«خداحافظ توکا»ی جانی ديلينجر و يقهی طلایی پرنسس

اول اينکه؛ پنجمين آلبوم استوديويی Muse معرکه است، بازهم تيم بلامی/ وولستنهلم/ هوارد جواب داده و شاهکار ديگری به دنيا عرضه کرده؛ آلبوم "The Resistance/ پايداری" نام دارد و درست ردپای سبکهایی
را که الان میگويم میشود در جایجای قطعههای اين آلبوم جست؛ پروگرسيوراک، سمفونيکراک و البته و بيشتر ازهمه اسپيسراک که ترکيبشان با هم را نمیدانم میشود آلترنيتيوراک به حساب آورد، يا به قول دوست عزيزم، بابک رياحیپور، فکر کنم اگر بگوييم سبکشان راک ميوزی است سنگينتريم!بهجز قطعهی "Uprising/ برخاستن"، که قطعهی اول است و ابتدا بهصورت يک سينگل در 7 سپتامبر امسال منتشر و عرضه شد، خود قطعهی "Resistance/ پايداری" شاهکاری است نئوپروگرسيو. جالب اينکه قطعهی سوم اين آلبوم با عنوان "Undisclosed Desires" بهطرز عجيبی به گونهی «آراندبی» (مثلا در مايهی کارهای جاستين تيمبرليک!) پهلو میزند؛ مثلا خيلی سرخوشانه میشود به سبکاش گفت يک آراندبی آلترنيتيو! و...و 3 قطعهی پايانی که برگ برندههای اين آلبوم است، 3 قطعهای که به سبک سمفونيکراک اجرا شده و ارکسترال است. يک لذت ديگر شنيدن اين آلبوم دارد که دلام نمیآيد نگويم؛ قطعهی چهارم، "United States of Eurasia"، يکهو به موتيفی که موريس ژار برای «محمد رسولالله» ساخته مبدل میشود.
دوم اينکه؛ بالاخره طاقت نياوردم و همين نسخهی بد موجود از فيلم تازهی مايکل مان بزرگ- «دشمنان مردم»- را ديدم، میشود گفت سرتاسر اين شاهکار گنگستری تازهی مان، به فصل حيرتانگيز سرقت بانک (و البته بعد از آن، تا جنگ خيابانی) «مخمصه» شبيه است، به همان اندازه جسور و خلاق در کارگردانی. «دشمنان مردم»، يک مان سرحال دارد که در اوج توانایی و شاعرانگیاش همچنان میدرخشد و البته يک دپ تکرارنشدنی که در اوج ايام پختگیاش بهسر میبرد. دپ به نقش جانی ديلينجر، بيبیفيستر از نلسن بيبیفيس از آب درآمده و البته به اندازهی همهی شخصيتهای مان، مردانه است. نمیدانم چرا طی فيلم همهاش بهياد «سرب» مسعود کيميایی بودم و کاراکتر هادی اسلامی. راستی قبول داريد همين کيميایی خودمان پتانسيلاش را بهشدت داشت که به يک مثلا مايکل مان درست و درمان ايرانی مبدل بشود؟ بهنظرم تا «دندان مار» درست عمل کرد، اما بعدش نمیدانم چه شد؟ خودش ديگر فيلم خوب نديد يا نگذاشتندش؟ شما چی فکر میکنيد؟ از اين نکته که بگذريم، هلاک آن موتيفیام که اليوت گولدنتال برای «دشمنان مردم» ساخته و از آن در چند فصل فيلم استفاده میکند، اولیاش همانجایی است که اوايل فيلم، ملوين پرويس (کريستين بيل) پرتیبوی فلويدرا از پا درمیآورد، ريتم گيتارالکتريک، مو به تنتان عمود میگرداند.
سوم اينکه؛ نسخهی کمياب دوبلهی «ميلی کاملا مدرن» (يا همان «ميلی متجدد» خودمان) جرج
روی هيل از روی اجرای ريچارد موريس را ديدم. شوخی روی هيل اينبار با گونهی سينمایی موزيکال، يک کمدی/ موزيکال ديوانهوار و بهشدت خُلانه که اگر بازی خوب جولی اندروز و صدای خوب ژاله کاظمی روی آن نبود، فصلهای خيلی لوس فيلم بيشتر توی ذوقام میزد. طراحی صحنههای رقص روی هيل، بهرغم بعضی فصلهای بسيار لوس آن، بسيار خوشآب و رنگ و لذتبخش از آب درآمده. شدت خُلخُلیهای روی هيل با ژانر موزيکال به اندازهای است که با مؤلفههای آن حسابی شوخی کرده، مثل قسمتهایی که بهخاطر خرابی آسانسور آن متل عجيب، مهمانها و مستخدمها مجبورند توی آسانسور، دائما رقص پا انجام بدهند. بهويژه آدم ريسه میرود وقتی نوبت به رقص پای آن 2 خدمتکار چينی و عجيب متل میرسد. فقط حيف که اين اثر روی هيل کمی لوس از آب درآمده. بازی کَرول چنينگ و اجراهای جز آن از فصلهای لذتبخش فيلم است.
سوم اينکه؛ نسخهی کمياب دوبلهی «ميلی کاملا مدرن» (يا همان «ميلی متجدد» خودمان) جرج
روی هيل از روی اجرای ريچارد موريس را ديدم. شوخی روی هيل اينبار با گونهی سينمایی موزيکال، يک کمدی/ موزيکال ديوانهوار و بهشدت خُلانه که اگر بازی خوب جولی اندروز و صدای خوب ژاله کاظمی روی آن نبود، فصلهای خيلی لوس فيلم بيشتر توی ذوقام میزد. طراحی صحنههای رقص روی هيل، بهرغم بعضی فصلهای بسيار لوس آن، بسيار خوشآب و رنگ و لذتبخش از آب درآمده. شدت خُلخُلیهای روی هيل با ژانر موزيکال به اندازهای است که با مؤلفههای آن حسابی شوخی کرده، مثل قسمتهایی که بهخاطر خرابی آسانسور آن متل عجيب، مهمانها و مستخدمها مجبورند توی آسانسور، دائما رقص پا انجام بدهند. بهويژه آدم ريسه میرود وقتی نوبت به رقص پای آن 2 خدمتکار چينی و عجيب متل میرسد. فقط حيف که اين اثر روی هيل کمی لوس از آب درآمده. بازی کَرول چنينگ و اجراهای جز آن از فصلهای لذتبخش فيلم است.چهارم اينکه؛ يادداشتهای هادی مقدمدوست را که برای 4 صفحهی پيشنهاد فرهنگیام در هفتهنامهی ايراندخت مینويسد، ازدست ندهيد، تکتکشان را که تا الان فکر میکنم 4تایی شده دوست دارم، بوی اصالت میدهد. از شدت صميمیبودن حال و هواهای مطالب و نثرش ذوقمرگ می شويد، باور نمیکنيد؟ مثلا توی اينیکی يادداشت اين هفتهاش توصيه کرده فيلمتکراری ببينيم، چون خودش اخيرا نشسته «تعطيلات رمی» را دوباره دوره کرده و مثلا ياد افسردگی پسرخالهاش در اولينبار تماشای فيلم افتاده و همچنين اين نکته که چقدر جملهی «يقهی طلایی رنگ پرنسس» سردبير گريگوری پک توی اين فيلم سياه و سفيد ويليام وايلر او را به فکر جذاب «تصور رنگ توی فيلمهای سياه و سفيد» فروبرده. خلاصه نثرش پراست از اين خيالپردازیهای صميمانه، از ما گفتن بود.
پینوشت: همین الان از ایراندخت میآیم، محمد قوچانی امروز بعدازظهر آمده بود دفتر مجله، بچههای روزنامهنگار امروز همگی میآمدند آنجا دیدن محمد قوچانی. عصر ابری بسیار خوبی شد. محمد قوچانی هنوز سر و صورتاش را اصلاح نکرده بود و به همینخاطر کمی لاغر بهنظر میآمد، اما خوشحال بود که مجله به همان قوت سرپاست و حالا هم (توی همین یک شبانهروز!) که تمام شمارههای بعد از 30 خرداد تا الان را دیده و خوانده بود! بیشتر انرژی گرفته بود که ایراندخت را همچنان حفظ کند و تازه برایش نقشهها بکشد. بهمان کلی انرژی داد در این عصر ابری و گرفته آقای قوچانی. خدا حفظاش کند.
+ نوشته شده در شنبه ۹ آبان ۱۳۸۸ ساعت 16:17 توسط نوید غضنفری
|