من يه فکرِ جديد دارم...
اول اينکه؛ سرانجام هفتهنامهی ايراندخت را بستند، مايهی تعجب بود اگر سال تحويل میشد و هنوز اين دختِ ناخلف نفس میکشيد. کنارِ روزنامهها و مجلههای زيادی بودهام که خبر تعطيلیشان آمده، اين يکی اما نمیدانم چرا کاملا برایمان عادی شده بود؛ يک حس کرخیِ کامل. با اينکه از اولين شمارهی اين يکی کنارش بودم و ديدم که اصلا چهطور بچههای آتليه صورتاش (شما بخوانيد وجههاش!) را بزک کردند؛ لوگو آفريدند، طرح جلد زدند، فرم صفحهبندی و لیاوت (باور کنيد ديگر بيشتر دلمان بهحال لوگوها و لیاوتها و فرمهایی میسوزد که دارد میسوزد و مورد استفادهی «ديگران» قرار میگيرد، حکايت شهروند امروز و مثلث يا پنجره است ديگر) خلق کردند و... خلاصه اسمش را گذاشتند؛ «ايراندخت» و محمد قوچانی هم در اولين و آخرين يادداشت سردبيریای که برايش نوشت (بهشدت اعتقاد دارم که مجله از شمارهی 39 ديگر يک مرده بهحساب میآمد) و همچنين زير لوگوی آن آورد که «مجلهای برای زندگی». خُب، بهقول آن خوانندهی خوشحال؛ همهچيز آرام بود و ما چهقدر خوشحال بوديم تا نوبت به شمارهی 40 اين دختِ پراز زندگی رسيد. انقدر گفتند و گفتند چرا قوچانی زرد شده و رفته بهدنبال سبکِ زندگی و اين حرفها که يکشبه دختِ ايرانِ ما کلی به سن و سالش افزوده شد! بهقول دوست عزيزم هادی مقدمدوست حالا ديگر عنوانی مثل «ميهنبانو» مناسبِ احوالاتش بود، چون بهنظر می رسيد در حد و اندازهی باستانی پاريزی افزايش سن داشته. خُب خيلیها به اين سبک و سياق نگاه فقط علاقه دارند، چه میتوان کرد؟ من اما همان دُخت قبلی را دوست داشتم با اينکه گاهی هم سوتیهایی میداد و مثلا عکس روی جلدش خيلیخيلی ميزامپيل و زرد میشد (مثل آن شمارهای که تصوير بهنوش بختياری رويش بود) همان روزهایی که در سکوتِ دفتر مجله، من و رضا (دولتزاده) و مهدی (صارمیفر) صفحههایی برای زندگی میساختيم، مجلهای که میشد حدس زد از جایی به بعد برای مردگیست نه زندگی.
ديگر اينکه؛ عيار 14، تازهترين ساختهی پرويز شهبازی را ديدم. ضد اقتباسِ شهبازی از ماجرای نيمروز/ نیمروز (در ایران صلاة ظهر) فرد زينهمان، بسيار به سبک فيلمنامههای برادران کوئن پهلو میزند، با اينکه فضا برفیست اما بيشتر به جایی برای مردان قديمی نيست نزديک است تا فارگو. اوايل قصه درست بهمانند اين وسترنِ حالا کلاسيکشدهی زينهمان شروع میشود، در طلافروشیِ غريبی درست وسط يک شهرِ غريبتر که بيشتر به کلانتریهای فيلمهای وسترن میماند تا مثلا طلافروشی. صلاة ظهر است و کسی به فريد (محمدرضا فروتن) خبر میدهد که غريبهای وارد شهر شده، غريبهای که مدتی قبل فريد باعث شده بهعنوان دزد طلا به زندان بيفتد، حالا آزاد شده و احتمالش هست که سراغ فريد بيايد. صلاة ظهر است، اينرا هم از اذانی که دارد گفته میشود میفهميم و هم از زبان يکی از خريدارانِ طلا و دوستان فريد که مدام تخفيف میخواهد، اما چنان شهر پوشيده و سپيدجامه از برف است و خبری از داغیِ عذابآوری که وسطِ ظهر يقهی گری کوپر را توی آن شهر لعنتی گرفته نيست که فورا بهياد آشناییزداییای که کوئنها با ژانر نوآر در فارگو انجام دادند میافتيم. کوپر وسطِ ظهرِ داغی در ميان شهر گيرافتاده که از نور زيادی همه تنهايش گذاشتهاند اما اينجا بارش مرموزانه و آرام برف ترسِ فريد را افزايش میدهد و بههمين خاطر هم حسابی تنها مانده. بالاخره فيلمنامهی اينرا هم شخصی نوشته که يکی از بهترين فيلمهای سينمای ايران (فيلم کالت؟)- نفس عميق- را در کارنامهاش دارد و توی مصاحبهای که همان موقع با او شد اعلام کرد که چارلی واريکِ دان سيگل را خيلی دوست دارد. نيمهی اول عيار 14 (البته منهای کشدادن واقعا زياد فصل طلافروشیاش و خريد و فورش طلا) با تمام اين سنتشکنیها و آشناییزداییهايش با سبکها و گونههای مختلف، بسيار خوشساخت و جذاب ازآب درآمده اما حيف که در نيمهی دوم (با همهی احترام به بازی خوب پوريا پورسرخ و کامبيز ديرباز در هيبت بخشيدن به آن غريبه) بهنطرم فيلم قربانی کشدادنهای زيادی (مشابه فصل طلافروشی اول ماجرا) شده و مقدار قابل توجهی از صبر و حوصلهی تماشاگرِ اين روزگار خارج است.
و در انتها اينکه؛ بعد از مدتها، هفتهی گذشته رفتم دفتر مجلهی فيلم که آقای گلمکانی را ببينم و جويای حالشان بشوم. با اينکه موقع بدی بود (و من هم میدانستم) و تازه درگير کارهای شمارهی نوروز شده بودند، به من بسيار لطف داشتند، طوری که بعد از مدتها حسی کهنه و آشنا بهام دست داد، انگار که بعد از مدتها يکی از اساتيد دوران دانشگاه يا معلمهای دوران مدرسهام را میديدم و حالا ترس و وسواس گذشته، جايش را به يکجور آرامش غريب داده، گفت بنشين که نشستم. بعد از حال و احوالهای معمول و يکسری حرفها، موسيقیای برايم گذاشت (و همچنين روی يک سیدی برايم کپیاش کرد) که بهقول خودش صدای خوانندهی آن- مهسا وحدت- يک جاهایی صدايت می زند، بهات قلابش را میاندازد و آنوقت است که ديگر ولکن معامله هم نيست. مهسا وحدت همانیست که همراه خواهرش- مرجان وحدت- توی فصلی از کسی از گربههای ايرونی خبر نداره، دارند دف میزنند و میخوانند. آن آهنگشان را نه من دوست داشتم و نه هوشنگ گلمکانی آنطور که میگفت، اين کارها اما کاملا چيز ديگریست. تا از دفتر مجله بيرون آمدم و سوار ماشينم شدم، ضبط را آتيش کردم و دل به آن آواهای آسمانی سپردم. حتما گيربياوريد و بشنويد آلبوم او (با عنوان بویِ خوشِ وصل) به همراه مايتی سم مکلين سول و بلوزخوان را (که البته در جاهایی به موسيقی هندی و بهخصوص کارهای نزديک به گونهی جَز راوی شانکار شبيه میشود) و بنگريد چه وصل و تلفيق خوبی ميان سبک خواندنِ ايرانیِ وحدت و سولِ سم مکلين انجام شده است.عنوانِ اين پست؛ ديالوگِ دائمی پل نيومن رو به رابرت ردفورد در بوچ کسيدی و ساندنس کيد.
آخرين ساختهی داريو آرجنتو را ديدم؛ جالو را. ملغمهای از اروتيسيزم، عقدههای فروخورده، خونِ تازه و البته انتقام. بهنظرم آرجنتوی بزرگ در آستانهی 70 سالگی همچنان سرِپا و سرحال است. چه درست میگويد جونو (اِلِن پيج، الههی باروری، مادر زمين) توی آن فصل از جونو که با مارک (جيسن بيتمن) کل میاندازد که آرجنتو استاد همين گونهترسناکهای چيپ و زردِ مشهور به جالو/ Giallo است، نه هيچکس ديگر. جالب اينکه آرجنتو توی اين آخرين ساختهاش، رسمِ رفاقت را بهجا آورده و جوری به جونو ارجاع میدهد. چهرهی امانوئل سينيه (در نقش ليندا خواهرِ طعمه!) بسيار شکسته شده اما خيلی برای اين نقش مناسب است، آدرين برودی (در نقش بازرس انزو آوولفی) هم بهخاطر اينکه همهی ماجرا در ايتاليا میگذرد انتخاب مناسبیست. اين فيلمِ «زردِ» آرجنتو را از دست ندهيد، رنگهای فيلم، فضای سوسپيريا را تداعی میکند.
بهنظرم در فرم، تکنيک، محتوا و نوازندگی (سولوهای جان پتروچیِ اسطوره را میگویم)، دريم تیاَتر همهی اينراه را يکبار تا تهاش رفته، جوری که خودش نيز در آخرين ساختههایش، گاهی مؤلفههای مخلوق خودش را تکرار میکند. آلبوم شامل 5 قطعه است، تجربهی شنيدن قطعهی سوم، Egoist Hedonist که مخلوطیست از تمهای راک دههی 1980 و لحن و جنس سولوهای استيو وِی (صدالبته نه به آن تکنيک). صدای وُکاليستِ آن- ماريوژ دُدا (اگر درست تلفظ نام کوچکاش را نوشته باشم) در بعضی از لحظهها، يکجوری آدم را بهياد وينست کاوانا، وکاليستِ افسانهای آناتما میاندازد.
مطلب عالی توی اين مجله کار شده، بدون ذرهای دستبردن توی آن. نه بهخاطر اينکه دست نبردهاند، چون درک کردهاند مطلب چه مخاطبی را نشانه گرفته و اصلا دستکاری لازم نداشته است. اگر تا الان اين ماهنامهی خوب و دوستداشتنی با سردبيری علی باذل و دبيری خسرو نقيبی را نگرفته و نخواندهايد، حتما دست کم يکبار تورق کنيد اين مجلهی خوش آب و رنگ را که واقعا بچهها برايش زحمت میکشند و به نويسندههايشان اطمينان کامل دارند. از بعداز جشنواره درگير نوشتن چند مطلب برای ويژهنامهی عيدشان هستم که قرار است با شمارهی اسفندماه يکی شود و حدود 10 اسفند گويا بيايد روی کيوسکها، البته در اينمورد زياد مطمئن نيستم، اما میتوانم از همين الان اطمينان خاطر بهتان بدهم که ويژهنامهی پر و پيمانی خواهيم داشت. در اين شماره تا جایی که میدانم، مطابق اينجور ويژهنامهها پروندهها و گفتوگوهای مختلفی کار شده که يکی از آنها پرداختن به 10 فيلم منتخب دريافت جايزهی اسکار است. نقدی برای “The Hurt Locker” که بسيار شخصی عذابِ اليم ترجمهاش کردهام و توی همين مطلب هم توضيح دادهام مبسوط که چرا، نوشتهام. و مطلبی برای بازی مريل استريپ در جولی و جوليا که راجع به فيلم هم شده و خلاصه مطالب متنوع ديگری که حتما اگر ببينيدشان و بخوانيد، لذت خواهيد برد. گفتم اينها را بنويسم که هم بدانيد چرا مدتیست غايبم، هم اينکه شوق و ذوقم برای يافتن مکانی مناسب که سرانجام میشود توی آن مطلبهای دلخواه و دلچسب نوشت را برایتان عريان کنم. و کار ديگری نيز داشتم اينجا با شما؛ میخواهم طی ماموريتی ويژه، اختصاصی برای کافهی سوت و کورم (و البته انتحاری، چون لای کارهای انجام نشدهام است) کارهایی انجام بدهم؛ خيال دارم اينجا تاپتنهای موسيقی و سينماییام در 2009 را مشخص کنم و خيلی کوتاه برای هرکدامشان دليلی ذکر کنم. خُب، اين رويش بهام روحيه داده، چه کنم؟! فعلا در اين پست، 10 عنوان بهترين آهنگهای 2009 را داشته باشيد تا پستهای آينده. ضمن آنکه همچنان درگير تماشای فيلمهای سال گذشتهام که هنوز دیویدی خوبی از آنها نرسيده، پس اين فهرست بماند برای انتهای ماموريتم. شما هم انتخابهایتان را حتما ذکر کنيد، خوشحالم میکنيد.
يکی از کاربرانِ مثل هميشه عجولِ سايت ما (موسيقی ما)، توی يکی از کامنتهای اخيرِ يکی از خبرهای اينروزهای بیخبریِ موسيقی که توسط الناز علاقهبند- يکیاز همکاران خوبمان در وبسايت «موسيقی ما»- تنظيم شده و دربارهی آهنگسازی بهروز صفاريان برای اپيزود ساختهی داريوش مهرجویی طهرانتهران است، نوشته: «عجب نویسندهی باسوادی داشته این مطلب! گذر از موسیقی «سنتی!» و ایرانی به موسیقی پاپ، گویی که پاپ مترادف موسیقی مدرن هست و ایرانی یعنی کهنه! ما که نمیفهمیم چرا رنگ صدای سنتور کهنهست و مثلا ویلن نو! شیوهی اردوان کامکار هم بعیده که سنتی باشه!...» و خلاصه الی آخِر. اين کامنت نشانهایست از بحث «داوری» و «قضاوت» در اين روزگارِ مملکت ما؛ داوریای همراه با «گارد» و پراز سوءتفاهم. ماجرایی که حدود 2 هفتهی پيش هم برای يکی از پاسخهای من برای يکی از همين کاربران عجول (متاسفانه) پيشآمد. در روزگاری پراز سوءبرداشت سير میکنيم و متاسفانه تراژدی «زبان» هم داريم. يعنی «کلام منعقد نشده» و حرف و بحث هضم نشده، همراه با پيشزمينهی فکریمان دست به داوری و قضاوت میزنيم، صدالبته داوریای همراه با کلی سوءتفاهم. اينها را گفتم تا به اينجا برسم که از اتفاق پاراگراف آخر آن خبر الناز علاقهبند را اين حقير (البته با استفاده از حق سردبيری و چند سال نوشتن مطالب سينماییام توی مطبوعات) به ته ماجرا اضافه کردم. بله، يعنی آن نويسندهی بیسوادی که آن کاربر عزيز فرمودهاند، بندهام نه خانم علاقهبند.
سرزمين ما را از گونهی ايرانی به مدرن (که حالا توی اين قصه پاپ است و اصلا بحث ما اينجا موسيقی پاپيولار است که زمانی با صدای «ايرج» و کاملا ايرانی بود) را بازگو میکند. توی قصهی سنتوری، موزيسين و آوازهخوانی داريم به اسم علی بلورچی (بهرام رادان) که دورهاش (توی اين قصه بهخاطر اعتياد و البته در پس قصه بهخاطر ندادن مجوز به آثارش) يکجوری بهآخر رسيده و قصهی جدایی او از هانيه (همسر و معشوق، به مثابه مخاطب و طرفدارِ دوآتشهی او) روی همين امر پافشاری میکند. اصلا مهرجویی توی اين حکايت عاشقانه و البته موزيکال، کليدی بهات میدهد؛ همينکه رقيبِ عشقی علی توی اين ماجرا، سيامک خواهانی (ويولنيستِ تکنيکی و مشهورِ يکی از پرطرفدارترين و بادوامترين گروههای پاپ بعد از انقلاب؛ گروه آريان) است. سيامک خواهانیای که البته با اين نوع گريم و نحوهی نواختن ويولناش، شمايلی از شادمهر عقيلی را هم به ذهن تماشاگر آشنا به موسيقی اين روزگارمان میآورد. اصلا ادعا دارم هانيه (گلشيفته فراهانی) مخاطبِ آشنا به موسيقی و حرفهای است که آگاهانه ميان دو سبک موسيقی اين روزگارمان دستبهدست (اصلا نمیخواهم بگويم سبک ايرانی، نقش مثبتِ ماجرا و سبک «مدرن» آدمبده است!) میشود و البته با يک دورهی فشردهی بازسازیِ موزيسينِ «ايرانیکار»، دوباره موسيقی و خلاقيتاش (اينبار البته بسيار غمگنانه و درحضور چند مخاطب سرگشته) متبلور میشود.
عكس و تصویرهای زیادی از پل نیومن، توی میدانهای مسابقات رسمی اتومبیلرانی و در كنارِ انواع ماشینهای قدرتمند (Muscle Car) مسابقهای، از دوران میانسالی تا پیریاش موجود است. توی یكی از مشهورترین آنها كه متعلق به سری مسابقات «ترانس- ام» (Trans American) است، او را در حالی میبینیم كه دارد به سبك و سیاقِ رانندههای حرفهای اتومبیلرانی، از پنجره سوارِ داتسناش میشود، فورا بهیاد جایی از پیروزی (جیمز گلدستون، 1969) میافتیم كه فرانك كاپوا (نیومن) دارد به فرزند خواندهاش- چارلی (ریچارد توماس)- یاد میدهد كه چهطوری باید سوار ماشینهای غولپیكرِ مسابقات بشود؛ «اونا درای ماشین رو جوش میدن كه توی سرعتهای بالا پرت نشی بیرون و برای همین باید از پنجره بری تو ماشین». و باز بیدرنگ یاد فصل دیگری از فیلم میاُفتیم كه الورا (جوان وودوارد) در جواب فرانك كه دارد از روزمرگی ملالانگیزش حرف میزند؛ «من دائم روی ماشینها كار میكنم، میخورم، میخوابم و پا میشم و دوباره رو ماشینها كار میكنم»، میگوید؛ «خوش به حالت فرانك، میشینی تو ماشین، در حالی كه دور و ورت رو دستگاهها و پیچ و مهرهها گرفته، بهقدری چیز اطرافت هست كه نمیتونی جم بخوری، آدم اون تو خودش رو در امان حس میكنه» (نقل از نسخه دوبله به فارسی، نسخه اصلی را متأسفانه نگارنده ندیده) و درست همین جاست كه فرانك یكی از همان عبارتهای رها و اصیل نیومنی (و البته درخشانترین جمله سرتاسر فیلم كمرمق گلدستون) را بهزبان میآورد؛ «آدم باس به یه چیزی اعتماد بكنه، چه بهتر كه اون جا، جایی كه میشینه باشه».
این هم از نكات جالب و بسیار عجیب، از نوع نیومنی است كه بین تمام نقشهایی كه بازی كرده و ما با آنها خاطره داریم، آنقدر زندگی شخصی و خصوصیاش ملهم از شخصیت فرانك كاپوا در فیلم نه چندان موفق و خاطرهبرانگیز پیروزیست. ماجرای رانندهای موفق و حرفهای كه همواره نیاز دارد برندهی میدان باشد و خب ما مطابق عادت میدانیم كه واژهی «برنده» برای چهرهی شكننده و آسیبپذیر نیومن بسیار سنگین بهنظر میرسید و دقیقا برای پنهان كردن همین نقطه ضعفاش، هیچوقت چشم در چشم طرف مقابل نمیدوخت، از یك طرف فرانك دائما خود را برای شركت كردن در مسابقات اتومبیلرانی آماده میكند و از صبح تا شب صدای موتور هشت سیلندر (V8) به خورد خود میدهد، غافل از این كه از سوی دیگر دارد بخش مهمی از زندگی خصوصیاش را میبازد و لو (رابرت واگنر)- دوست و رقیب اصلی فرانك در مسابقات- به حریم شخصیاش دست درازی میكند. اما فرانك كه بعد از گشتوگذار سرخوشانهای با فوردِ تاندِر بِردِ مشكیاش (یك بار نیومن بهعنوان كادوی روز زن، وودوارد را با ماشیناش برداشته و دو ساعت متوالی اطراف وست پورت و كانكتیكات گردانده و جاهایی كه وودوارد ندیده را بهاش نشان داده) به متل محل اقامتشان در ایندیاناپلیس میآید و با خیانت همسر مواجه میشود، باز هم مطابق آنچه از نیومن انتظار داریم (مشابه بریك در گربه روی شیروانیِ داغ و لوك در لوكِ خوشدست) خاموش میماند و اصلا دم نمیزند. تازه وقتی وسایلاش را از توی آن متل لعنتی جمع میكند كه برود، گوشه پیشانی بلندش محكم به سقف همان فورد تاندر برد مشكی میخورد تا باز بهاش یادآوری كند كه در هر حال او یك بازندهی بالفطره است. اما او به میدان مسابقه برمیگردد تا هرچه بیشتر صدای موتور هشت سیلندر دریافت كند. سرخوشانهترین عیشهایش، لحظههاییست كه سوار بر مركب، خیال دارد از مهلكه (كه معمولا زادگاه یا خانهاش است) فرار كند. حالا یا مثل بریك در گربه روی شیروانیِ داغ همان ابتدای داستان با فورد قدیمیاش به زمین فوتبال میرود و آن طور پایش را به شكستن میدهد، یا مثل هاد بنون در هاد به هر بهانهای سوار كادیلاك خوشگلاش میشود تا فقط از مسائل خانهی پدریاش دور باشد، و گاهی هم كه مثل چنس وین در پرندهی شیرین جوانی باز هم با كادیلاك عظیمالجثه و اینبار همراه با یك ستارهی افول كرده و دائمالخمر (جرالدین پیج) به زادگاهاش برمیگردد، تاواناش را حسابی پس میدهد.
همانطور كه میدانیم و بارها گفته شده، پل نیومن بعد از تمرینها و آموزشهای جدیاش برای بازی در نقش فرانك كاپوا است كه بهصورت حرفهای به مسابقات رسمی و معتبر اتومبیلرانی (مثل مسابقات معتبر دیتونا و مسابقات حرفهای 24 ساعتهی لومان كه اصلا در دورهی 1979، پل نیومن جزو تیم دیك باربر بود و آنها مقام دوم را كسب كردند) روی میآورد. نیومن هم درست مثل فرانك (كاش این فیلم نیومن به بدی پیروزی نبود!) در مییابد كه بهترین روش برای فرار از روزگارِ عبوس و مدرنِ دههی 1970، پناهبردن و مخفیشدن، لابهلای پیچومهرهها و آهنپارههاست. مركبی فلزی و از جنس روزگارِ مدرن كه حتی راه دررویی ندارد و اگر زمانی گیرافتادی باید جانت را از پنجرهاش برداری و فرار كنی.
شهرهی عام و خاص است. اما به هرحال این گونه جنون، به اندازهی نیومن زندگی خصوصیاش را تحت تأثیر قرار نداد. نیومن این نوع زندگی را همچون یك سبك و مكتب (Life Style) برگزید و تا به انتها به آن وفادار ماند. انگار كه مشابه بیشتر نقشهایش، آن را مأمنی برای ادامهدادن یافته بود. همچنان كه وقتی از پل نیومن میپرسند چرا ازدواجِ مثال زدنیاش با وودوارد انقدر دوام آورده، بلافاصله با تیزهوشی میگوید؛ «طرفهای ما چیزی كه خراب میشود را نمیاندازند دور، درستاش میكنند»، فرانك كاپوا، رِیسِر حرفهای نیز میداند كه باید طوری با خود و زندگی خصوصیاش كنار بیاید، همانطوری كه در انتهای ماجرا دوباره پیش النور- همسرش- برمیگردد. دقیقا به همین خاطر وقتی میبینیم پل نیومن در جایی گفته كه بیشتر از هر چیزی در زندگیاش صدای موتور هشت سیلندر (V8) را دوست داشته، میمانیم كه استاد واقعا مجذوب آن بوده یا درپی پادزهر و راهحلی اساسی برای گذراندن روزگاری كه دیگر تاب و توان جذابیتهای طنازانه و كلاسیكاش را ندارد، به این صدای گوشنواز رسیده است.
کسی از گربههای ایرونی خبر نداره، آخرین ساختهی بهمن قبادی، راجع به موسیقی زیرزمینی حال حاضر مملکتمان و گروههای مربوط به آن را دیدم. آدم اینجور موقعها کاملا آچمز میشود؛ فیلم آنقدر که باید خوب نیست تا آنرا تا آنجا که باید به چنگ و دندانت بگیری و از طرف دیگر سوژه آنقدر منزه و قابل ستایش هست که چیزی جلودارت شود و دلات نیاید به زمیناش بزنی. اگر هم که (مثل من) از نزدیک با همچه آدمها و لایفاستایلی آشنا باشی که دیگر یکطوری میشود حدیث نفسات، اگر کمی، ذرهای بیراه بگویی، به این میماند که بخواهی یک فیلم مستند خانوادگی و پر از خاطره را بنشینی و حالا از لحاظ زیباییشناختی مثلا یا هزارویک چیز دیگر، موشکافانه نقد کنی. نمیشود خُب، نمیتوانی.
نهایت مثل آن گربهی حامد (که مش دیوید قبل از بهدام افتادن فرستادش آنطرف) پلاتین میگذارند توی لگن خود و چون نمیتوانند (یا نمیگذارندشان) بیافرینند و خلق کنند، با نگهداری از یکسری بچهگربهی دیگر (به مثابه کاوِر کردنِ ترانههای دیگران) توی پستوهای خانههایشان، فقط خیال میکنند که مفیدند و آبستنِ آهنگِ زندگی. آنها شاید اشرافی باشند و لای پنبه بزرگ شده باشند (آنچنان که اشکان و نگارِ این قصه نیز هستند و قبادی چه خوب نمایی همان ابتدا، روی بام خانه و برفراز تهران بزرگ از آن دو گرفته که آدم را سریع به نورانیهای پاریس انیمیشن گربههای اشرافی پرتاب میکند) اما قدرِ همسازیها و همنوازیها و خلاصه رفاقتهای دورانِ زاغهها را نیز میدانند؛ آنها درست بهمانند گربههای اشرافی (با این تفاوت که اینجا حامد بهداد- با تمام اغراقها و شلنگتخته انداختنهای بهنظرم کمی لوساش- در نقش موسیو اومالیِ گربه ظاهر شده) خوب میدانند که اگر بخواهند جمعشان جمع شود و سازشان کوک، باید توی آن مخروبههای متروک و آکوستیک (و گاهی حتی توی طویله و گاوداری) تمرین کنند و تازه حساب تمام بلوفها، پرحرفیها و خالیبستنهای رفیق خونگرم جنوبشهری و زاغهنشینِ خود (نادر/ تامس اومالی)
را از خوشقلبی و خوشقولیاش سوا کنند. این گربههای اشرافی (باوجود انتخاب همین سبکِ کمیابِ ایندی راک/ راکِ مستقل برای گونهی موسیقیشان) دریافتهاند که برای جمعبودن جمع و گرم بودن محفل دوستانهشان، باید همراه با رفقای «مطرب» دورهگردشان، انقدر توی آن ساختمانهای متروک، دورِهمی و لابد همراه با یک صندوق انرژیزا همانطوری که آرش، درامر گروه The Free Keys میگوید (بهراستی چهکسی پیش از این، از وجود همچه گروهی خبر داشت؟) بزنند و بخوانند که مثل اُوردوز اجرایِ سبک جَزِ گربههای خیابانگرد اما بامرامِ گربههای اشرافی، طبقههای ساختمان یکییکی، بهخاطر رقص و پایکوبی رفقا خراب شود و فروبریزد و دستآخر جمع رفقا، سرمست از یک اجرای پرشور، با سازهایی نابودشده در وسط شب، توی خیابانهای شهرمان راه بیفتند و همچنان بزنند و بخوانند و...بزنند و بخوانند و...
اينکه دوباره کسی آن بالا مرا دوست دارد رابرت وايز را ديدم، اينبار همين نسخهی تازه زيرنويسشده را. با تماشای اين نسخهی کيفيت خوب تازه میشد فهميد که چرا جوزف روتنبرگِ فيلمبردار در 1956 بهخاطرش اسکار گرفته. راجع به بازی پل نيومن اما در نقش راکی گرازيانوی مشتزن، با نگاهی دوباره، به اغراقهای بيش از اندازهی نيومنِ عزيز رسيدم، اينکه خيلی برای اثبات و نشان دادن رگ و ريشه و تبار ايتالياییاش از بادی لنگوئجِ ويژهی ايتالياییها استفاده میکند، البته به شيوهای ناشيانه و در حد بلاهتِ رفتار برد پيت (آلدو رين) در اراذل بیآبروی تارانتينو که خودش را جای يک سينماگر ايتاليایی به اسم گُلامی جلوی هانس لاندا (کريستوف والتز) جامیزند. فيلم را که میبينی اما، هنوز اصالت دستنخوردهی دوران کلاسيک را در خود دارد، پیير آنجلی در نقش نورما- همسر و تسلیدهندهی راکیِ مشتزن- میدرخشد و درست کارکردی برعکسِ کاراکترِ ويکی (کتی موريارتی) برای جيک لاموتا (بابی دنيرو) در گاو خشمگين اسکورسيزی دارد. نيومن که در آخرين تصوير از اين فيلم، رو به نورما میگويد؛ «کسی آن بالا مرا دوست دارد» (عبارتی که به نظرم قشنگترين عنوان فيلم در سرتاسر تاريخ سينما تا به الان است) با خودمان میگوييم که چهقدر وصف حالِ نيومن تازه به عرصهی سينما معرفی شده نيز هست؛ او که اين نقش را بهخاطر مرگ ناگهانی جيمز دين بهدست آورد و انصافا قدر آنرا خوب دانست.
دوم اينکه موسيقی اين روزهايم شده قطعهی سول/ جزِ Jezebel از آلبوم حالا ديگر خاطرهانگيز Promise شادِی اَدو- موزيسينِ نيجريهای/ بريتانيایی دههی 1980- که همگی با قطعهی No Ordinary Love او برای فيلم پيشنهاد بیشرمانهی آدرين لين، بسی خاطره داريم. قطعهی Jezebel با ووکالِ خشدار و اصالتا سول/ جَزِ شادِی، روانتان را توی اين روزهای شبه کمدی اسکروبال (!) بسيار خوب میکند. میتوانيد روی سيستم صوتی ماشينتان بگذاريدش يا موقع راه رفتن توی خيابان با هدفون فروکنيدش توی مغزتان تا ببينيد چهقدر معجزهآسا، آرپژهای گیتار الکتریک ابتدایی قطعه و همچنین سولوهای جَزِ ساکسوفون آخر اين قطعه (و البته ترکیب آن با کیبورد) هوش از سرتان میربايد.
فيلمهندیِ Dil Se ساختهی مانی رَتنام را بالاخره ديدم و عجيب آنکه دوستش داشتم! اين فيلمهندی را از دورهی ماهوارهی آنالوگ و امتیوی هند و پخش هر روزهی يک قطعهی خوشساخت با عنوانِ Chaiyya Chaiyya نشان کرده بودم، ترانهای که حالا میدانيم ای.آر رحمان خوشسليقه آن را ساخته و توی زمان خودش بين 7000 آهنگ از 155 کشور جهان، جزو تاپ تنِ بیبیسی قرار گرفته و يادمان میآيد اسپايک لی هم در تيتراژ Inside Man از آن چه استفادهی بهجایی کرده است. ترجمهی عنوان اين فيلم، چيزی در مايههای از تهِ دل (From The Heart) میشود و شروعی دريغانگيز و بهيادماندنی و پايانی انفجاری دارد، وسطاش هم که پر است از کليپهایی با آهنگهای خوب و خوشساخت، شاهرخ خان در نقش يک خبرنگار عاشقپيشه بسيار شيرين بهنظر میآيد و زوج آنها با مانيشا کوئيرالا هم خيلی به دل مینشيند. با تماشای اين فيلمهندیِ خوب و خوشساخت و انفجاری/ انتحاری، بهياد تمام عشقها و تصاوير ممنوعهی دورانِ بلوغ و نوجوانیام افتادم، زمانیکه توی دورهی راهنمایی در شهرستانمان، با همکلاسیها «عکسِ هندی» جمع میکرديم؛ از اميرخان و مادوری (آن موقع میگفتيم با دوستان مادهوری) ديکشيت، سلمان خان و پونام و...و البته اين کلکسيون ممنوعه را همانطور که از دست آقای ناظم و مدير و معلمها پنهان میکردم، توی خانه هم از دست مادرم قايمشان میکردم، چون تازه فهميده بود که عاشق دختر همسايهمان شده بودم (سبزه بود و اسمش پريسا و مادرش با مادرم دوستی صميمی بود) و تشخيصاش اين بود که؛ «همين فيلمهندیها رویات تاثير گذاشته»! و خلاصه اينکه فيلم دِل را قايمکیاش از دوستم گرفتم و ديدم و خدا میداند که چهقدر اين تماشای دزدکی (همسنگ تماشای دختر همسايهمان توی کوچه، وقتی موقع برگشتن از مدرسه رد میشد) بهام حال داد. صحنهی (بيش از حد) عاشقانهی پايانی از تهِ دِل، چشمهای مانيشا و تمام خُلخُلیهای شاهرخ خان، همهی اينها را يادم آورد...

(درست مثل گوست داگ يا جف کاستلوی سامورایی) مایکل مان، دقیقا از همین 2 روایت استفاده برده و با خصیصه قراردادن و گُلِ درشت کردن آن برای کاراکتر دیلینجر، آن را به تمامی قصه بسط و گسترش میدهد. آن جوک را مطمئنا شنیدهاید که یکی رفیقاش را میبرد تا بهاش جنگل را نشان دهد و آنوقت هرچه انگشت میکشد که جنگل اینجاست، رفیقاش میگوید: «کجا؟ انقدر درخت اینجا زیاد است که نمیتوانم جنگل را ببینم!»، حالا حکایت گُل درشتشدهی مان در دشمنان مردم نیز بههمین صورت است؛ جانی برای عقاید مردم ارزش قائل است، به قول خودش او در میان آنها پنهان میشود، بهیاد بیاورید فصلی از ابتدای فیلم را که جانی و رفقایش بعد از سرقت از بانک، هرکدام دوسه نفر از جماعت داخل بانک را گروگان میگیرند و از آنها برای خود سنگری در مقابل شلیکهای پلیس فراهم میآورند، مردم هم گویی از این همزیستی تا اندازهای مسالمتآمیز نسبتا راضیاند، بالاخره آمریکای آن دهه درگیر بحران اقتصادی عمیقیست و همواره در تاریخ و در هر جامعهای ثابت شده جماعت در همچه مقطعی از زمان به اندکی هیجان و سرگرمی نیاز دارند، خُب...حالا میشود بیشتر راجع به نیت مایکل مان، در این تازهترین اثرش حرف زد، اینکه باوجود شباهتهای شخصیتها و ظاهر روایتاش به مخمصه (مان، 1995)، نتایج دیگری در لایههای زیرین خود بهمان میدهد، اینکه اصلا روایت دربارهی ذات سرگرمی و فرد سرگرمکننده است، اینکه جملهی ابتدایی فیلم؛ «سال 1933 است، چهارمین سال از دوران رکود اقتصادی بزرگ آمریکا برای جان دیلینجر، آلوین کاپریس، نلسن بیبیفیس و فلویدخوشگله، سالهای طلایی بانکزنی بهحساب میآید»، درست مثل این میماند که بگویی؛ این دوران برای جان فورد، هوارد هاکس، آنتونی مان و رابرت آلدریچ بهترین دورهی فیلمسازی بهحساب میآید. بههمین خاطر اصلا عجیب نیست یکی از پلیسهای ضارب دیلینجر میتواند حدس بزند که جانی به تماشای فیلمی با بازی شرلی تمپل نخواهد رفت و بدون شک به تماشای ملودرام منهتن (ون دایک، 1934) که یک فیلم گنگستری با شرکت کلارک گیبل و ویلیام پاول است میرود، جانی با تماشای این فیلم درواقع خودش را برروی پردهی سینما خواهد دید، فقط دقیقا معلوم نیست که دیلینجر توی آن روزگار، آن سبیل کمپشت و قیتونی را از شمایل کلارک گیبل به عاریه گرفته یا برعکس، همچنين تنها علامتی که جانی را از ساير مردم عادی سوا میکند، علامت ضربدر نزديک خط گردناش است که از تونی کامونته در صورتزخمی (هاکس، 1932) به عاريه گرفته و دست آخر هم به پاشنهآشيلاش مبدل میشود. به همان اندازه که مردم انتظار تماشا و دنبالهروی قهرمانشان را فقط روی پردهی نقرهای و جادویی سینماها دارند، انتظار دیدنِ جنس اصل آن را در برابرشان ندارند، توجه کنید که داریم از دورهای یاد میکنیم که سینمای گونهی نوآر و گنگستری هالیوود دههی 1930 و 1940 از دلِ جامعهی تیره و تار آن درآمده و خالیکردن جیبِ عوامل وابسته به دولت نزد مردم دست کمی از دلاوریهای رابین هود در جنگل شروود ندارد، جانی در یکی از سکانسهای سرقت فیلم رو به یکی از مشتریها که حسابی ترسیده و دارد به باقی پولهای کنار باجهی بانک نیمنگاهی میاندازد، میگوید؛ «برشون دار، اینا پولای بانکه»!
درست همانیست که هربار آوای موسيقی/ اشکها و لبخندها را تماشا میکنم و هربارهم همهاش را تا ته میبلعم، مثل همين حالا که حالام خيلی خوب است. چند شب پيش محاکمه در خيابان مسعود کيميایی حسابی احوالاتام را بههم ريخت، اينکه چه ايدهی خوبی بهخاطر لجبازی بودن پولاد در نقش اول، خردشده و از هم پاشيده، البته مشکل آن فقط بازی بسيار بد پولاد و فاصلهی بسيار زيادش با جوانهای گيج و بیهدف اين روزگار که گاهی بسيار هوشمندانه کاری را تا تهاش، اتفاقا درست، انجام میدهند، نيست. محاکمه در خيابان مشکلات فراوانی دارد. مهمتريناش اينکه زبان کيميایی گم شده، ديگر زباناش احتياج به ترجمه برای اين روزگار دارد، کسی نمیفهمدشان، بازيگر نقش «عَبِد» برای بازی در اين نقش، مناسب نيست؛ «خداحافظ بچه» گفتناش روی اعصاب انسان پاراجُفتک (ياد پاراجانُف افتادم يکهو!) میاندازد، اصلا کی ديگر توی اين روزگار به عبدالله میگويد عبد، آنطور که تازه نيکی کريمی تلفظاش میکند!...بگذريم. حالام از اين همه ضدحال گرفته بود که سری زدم دوباره به کتابخانه و نقشی از رويای هوشنگ آمد به دستام، بازش که کردم، تو گویی جعبهی موسيقی گشوده شد، ملودیها و تصاوير روياگون اشکها و لبخندها جلوی چشمام جان گرفت و...رقصيدم، رقصيدم...
نداشته و ندارم، حالا هم که قسمت ششم آن توی گیشه افتضاحی به بار آورده، با وجدان راحت بیخیالش میشوم و شما را به تماشای دیویدیهای 2 ترسناک دیگر دعوت میکنم.
و رنگآمیزی شدهى داریو آرجنتو (باهرتکنیکی که در دهه 1970 میشده، ازجمله تکنیک فیلمبرداری با لنزهای آنامورفیک و شدت رنگ بخشیدن به چاپ تکنیکالر) بیشتر به گونهى ادبیات و صدالبته موسیقی «سایکدلیک» دهه 1970 پهلو میزند. «سوسپیریا» اولین فیلم از سهگانهای است که آرجنتو آنها را با الهام از عنوان فصلی از کتاب «سوسپیریا دِپروفوندیس»* نوشته تامس دِکوئینسی -نویسنده کتاب مشهور «اعترافهای یک انگلیسی مخدرخوار» در 1821- «افسانه سه مادر»؛ «سوسپیریا»، «دوزخ» (1980) و «مادر اشکها» (2007) نامگذاری کرده است. 
را که الان میگويم میشود در جایجای قطعههای اين آلبوم جست؛ پروگرسيوراک، سمفونيکراک و البته و بيشتر ازهمه اسپيسراک که ترکيبشان با هم را نمیدانم میشود آلترنيتيوراک به حساب آورد، يا به قول دوست عزيزم، بابک رياحیپور، فکر کنم اگر بگوييم سبکشان راک ميوزی است سنگينتريم!
روی هيل از روی اجرای ريچارد موريس را ديدم. شوخی روی هيل اينبار با گونهی سينمایی موزيکال، يک کمدی/ موزيکال ديوانهوار و بهشدت خُلانه که اگر بازی خوب جولی اندروز و صدای خوب ژاله کاظمی روی آن نبود، فصلهای خيلی لوس فيلم بيشتر توی ذوقام میزد. طراحی صحنههای رقص روی هيل، بهرغم بعضی فصلهای بسيار لوس آن، بسيار خوشآب و رنگ و لذتبخش از آب درآمده. شدت خُلخُلیهای روی هيل با ژانر موزيکال به اندازهای است که با مؤلفههای آن حسابی شوخی کرده، مثل قسمتهایی که بهخاطر خرابی آسانسور آن متل عجيب، مهمانها و مستخدمها مجبورند توی آسانسور، دائما رقص پا انجام بدهند. بهويژه آدم ريسه میرود وقتی نوبت به رقص پای آن 2 خدمتکار چينی و عجيب متل میرسد. فقط حيف که اين اثر روی هيل کمی لوس از آب درآمده. بازی کَرول چنينگ و اجراهای جز آن از فصلهای لذتبخش فيلم است.








فقط برای عدهای موزيسين خاص، عناد ورزيدهام. شايد هم، اين حس کمی تا قسمتی لجبازانهام (میپذيرم شبيه حس متعصبانه آندستهی مقابلام شده که فقط به تعدادی خاص، استاد میگويند) بعد از اين نيز ادامه پيدا کند، اما يقين يافتهام که برای يک موزيسين بخصوص (که اتفاقا پيش از اين، لجبازیام روی نام او بيشتر میشد) اين امر از ميان رفته؛ استاد شجريان را میگويم.



که انگار آرام از آن عبور کرده، مدام به آن تصویری از پاچینوی بزرگ فکر میکنم که مایکل مان یک اورشولدرِ (نمایی از پشت شانه) خیرهکننده از او و در شیشهای آن ساختمان بلند گرفته و استاد که کمکم به در خروجی نزدیک میشود، تسلط نور بیرون روی صورتاش را حس میکنیم، همچنین وزش نسیم ملایم روی صورت پاچينو که به خاطر اسلوموشنهای مخصوص مایکل مان، اینجا بسیار شاعرانه از آب درآمده. همه این تصاویر را توی ذهنم مرور میکنم و به این فکر میکنم که تصور ما- بر و بچههایی که در حال حاضر دارند به طریقی در رسانهها کار میکنند- از کاری که داریم انجام میدهیم چیست؟ رسالت ما آشکار ساختن حقیقت است یا تعدیل آن؟ اصلا رسالتی داریم؟ هدفمان از کار کردن در بخش فرهنگی یک مطبوعه خاص و اتفاقا پرتیراژ چه میتواند باشد؟ ارتقای سلیقه فرهنگی عمومی یا هم مسیر (شما بخوانید همصدا!) شدن با سلیقه حاکم؟ بدون در نظر گرفتن این مهم که اگر پشت سر فرهنگ بویژه پاپ و عمومی، مدیریت و البته انتقاد و پیشنهادی نباشد، آن ره که فرهنگ میرود، بیشک به ترکستان هم زورکی خواهد رسید...
غافلگيرکننده شروع فيلم که ضدقهرماناش- چاهيت تومروک (با بازی بيرول اونل که به جی کی، خواننده گروه «جميروکوآی» شباهت دارد)- با ماشين محکم به دیوار میکوباند و همچنین در حد و اندازه جسارت شخصيت زن قصهاش- سيبل (با صورت بیروح و بازی خيرهکننده سيبل ککيلی)- و البته به همان میزان و مقدار لجبازانه، از یک درام به شدت طنازانه به سمت و سوی يک تراژدی تلخِ عاشقانه حرکت میکند يا درستترش آن است که بگوييم؛ به آن میکوباند.