنر «کانسپت» و رنگ‌آمیزی شده‌ى داریو آرجنتو (باهرتکنیکی که در دهه 1970 می‌شده، ازجمله تکنیک فیلمبرداری با لنزهای آنامورفیک و شدت رنگ بخشیدن به چاپ تکنی‌کالر) بیش‌تر به گونه‌ى ادبیات و صدالبته موسیقی «سایکدلیک» دهه 1970 پهلو می‌زند. «سوسپیریا» اولین فیلم از سه‌گانه‌ای است که آرجنتو آن‌ها را با الهام از عنوان فصلی از کتاب «سوسپیریا دِپروفوندیس»* نوشته تامس دِکوئینسی -نویسنده کتاب مشهور «اعتراف‌های یک انگلیسی مخدرخوار» در 1821- «افسانه سه مادر»؛ «سوسپیریا»، «دوزخ» (1980) و «مادر اشک‌ها» (2007) نام‌گذاری کرده است.
سوزی بنیون (جسیکا هارپر) هنرجویی آمریکایی‌ست که توی یک شب به‌شدت بارانی قدم به مونیخ می‌گذارد تا وارد یک هنرستان رقص باله مشهور آن‌جا شود، شب غریبی‌ست، انگار تمام طبیعت اطراف مدرسه دست‌به‌دست یکدیگر داده‌اند تا هنرجویی به اسم پتی هینگل توی همان شب ورود سوزی به‌طرز دهشتناکی به‌قتل برسد. باقی «سوسپیریا» هم نشانه‌هایی‌ست از همین طلسم عجیبی که این مدرسه رقص باله را احاطه کرده. جالب این‌که بیش‌تر حجم صحنه‌های واقعا ترسناک «سوسپیریا» در ده دقیقه پایانی آن جمع شده، اما مقدمه‌چینی‌های آرجنتو لذت‌بخش‌تر است. نکته‌ای که در عبارت تبلیغاتی فیلم هم گفته می‌شود؛ «تنها چیزی که ترسناک‌تر از 12 دقیقه پایانی این فیلمه، 92 دقیقه اولشه!».
انتخاب ویژه: خنده غریب پایانی سوزی، بعد از نابودی طلسم مدرسه رقص که آخرین لحظه فیلم هم هست و اجرای دوباره‌ای از ساندترک خاطره‌انگیز «گوبلینز» برای این فیلم که کلودیو سیمونتی – کی‌بوردیست «گوبلینز»- در 2001 و با تشکیل گروه متال «دِمونیا» آن‌را در نسخه دی‌وی‌دی تازه منتشر شده‌اش قرار داده است.

* فصلی با عنوان «لاوانا و بانوی سوگ‌های‌مان» که ادعا می‌کند در تقدیر 3 غم وجود دارد؛ «ماتر لکری‌ماروم، مادر اشک‌های‌مان»، «ماتر سوسپیریوروم، مادر آه‌های‌مان» و «ماتر تنبراروم، مادر تاریکی‌های‌مان»

«خداحافظ توکا»‌ی جانی ديلينجر و يقه‌ی طلایی پرنسس



اول
اين‌که؛ پنجمين آلبوم استوديويی Muse معرکه است، بازهم تيم بلامی/ وولستنهلم/ هوارد جواب داده و شاهکار ديگری به دنيا عرضه کرده؛ آلبوم "The Resistance/ پايداری" نام دارد و درست ردپای سبک‌هایی را که الان می‌گويم می‌شود در جای‌جای قطعه‌های اين آلبوم جست؛ پروگرسيوراک، سمفونيک‌راک و البته و بيش‌تر ازهمه اسپيس‌راک که ترکيب‌شان با هم را نمی‌دانم می‌شود آلترنيتيوراک به حساب آورد، يا به قول دوست عزيزم، بابک رياحی‌پور، فکر کنم اگر بگوييم سبک‌شان راک ميوزی است سنگين‌تريم!
به‌جز قطعه‌ی "Uprising/ برخاستن"، که قطعه‌ی اول است و ابتدا به‌صورت يک سينگل در 7 سپتامبر امسال منتشر و عرضه شد، خود قطعه‌ی "Resistance/ پايداری" شاهکاری است نئوپروگرسيو. جالب اين‌که قطعه‌ی سوم اين آلبوم با عنوان "Undisclosed Desires" به‌طرز عجيبی به گونه‌ی «آراند‌بی» (مثلا در مايه‌‌ی کارهای جاستين تيمبرليک!) پهلو می‌زند؛ مثلا خيلی سرخوشانه می‌شود به سبک‌اش گفت يک آراندبی آلترنيتيو! و...و 3 قطعه‌ی پايانی که برگ برنده‌های اين آلبوم است، 3 قطعه‌ای که به سبک سمفونيک‌راک اجرا شده و ارکسترال است. يک لذت ديگر شنيدن اين آلبوم دارد که دل‌ام نمی‌آيد نگويم؛ قطعه‌ی چهارم، "United States of Eurasia"، يکهو به موتيفی که موريس ژار برای «محمد رسول‌الله» ساخته مبدل می‌شود.

دوم اين‌که؛ بالاخره طاقت نياوردم و همين نسخه‌ی بد موجود از فيلم تازه‌ی مايکل مان بزرگ- «دشمنان مردم»- را ديدم، می‌شود گفت سرتاسر اين شاهکار گنگستری تازه‌ی مان، به فصل حيرت‌انگيز سرقت بانک (و البته بعد از آن، تا جنگ خيابانی) «مخمصه» شبيه است، به همان اندازه جسور و خلاق در کارگردانی. «دشمنان مردم»، يک مان سرحال دارد که در اوج توانایی و شاعرانگی‌اش هم‌چنان می‌درخشد و البته يک دپ تکرارنشدنی که در اوج ايام پختگی‌اش به‌سر می‌برد. دپ به نقش جانی ديلينجر، بيبی‌فيس‌تر از نلسن بيبی‌فيس از آب‌ درآمده و البته به اندازه‌ی همه‌ی شخصيت‌های مان، مردانه است. نمی‌دانم چرا طی فيلم همه‌اش به‌ياد «سرب» مسعود کيميایی بودم و کاراکتر هادی اسلامی. راستی قبول داريد همين کيميایی خودمان پتانسيل‌اش را به‌شدت داشت که به يک مثلا مايکل مان درست و درمان ايرانی مبدل بشود؟ به‌نظرم تا «دندان مار» درست عمل کرد، اما بعدش نمی‌دانم چه شد؟ خودش ديگر فيلم خوب نديد يا نگذاشتندش؟ شما چی فکر می‌کنيد؟ از اين‌ نکته که بگذريم، هلاک آن موتيفی‌ام که اليوت گولدنتال برای «دشمنان مردم» ساخته و از آن در چند فصل فيلم استفاده می‌کند، اولی‌اش همان‌جایی است که اوايل فيلم، ملوين پرويس (کريستين بيل) پرتی‌بوی فلويدرا از پا در‌می‌آورد، ريتم گيتار‌الکتريک، مو به تن‌تان عمود می‌گرداند.

سوم اين‌که؛ نسخه‌ی کم‌ياب دوبله‌ی «ميلی کاملا مدرن» (يا همان «ميلی متجدد» خودمان) جرج روی هيل از روی اجرای ريچارد موريس را ديدم. شوخی روی هيل اين‌بار با گونه‌ی سينمایی موزيکال، يک کمدی/ موزيکال ديوانه‌وار و به‌شدت خُلانه که اگر بازی خوب جولی اندروز و صدای خوب ژاله کاظمی روی آن نبود، فصل‌های خيلی لوس فيلم بيش‌تر توی ذوق‌ام می‌زد. طراحی صحنه‌های رقص روی هيل، به‌رغم بعضی فصل‌های بسيار لوس آن، بسيار خوش‌آب و رنگ و لذت‌بخش از آب درآمده. شدت خُل‌خُلی‌های روی هيل با ژانر موزيکال به اندازه‌ای است که با مؤلفه‌های آن حسابی شوخی کرده، مثل قسمت‌هایی که به‌خاطر خرابی آسانسور آن متل عجيب، مهمان‌ها و مستخدم‌ها مجبورند توی آسانسور، دائما رقص پا انجام بدهند. به‌ويژه آدم ريسه می‌رود وقتی نوبت به رقص پای آن 2 خدمتکار چينی و عجيب متل می‌رسد. فقط حيف که اين اثر روی هيل کمی لوس از آب درآمده. بازی کَرول چنينگ و اجراهای جز آن از فصل‌های لذت‌بخش فيلم است.

چهارم اين‌که؛ يادداشت‌های هادی مقدم‌دوست را که برای 4 صفحه‌ی پيشنهاد فرهنگی‌ام در هفته‌نامه‌ی ايران‌دخت می‌نويسد، ازدست ندهيد، تک‌تک‌شان را که تا الان فکر می‌کنم 4تایی شده دوست دارم، بوی اصالت می‌دهد. از شدت صميمی‌بودن حال و هواهای مطالب و نثرش ذوق‌مرگ می شويد، باور نمی‌کنيد؟ مثلا توی اين‌یکی يادداشت اين هفته‌اش توصيه کرده فيلم‌تکراری ببينيم، چون خودش اخيرا نشسته «تعطيلات رمی» را دوباره دوره کرده و مثلا ياد افسردگی پسرخاله‌اش در اولين‌بار تماشای فيلم افتاده و هم‌چنين اين نکته که چقدر جمله‌ی «يقه‌ی طلایی رنگ پرنسس» سردبير گريگوری پک توی اين فيلم سياه و سفيد ويليام وايلر او را به فکر جذاب «تصور رنگ توی فيلم‌های سياه و سفيد» فروبرده. خلاصه نثرش پراست از اين خيال‌پردازی‌های صميمانه، از ما گفتن بود.

پی‌نوشت: همین الان از ایران‌دخت می‌آیم، محمد قوچانی امروز بعدازظهر آمده بود دفتر مجله، بچه‌های روزنامه‌نگار امروز همگی می‌آمدند آن‌جا دیدن محمد قوچانی. عصر ابری بسیار خوبی شد. محمد قوچانی هنوز سر و صورت‌اش را اصلاح نکرده بود و به همین‌خاطر کمی لاغر به‌نظر می‌آمد، اما خوشحال بود که مجله به همان قوت سرپاست و حالا هم (توی همین یک شبانه‌روز!) که تمام شماره‌های بعد از 30 خرداد تا الان را دیده و خوانده بود! بیش‌تر انرژی گرفته بود که ایران‌دخت را هم‌چنان حفظ کند و تازه برایش نقشه‌ها بکشد. به‌مان کلی انرژی داد در این عصر ابری و گرفته آقای قوچانی. خدا حفظ‌اش کند.

کابوسی به‌ياد ماندنی



این تازه‌ترین آلبوم «دریم تی‌اتر» محشر است؛ آلبوم "Black Clouds & Silver Linings" را می‌گویم، ترجمه‌ى عنوان آلبوم چیزی توی این مایه‌ها می‌شود؛ «ابرهای سیاه و روزنه‌ی امید». فضای این دهمین آلبوم استودیویی گروه پروگرسیو متال «دریم تی‌اتر» درست به اندازه‌ى عنوان‌اش غریب است. اولین ترک آن- "A Nightmare to Remember"/ «کابوسی به‌یاد ماندنی»- با پیانویی مور‌مورکننده آغاز و تمام می‌شود و بعد هم که بلافاصله ریف‌های جهنمی و دیوانه‌وار سرازیر می‌شوند؛ این شروعی ویران‌کننده و حسرت‌برانگیزانه برای یک آلبوم است، باور کنید! 16 دقيقه‌ی جهنمی که از لحاظ تغيير فرم به آثار بازی‌گوشانه‌ی موتزارت پهلو می‌زند. پتروچی دقیقا مشخص نیست روی فرت‌های گیتار الکتریک دارد چه غلطی می‌کند و جوردن رودس هم که ریف‌های خودش را می‌زند و این‌طوری پتروچی را هم‌راهی می‌کند. ترانه‌های این آلبوم کابوس‌وار گوتیک را جان پتروچی بزرگ و مایک پورتنوی سروده‌اند و قصه‌ى همه‌ى قطعه‌ها به‌جز یکی، از تجربه‌ها و رنج‌های زندگی شخصی‌شان می‌آید. مثلا همین قطعه‌ى «کابوسی به‌یاد ماندنی» را پتروچی درباره‌ى تصادف مهیبی نوشته که توی بچگی برایش رخ داده و در آن حضور داشته.
اما گُلِ سرسبد همه‌ى این آلبوم قطعه‌ای است با عنوان "Wither"/ «آشفته‌شدن» که البته «پژولیدن» یا «پلاسیده‌شدن» هم معنی می‌دهد، اما با توجه به حکایت و ترجمه‌ى متن آن که یک‌جوری حدیث نفس پتروچی است از پروسه‌ى پریشان‌کننده و توامان برانگیزاننده‌ى «نوشتن آهنگ» که با صدا و سبک کوئین‌وارِ کوین جیمز لابری- وکالیست گروه- اجرا می‌شود، همان ترجمه‌ى «آشفته‌شدن» برای عنوان قطعه صحیح‌تر به‌نظر می‌رسد. این قطعه‌ى با ریتم بالاد 5 دقیقه‌ای درواقع یک زنگ تفریح لذت‌بخش و آرام برای تمام دقایق دیوانه‌وار و کوبنده‌ى سراسر آلبوم نیز هست. ترجمه‌ى این قطعه‌ى ذاتا دهه هشتادی را این‌جا بخوانید، روایت پتروچی و «دریم تی‌اتر» عزیز از پروسه‌ى خلق، همان موقع ترسناک و آشنای مواجهه با کاغذ سفید؛ لحظه‌ى تولد کلمه. قطعه‌ی «آشفته‌شدن» انتقام همه‌ی ماست از لحظه‌های سخت و غريب زايمان کلمه. هم‌تای آن را در تفسير اين لحظات نديده‌ام.

آشفته‌شدن
بذار بیرون بیاد، رهایش کن
فضای خالی را احساس کن
نامطمئن کلمه‌ها را بیاب و بذار بیرون بیاد

به پایین خیره‌شو، زُل بزن به پایین
هیچ‌چیز به ذهن نمی‌آد
جایی بیاب که آب را به شراب مبدل کند

من اما احساس می‌کنم به جایی نرسیدم
و انتهایی هم (برایش) نمی‌بینم

پس آشفته شده‌ام
و خودم را فرومانده می‌یابم
تسلیم می‌شوم و همه‌چیز شفاف می‌شود
ازکاراُفتاده می‌شوم
و می‌گذارم قصه راهنمایی‌ام کند

به‌جريان بيندازش، روشن‌اش کن
بذار احساس‌ات جاری شود
چشمان‌ات را ببند
چيزی را ببين که می‌شناسی

بگشای‌اش، بازش کن
با "تفسير" درنيُفت
بذار بيرون بياد
کمک‌کن حافظه‌ات پابگيرد
هم‌چنان به‌خاطر عدم شفافيت تحليل می‌روم
حس می‌کنم که می‌خواهم تسليم شوم

پس آشفته شده‌ام
و خودم را فرومانده می‌یابم
تسلیم می‌شوم و همه‌چیز شفاف می‌شود
ازکاراُفتاده می‌شوم
و می‌گذارم قصه راهنمایی‌ام کند

من آشفته شده‌ام
و منصرف می‌شوم

انعکاسِ نورِ روی صفحه
(نشان می‌دهد) دنيایی خلق خواهد شد

من در تأمل غرق شده‌ام
کلمه‌هايم درهم می‌شکنند
و همه‌ی بهترين ساخته‌هايم
می‌سوزند و ازبين می‌روند

فکر شروع دوباره
کرخ‌ام می‌کند
دوباره قطعه‌ای را بی‌خيال می‌شوم
يک‌بار ديگر جرقه‌ای ازدست می‌رود

آشفته شده‌ام
و خودم را فرومانده می‌یابم
تسلیم می‌شوم و همه‌چیز شفاف می‌شود

من آشفته شده‌ام
و خودم را فرومانده می‌یابم
تسلیم می‌شوم و همه‌چیز شفاف می‌شود
ازکاراُفتاده می‌شوم
و می‌گذارم قصه راهنمایی‌ام کند

آشفته شده‌ام
و منصرف می‌شوم

انعکاسِ نورِ روی صفحه
(نشان می‌دهد) دنيایی می‌خواهد خلق شود
دنيایی که تو خلق می‌کنی
بذار بيرون بياد، رهایش کن

نويد غضنفری- 27 مهر 1388

یک توضیح خیلی مهم: همین الان جواد رهبر عزیز تماس گرفت و به‌ام درباره‌ى نام این آلبوم گفت که "Silver Lining" درواقع اصطلاحی است که هم‌راه "Black Clouds" معنی می‌یابد و این‌جا به معنی «روزنه‌ى امید» است که کنار «ابرهای سیاه» مفهوم درست و درمان را پیدا خواهد کرد. حالا شد، این‌ یکی ترجمه با عکس روی جلد هم کاملا جور جور است. همین‌جا بگویم که اگر کسی در ترجمه‌ى متن ترانه هم اشکالی دید، بگوید، خیلی‌خیلی خوشحال‌ام می‌کند. این را خودم زور زدم و یک‌چیزی که فکر می‌کنم درست است ترجمه کرده‌ام.

هنرِ «راک» بودن و «رول» نبودن!



يک توضيح:
اين يادداشت کوتاه درباره‌ی ترانه‌ی شاهکار «پلکانی به آسمان» لِد زپلين را پارسال به سفارشی و برای جایی نوشتم که به نظرم آن‌طور که بايد ديده و خوانده نشد، اين چند روزه که داشتم دستی به سر و روی آرشيو مطالب‌ام می‌کشيدم دوباره چشم‌ام به آن افتاد گفتم بگذارم اين‌جا، چون از معدود يادداشت‌هايم است که به‌نظرم گذر زمان، نتوانسته نظرم را نسبت به محتوای آن تغيير دهد!

جایی از ترانه‌ی سحرانگیز و رمزآلودِ «پلکانی به آسمان/ Stairway to Heaven» گروه لِد زِپلین/ Led Zeppelin، رابرت پلنت - وکالیستِ گروه – با صدایِ چپ‌کوک و بسیار مریض‌اش می‌خواند؛ «...یه حسی به‌ام دست می‌ده/ وقتی به‌سوی غرب خیره می‌شم/ و روحم برای رهایی ضجه می‌زنه...». این تکه از ترانه‌ی پلنت را می‌شنویم و فورا به یادِ ذاتِ قصه‌گویی غربی می‌افتیم، این که همه چیزِ داستان‌ها با (دل)‌کندن و رها‌شدنِ قهرمانِ قصه در‌هم تنیده شده است. این که قهرمانِ قصه‌ی غربی هم‌واره دل‌اش می‌طلبد که به سیاق کهن‌الگوها، یک‌مرتبه از سکون‌اش بزند، هجرت کند و رها شود. و معمولا هم برای این رهایی مسیرِ سنتی «به سوی غرب» را به سیاقِ اجداد خود که از شرق آمریکا به سوی سواحل غربی کوچ می‌کردند، بر‌می گزیند؛ «...فرار با ذات ما پیوند خورده، جاده همیشه به سوی غرب می‌ره» (الکساندر سوپرترمپ در «‌به دل طبیعت وحشی»)
برگردیم به ترانه‌ی رمزآلودِ بابی پلنت که لابد داستان‌اش را می‌دانید که آن‌را چه‌طوری سروده؟ این که یک مدتی طولانی جیمی پیج – گیتاریست و سولیستِ اسطوره‌ای لد زپلین – آهنگ را می‌نوشته و دائما کوردها و آرپیژها را تغییر می‌داده است و اما یک‌روز روی بداهه‌نوازی‌های پیج، بابی یک‌هو قلم و کاغذ را بر‌می‌دارد و شروع به نوشتن ترانه «پلکانی به آسمان» می‌کند.
این آهنگِ عارفانه در چهارمین آلبوم لد زپلین قرار دارد که در1971  منتشر شده است. درست ابتدای یک دهه‌ی پر‌ شر و شور. به‌ویژه که المان‌ها و مؤلفه‌های بسیاری از هیپی‌گری و کرخی مخصوص دهه‌ی 1970 توی این آلبوم لد زپلین دیده می‌شود و اعضای گروه در بیش‌تر ترانه‌های این آلبوم به جی.آر.آر. تالکین و کتابِ محبوب‌اش در آن روزگار - «ارباب حلقه‌ها»- ارجاع داده‌اند. جالب این که قهرمانِ داستانِ تالکین هم طی یک هجرتِ خودخواسته به خودشناسی و رهایی ابدی می‌رسد؛ «...اگر نغمه رو فرابخونی/ به‌زودی توی گوشت زمزمه می‌کنه/ و بعد نی‌زن، تو رو به درک واقعی هدایت می‌کنه...»، و این اشعار هیچ چیز نیست جز حال و هوایِ بابی پلنت و سایر بر و بچه‌های گروه لد زپلین که کلی آن دوران برگشت‌ناپذیر و تعیین‌کننده را زیسته بودند و گاهی دورِ همی نغمه و ترانه‌ای، اگر می‌آمد، سر‌می‌دادند. اصلا فرم و لحنِ آهنگ هم همین‌طوری است. 3 بخشی است؛ ابتدا با آرپیژهای گیتار الکتريک (Clean) شروع می‌شود، کم‌کم با نواهای مسحور‌کننده‌ی فلوت ریکوردر درهم می‌آمیزند و بعد هم که وکالِ پلنت به آن‌ها اضافه می‌شود، بخش دوم ترانه کاملا حال و هوا و ریتمِ راک به خود می‌گیرد، اما در بخش سوم است که آهنگ شتاب می‌گیرد و به قول پیج، فورانِ آدرنالین داریم. و آن سولویِ تکرار‌نشدنی پیج که دیگر شهره‌ی عام و خاص است هم توی همین بخش قرار دارد.
خلاصه توی این مطلبِ کوتاه، کوشیدم که بگویم؛ فرمِ آهنگ «پلکانی به آسمان»، و این سرعت گرفتنِ یک‌باره‌ی آن، به همان مفهوم رهایی از نوع غربیِ شعرش بی‌نهایت شبیه است و اصلا از همان‌جا می‌آید. موقعی که سرانجام «نغمه»‌ای بر تو فرود می‌آید و می‌توانی یک راک خالص (و نه هم‌راه رول!) از دل‌اش بیرون بکشی و جماعتی را شیفته‌ و مفتون خود سازی.

يک قول و البته لذتی با چاشنیِ چندش!




1- تسليم‌ام، از همين الان، هنوز هيچ‌چيز نگفته‌ايد شما، تسليم‌ام! می‌دانم وبلاگ تازه‌ام همه‌اش شده همان تکرار مطالب‌ام توی مجلات و مطبوعات. دليل هم زياد دارد. اولی‌‌اش و مهم‌ترين آن‌ها همان است که همه‌مان می‌دانيم؛ اين‌که اين‌روزها هيچ‌کس دل و دماغ هيچ‌کاری را ندارد، چه رسد به «اينترتين‌شدن» و البته «اينترتين‌نمودن»! فيلم‌بين‌ها و موسيقی‌بازهای فتيری را می‌شناسم که فعلا کرکره‌های سينماهای خانگی و ام‌پی‌تری پليرهای‌شان را پايين کشيده‌اند و چسبيده‌اند به اخبار درگوشی فيس‌بوک و بی‌بی‌سی، رويونويس‌ها و يادداشت‌نويس‌هایی که فعلا قلم غلاف کرده‌اند (باور می‌کنيد با هرکدام از چهره‌های موسيقی يا سينما تماس می‌گيريم که پيشنهاد بنويس، خنده‌ی عصبی‌ای حواله‌مان می‌کنند و تقی قطع می‌کنند) و اصلا شايد به‌قولی «لغت‌دان‌»‌شان پاره شده باشد...بگذريم.
...اما راست‌اش از اين بی‌دل و دماغی ديگر خسته شده‌ام و از اين به بعد خيال دارم تا جایی که می‌شود و می‌توانم، هر فيلمی که ديدم يا موسيقی‌ای که شنيدم و نکته‌ای‌چيزی توی آن برايم جالب بود، اين‌جا در حد يکی‌دو پاراگراف راجع به‌اش بنويسم و بعد اگر فرصتی شد، رويوی مفصلی برای آن  فيلم يا موسيقی بنويسم، تا اين‌جا رونقی پيدا کند، کافه‌پاتوقی برای خودش بشود و...

2- «به جهنم بکشانم»، تازه‌ترين ساخته‌ی سم رايمی را ديدم و نمی‌توانم ذوق‌مرگی‌ام را از تماشای چنين ملغمه‌ی لذت‌آوری پنهان کنم، لذتی با چاشنی چندش. «به جهنم بکشانم/ Drag Me to Hell» بازگشت عزيز و دوست‌داشتنی رايمی است به فضای فانتزی/ هارورِ «مرده‌ی شریر/ The Evil Dead»‌ها، فقط نمی‌دانم چرا جسارت‌ و گستاخی‌اش کم‌تر از قبلی‌ها شده، هنوز قوی‌ترين و لذت‌بخش‌ترين فصل‌های فيلم، فصل‌های حمله‌ی عنصر ترسناک (در اين‌جا پيرزنی عجوزه) است که روی مرزی از کمدی و هارور قدم برمی‌دارد و اين تمهيد را رايمی تا به آخر ماجرا خوب نگه می‌دارد، تمهيدی که رابرت رودريگز نيز در «از شام تا بام/ From Dusk till Down» خود به‌کار گرفته و پاداش‌اش را ديده است. آی حالی بردم آن‌‌جا که پيرزن توی پارکينگ برای اولين‌بار به کريستين (آليسون لومان) حمله می‌کند و دندان‌مصنوعی‌هايش طی زد و خورد درمی‌آيد و با لب‌هایش چانه‌ی دخترک بيچاره را به فرم «پيرزنی» به دهان می‌گيرد و می‌چسبد.

گُل يا پوچ؟



بی‌پولی

کارگردان: حميد نعمت‌الله
فيلم‌نامه: هادی مقدم‌دوست، حميد نعمت‌الله
بازيگران: بهرام رادان، ليلا حاتمی، حبيب رضایی، بابک حميديان، امير جعفری
ژانر: کمدی/ درام

گُل: کمدی رُمانتیک شمردنِ «بی‌پولی» از سوی نویسندگان فیلم‌نامه‌اش- هادی مقدم‌دوست و حمید نعمت‌الله- آدم را به‌یاد اصرارهای ستایش‌آمیز بهروز افخمی در نوآر خواندنِ «شوکران» می‌اندازد، به همان اندازه راسخ و جسور، آن‌ هم برای 2 سبک و گونه‌ى سینمایی که بسیار بیش‌تر و عمیق‌تر از سایر ژانرها (به‌جز وسترن البته) نیازمند فرهنگ پاپ و معاصر آمریکا (بخصوص برای کمدی رمانتیک) و یا دست کم غرب‌اند. برای 2 ژانری که خرده‌فرهنگ‌های شهرنشینی، بویژه در 2 شهر افسون‌کننده‌ی نیویورک و لس‌آنجلس، جزو مؤلفه‌ها و چفت‌و‌بست‌های اساسی‌اش بشمار می‌رود؛ مثلا می‌شود نوآرهای (بخصوص دهه 1950) را بدون پرده‌ کرکره‌ای‌های مختص خانه‌های محله‌های مرکزی لس‌آنجلس تصور کرد؟ یا کمدی رُمانتیک‌های دهه 1990 بدون دورنماهایی از سپیده‌دم منهتن نیویورک معنا و مفهوم دارند؟ با همه‌ی این حرف‌ها نعمت‌الله و مقدم‌دوست و البته افخمی ریسک کرده‌اند و ذرات و مؤلفه‌های بنیادی این 2 ژانر ذاتا آمریکایی را از دریچه و فیلتر ایرانی (یا دقیق‌تر بگوییم؛ تهرانی) عبور داده‌اند، آن‌هایی که می‌شده را انقدر خونسردانه در مشت نگه‌‌داشته‌اند تا معادلی این‌جایی برایش بیابند و اگر نشده، بدون تامل و تعلل دورش ریخته‌اند. به‌همین خاطر است که کم‌تر منتقد فیلم‌بینی، اجرای موبه‌مو و انصافا پرزحمت فرزاد مؤتمن در «باج‌خور» را یک نئونوآر ایرانی به‌شمار می‌آورد و از آن‌سو سیما ریاحی (هدیه تهرانی) هنوز در «شوکران» ظاهر نشده (صرف نظر از شباهت‌های قصه با «جذابیت مرگ‌بار» آدرین لین) همه آن‌را یک «زن افسون‌گر» تمام‌عیار ایرانی می‌دانند...و درست به‌همین خاطر است که «بی‌پولی» را می‌بینیم و مثلا انتظار نداریم عشاق سینه‌چاک ما بعد از به‌هم رسیدن پایانی و معمول این‌گونه عاشقانه‌ها، بجای لوکیشن‌هایی نظیر برج «امپایراستیت» یا مثلا «سنترال پارک نیویورک»، کنار برج میلاد یا مثلا توی تونل رسالت به وصال برسند، اما بوی خوش همه‌ى کمدی رُمانتیک‌هایی که دیده‌ایم و یک‌جوری «مسبب لذت دقایق»‌مان شده‌اند را آن‌جا حس می‌کنیم. واضح‌ترين و پررنگ‌ترين آن‌‌ها که حسابی هم به روايت چسبيده، فصل‌هایی است که ايرج (بهرام رادان) مجبور است جلوی زن و فاميل‌های زنش نمايش دهد که شرکت زده و اين‌طوری آبروداری کند، البته نعمت‌الله انقدر باهوش هست که همه‌ی اين‌ها را جوری برگزار کند که ما فورا از يک‌طرف به‌ياد بيلی وايلدر بزرگ و از آن‌سو ياد کمدی‌های آبکی اين‌روزهای سينمای خودمان نيفتيم.
قصه‌ى «بی‌پولی» اما از فصل رسیدن زوجِ ناجور و دل‌داده به یکدیگر شروع می‌شود؛ شب ازدواج‌شان. و ما دغدغه‌ها و مشکلات این زوج را بعد از وصال مرور می‌کنیم، «بی‌پولی» از این منظر شبیه به کمدی‌هایی نظیر «پابرهنه در پارک» (جین ساکس، 1968) یا «زندانی خیابان دوم» (ملوین فرانک، 1975)، هردو با متن‌های مفرحی از نیل سایمن ازآب درآمده یا از جدیدها می‌توان به «بازی از‌روی قلب» (ویلارد کرول، 1998) اشاره کرد که عمده‌ی تمرکزشان روی مشکلات زوج‌ها در بستر شهر و جامعه‌ای مدرن و آشفته است. به همین خاطر عده‌ای گونه‌ی «طنز اجتماعی» را مناسب‌تر برای تفسیر احوالات «بی‌پولی» تشخیص داده‌اند، گونه‌ی کمدى‌اى که از دل موقعیت‌ها و لحظه‌ها سر برمی‌آورد، خصیصه‌ای که حالا و بعد از «بوتیک» خیلی‌ها به مهارت نعمت‌الله در درست‌و‌درمان درآوردن آن فضاها و لحظه‌ها شکی ندارند... و «بی‌پولی» پر است از رعایت این‌گونه جزئیات و فضاسازی‌ها؛ مثل فصل شاهکاری که ایرج به‌همراه احمد رنجه توی خانه‌ى پرویز افراشته (با بازی حیرت‌انگیز حبیب رضایی) منتظر آمدن پرویز‌، چُرت می‌زنند و پرویز هم در حین خواندن خُل‌وار ترانه‌ی «سر پل تجریش» و کندن لباس‌هایش به دست‌شویی می‌رود و البته لحظه‌هایی بعد که گیر می‌اُفتد، متوجه تمرکز دوربین روی موهای پرپشت سینه‌اش که از یقه‌‌ى زیرپوشش درآمده، هستید که؟ 


پوچ: بسیار خِردسوزانه و جزجگرزنانه است این نکته که توی فیلم رؤیت می‌کنی فصل‌های 2 نفره و اصطلاحا شیمی زناشوهری میان ایرج و شکوه (با بازی به‌شدت اغراق‌آمیز لیلا حاتمی) آن‌طور که مثلا فصل‌های دورِهمی و انتزاعی رفقا درآمده، در «بی‌پولی» درنیامده، اغراق در بازی‌هایی که البته در اجرای کمدی رُمانتیک‌بازهای خفنی همچون مگ رایان یا جولیا رابرتز در دهه 1990 نیز دیده می‌شود، اما به‌شدت بعید است از هدایت‌کننده و بازی‌گردانی مثل نعمت‌الله که وقتی علی علایی را توی «بوتیک» در آن نقش قرار می‌دهد و بابک حمیدیان را در «بی‌پولی» به نقش شاهرخ می‌گذارد و او را راه می‌برد، قدر «اوشگول» گفتن‌های لیلا حاتمی و کاریزمای بهرام رادان را طى کار نداند. جایی از کمدی رمانتیک «دختر خداحافظی» (هربرت راس، 1977) با بازی ریچارد دریفوس هست که الیوت (دریفوس) مجبور است نقش ريچارد سوم را به فرم عجیب و غریبی ایفا کند، استیصال بهرام رادان (با تمام احترامی که برای لحظه‌های درخشان بازی‌اش توی همین «بی‌پولی» قائلم) آدم را مدام به‌یاد دریفوس در حال اجرای آن نقش بخصوص می‌اندازد؛ انگار که هنوز این نقش به قواره‌ى برازنده‌ى رادان درنیامده‌است.

انتخاب‌های ویژه: همه‌ی ديالوگ‌های غريب و انتزاعی فيلم مثل اين‌يکی از زبان ايرج؛ «...ناگهان غيب شد»! يا جایی که شکوه در جواب این‌جمله‌ى ایرج؛ «باید دوتامون عرشه‌ى کشتی رو به‌دست بگیریم» می‌گوید؛ «سکان رو، عرشه که عرشه است». «تو بگو یه قرون» گفتن ایرج رو به شکوه. حضور دائم اما زیرپوستی پنکه‌دستی در سرتاسر ماجرا که آدم را به‌شدت یاد فصل‌هایی از «بوتیک» می‌اندازد. فضای دفتر شرکت (که سیامک انصاری تخته‌شدن آن‌را به تعطیلی دفتر حزب تشبیه می‌کند)، احوالات آن جمع متاهلان بی‌کار (که بازهم سیامک انصاری رفاقت‌شان را مفهومی انتزاعی می‌خواند!) و بالاخره فضاسازی‌ای که نعمت‌الله استادانه با ترانه‌ای از خواننده‌ای لس‌آنجلسی (شهرام شب‌پره، با عنوان «تو می‌تونی») توی مهمانی خانه‌ى شاهرخ و در جمع آن کر‌و‌لال‌ها انجام داده‌است.

منبع: هفته‌نامه ايران‌دخت

وصالِ بهشت و جهنم


کَندی/ Candy
کارگردان: نيل آرمفيلد
بازيگران: هيث لجر، اَبی کُرنيش، جفری راش
ژانر: درام/ عاشقانه
محصول 2006، استراليا

«کَندی» درست برخلافِ سبکِ زندگی‌ای که برای شخصيت‌های قصه‌ی تکراری‌اش برگزيده (و هم‌چنين عبارت تبليغاتی‌اش)؛ «زياد، کافی نيست»، طراحی و ابزار بسيار ساده‌ای به‌شيوه‌ی مينی‌ماليست‌ها و شعار «هرچه ساده‌تر، بهتر/ Less is More» انتخاب کرده؛ نيل آرمفيلد استراليایی‌تبار بسيار زياد و البته به‌درستی برروی کَست و بازی بازيگرانش حساب کرده و نتيجه‌اش را هم ديده‌است.
«کَندی» عاشقانه‌ای است به سبک و سياق فيلم‌های «جهنم مخدر»، چيزی در مايه‌های «مرثيه‌ای برای يک رويا» (دارِن آرنوفسکی، 2000) يا «قطاربازی» (دنی بويل، 1996) که خيلی روی سير اضمحلال چشم‌ها و نماهای نزديک از صورت 2 بازيگر اين‌کاره‌اش؛ هيث لجر فقيد و اَبی کُرنيش حساب باز کرده‌، تجربه‌ای مخدرگونه که اتفاقا از زبان کَسپر (با بازی دريغ‌انگيز جفری راش) که به نوعی "آشپز" (به‌قول «اسپون»ی‌های چت‌مغز) اين ماجرای عاشقانه به حساب می‌آيد، اين‌طور بيان می‌شود؛ «موقعی که می‌تونی ترک کنی، نمی‌خوای. موقعی که می‌خوای، نمی‌تونی».

شاعر آماتوری به نام دَن (لجر) و يک دانشجوی رشته‌ی نقاشی به اسم کَندی (کُرنيش) شيفته‌ی يکديگرند و به‌شيوه‌ و لايف‌استايلِ بی‌قيد‌و‌بندها (بوهميان) با هم زندگی می‌کنند. آن‌ها البته يک مشکل بزرگ دارند؛ اين‌که هر دو شيفته‌ی مخدر و هروئين‌اند. روايت ساده و به‌شدت مينی‌مال «کندی» به 3 فصل تقسيم شده؛ بهشت، زمين و جهنم. بهشت روزهای سِرتقی، سرخوشی و بی‌مسئوليتی دَن و کندی است، آن‌ها می‌دزدند، می‌خرند، می‌کِشند و می‌خندند و به يکديگر عشق می‌ورزند. زمين، فصل زمينی‌شدن روياهای شکننده و اسرار آن‌هاست و البته جهنم که فصل رو‌به‌رویی‌ آن‌ها با نتيجه‌ی آزمون‌و‌خطاهای مختص سبک زندگی‌ای است که برگزيده‌اند.
«کَندی» را می‌بينيم و توی فصل‌ نريشن‌ها و مونولوگ‌های دَنِ شاعرمسلک، به‌ياد اين بخش از شعر حالا مشهور ويليام بليک با عنوان «وصالِ بهشت و جهنم» می‌افتيم؛ «اگر درهای ادراک باز می‌شد، همه‌چيز همان‌گونه که هست بر انسان آشکار می‌شد؛ بی‌کران» که حالا ديگر مبدل به سمبلی از دهه‌ی 1970 و اسطوره و شهيد راک‌اش، جيم موريسون شده‌است. اين دو خيال‌پرداز، آن‌طوری که می‌سرايند؛ «...اين‌جا عميق‌ترين رازهای سر‌به‌مهر وجود دارد. اين‌جا ريشه‌ی ريشه و شکوفه‌ی شکوفه و آسمانِ آسمانِ درختی است که زندگی نام دارد...» بالاخره بايد تبعات‌اش را هم پذيرفته باشند. دَن و کَندی اگر پذيرفته‌اند که آسمان (آن‌طور که در ترانه‌ی «زيرا»ی «بيتلز» آمده) غمگين و آبی است، بايد بدانند که گريه‌شان هم می‌اندازد...

انتخاب‌ ويژه: به‌جز هيث لجر در سرتاسر داستان که تنها به اين نتيجه می‌رسيم که از يک مرگ‌آگاهی رنج می‌برده، به فصل عنوان‌بندی بی‌نظير «کَندی» اشاره می‌کنم که به گونه‌ی مينی‌مال روايت‌اش طراحی و ساخته شده‌ و بيان‌گر همه‌ی قصه است.
منبع: هفته‌نامه ايران‌دخت

روزنامه‌نگاری برای تمام فصول



اين يادداشت را در کمپینی که برای محمد قوچانی، توی هفته‌نامه‌ی ايران‌دخت گذاشته‌ايم تا آزادی‌اش نوشته بودم که متاسفانه نمی‌دانم چرا توسط اميد کريمی (که هيچ‌وقت نمی‌بخشم‌اش ديگر) کوتاه شده، مورد اخلاقی يا سياسی که ندارد، چون کاملا سينمایی است، شايد چون فکر کرده حجم مطلب‌ام زياد است و جا نمی‌شده، هرچه خواسته زده از اين مطلب! شايد هم خيال کرده چون هفته‌نامه صفحه‌ی سينمایی آن‌چنانی ندارد، اين چندخط اهميتی ندارد يا شايد هم... به‌هر حال او يادداشت‌ام را توی اين شرايط بحرانی روحی همه‌ی ما «ابتر» کرده، طوری که ماهيت آن بطور کلی تغيير يافته‌است. اصلا نمی‌بخشم‌اش. مجله که سردبير نداشته باشد، همين است ديگر؛ می‌شود قانون جنگل!يادداشت کامل‌ام برای آقای قوچانی را اين‌جا بخوانيد:

پارسال که انجمن صنفی روزنامه‌نگاران از محمد قوچانی تقدير کرد او برای ما (نسل سوم روزنامه‌نگاری) نوشت؛ «ما روزنامه‌نگاران نسل سوم مرگ‌آگاه‌ترین مردمان ایران هستیم. چرا كه مرگ عزیزان بسیاری را دیده‌ایم. عزیزان كاغذی، عزیزان بی‌جانی كه در آغوش ما جان‌به‌جان‌آفرین تسلیم كردند. ما روزنامه‌نگاران نسل سوم تحقیرشده‌ترین نسل روزنامه‌نگاران هستیم. ما مصداق كسانی هستیم كه هرگز از یك دقیقه بعد زندگی خود خبر ندارند. بر آینده ما نه منطق حكم می‌كند، نه عقل، نه احساس، نه عاطفه. هیچ‌كسی از آینده‌ی خود خبر ندارد...».
هنوز آن‌ بعدازظهر نحس تيرماه 1386 را فراموش نمی‌کنم که شادمان از درآوردن يک صفحه‌ی خوشگل برای مرحوم پل نيومن در روزنامه‌ی مرحوم هم‌ميهن، با امير قادری خداحافظی‌ای زدم و همين که به خانه برگشتم از يکی از شبکه‌های ماهواره‌ی همسايه‌مان شنيدم که «هم‌ميهن توقيف شد»! يک قُلپ آبی که داشتم می‌خوردم توی گلويم شکست و فقط يک جمله توی گوشم سوت می‌کشيد؛ «اين‌دفعه چقدر زود عيش‌مان منقص شد»، بعد هم محو عکس‌های بچه‌های پنچرشده‌ی تحريريه شدم که انگار يکهو، آب سردی روی‌ سرشان ريخته بودند، آقای قوچانی روی صندلی‌ای وسط تحريريه نشسته بود و بچه‌ها هم گردش جمع شده بودند. سيامک (رحمانی) هم توی عکس‌ها ديده می‌شد، او که تازه کارش را از همشهری جوان به هم‌ميهن سوييچ کرده بود.

«‌ای كاش پدرم كه همواره آرزو می‌كرد من كنار روزنامه‌نگاری‌ام در اداره‌ای، وزارتخانه‌ای، سازمانی استخدام می‌شدم، قانع شود كه من سال‌هاست كه استخدام شده‌ام، اما هر روز منحل می‌شود...» و اين حديث نفسِ محمد قوچانی شد، بعد از تقدير انجمن از او، برای تمام آن خوشی‌ها و روزهای ما، آن عيش‌های فناپذير و ميرای‌مان.

محمد قوچانی را نمی‌شناسم، يعنی با کاراکتر خودش آشنایی چندانی ندارم. به‌همين‌خاطر شايد به قول خود استاد در اولين شماره‌ی همين هفته‌نامه بعضی بگويند؛ «ما را چه به محمد قوچانی»؟! و گمان کنند که اين يادداشت از بدِ حادثه نوشته شده. با کاراکتر حرفه‌ای او، مقاله‌ها، سر‌مقاله‌ها و تحليل‌هايش اما ماجرا حسابی فرق می‌کند. هم‌ميهن را که بستند به صفحه پيشنهادهای هفته‌نامه شهروند امروز و سيامک (که حالا آن‌جا مشغول بود)، يادداشتِ سينمایی می‌دادم، فقط به عشق اين‌که شنيده بودم آقای قوچانی هم فعاليت‌های روزنامه‌نگاری‌اش را از نوشتن يادداشت‌های سينمایی استارت زده. و اين‌طوری يک رابطه ذهنی با محمد قوچانیِ روزنامه‌نگار (ونه سياسی‌نويس) برقرار کردم، با اين توهم نه چندان دور از ذهن که او لابد به‌خاطر علاقه‌ی شخصی‌اش به سينما (وبعدها که فهميدم اصلا هنر مردم‌پسند و پاپ) موقع خواندن اين يادداشت‌های کپسولی و کوتاه بيش‌تر اسم نويسنده‌اش را به‌خاطر می‌سپارد. همه اين‌ها گذشت و البته هفته‌نامه‌ی شهروند هم بسته شد تا رسيديم به همين ايران‌دُخت. حالا که می‌ديدم آقای قوچانی مجله‌ای «فقط» برای زندگی ترتيب داده و حسين (ياغچی) اطمينانم را جلب کرد که «زير نظر محمد قوچانی مجله را در‌می‌آوريم»، گُل از گُلم شکفت، بخصوص که نوشته‌اش در اولين شماره دلم را قرص‌تر هم کرد. او نوشته بود؛ «...روزنامه‌نگاری يک حرفه است. مانند کاسبی يا آشپزی يا کارگری يا پزشکی يا رفتگری يا... به هردليل من و گروهی از همکارانم اين حرفه را انتخاب کرده‌ايم و قصد داريم در همين حرفه بمانيم...آرمان سياسی ما، سياست‌زدایی است از مناسبات مطبوعاتی...»، حالا با خيال آسوده از اين‌که ديگر مسئوليت چند صفحه پيشنهاد فرهنگی به‌ام سپرده شده و دست‌کم هفته‌ای يکی‌دو بار نظر شخص آقای قوچانی را درباره‌ی مطالب می‌شنوم يا به‌ام منتقل می‌شود می‌گذراندم اما...

«...‌ای‌كاش همانگونه كه به آسانی روزنامه‌نگار شدیم می‌توانستیم به آسانی روزنامه‌نگار بمانیم و بمیریم. ‌ای‌كاش روزی كه مردیم قطعه‌ای در گورستان برای روزنامه‌نگاران مرده باشد كه ما را در آنجا دفن كنند... روزی كه روزنامه‌نگار بمیریم می‌فهمیم كه روزنامه‌نگار زیسته‌ایم. پس جز مرگ آرزویی برای نسل من نكن.»، محمد قوچانی، حديثِ نفس غم‌بارِ نسلِ ما- صاحبانِ کولی‌وار و کوچ‌نشينِ قلم- را اين‌گونه و با آرزوی مرگی که بيش‌تر معنای سکون يا جاودانگی می‌دهد به پايان می‌رساند. اين روزها هرچه جلوتر می‌رويم و به اين قضيه مرگ‌آگاهی فکر می‌کنم، بيش‌تر به‌ياد کاراکتر سر توماس مور (با بازی پل اسکافيلد و دوبله بی‌نظير منوچهر اسماعيلی) در «مردی برای تمام فصول»- اين در گران‌مايه‌ی فرد زينه‌مان- می‌اُفتم، فيلمی که طبق همان رابطه ذهنی مطمئنم محمد قوچانی ديده و دوست‌اش دارد. سر توماس مور جایی در سکانس نفس‌گير پايانی اين فيلم، رو به قاضی‌ها می‌گويد؛ «...من به قوانين الهی وفادارم...عمل‌ام بی‌زيان، کلام‌ام بی‌زيان و فکرم بی‌زيان است و اگر اين برای زنده ماندن يک شخص کافی نيست، صميمانه مرگ‌ام را از خداوند آرزو می‌کنم...».

لطفا با مغزم ور نرو!


آخرين فريب/ The Last Seduction
کارگردان: جان دال
بازيگران: ليندا فيورنتينو، پيتر برگ و بيل پولمن
ژانر: جنایی، درام، نئونوآر
محصول:
1994، آمريکا- انگلستان


«آخرين تقاضای اون زن، اولين اشتباه مرده بود»، اين جمله تبليغاتی «دوباره مرا بکش»- اولين ساخته جان دال فيلم‌ساز در 1989- که در واقع اولين قسمت از سه‌گانه نئونوآر جان دال نيز هست، مصداق صريح و بی‌رحمانه‌ای است از قصه‌ عشق و خيانتِ «آخرين فريب»‌اش. روايتِ به‌شدت سرد و غريبی که نمايش‌گر غرق شدنِ تدريجی شخصيتِ مردِ پَپِه و ساده‌لوح‌اش در تصوراتِ رمانتيک و به‌شدت شهرستانی‌مآب خود از زن بی‌عاطفه و فرصت‌طلبی است که به هيچ‌وجه به‌اندازه ظرف رؤياهای ناچيز و دست‌يافتنی مرد در‌نمی‌آيد.
«آخرين فريب» دال هم درست به‌مانند دو نئونوآر ساده قبلی‌اش- «دوباره مرا بکش» و «رد راک وست» (1993)- و به‌سان تمام زنان مرگ‌بارِ قصه‌هايش، خيلی راحت تسليم تصورات ذهنی پخش‌کننده‌ها و تهيه‌کننده‌های سينمایی آمريکایی نشد و ابتدا برای تلويزيون به‌نمايش درآمد. اما از آن‌جایی که همواره فکر و ذهن منتقد، آماده پيروی و تجسم‌بخشيدن به همچه رؤياهای خوش‌آب‌و‌رنگی است و در اين ميان هيچ ابایی هم از غرق‌شدن ندارد، اين آخرين «اغوا»ی جان دال را به جان و دل می‌خرد.
دال هم به‌مانند بسياری از فيلم‌سازان خوش‌قريحه دهه 1990 (مثل ديويد فينچر يا اسپايک جونز) از دنيای ويدئوکليپ می‌آيد. او پيش از اين پروژه‌های تلويزيونی‌اش، برای جو ساتريانی و گروه‌هایی همچون Kool and the Gang (سازنده تم مشهورِ Jungle Boogie که کوئنتين تارانتينو در عنوان‌بندی «پالپ فيکشن»‌ از آن استفاده کرد) انقدر کليپ ساخته که بعدها می‌تواند با جسارتی مثال‌زدنی، انعکاس نئون‌های رنگ‌وارنگ و پرکنتراست را روی آسفالت‌های باران‌خورده شهرهای حومه‌ای و کم‌جمعيت روايت‌هايش، با جلوه‌ای خاص نمايش دهد.
دال در «آخرين فريب» صاف رفته سر اصل مطلب؛ جلوه افسون‌کننده و پرزرق و برق شهری بزرگ و مدرن در برابر زنی اثيری و دست‌نيافتنی. صراحت و سادگی دال، توی اين يکی تا جایی است که اسم مستعاری که بريجيت (فيورنتينو) زن افسونگر اين فيلم‌نوآر برای خود بر‌می‌گزيند- وندی کروی- برعکس نام شهر نيويورک است. او همسر يک دانشجوی دوره رزيدنتی پزشکی- با بازی خيره‌کننده بيل پولمن- است و آن‌ها از فروش غيرقانونی کوکائين‌های دارویی که براحتی در اختيارشان قرار دارد در نيويورک زندگی می‌گذرانند تا اين‌که سرانجام روزی بريجيت شوهرش را تلکه می‌کند و با پول‌ها به شهری کوچک- بِستون- می‌گريزد. حالا زنی شهر‌آشوب داريم که به قول خودش بدون وجود شوهر، زندگی شادتری دارد و می‌تواند راحت‌تر خرج کند و از سوی ديگر «شوهره‌«ای که کارد بزنی خونش درنمی‌آيد و به شدت بدنبال بازگرداندن پول‌هاست. درست همين‌جای ماجراست که وجود و حضور يک مرد عاشق‌پيشه و دنباله‌روِ سرنوشت، وسط ماجرا ضروری می‌شود، بخصوص که اگر دل‌باخته آسمان‌خراش‌ها و نورافشانی‌های شهری بزرگ همچون نيويورک هم باشد، نکته‌ای که مايک (پيتر برگ) اين‌چنين در مقابل وندی کرویِ دست‌نيافتنی بازگویش می‌کند:
مايک: من واسه اين شهر خيلی بزرگ‌ام وندی...
وندی: خب مشکل‌ات چيه مايک؟
مايک: نمی‌خواد دوباره به من يادآوری کنی که تو اين مورد تو از من بزرگ‌تری.
روايت «آخرين فريب» با سرعت نور ما را به فضای داستان‌های «غرامت مضاعف» (بيلی وايلدر، 1944) و «پستچی هميشه 2 بار زنگ می‌زند» (هر 2 نوول نوشته جیمز ام. کین) پرتاب می‌کند اما نحوه ساخت و پرداخت آن بیش‌تر شبیه مثلا «شاهین مالت» (جان هیوستن،1941) ازآب درآمده. اجرای لیندا فیورنتینو (که از سوی داوران آکادمی همان سال نادیده گرفته شد) ترکیبی است از سردی ذاتی او (شاید قابل قیاس با لانا ترنر) به همراه جسارت و بی‌رحمی یک زن دهه نودی! او همچنان‌که وجهه رمزآلودش را با نحوه آرایش خود و بخصوص مدل موهایش (که درست مثل لبه کلاه مری آستور در «شاهین مالت»، نیمی از صورتش را پوشانده) حفظ کرده، اقتدارش را آن‌طور که می‌گوید از مظاهر «زن‌آزاد‌خواهانه» اواسط دهه 1990 می‌گیرد. دیوید تامپسن بازی فیورنتینو در صحنه پایانی این فیلم را با اجرای مارایا کازارس در «اورفه» ساخته ژان کوکتو مقایسه کرده است.
انتخاب ویژه: تیک ظریفی که لیندا فیورنتینو در بازی‌اش قرار داده و هرازچند‌‌گاهی (بخصوص موقع کشیدن سیگار) انگشتانش را جوری حرکت می‌دهد که انگار دارد می‌شمارد.

منبع: ایران‌دخت

زبان آتش و آهن...

برای استاد شجريان که اين‌روزها همه‌ی «راک‌باز»ها بايد جلويش لُنگ بيندازند

روزگاری بود (چرا راستش را نگويم؟ اصلا تا همين پريروز) اعتقادی سفت و سخت داشتم که در عرصه‌ی موسيقی لفظ «استاد» را فقط نبايد برای عده‌ای خاص، که در سبکی خاص فعاليت می‌کنند به‌کار برد. تا جایی که از اولين روزهای فعاليت مطبوعاتی‌ام (حتی روزهای «صدای سکوت» که مجله‌ای بود دانشجویی و تخصصی راجع به موسيقی در دوران دانشگاه شيرازم) تا همين لحظه، با به‌کارگيری اين واژه، فقط برای عده‌ای موزيسين خاص، عناد ورزيده‌ام. شايد هم، اين حس کمی تا قسمتی لج‌بازانه‌ام (می‌پذيرم شبيه حس متعصبانه آن‌دسته‌ی مقابل‌ام شده که فقط به تعدادی خاص، استاد می‌گويند) بعد از اين نيز ادامه پيدا کند، اما يقين يافته‌ام که برای يک موزيسين بخصوص (که اتفاقا پيش از اين، لج‌بازی‌ام روی نام او بيش‌تر می‌شد) اين امر از ميان رفته؛ استاد شجريان را می‌گويم.
حالا می‌خواهم اعتراف ديگری کنم، اين‌که هيچ‌وقت هيچ احساس خاصی نسبت به سبک خواندن و گونه‌ی موسيقی استاد نداشته‌ام و فکر نمی‌کنم که بعد از اين نيز پيدا کنم، نه تنها کار و آثار استاد که اصلا گوشم با گونه کلاسيک ايرانی (همان سنتی خودمان) آشنا نيست، نمی‌پسندم، يعنی اعتقاد داشته‌ام که اگر هيچ‌يک از آوازها و تصنيف‌های استاد (و يا غير از ايشان) را نشنوم و از دنيا بروم، چيزی از دست نداده‌ام. ناگفته نماند البته که همچنان، هروقت، گوشه‌ای از «دل‌شدگان» را می‌بينم يا می‌شنوم، به فضایی نامعلوم پرتاب می‌شوم (ببينيد دارم چه دست‌و‌پایی می‌زنم جلوی کاريزمای استاد)
خب، توی موسيقی هرکسی بالاخره سليقه و گوشی دارد و باور کنيد اين اصلا از معايبم نيست که گونه‌ی موسيقی و نحوه خواندن استاد شجريان را نمی‌پسندم. همان‌گونه که پذيرفته‌ام کسانی هم هستند که اگر تا آخر عمرشان هيچ قطعه‌ی‌ راک يا پروگرسيوی را مثلا نشنوند، از نگاه خودشان تجربه جالبی را از دست نداده‌اند.
حالا (بعد از وقايع اخير) اما ماجرا برايم خيلی فرق کرده، دقيقا از ديروز که تصنيف تکان‌دهنده‌ی «زبان آتش» با شعر فريدون مشيری و آهنگ مجيد درخشانی را روی صدای استاد شنيدم که می‌خواند؛ «تفنگت را زمين بگذار/ تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو/ اين ديو انسان‌کُش برون آيد»، اثرِ تمام‌حماسی استاد را اين‌طوری با گوشت و خونت احساس می‌کنی و می‌چشی، بخصوص آن‌جا که فرياد می‌زند؛ «اگر جان را خدا دادست/ چرا بايد تو بستانی»، استاد به‌خوبی می‌داند که بايد عبارت «چرا بايد تو بستانی؟» را چه‌گونه و با چه‌نوع لحنی ادا کند؛ جوری که يک مصلح اجتماعی، آگاهانه اين خصيصه‌اش را به‌کار می‌گيرد تا به هدف والای خود برسد. راستش را بخواهيد، اين‌گونه حرکت‌ها در عرصه‌ی هنر هم فقط از اين‌دسته افراد بر‌می‌آيد. يعنی به‌جز مصالح و خوراک مناسبی که بدون شک در اختيار دارند، می‌دانند و آگاهانه رصد می‌کنند که جز خودشان، از دست و زبان هيچ هنرمند ديگری برنمی‌آيد؛ به اين‌خاطر که به‌جز محبوبيت، شخصيت و کاريزمای هنری‌اش را هم دارند. درست به‌همين خاطر هم هست که همواره اين‌گونه آثار و حرکت‌ها دقيق، سر موقع خودش انجام می‌گيرد. اين‌که مثلا کی باب ديلن قطعه انرژی‌دهنده Blowin’ in the Wind اش را به جامعه‌ی پيرامون‌ خود تزريق کرده؟ يا اين عبارت مشهور جيمی هندريکس که می‌گويد؛ «کاری که می‌خواهم با گيتارم انجام بدهم، همان کاری است که «ليتل ريچارد» با صدايش انجام داده» اصلا با چه فلسفه و حکمتی به‌زبان آورده شده‌است. غير از اين است که کاری که استاد شجريان در اين مقطع زمانی دارد با صدايش انجام می‌دهد (البته با اين شعر مشيری) همان کاری است که هندريکس توی آن مقطع زمانی روی صدا و ضجه‌ی گيتار الکتريک‌اش پياده می‌کرد؟ اين‌دسته از هنرمندان علاوه‌بر اين‌که همواره متاعی اعلا برای مخاطبان‌شان فراهم می‌کنند، درک خوبی از جامعه‌ی پيرامون‌شان هم دارند و با علم بر توانایی‌ها و بُرش‌شان، بسيار تاثيرگذار عمل می‌کنند.
...برای روايتِ موسيقایی آن‌چه بر ما توی اين دو‌سه ماه اخير رفت، شخصا انتظار داشتم بسياری از گروه‌های راک زيرزمينی و روزمينی اين سال‌ها (که می‌دانم با هزار‌و‌يک بدبختی دورهم جمع می‌شوند و می‌نوازند) حرکتی کنند و آثاری به‌جا بگذارند، گروه سبک رِگِه‌ی «آبجيز» البته آهنگ نسبتا خوبی خواند اما باقی رفقا...!
خلاصه همه کلامم می‌شود اين نکته که استاد شجريان به‌رغم سبکِ کلاسيک و اصالتا ايرانی‌اش که از وادی اعتراض و... کاملا به‌دور است- و البته طبيعت‌اش اين‌گونه حکم می‌کند- امروز و الان و درست با همين قطعه‌ی اعتراضی «زبان آتش»، به اسطوره‌ی موسيقی ايران‌زمين مبدل شد، حتی برای آنانی همچون بنده‌ی حقير که عامدانه از آوردن لفظ استاد کنار نامش، طفره می‌رفتم و می خواستم که آگاهانه هم‌رديف ساير موزيسين‌های ايرانی قرارش دهم. حالا با خيال راحت می‌توانم فرياد بزنم که فقط او «زبان آتش و آهن» را در اين زمانه‌ی افسارگسيخته می‌فهمد و با پوست و خون لمس می‌کند، باشد تا با اين زبان آتشين، فروغ آدميت، راه درقلب‌مان بگشايد...

برای شنيدن اين قطعه‌ی اصالتا راک اين‌جا را کليک کنيد.

مرگ‌رُبا


روينز/ The Ruins

کارگردان: کارتر اسميت
نويسنده: اسکات بی. اسميت
بازيگران: جاناتان تاکر، جنا مالون، جو اندرسن
ژانر: ترسناک، تريلر
محصول: 2008، استراليا/ آمريکا

«روينز»، هارورِ چرکِ روان‌شناسانه سال پيش، انقدر به چشم منتقدانِ استريليزه، بهداشتی و محافظه‌کار (حيرت‌آور است که فقط جيمز براردينلی که اتفاقا محافظه‌کارترين آن‌ها است خوشش آمده!) آن‌ور آب‌ها نيامد تا بالاخره استفن کينگ شيرين عقل آن را ديد و جزو ده فيلم برتر سال خود قرارش داد. يک ترسناک مثلا تين‌ايجری که خون، بی‌نهايت توی آن خوش‌رنگ و لعاب ازآب درآمده و کاملا روی تن و جسم بازیگران‌اش می‌نشيند، اگر هيچکاک بزرگ زنده بود و به تماشای این تريلر نکبت‌بار می‌نشست، شک نکنيد که به‌خاطر رعايت همين نکته به اسميت فيلم‌ساز نمره قبولی می‌داد.
بايد اعتراف کرد که جمله تبليغاتی فيلم؛ «وحشت سربرآورده...» به‌همراه پوستر آن، مصداق بی‌‌کم ‌و ‌کاست رعب و دلهره موجود در ذات اين ترسناک بی‌حفاظ و متروک است؛ طبيعت وحشی مناطق جنوبی مکزيک به‌همراه هيبت و شکوه باستانی معابد مايا، لذت به شدت کنجکاوی‌برانگيزانه بازديد از آن مناطق را برای 4 توريست آمريکایی‌اش، با شتابی وصف‌ناپذير به کابوسی سادومازوخيستی مبدل می‌سازد، آنچنان‌که جمله کلیدی و انصافا دهشتناک يکی از کاراکترها در اواسط ماجرا می‌شود؛ «این گياه‌ها دارن روی ما رشد می‌کنن!».
2 زوجِ جوان آمريکایی برای تفريح به مناطق جنوبی مکزيک آمده‌اند که يک جوان آلمانی با نام متيوس (جو اندرسن) آن‌ها را به بازديد از يک معبد متروک به اسم روينز ترغيب می‌کند، در اين ميان ايمی (جنا مالون) دوست و همراه جف (تاکر) با رفتن به آن معبد مخالف است، اما چيزی نمی‌گذرد که او هم دنبال رفقا که حالا يک يونانی دوست متيوس هم به‌شان اضافه شده، راه می‌افتد. درست موقعی که قامت معبد، از لا‌به‌لای پوشش گياهی طبيعت بکر آن محل پيدا می‌شود، يک بومی سوار بر اسب از راه می‌رسد و آن جمع سرخوش و حالا مستأصل را با زبان محلی تهديد می‌کند، بعد هم يکهو و بدليلی نامعلوم می‌زند و راهنمای يونانی‌تبار همراه متيوس را با گلوله از پا درمی‌آورد و باقی را بروی معبد «گياه‌اندود» می‌راند! خدايا، اين‌جا چه خبر است؟...مدتی بعد متيوس، بالای معبد جسد «گياه‌زده»‌ی برادرش را که چند روز پيش‌تر به آن‌جا آمده پيدا می‌کند؛ اين گياه‌ها آدم‌خوارند؟ اهالی بومی هرازچندگاهی برای معبد و ارواح نگهبان‌اش قربانی می‌فرستند؟...اين‌ها سؤال‌هایی است که به سرعت از ذهن ما و آن چند جوان افتاده در تله عبور می‌کند.
«روينز» (که به معنی ویرانه‌ها يا حتی گنديده‌ها هم هست) نيمه تاريک و جذاب‌اش را از مجموعه تصادف‌های زنجيرواری گرفته که از بد حادثه، سخت يقه آن توريست‌های آمريکایی را چسبيده و ول‌کن معامله هم نيست. از اين منظر خاص «روينز» همچنان ترس و وحشت از نوع پسا يازده‌سپتامبری را در خود دارد؛ انزجار و وحشت آمريکایی‌های گيرافتاده در مهد و تمدنی باستانی از يک کشور آمريکای جنوبی.
«روينز» دقيقا با همان شتابی که شخصيت‌هایش را به‌ بالای آن معبد لعنتی می‌راند، تماشاگر را هم‌گام و همراه خود می‌کند و ديری نمی‌پايد که دلهره و کابوس را به مانند آن گياهان سمج به رگ‌و‌پی‌مان وارد می‌کند، جوری که ترس در وجودمان می‌گندد.

انتخاب ويژه: موسيقی متن توأمان ارکسترال و افکتيو گريم رِوِل که به اندازه حرکت آن گياهان منفور، تأثيرگذار است. همچنين بازی خوب و کنترل‌شده جاناتان تاکر که رفته‌رفته شخصيت‌اش از يک آمريکایی منظم و اتوکشيده به يک بدمن (قصاب؟!) فيلم‌های اسلشر استحاله می‌يابد.

عنوان مطلب ترجمه شهزاد رحمتی است از نام آخرين آلبوم متاليکا

پیله و پروانه



رؤیا/ Dream


نویسنده و کارگردان: کیم کی-دوک
بازیگران: جو اوداگیری، لی نا-یونگ
ژانر: عاشقانه فانتزی
محصول: کره شمالی، 2008

«بازم دیشب خواب دیدی؟...آخه کیلومتر شمار ماشینم تغییر کرده...» این دیالوگ، به‌قدری عجیب و دور از ذهن و به همان اندازه رمزآلود هست که برازنده تنها یکی از دیالوگ‌های تازه‌ترین ساخته کی-دوک کره‌ای باشد؛ فیلمی که برای اولین‌بار، سپتامبر گذشته در فستیوال سن سباستین به نمایش درآمد و هنوز در سینماهای آمریکای شمالی اکران نشده، اما به‌رغم اکران نشدن آن در بسیاری از سینماهای جهان، دسامبر گذشته دی‌وی‌دی آن منتشر شد و در حال حاضر در دسترس است.
«رؤیا» با تصویری از یک تصادف آغاز می‌شود، تصادفی شدید در یک چهارراه که جین باعثش شده، تصویری که البته به سرعت متوجه خواهیم شد رؤیای جین (اوداگیری) است توی خواب، اما خود جین که متقاعد نشده خودش را فورا به محل وقوع تصادف می‌رساند؛ تصادف رخ داده اما دوربین‌های مدار بسته تصویر ماشین دیگری به‌غیر از ماشین جین را ثبت کرده‌اند! به همان سرعت متوجه خواهیم شد که آن ماشین دیگر متعلق به دختر جوانی به اسم رَن (نا-یونگ) است که عادت به راه رفتن توی خواب دارد؛ یعنی قصه از این قرار است که جین هر واقعه‌ای توی خواب ببیند، رَن همان را توی خواب انجام می‌دهد.
پیرنگ «رؤیا» به همان اندازه که خالق‌اش را مفتون و مسحور خود ساخته، بیننده را اسیر می‌کند، نکته‌ای که به نظرم تنها پاشنه آشیل این آخرین ساخته کی-دوک است. شخصیت‌های اصلی قصه، به‌مانند همه کاراکترهای آشنای کی-دوک، محصور در رؤیاهایی از گذشته‌شان، به طرز گریزناپذیری به دنبال بازآفرینی تصویر رمانتیکی از گذشته‌اند، تصوری که البته هرچقدر برای‌شان دست‌یافتنی‌تر می‌شود، بیش‌تر در مقابل‌شان رنگ می‌بازد.
جین آنچنان که می‌گوید می‌خواهد که گذشته‌اش را دائما مرور کند، او به شدت نیازمند آن تصور رمانتیک از رابطه ناکام قبلی‌اش است، چیزی که خواب‌هایش به او خوراک لازم را می‌دهد، رَن اما ظاهرا از یادآوری رابطه قبلی‌اش فراری است، به همین‌خاطر، ناگزیر، خواب یکی در گرو نخوابیدن دیگری است، نکته‌ای که لازمه‌اش زندگی کردن اجباری آن‌ها زیر یک سقف و در کنار هم است؛ «رؤیا» از این منظر گاهی به کمدی رمانتیک‌های مرسوم پهلو می‌زند. قصه «رؤیا» از منظر دیگر به آثار و نوشته‌های چارلی کافمن بزرگ و بخصوص «درخشش ابدی یک ذهن پاک» (میشل گوندری،2004) شباهت دارد؛ شخصیت‌هایی که هرکدام مجبورند به نحوی گذشته غم‌بارشان را به‌طور کامل پاک کنند تا بستری برای نمو عشقی تازه (بازآفرینی خاطرات؟!) آماده شود، اما «خاطره»‌های آن‌ها آگاهانه یا ناخودآگاه، همواره پیش روی‌شان قرار دارد. رَن و جین به‌طرز خودآزارانه‌ای خودشان را محصور در رؤیاهای‌شان می‌بینند، به‌همین دلیل آرامش خود را در غرق شدن ناگریزشان در «رؤیای ابدی» می‌یابند.

انتخاب ویژه: موسیقی سحرانگیز پارک جی-وونگ که به گریزپایی تمام رؤیاهای کاراکترهای قصه است.

فیلم های مشابه:
«نیویورک، از جزء به کل» (کافمن، 2008) و «درخشش ابدی یک ذهن پاک» هر 2 نوشته چارلی کافمن.

عنوان یادداشت نام فیلمی ساخته جولین اشنابل که در ایران بیش‌تر ترجمه شده؛ «اتاقک غواصی و پروانه»

منبع: ایران‌دخت

بزن عقب فیلم رو...



نیویورک، از جزء به کل/ Synecdoche, New York


نویسنده و کارگردان: چارلی کافمن
بازیگران: فیلیپ سیمور هافمن، دایان وست، کاترین کینر
ژانر: کمدی، درام
محصول 2008،‌ آمريکا

در گفت‌وگویی با چارلی کافمن، به بهانه همین فیلم تازه‌اش، با عنوان غریب «نیویورک، از جزء به کل» یا «نیویورک، مجاز‌ مرسل» که اولین تجربه کارگردانی او هم هست، مصاحبه‌کننده‌ی باهوش از کافمن پرسیده؛ «مجبور به کنار‌گذاشتن بخش‌هایی از فیلمت شدی که به آن‌ها علاقه داشتی؟» و کافمن توضیح می‌دهد که بله، لحظه‌هایی بود که عاشق‌شان بودم اما با کلیت فیلم جور نبودند و بعدش اضافه می‌کند که از این قضیه حس بدی داشتم. شخص مصاحبه‌کننده که می‌داند به چه نکته کلیدی‌ای گیرسه‌پیچ داده، ادامه می‌دهد؛ «احتمال دارد آن بخش‌ها را به نسخه دی‌وی‌دی فیلم اضافه کنید؟» و این‌بار کافمن بزرگ اعتراف می‌کند؛ «شاید این نظر اشتباه باشد اما شدیدا معتقدم که فیلم من همین است که هست و آن تکه‌ها را هرچند که دوست دارم دیگرجزو فیلم نمی‌دانم...» (چاپ‌شده در مجله فیلم شماره 396) و این درست اعترافات ذهن خلاقی است که می‌تواند توأمان خطرناک و بی‌آلایش باشد، ذهنی که تا همین لحظه هرچه قلم‌زده و حالا هم که ساخته، در تمنای باز‌آفرینی (وصال؟) آن لحظه‌ها و بخش‌هایی از زندگی و روزمرگی است که مفتون و دل‌بسته‌شان هستیم اما چه فایده که با کلیت زندگی‌ جور از‌آب در‌ نمی‌آیند و باید کنارشان گذاشت؛ فدا‌کردن «جزء» در برابر اراده «کل». کافمن اما، این‌بار لج‌بازانه و خل‌وارتر از همیشه‌اش، طرف «جزء» را گرفته و اصلا از ذکر دائمی آن خیال دارد به اراده «کل» برسد؛ مجاز مرسل....این ذکر جزء‌ها اما همواره از‌سوی کافمن به‌شیوه‌ای حسرت‌خوارانه ادا شده؛ از فضای ایستگاه مونتاک یا مدل موی عجیب کلمنتین (کیت وینسلت) در «درخشش ابدی یک ذهن بی‌آلایش» بگیر و بیا تا مثلا سرفه‌های همیشگی آدل (کاترین کینر) موقع حرف‌زدن، توی همین «نیویورک، از جزء به‌ کل»، شیوه‌ای البته غمگنانه که رد آن‌را می‌شود حتی در سایر آثار اسپایک جونز و میشل گوندری- سازنده‌های متن‌های کافمن تا پیش از این- هم دید و دنبال کرد؛ طوری که گوندری در «علم خواب»‌اش (2006) عملا کُلاژی مشنگانه از همان ذکر جزء‌ها ارائه می‌دهد (کاراکتر اصلی توی این قصه، دستگاهی دارد که قادر است 1 ثانیه قبل و 1 ثانیه بعد از زندگی را باز‌آفرینی کند؛ به مثابه تکرار جزء) و این تأثیر تا جایی است که فیلم بعدی او- «لطفا فیلم‌رو بزن عقب» (2008)- هم سراسر باز‌آفرینی خُلانه خاطرات تا رسیدن به کلیتی یک‌پارچه است. کیدن کوتارد (سیمور هافمن) یک کارگردان میان‌سال و موفق تئاتر است که به‌همراه خانواده‌اش در شهر سینکتادی نیویورک (که املای انگلیسی آن بی‌شباهت با عنوان فیلم نیست) ساکن است، هنرمند/خالقی که به تکرار و روزمرگی رسیده و این وسط خانواده‌اش هم ترک‌اش می‌کنند، او که تنها مانده و دغدغه خلق و خرق نیز دارد، تصمیمی غریب از نوع «کافمنی» می‌گیرد؛ کوتارد (کافمن، نام او راهم از «سندروم کوتارد» که بیماری‌ای همراه با توهم مرگ و زوال است گرفته) با پولی که به‌خاطر کسب جایزه‌ مک‌آرتور بدست آورده، خیال دارد نمایشی سادومازوخیستی از همه «جزء»‌های غبارگرفته و کنارگذاشته‌شده زندگی‌اش ارائه دهد، نمایشی مهیب از یک نیویورک کوچک‌شده که کوتارد کارگردانی آن‌را در سوله‌ای بسیار بزرگ به‌عهده گرفته تا مرتب و به هر بهانه‌ای به ذکر جزئیات و بازخوانی خاطرات رنگ‌باخته‌اش بپردازد؛ کوتارد همچنان آلیو، دخترش را، دختری که سال‌هاست ترک‌اش کرده، دختری 4‌ساله می‌پندارد و دائما به پیغام‌های قدیمی ضبط‌ شده توسط همسرش (کاترین کینر) گوش می‌سپارد، کوتارد به‌طرز عجیبی میل به پر‌رنگ کردن یا بهتر بگوییم، جاودانه ساختن بخش‌هایی از زندگی تمام شده‌اش دارد، خاطراتی که او امیدوار است با تکرار و «گذاشتن آینه‌یی در برابر آینه‌شان، از آن‌ها ابدیتی خواهد ساخت».حیرت‌آور است که 2 فیلم باشکوه و قابل تأمل سال گذشته، یعنی «مورد عجیب بنجامین باتن» ساخته فینچر و همین فیلم چارلی کافمن، حکایت‌هایی غریب و غم‌بار‌ند از ردپای زمخت و ظالمانه «زمان» بر بستر روزمرگی و روابط میان آدم‌هایش؛ توی قطعه کلاسیک و غم‌انگیز ساخته و نواخته فینچر که بنجامین باتن (برد پیت)، برخلاف آن چیزی که به نظر می‌رسد، آسیب‌پذیرترین مخلوق قصه در برابر مفهوم خشک و بی‌رحم زمان است؛ بنجامین در تمنای رسیدن به لحظه‌هایی کاملا «عادی» به‌همراه معشوقه‌اش، یک «تلخی بی‌پایان» را به جان خریده و محکوم به طی مسیر شادابی‌ای معکوس و گریزناپذیر، درست مثل کیدن کوتارد در «نیویورک...»، باید شاهد مرگ همه آشناها و اطرافیان‌اش باشد، بنجامین البته آگاهانه در این مسیر معکوس گام برمی‌دارد تا لذت آن اجزاء «یکتا» و تکرارناپذیر زندگی در کنار دیزی (مثل آن فصل فیلم که درکنار او، نظاره‌گر غروبی حسرت‌برانگیزانه‌ است) را ابدی سازد، نکته‌ای که کیدن اما بعنوان یک هنرمندِ خالق، میل به بازآفرینیِ مکرر و آزاردهنده‌شان دارد؛ کیدن، لج‌بازانه، نمی‌خواهد بپذیرد که باید جزئیاتی را از کل زندگی‌اش، ناگزیر، پاک کند، نمی‌تواند به عشقی دیگر (شاید هیزل با بازی سامانتا مورتن) «سوییچ» کند و فقط دائما آن‌ها را با بازیگران متفاوت (استحاله در دیگری) و در میزانسن‌های مختلف، البته با رؤیای جاودانه‌سازی‌شان، «نمایش» می‌دهد...

...جوئل (جیم کری) در «درخشش ابدی یک ذهن بی‌آلایش» وقتی طی قصه، به میزانسنی آشنا و مشکوک می‌رسید که گویی پیش‌تر، جوری آن را زیسته، می‌ترسید که در پروسه بی‌رحم «پاک‌کردن خاطرات» گیرافتاده باشد و مقاومت می‌کرد، حالا اما در این یکی با ذهن خلاق و خطرناکی طرفیم که در ایجاد و اجرای چندین و چندباره و سادومازوخیستی تنها یک موقعیت، بی‌پروا است و تازه بعد از خلق آن جرأت‌اش را دارد بگوید؛ «...عاشق آن لحظه‌ها بودم اما چون با کلیت فیلم (زندگی؟) جور در نمی‌آمدند، کنارشان گذاشتم...».

عشق در بعداز‌ظهر

آوانتی!/ Avanti

کارگردان: بیلی وایلدر

نویسنده فیلم نامه: آی.‌ای.‌ال دایموند، بیلی وایلدر

بازیگران: جک لمون، جولیت میلز، کلایو رویل

ژانر: کمدی/ رومانس

محصول: آمریکا- ایتالیا، 1972


وندل آمبروستر (جک لمون) به سرعت خودش را به پرواز نیویورک- رم می‌رساند تا جنازه پدرش را که در جزیره چشم‌نواز ایسکیا و در حین تعطیلات در ایتالیا و توی یک تصادف مرده، تحویل بگیرد. طی این مسیر با پاملا پیگوت (جولیت میلز) آشنا می‌شود که زنی است انگلیسی، شیرین و البته کمی حراف که ضمنا به قول خودش مشکل وزن دارد و مثلا نمی‌تواند هیچ‌کدام از 16 نوع پاستای ایتالیایی را بچشد و به همین‌خاطر خیلی ناراحت است. پاملا توی حرف‌هایش با وندل نسبتا عصبانی، می‌گوید که ساده‌ترین عبارت‌ها و درخواست‌ها به زبان ایتالیایی، حسی شبیه به شنیدن موسیقی و اپرا را القا می‌کند، درست وسط همین حرف‌ها است که می‌فهمیم «آوانتی!» به چه معنی است؛ در هتل‌های ایتالیا، پیش‌خدمت‌های هتل وقتی می‌خواهند اجازه ورود بگیرند، بلند می‌گویند؛ «پِرمِسو؟/ اجازه هست؟» و اگر اجازه ورود بگیرند، باید بشنوند؛ «آوانتی!/ بفرمایید!». لابد به همین‌خاطر است که در کتاب گفت‌و‌گوی کمرون کرو با وایلدر، به محض این که کرو راجع به «آوانتی!» می‌پرسد، استاد با همان لحن متفرعن قابل پیش‌بینی و آشنایش، ابتدا به کرو می‌فهماند که زیاد از این اثرش راضی نیست! (حالا به چه دلیل، خدا می‌داند!) اما ابتدای حرف‌هایش توی جمله‌های بعدی، دائما و عمدی هی تکرار می‌کند؛ «آوانتی، آوانتی...»! چون می‌داند شخص مصاحبه‌کننده با او انقدر آدم خوش‌ذوق و نکته‌سنجی هست که این را در گفت‌و‌گویش ثبت کند؛ در این مصاحبه کرو تأکید کرده که پیرمرد شوخ‌طبع و بامزه سینما از تکرار اسم این فیلمش لذت می‌برد.

وندل، همچنان که از ظاهرش کاملا پیدا است، آدم پرمشغله و کم‌حوصله‌ای است که فقط به این جزیره رؤیاگون آمده تا جنازه پدرش را تحویل بگیرد و عرض 3-2 روز به نیویورک و روزمرگی‌اش برگردد، غافل از این‌که به قول مدیر هتل، کارلو کارلوچی (با بازی بی نظیر کلایو رویل)؛ «توی ایتالیا نمی‌شود همین‌طوری یک جنازه رو تحویل گرفت و گفت این جنازه پدرمه و رفت»! در ایتالیا هر کاری آیینی دارد، از ناهار خوردن‌شان که به قول کارلوچی از ساعت 1 تا 4 طول می‌کشد و در واقع با آن عشق‌بازی می‌کنند بگیر و بیا تا بروکراسی مخصوص به خودشان برای تأیید پزشک قانونی یک جسد، هر کاری مناسک خاصی دارد، که به نظر نمی‌آید هیچ‌یک از آن‌ها با مرام آمریکایی‌های هول و دست‌پاچه، ذره‌ای جور از آب دربیاید. در ایسکیا درست برخلاف نیویورک شلوغ، تا دل‌تان بخواهد وقت هست برای سرخوشی و شنیدن موسیقی و...، حتی شیر سرد و گرم دستشویی هم در این جزیره برعکس به نظر می‌رسد! وندل آمریکایی خیال می‌کند شیر‌آبی که رویش حرف C نوشته شده قاعدتا سرد است، غافل از این که این اولین حرف کلمه «Caldo» است که در ایتالیایی به معنی داغ است! حالا فکرش را بکنید که توی این گیر‌و‌دار وندل می‌فهمد که پدرش موقع تصادف و توی ماشین تنها نبوده و اگر راستش را بخواهید اصلا توی اتاقش در آن هتل هم تنها نبوده و مادر پاملا (همان خانم حراف همراه او در سفر) همیشه در کنارش بوده؛ پدر وندل سر پیری شیفته مادر پاملا شده (لابد در سفری مشابه) و هر سال از 15 آگوست تا 15 سپتامبر را توی این جزیره و در همین هتل، با هم می‌گذرانده‌اند!

«آوانتی!»، برخلاف جواب گمراه‌کننده خود استاد به کرو، عاشقانه‌ای است پر حرارت که بسیار «بوی ایتالیا می‌دهد». نورپردازی لویجی کوویلی (مدیر فیلمبرداری‌ای که وایلدر را تنها در این یکی همراهی کرد) بخصوص بعدازظهرهای ایسکیا را شاعرانه‌تر جلوه می‌دهد، گویی لنزهای مورد استفاده او هم مثل دوربین برونو- پیشخدمت هتل که عشق آمریکا رفتن در سر دارد- آن‌قدر شفاف هست که نور سپیده‌دم را کنار ساحل زیبای جزیره، همان‌طور که هست ثبت کند، هر چند نظر خود وایلدر راجع به کار کوویلی تنها این جمله به کرو است؛ «آره، کیفیت خوبی داشت، چون می‌دونی، هوا خیلی خوب بود»!

کمرون کرو، شاگرد خلف وایلدر، درست 33 سال بعد از «آوانتی!»، فیلمی ساخته با عنوان «الیزابت تاون» (2005) که خط داستانی‌اش با ظرافتی که فقط از کرو بر می‌آید تا اندازه‌ای برگرفته از همین «آوانتی!» است؛ آدم پرمشغله‌ای که به تازگی پدرش را (دور از خانه) از دست داده و طی سفر به آن مکان، با دختر شیرین و حرافی آشنا می‌شود که مسیر زندگی‌اش را تغییر می‌دهد و او را به یک انسان سرخوش مبدل می‌سازد. کرو طی این الگوبرداری ظریف، از سر و ظاهر بازیگر نقش پاملا پیگوت- جولیت میلز- هم غافل نبوده و به نظرم کریستن دانست احیاگر ارزشمند همان شمایل پاملا است، به همان اندازه غمگین و توأمان پر شر و شور.

 نکات جذاب: به نظرتان می‌شود در هریک از فیلم‌های وایلدر، فقط لحظه‌هایی را برگزید؟

 انتخاب ویژه: درآوردن نور بعدازظهر جزیره ایسکیا، همان‌گونه که هست (به گفته استاد) توسط کوویلی، توی سکانس دل‌ربای سردخانه که بسیار به نرگس‌های زرد‌رنگ توی دست پاملا می‌آید.

فیلم‌های مشابه: از تازه‌ها بخواهیم مثال بزنیم، به غیر از «الیزابت تاون» کمرون کرو، می‌شود به «یک سال خوب» فیلم سرحال و سرخوشانه ریدلی اسکات اشاره کرد.

پرنده‌ی رها

این یادداشتی است که قرار بود آخرین یادداشت‌ام در هفته‌نامه همشهری‌جوان باشد اما چاپ نشد، هفته‌نامه‌ای که بیش‌تر زندگی مطبوعاتی‌ام تا الان را توی آن گذرانده‌ام، کلی خاطره‌های تلخ و شیرین این عرصه را در همین هفته‌نامه تجربه کرده‌ام، با رفقا راه‌ رفته‌ام، زمین خورده‌ام، خودم را تکانده‌ام و دوباره پاشدم و راه افتاده‌ام کنارشان...حالا اما کار به جایی رسیده که دیگر نمی‌شود راه رفت، زمین خورد، خاکی شد و دوباره برخاست.
این یادداشت کوتاه را به مثابه گلایه‌ای عاشقانه در نظر بگیرید که گاهی سادیستیک می‌شود، نامه‌ای که آن‌قدر از سوی معشوقه‌اش کم‌محلی دیده که یاد گرفته حتی پیش از نگاشته شدن در حد و اندازه فقط «چند کلمه پیشنهادی» به بزرگان باشد که گویا همان هم نشد:


این روزها مدام به سکانس پایانی «نفوذی» مایکل مان فکر می‌کنم، بخصوص آن صحنه‌ای که لاول برگمن (با بازی آل پاچینو) بعد از کلی جنگیدن با عالم و آدم سر سوژه مورد نظرش (وايگند افشاگر با بازی راسل کرو) و کشیدن آن به مقابل دوربین جنجالی برنامه تلویزیونی «60 دقیقه»، یک‌دفعه زیر همه چیز می‌زند، مصمم و سربلند و البته «رها»، از در شیشه‌ای سازمانی که مدت‌ها توی آن کار می‌کرده، سازمانی که تا آن لحظه برگمن اعتقاد قلبی داشته کارش برملا ساختن حقیقت است، جوری بیرون می‌زند که انگار آرام از آن عبور کرده، مدام به آن تصویری از پاچینوی بزرگ فکر می‌کنم که مایکل مان یک اورشولدرِ (نمایی از پشت شانه) خیره‌کننده از او و در شیشه‌ای آن ساختمان بلند گرفته و استاد که کم‌کم به در خروجی نزدیک می‌شود، تسلط نور بیرون روی صورت‌اش را حس می‌کنیم، همچنین وزش نسیم ملایم روی صورت پاچينو که به خاطر اسلوموشن‌های مخصوص مایکل مان، این‌جا بسیار شاعرانه از آب درآمده. همه این تصاویر را توی ذهنم مرور می‌کنم و به این فکر می‌کنم که تصور ما- بر و بچه‌هایی که در حال حاضر دارند به طریقی در رسانه‌ها کار می‌کنند- از کاری که داریم انجام می‌دهیم چیست؟ رسالت ما آشکار ساختن حقیقت است یا تعدیل آن؟ اصلا رسالتی داریم؟ هدف‌مان از کار کردن در بخش فرهنگی یک مطبوعه خاص و اتفاقا پرتیراژ چه می‌تواند باشد؟ ارتقای سلیقه فرهنگی عمومی یا هم مسیر (شما بخوانید هم‌صدا!) شدن با سلیقه حاکم؟ بدون در نظر گرفتن این مهم که اگر پشت سر فرهنگ بویژه پاپ و عمومی، مدیریت و البته انتقاد و پیشنهادی نباشد، آن ره که فرهنگ می‌رود، بی‌شک به ترکستان هم زورکی خواهد رسید...
مرتب و شفاف آن تصاویر زیبا از رهایی پاچینو و غوطه ور شدن‌اش در نور زلال بیرون ساختمان محل کارش را به یاد می‌آورم و یک‌مرتبه به یاد رابطه 2 طرفه برگمن و سوژه‌اش- وايگند- می‌افتم، عهد و قول مردانه‌ای که انگار یک بخش کنجکاو و حقیقت‌جوی ذهن، با سوژه‌ای که پی‌اش افتاده می‌بندد و تا حقانیت آن را اثبات نکند، ول‌کن معامله نیست.
از یک سو به همه این ها فکر می‌کنم- به تعدیل حقیقت!- و از سوی دیگر به این حقیقت اجتناب‌ناپذیر که تا خود ما- بر و بچه‌های غول بی‌شاخ و دمی به نام رسانه- به سوژه‌ای پر و بال ندهیم، اصلا عمومی و فراگیر نخواهد شد؛ «زودیاک» دیوید فینچر را که یادتان هست؟ این که دقیقا چی زودیاک- قاتل سریالی دهه 1970 آمریکا که بیش تر مطبوعات محلی مشهورش کردند- را مبدل به «زودیاک» کرد.

عنوان یادداشت اشاره به عنوان ترانه‌ای از گروه راک «لینرد اسکینرد» است، بعد از انتشار این ترانه همه گروه در یک حادثه هوایی در 1977 کشته شدند


برخورد! بوم! بنگ!

شاخ به شاخ/ Head-on

کارگردان: فاتح آکین

بازیگران: بیرول اونل، سیبل ککیلی

ژانر: درام، عاشقانه

محصول: آلمان- ترکیه، 2004

یک «فيلم‌تُرکی» مسحور‌کننده که رفته‌رفته و البته غافل‌گير‌کننده‌ به يک تراژدی يونانی مبدل می‌شود؛ فقط حيرت‌آور است که نيمه دوم قصه به‌رغم همین ادعای شخصی‌ام و درست برعکس طی مسيری که ذکر شد، «تُرکی»‌تر از نيمه اول آن از آب درآمده! «شاخ‌به‌شاخ» فاتح آکينِ ترک‌تبار (که جايزه خرس طلایی بهترين فيلم فستيوال بين‌المللی فيلم برلین در 2004 را هم ربوده)، درست به‌مانند فصل غافل‌گير‌کننده شروع فيلم که ضد‌قهرمان‌اش- چاهيت تومروک (با بازی بيرول اونل که به جی‌ کی، خواننده گروه «جميروکوآی» شباهت دارد)- با ماشين محکم به دیوار می‌کوباند و هم‌چنین در حد و اندازه جسارت شخصيت زن قصه‌اش- سيبل (با صورت بی‌روح و بازی خيره‌کننده سيبل ککيلی)- و البته به همان میزان و مقدار لج‌بازانه، از یک درام به شدت طنازانه به سمت و سوی يک تراژدی تلخِ عاشقانه حرکت می‌کند يا درست‌ترش آن است که بگوييم؛ به آن می‌کوباند.

چاهیتِ ترک‌تبارِ ساکن آلمان، به‌شدت يادآور کاراکتر هنری چينسکی (میکی رورک) در «کافه‌گرد/Barfly» (باربه شرودر،1987) است، در ابتدا دقيقا معلوم نيست که او چه مرگ‌اش است؟ چاهيت نياز داشته که محکم به دیوار بکوباند، به دکتر روان‌شناس هم می‌گويد که الزاما خيال خودکشی نداشته، اگرچه توی همان اولین برخوردهایش با سيبل توی آسايشگاه متوجه خواهيم شد که او يک خودويرانگر حرفه‌ای و تمام‌عيار است، بخصوص آن‌جا که به سيبل می‌گويد؛ «برای خودکشی هيچ‌وقت رگ‌ات رو از عرض نزن، کار بيهوده‌ايه! از طول بايد بزنی». چاهيت به يک «برخورد» زير‌ و رو‌ کننده محتاج است، چيزی در مايه‌های اولين ديالوگی که بين او و سيبل توی آن آسايشگاه رد و بدل می‌شود؛ «تو تُرکی؟ با من ازدواج می‌کنی؟» این درخواست ابلهانه و به‌همان ميزان معصومانه سيبل، درست همان چیزی است که چاهيت به‌آن نياز دارد.
سيبل و چاهيت آن‌قدر بی‌شباهت با يکديگر هستند که شايستگی زير يک سقف زندگی کردن باهم را داشته باشند و این دقيقا همان نکته‌ای است که سيبل، چاهيت را به سمت و سوی آن سوق می‌دهد. چاهيت، ميان‌سالی است که کلی زندگی کرده و سرش به ديوارهای سنگی زيادی کوبانده شده. بعدها متوجه خواهيم شد که او در واقع همسرش- کاترينا- را که دوست‌اش داشته از دست داده و حالا درست توی برزخی از روزمرگی قرار دارد که بايد از خاطرات و عشق پیشين به دستاویزی تازه سوییچ کند، سيبل برای چاهيت دستاویزی غمگنانه و به‌شدت معصومانه است. در عوض سيبل تازه مرز 20 سالگی را گذرانده و پتانسيل شديدی دارد که سرش محکم به ديوار کوبانده شود (ترجمه عنوان اصلی و آلمانی فيلم هست؛ «سرت رو به ديوار بکوبان»)، البته راه گريزی هم ندارد چون در واقع خيال دارد از خانه و خانواده خشک و متعصب‌اش فرار کند و به زندگی‌ای تازه آویزان شود. سيبل سرشار از شور و حرارت زندگی است، چيزی‌که خلا آن به‌شدت در روزمرگی چاهيت حس می‌شود. اين شور و حرارتی که گفته شد در فصلی از «شاخ‌به‌شاخ» و در هیأت سيبل، موقعی قدرت بروز و ظهور پيدا می‌کند که چاهيت درست در شب عروسی‌شان او را از خانه‌اش بيرون می‌اندازد و سيبل تا خود صبح را بيرون از خانه سر می‌کند، تصویر سحرآمیز و خندان سيبل در لباس عروسی، صبح بعد از همان شب و در حين برگشتن به خانه چاهيت، جلوه‌ای تصویری از يک «زن‌آزادخواهی» بی‌برو و برگرد در گذار ناگزير سيبل، در اين جداافتادگی او و تبارش از فرهنگ اروپایی است.
«شاخ‌به‌شاخ» يک موزيکال تمام‌عيار تلفيقی نيز هست؛ يک «پانک‌راک» مدرن که تمنای رسيدن به طبقه نوازندگان گونه فولکلور را دارد. به‌جز فصل‌هایی از آن که ساندترک‌های منتخب آکين، به بهانه‌های شيرينی که برگزیده، خودنمایی می‌کنند، بخش‌های نوازندگان ترک کنار تنگه استانبول، به‌جز خصيصه نشانه‌گذارانه‌اش برای فصل‌های مختلف ماجرا، روی همين ويژگی اثر تأکيد می‌کند. جالب این‌که شخصيت‌های اصلی داستان، برخلاف آن‌چيزی که به‌نظر می‌رسد و دوری که برای عبور از گذار اروپای سنتی به اروپای مدرن برداشته‌اند، در تمنای رسيدن به اسطوره‌ها و فرهنگ بومی با شتاب حرکت می‌کنند؛ فصل دلربای پخت‌وپز و سفره‌آرایی سيبل در خانه چاهيت، بازگشت سيبل به استانبول و پناه‌ بردن‌اش به خانه سلما (ملتم کمبول)- دختر‌خاله‌ سيبل- و هم‌چنين بازگشت چاهيت به ترکيه و ديارش- مرسين- از مصداق‌های آشکار اين تحول ناخودآگاه کاراکترهای قصه است.
«شاخ‌به‌شاخ» برای مخاطب آغشته به زندگی و روزمرگی، حکم سيبل برای چاهيت را دارد؛ او با شتاب کم‌نظير و ناگزير داستان هم‌مسیر کاراکترها خواهد شد و رفته‌رفته و آرام لحظه‌ها و فصل‌های‌ قصه برايش دلبری خواهند کرد، قصه‌ای که بلافاصله وارد دفترچه خاطرات‌ شخصی‌مان می‌شود.
انتخاب ويژه: فصل زمين خوردن سيبل توی کافه استانبول به‌همراه ساندترک «I Feel You» گروه «Depeche Mode» که درست قرينه فصل ماشين‌کوباندن چاهيت به ديوار، در ابتدای فيلم است.

فيلم‌های مشابه: «کافه‌گرد» شرودر، «ترک لاس‌وگاس» (مايک فيگس،1995) و «سيد و نانسی» (آلکس کاکس،1986)

عنوان مطلب نام آلبوم 1994 گروه پاپ سوئدی «روکست» است.

منبع: هفته‌نامه ايران‌دخت