روزنامهنگاری برای تمام فصول

اين يادداشت را در کمپینی که برای محمد قوچانی، توی هفتهنامهی ايراندخت گذاشتهايم تا آزادیاش نوشته بودم که متاسفانه نمیدانم چرا توسط اميد کريمی (که هيچوقت نمیبخشماش ديگر) کوتاه شده، مورد اخلاقی يا سياسی که ندارد، چون کاملا سينمایی است، شايد چون فکر کرده حجم مطلبام زياد است و جا نمیشده، هرچه خواسته زده از اين مطلب! شايد هم خيال کرده چون هفتهنامه صفحهی سينمایی آنچنانی ندارد، اين چندخط اهميتی ندارد يا شايد هم... بههر حال او يادداشتام را توی اين شرايط بحرانی روحی همهی ما «ابتر» کرده، طوری که ماهيت آن بطور کلی تغيير يافتهاست. اصلا نمیبخشماش. مجله که سردبير نداشته باشد، همين است ديگر؛ میشود قانون جنگل!يادداشت کاملام برای آقای قوچانی را اينجا بخوانيد:
پارسال که انجمن صنفی روزنامهنگاران از محمد قوچانی تقدير کرد او برای ما (نسل سوم روزنامهنگاری) نوشت؛ «ما روزنامهنگاران نسل سوم مرگآگاهترین مردمان ایران هستیم. چرا كه مرگ عزیزان بسیاری را دیدهایم. عزیزان كاغذی، عزیزان بیجانی كه در آغوش ما جانبهجانآفرین تسلیم كردند. ما روزنامهنگاران نسل سوم تحقیرشدهترین نسل روزنامهنگاران هستیم. ما مصداق كسانی هستیم كه هرگز از یك دقیقه بعد زندگی خود خبر ندارند. بر آینده ما نه منطق حكم میكند، نه عقل، نه احساس، نه عاطفه. هیچكسی از آیندهی خود خبر ندارد...».
هنوز آن بعدازظهر نحس تيرماه 1386 را فراموش نمیکنم که شادمان از درآوردن يک صفحهی خوشگل برای مرحوم پل نيومن در روزنامهی مرحوم همميهن، با امير قادری خداحافظیای زدم و همين که به خانه برگشتم از يکی از شبکههای ماهوارهی همسايهمان شنيدم که «همميهن توقيف شد»! يک قُلپ آبی که داشتم میخوردم توی گلويم شکست و فقط يک جمله توی گوشم سوت میکشيد؛ «ايندفعه چقدر زود عيشمان منقص شد»، بعد هم محو عکسهای بچههای پنچرشدهی تحريريه شدم که انگار يکهو، آب سردی روی سرشان ريخته بودند، آقای قوچانی روی صندلیای وسط تحريريه نشسته بود و بچهها هم گردش جمع شده بودند. سيامک (رحمانی) هم توی عکسها ديده میشد، او که تازه کارش را از همشهری جوان به همميهن سوييچ کرده بود.
«ای كاش پدرم كه همواره آرزو میكرد من كنار روزنامهنگاریام در ادارهای، وزارتخانهای، سازمانی استخدام میشدم، قانع شود كه من سالهاست كه استخدام شدهام، اما هر روز منحل میشود...» و اين حديث نفسِ محمد قوچانی شد، بعد از تقدير انجمن از او، برای تمام آن خوشیها و روزهای ما، آن عيشهای فناپذير و ميرایمان.
محمد قوچانی را نمیشناسم، يعنی با کاراکتر خودش آشنایی چندانی ندارم. بههمينخاطر شايد به قول خود استاد در اولين شمارهی همين هفتهنامه بعضی بگويند؛ «ما را چه به محمد قوچانی»؟! و گمان کنند که اين يادداشت از بدِ حادثه نوشته شده. با کاراکتر حرفهای او، مقالهها، سرمقالهها و تحليلهايش اما ماجرا حسابی فرق میکند. همميهن را که بستند به صفحه پيشنهادهای هفتهنامه شهروند امروز و سيامک (که حالا آنجا مشغول بود)، يادداشتِ سينمایی میدادم، فقط به عشق اينکه شنيده بودم آقای قوچانی هم فعاليتهای روزنامهنگاریاش را از نوشتن يادداشتهای سينمایی استارت زده. و اينطوری يک رابطه ذهنی با محمد قوچانیِ روزنامهنگار (ونه سياسینويس) برقرار کردم، با اين توهم نه چندان دور از ذهن که او لابد بهخاطر علاقهی شخصیاش به سينما (وبعدها که فهميدم اصلا هنر مردمپسند و پاپ) موقع خواندن اين يادداشتهای کپسولی و کوتاه بيشتر اسم نويسندهاش را بهخاطر میسپارد. همه اينها گذشت و البته هفتهنامهی شهروند هم بسته شد تا رسيديم به همين ايراندُخت. حالا که میديدم آقای قوچانی مجلهای «فقط» برای زندگی ترتيب داده و حسين (ياغچی) اطمينانم را جلب کرد که «زير نظر محمد قوچانی مجله را درمیآوريم»، گُل از گُلم شکفت، بخصوص که نوشتهاش در اولين شماره دلم را قرصتر هم کرد. او نوشته بود؛ «...روزنامهنگاری يک حرفه است. مانند کاسبی يا آشپزی يا کارگری يا پزشکی يا رفتگری يا... به هردليل من و گروهی از همکارانم اين حرفه را انتخاب کردهايم و قصد داريم در همين حرفه بمانيم...آرمان سياسی ما، سياستزدایی است از مناسبات مطبوعاتی...»، حالا با خيال آسوده از اينکه ديگر مسئوليت چند صفحه پيشنهاد فرهنگی بهام سپرده شده و دستکم هفتهای يکیدو بار نظر شخص آقای قوچانی را دربارهی مطالب میشنوم يا بهام منتقل میشود میگذراندم اما...
«...ایكاش همانگونه كه به آسانی روزنامهنگار شدیم میتوانستیم به آسانی روزنامهنگار بمانیم و بمیریم. ایكاش روزی كه مردیم قطعهای در گورستان برای روزنامهنگاران مرده باشد كه ما را در آنجا دفن كنند... روزی كه روزنامهنگار بمیریم میفهمیم كه روزنامهنگار زیستهایم. پس جز مرگ آرزویی برای نسل من نكن.»، محمد قوچانی، حديثِ نفس غمبارِ نسلِ ما- صاحبانِ کولیوار و کوچنشينِ قلم- را اينگونه و با آرزوی مرگی که بيشتر معنای سکون يا جاودانگی میدهد به پايان میرساند. اين روزها هرچه جلوتر میرويم و به اين قضيه مرگآگاهی فکر میکنم، بيشتر بهياد کاراکتر سر توماس مور (با بازی پل اسکافيلد و دوبله بینظير منوچهر اسماعيلی) در «مردی برای تمام فصول»- اين در گرانمايهی فرد زينهمان- میاُفتم، فيلمی که طبق همان رابطه ذهنی مطمئنم محمد قوچانی ديده و دوستاش دارد. سر توماس مور جایی در سکانس نفسگير پايانی اين فيلم، رو به قاضیها میگويد؛ «...من به قوانين الهی وفادارم...عملام بیزيان، کلامام بیزيان و فکرم بیزيان است و اگر اين برای زنده ماندن يک شخص کافی نيست، صميمانه مرگام را از خداوند آرزو میکنم...».
+ نوشته شده در شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 10:39 توسط نوید غضنفری
|