تمام فيلم‌های اين دوره‌ی جشنواره‌ی فجر را نتوانستم ببينم، چون عمدا اقدام درست‌وحسابی‌ای برای دريافت کارت سينمای مطبوعات انجام ندادم. بنابراين فقط چند فيلم را که از قبل سفارش شده بود و زير نظر داشتم يا اين‌که در ميانه‌ی جشنواره توسط رفقا و هم‌کاران خبر می‌رسيد که فيلم خوبی‌ست، می‌رفتم و توی صف‌های نه‌چندان شلوغ (اما کلی بی‌نظم) سينماها می‌ايستادم. خلاصه مثل هرسال، برای خودش خاطره‌ای شد. مطالبی که اين‌جا می‌خوانيد مروری کلی و بسيار سريع است روی چند فيلمی که به اين‌ترتيب ديده‌ام، تا بعدها فرصتی پيش آيد و مبسوط درباره‌شان حرف بزنيم.

به‌رنگ ارغوان (ابراهيم حاتمی‌کيا)
زندگیِ ديگران
اين تازه‌ترين اثر به‌نمايش درآمده‌ی حاتمی‌کيا که (5 سال پيش ساخته و توقيف شد) عجيب با شرايطِ حالِ حاضر ما يکسان ازآب درآمده، مشخص است هنوز حاتمی‌کيایی دارد که دغدغه‌های خودش را دارد نه اجتماعی و چيزهای ديگر. ناگفته نماند که در همين به‌رنگ ارغوان نيز آن‌جاهایی که خواسته کمی به نسل جوان (اين‌جا آن جمع دانشجوهای رشته‌ی جنگل‌داری) اين روزگار نزديک شود، باز همان ناتوانی‌های نمايش روی‌ اعصاب به‌نام پدر و دعوت خودنمایی می‌کنند؛ در به‌رنگ ارغوان آن‌جمع دانشجو، معلوم نيست به دانشجوهای کدام دهه‌ی بعد از انقلاب شبيه‌اند، طرز پوش‌شان دهه‌ی 1370 است اما نوع برخورد و حرف‌زدن‌شان دهه‌ی 1360 را به ذهن‌مان می‌آورد، در حالی‌که الان دهه‌ی 1380 است. بازی کورش تهامی در نقش يک دانشجوی ناآرام و البته زخم‌خورده از يک دختر هم‌کلاسی‌اش بسيار آزاردهنده ازآب درآمده و به‌هيچ عنوان نمی‌شود با او هم‌ذات‌پنداری کرد. اما قصه تا دلتان بخواهد حاتمی‌کيایی دارد که توامان «قادر»، «کاشف» و «حبيب» است و هم‌چنين حد فاصل اولين صفت به بعدی‌ها رسيدن را به‌سلامت طی کرده. مهم‌ترين خصيصه‌ی اين قصه‌ی عاشقانه‌ی حاتمی‌کيا، ايجاز و مختصرگویی آن است. نکته‌ای که بدون توجه به هوش و ذکاوت مخاطبانِ پی‌گير سينما، در کم‌تر آثار سينمایی‌مان ديده شده و خواهد شد. حميد فرخ‌نژاد، نقش مامور شهاب 8 را هم‌چون هميشه‌اش بازی کرده و خزر معصومی هم با اجرايش دست‌کم آزارمان نمی‌دهد. موسيقی فردين خلعتبری (که امسال رکوردِ آهنگ‌سازی برای فيلم به‌گمانم زده) بسيار دست‌ودل‌بازانه و گاهی با ول‌خرجی زياد روی تصاوير قرار گرفته، نکته‌ای که البته از مؤلفه‌های اصلی کارهای حاتمی‌کيا هم‌واره بوده و هم‌چنان هست.

طهران، تهران (داريوش مهرجویی، مهدی کرم‌پور)
قايق‌سواری در طهران
اپيزود ساخته‌ی مهرجویی- طهران: روزهای آشنایی- ما را به گوش‌سپردن به صداها و تماشای جلوه‌های روزانه‌ی هميشه‌‌ی تهران دعوت می‌کند، درست به‌مانند ماريا (جولی اندروز) آوای موسيقی/ اشک‌ها و لبخندها که بچه‌های خوش‌سروزبان اما توی چارچوبِ مقررات کاپيتان فون‌تراپ (کريستوفر پلامر) گيرافتاده را يک‌روز (با لباس‌هایی دوخته‌شده از پارچه‌ی پرده‌ی اتاقش!) برمی‌دارد و با خود می‌بردشان تا سرتاسر شهر سالزبورگ (هنوز در دامِ ارتش نازی آلمان نيفتاده) را بچرخند و شادی کنند و برقصند و آواز بخوانند، در اين‌جا هم (صرف نظر از اشاره‌ی مستقيم مهرجویی به اين فيلم) آن خانواده‌ی خوش‌بختِ چهارنفره که سر سال تحويل سقف‌شان نم‌ می‌کشد و می‌ريزد، حکم روح تلطيف‌کننده‌ای هم‌چون ماريا را برای آن جمعِ پر سن‌و‌سال (البته با هم‌کاری و دخالت علی عابدينی، آخ علی جون...) دارند. راستی ديده‌ايد چهره و گريمِ پانته‌آ بهرام توی‌اين قصه، با چه شيطنت خاصی، يک‌جوری آدم را به‌ياد ماريای عزيزِ اشک‌ها و لبخندها می‌اندازد. دلم می‌خواهد به اين اپيزود، جوری نگاه کنم که درست برعکس مهمان مامان است؛ توی آن قصه دونفر مهمان خانواده‌ای کم‌درآمد می‌شوند و آن جمع باصفا و با درآمد کم و از قشر ضعيف جامعه‌‌مان سعی دارند با صفای خود برای مهمانی‌شان آبروداری کنند اما در طهران: روزهای آشنایی جمعی متمول تلاش می‌کنند تا شب عيد خانواده‌ای کم‌درآمد را (نه با ترحم البته) با صفای خود رونق ببخشند. همان‌گونه که دست‌آخر و در مهمان مامان آن خانه برای زوجِ تازه ازدواج کرده‌‌ی مهمان‌شان بساط رخت‌خواب عروس و دامادی پهن می‌کنند، اين جمع متمول و البته سن‌دار نيز اين خانواده را به يک آسايشگاه پنج‌ستاره (هتل!) دعوت می‌کنند. خاطرتان هست که مهرجویی چه زيرکانه تصويری از مراسم عروسی ماريا در اشک‌ها و لبخندها را توی اين اپيزود جا داده است.
حکايت در اپيزود ساخته‌ی کرم‌پور، حکايتِ آشنایی‌ست؛ چند موزيسينِ راکِ نسل ما (البته با سرپرستی بيسيستی که گويا کمی سن و تجربه‌اش بيش‌تر از بقيه است) دارند ساندچِک و تمرين می‌کنند تا برای اجرای‌شان آماده شوند که از سوی مسئولان خبر می‌رسد؛ کنسرت لغو شد. به‌نظر می‌رسد مشکل هيات نظارت، گاف و سوتی‌ای‌ست که درامر گروه (محمد باغبانی) پيش‌تر داده و برای ساززدن توی مهمانی‌ای چيزی، برايش پرونده تشکيل داده‌اند. واقعيت‌اش را هم که بخواهيد مشکل اصلی درامزِ ماجراست. همان‌طور که بيسيستِ گروه (برزو ارجمند که به‌نظرم به‌هيچ‌وجه انتخاب مناسبی برای اجرای همچه نقشی نيست و نخواهد بود، آن‌هم با اين گريم!) دير سرِ تمرين می‌آيد و کی‌بورديست (طناز طباطبایی) می‌گويد: «حالا بدون بيس هم می‌شه زد و تمرين کرد» اما نمی‌توان اين عبارت را به‌راحتی درمورد درامز به‌کار برد. آن‌هم سازی که ريتم و بنيانِ يک گروه راک دستش است. سازی که بعد از انقلاب، بيش‌ترين سوءتفاهم مسئولان را نيز با خود به هم‌راه داشته و هيچ‌گاه نيز با دلی خوش آن‌را روی سن قرار نداده‌اند.
اوايل تابستان پارسال بود که برای هفته‌نامه‌ی همشهری جوان، گفت‌وگویی با عين‌الله کيوان‌شکوه (درامرِ قديمی و کاربلد که اتفاقا سرتمرينِ گروه هومن جاويد برای اجرای سال گذشته‌شان بود) انجام دادم، گفت‌وگوی خوب و جذابی شد، گفت‌وگویی که به‌خاطر تصوير درام، از صفحه‌ی مجله بيرون کشيده شد و دست‌آخر توی ماه‌نامه‌ی خوب نسيم چاپ شد. کيوان‌شکوه (که قيافه‌اش خيلی شبيه چارلی واتس، درامرِ گروه رولينگ استونز است) از خاطرات‌اش با خيلی‌ها گفت، از همه‌ی سوءتفاهم‌ها و سوءتعبيرهای مسئولان گفت، اين‌که به‌خاطر عشق به اين ساز چه مکافاتی کشيده و حالا بايد توی اين سن چه‌طور تمرين کند، از اين گفت که همه‌ی طبل‌های سرودهای انقلابی هم‌زمان با پيروزی انقلاب اسلامی را خودش يک‌تنه زده و حالا هيچ‌کس تره هم برايش خُرد نمی‌کند. پدربزرگ و پيش‌کسوتِ درامرهای ايران برايم گفت که چه‌جور با عشق به وطن و ميهن‌اش در ايران مانده و آن‌موقع که همه ترس ازدست دادن جانشان را داشته‌اند، ايستاده و برای پيروزی انقلاب ساززده. همه‌ی اين‌ها را گفتم تا به اين‌جای حرف‌های استاد برسم که می‌گفت: «وقتی در جامعه‌ای ساز درام/ طبل نباشد، آن جامعه از ريتم می‌اُفتد».
حالا و در تهران: سيمِ آخر بازهم مشکل اصلی همين ساز (هيبتِ اين ساز يا هيات درامر آن؟!) است. سازی که از ابتدا اقبالی در ميان مسئولان و دست‌اندرکاران ما نداشته و نمی‌دانيم چرا. سازی که ريتم و اساس يک گروه راک را نگه می‌دارد. سازی که يک جامعه‌ی چهار يا پنج‌نفره را سرپا نگه می‌دارد. خيال ندارم ونمی‌شود اين‌جا، اپيزود تهران: سيم آخر را نقد و تحليل کرد که فرصت مناسب‌تری می‌خواهد، اين‌که به رفقا و هم‌کارانم ايراد بگيرم که چرا ايده‌ی به اين خوبی و درستی را دو دستی نچسبيده‌اند تا آن‌گونه که سوژه شايستگی‌اش را دارد پروبال بگيرد. اين‌که محمد (باغبانی) عزيز، که سولونوازِ خوب و بی‌تفاوتی‌ست و اين‌را توی فيلمِ کوتاه (و متاسفانه نمايش داده نشده) پويان عسگری- پَر- هم اثبات کرده‌ و می‌دانم خوب به بی‌تفاوتیِ بروبچه‌هایی با سبک زندگی و لايف‌استايل اين‌چنينی آشناست، چرا انقدر در هيات درامر اين گروه پنج‌نفره آرام و قرار ندارد؟ چرا نمايش او توی گروه به‌اندازه‌ی خلوت‌هايش خوب ازآب درنيامده؟ اين‌که چرا مهدی کرم‌پور کمی بيش‌تر وقت نگذاشته تا از رضا يزدانی بازی بهتری بگيرد، چنين جسارتی برای انتخاب يزدانی به‌عنوان بازيگر، قاعدتا فرصت‌گذاشتن بيش‌تری را می‌طلبد. اين‌که چرا واقعا رعنا آزادی‌ور به‌عنوان گيتاريست (آکوستيک) يک گروه راک، گيتار را صحيح توی دستش نگرفته! همه‌ی اين گله‌گذاری‌ها بايد بماند برای وقتی ديگر و البته جایی ديگر. چراکه همان‌طوری که درامرِ عشق سرعتِ و به سيمِ آخر زده‌ی اين گروه راک می‌گويد: «توی سرعت (تو بزرگراه‌های تهرون) همه‌چی کش می‌آد و هيچ‌چی به‌نظر نمی‌رسه».

آل (بهرام بهراميان)
خيلی دوست دارم به‌جهنم بکشانمت!
بعد از تجربه‌ی فيلمِ پرزحمت و تلاشِ آل، به‌نظرم همه‌ی تهيه‌کنندگان سينمایی و فيلم‌سازان بايد غلاف‌کنند و ديگر هيچ‌وقت سراغ ساختن هرگونه فيلم ترسناک نروند. به‌نظر می‌آيد همه‌ی عوامل، از علی معلمِ تهيه‌کننده گرفته تا فرشاد محمدی فيلمبردار، تلاش‌شان را برای خوب ازآب درآوردن اثر کرده‌اند، اما چه فايده که نه مخاطب عمومی سينمای ايران اين‌گونه سينما برايش جذاب است و نه اين‌که آل نکته‌ی دندان‌گيری برای بيننده‌ی اين‌کاره و آشنا با گونه و زيرگونه‌های ترسناک دارد.
عمده‌ايرادهای آل به‌نظرم اين‌هاست؛ انتخاب مصطفی زمانی و آنا نعمتی برای اجرای نقش‌های اصلی، هردو با اغراق‌های بيش از حد در بازی‌شان تکليف مشخص نمی‌کنند که بالاخره داريم يک قسمت از سريال‌های آبکی تلويزيون را تماشا می‌کنيم يا فيلمِ گونه‌ترسناکی که معلم تهيه‌اش کرده (با آن بازی بی‌نقصِ استاد در ابتدای ماجرا به نقش دکتر معالجِ سينا) و امير پوريا بازنويسی فيلم‌نامه‌اش را انجام داده. اين دو بازيگر، مدام در ميان اجراهای سريالی به سبک و سياق تلويزيون‌مان و فيلم‌نامه‌ای که به هرکدام از زيرگونه‌های ترسناک ناخنکی زده، دست‌وپا می‌زنند و همين‌طور غوطه‌ورند و همايون ارشادی هميشگی‌ای که دقيقا مشخص نيست وسط اين ماجرا چه نقشی دارد، او آيا يکی از شخصيت‌های مرموزِ ترسناک‌های آرجنتوست؟
فيلم‌برداری و فضاسازیِ آل خوب (و در بعضی فصل‌ها مثل فصل حمام‌کردن هنگامه حميدزاده با آن پيرزنِ عجيب با نام عجيب‌تر «گلِ سرخ» که اشاره به الهه‌ی باروری در اساطير ارمنی دارد) ازآب درآمده و حيف که در ميان اين ايرادهای گل‌درشتِ فيلم قرار دارد. اما اين‌که به گفته‌ی بعضی‌ها، آل نسخه‌ی ايرانيزه‌شده‌ی فيلم‌های گونه‌ی «جالو» (گونه‌ترسناک‌های درجه‌ی ب ايتاليایی) است، هيچ‌جوری توی کَتم نمی‌رود.

ادامه دارد...

پی‌نوشت: وب‌سايتی که با استفاده از آن عکس‌های اين‌جا را آپ‌لود می‌کنم، در اين برهه‌ی زمانی متاسفانه فيلتر شده، به‌همين خاطر عکس نگذاشتم. جالب است! فيلترينگ‌مان هم برهه‌ای و مقطعی شده ديگر.